دی ینی شروع زمستان " خیلیم تکراریه جمله " پس باید چی خوند ؟
یهو دیشب یادم افتاد که از کتابای همشهری ویژه ی یلدا که من 7 تاشو دارم عکس بگیرم و یکی از مطالب خوبشو بذارم اینجا .
همشهری داستان
بهروز رضوی : سفر انار
من مأمور امور چیدن انارها بودم مهمان که میرسید یا کسی هوس انار میکرد فرز و چابک از درخت بالا می رفتم و رسیده ترها را می چیدم . در ولایت ما یزد حیاط بیشتر خانه ها انار دارد - سرتاسر پاییز موسم جولان و هنرنمایی من بود در بالا رفتن از درخت . پاییز آن سال قرار بود چهار تا انار تک درخت باغچه را بگذاریم برای شب چله .
شبهای چله ی خانه ی ما شبهای پرجمعیتی بود عموها و عمه ها و بچه هایشان و تنها دایی ام بنابر عادتی دیرینه هر سال میآمدند خانه ی ما تا وقتی بی بی جان زنده بود به احترام او بعد از فوت بیبی هم این عادت از سرشان نیفتاده بود. ما هم سعی می کردیم بساط شب چلهمان جور باشد؛ از آجیل شب چله تا انار دانه کرده و آش رشته و تنقلات دیگر برای همین از نیمه های آذر من و مادر به تدارک وسایل و لوازم شب چله می پرداختیم.
همشهری داستان
یادش به خیر بی بی جان در آغاز شب نشینی دعایی میخواند و همه از بزرگ و کوچک آمین می گفتیم. بعد هم هر کس چیزی از وسایل خود را در کوزه ای می انداخت و با هر بیت حافظ که بی بی جان می خواند یکی از اشیاء داخل کوزه را در می آوردیم تا کسی که آن بیت به او تعلق می یافت از معنایش جواب فال خود را بگیرد.
آن سال شب چله به شب جمعه افتاده بود و می شد شب چله ی مفصل تر و طولانی تری داشت. برای همین مادر گفته بود همه برای شام بیایند. رفته رفته بساط شب چله جور میشد و مانده بود که روز آخری انارهای درشت باقی مانده بر درخت را بچینیم و دانه کنیم و بریزیم در کاسه ی بزرگ سفالی آبی .
همشهری داستان
انارهای باقی مانده بر درخت در بالاترین سر شاخه ها قرار داشت آن قدر که دیگر من نمی توانستم از درخت بالا بروم و آنها را بچینم. باید پدر نردبان را نگه میداشت تا من از روی نردبان انارها را بچینم . ظهر که بابا از سرکار آمد، با اصرار من نردبان را آوردیم و من از آن بالا رفتم انارها در بالاترین نقطه رو به آسمان سوراخ شده بودند . کلاغها تمام دانه های آن چند انار باقی مانده را خورده بودند پدرم با خنده گفت که کلاغ ها هم سهم خودشان را از درخت برده اند گریه ام گرفته بود. مگر میشد سفره ی شب چله خالی از انار باشد چشمهایم پراشک شده بود. پدرم دلداری ام داد که عیبی ندارد حتما که نباید انار شب چله از درخت خانه باشد . آنها که درخت ندارند چه می کنند " بلند میشوی و میروی از میوه فروشی انار می خری.» فکر نمی کردم راه حلی به این سادگی وجود داشته باشد. همه ی انار های دنیا را فراموش کرده بودم و گمان می کردم با تو خالی در آمدن انارهای درخت دیگر انار نخواهیم داشت.از طرفی خوشحال شدم که حالا می شود انار بیشتری خرید. چون فکر میکردم این چهار انار با همه ی درشتی برای آن عده آدم کم باشد طرفهای عصر با مادرم به میوه فروشی محله مان زیر بازارچه ی قصاب ها رفتیم. آنارش تمام شده بود. مادرم به من پول داد که تنهایی بروم و انار بخرم تا خودش برای انجام کارهای ناتمام به خانه برگردد. با امید فراوان پاشنه ها را ور کشیدم و راه افتادم . بیش از ده پانزده میوه فروشی را سر زدم اما حتی یک دانه انار هم پیدا نکردم. باورم نمی شد که شب چله انار گیر نیاید آن هم در یزد نمی خواستم خودم را از تک و تا بیاندازم و دست خالی برگردم اما هیچ کدام از میوه فروشی ها انار نداشتند.
همشهری داستان
یکی از میوه فروشها گفت که الان فقط در تفت می شود انار پیدا کرد نمیدانستم پولم کافیست یا نه، با این حال سوار اتوبوس تفت شدم به اندازه ای که پول برگشت برایم بماند چند تا انار خریدم و بعد از کلی انتظار با آخرین ماشین که از تفت به یزد میآمد به شهر برگشتم حوالی ساعت چهار از خانه بیرون آمده بودم و نزدیک هشت بود که به خانه رسیدم با این که فاصله ی یزد تا تفت خیلی زیاد نبود اما در این رفتن و برگشتن خیلی معطل شدم تا اتوبوس دانه دانه مسافرها را سوار کند و پر شود یکی دو ساعتی طول کشید. خوشحال و سرافراز از این که سفارش خرید انار را به انجام رسانده ام به خانه برگشتم وقتی رسیدم با اعتراض و شماتت مواجه شدم. دیدم همه نگران من هستند. سه چهار ساعتی گذشته بود و همه جا را دنبالم گشته بودند. جو خانه به هم ریخته بود. همه در جست و جوی من بودند. من وقتی دیدم اوضاع این طور است دیگر نگفتم که برای خریدن انار به تفت رفته بودم.
تازه دایی جان وقتی فهمیده بود انارهای خانه ی ما به آفت خورده رفته بود و انارهای درخت شان را که ده دوازده تایی می شد چیده و آورده بود و بچه ها هم در دانه کردن کمکش کرده بودند و حالا علاوه بر کاسه ی سفالی آبی که پر از انارهای دانه یاقوتی بود، یک سبد کوچک هم از تکه های شکفته ی فال فال انار پر بود .
شماره بیستم دی ۱۳۹۱ .
همشهری داستان
این یکی از روایت های داستانی بود که تو دی 91 چاپ شده بود و اتفاقا دیشب چون ماام انار نداشتیم یاد این داستان افتاده بودم . لطف خوندن روایت های این چنینی اینه که ادم می بینه قدیم مث الان انقد گرونی و بی پولی و بدبختی نبوده و مردم دغدغه های این چنینی داشتن تو زندگی شون . نه همش فکر و خیال و نگرانی . البته شاید این لطف هم نباشه ولی اندکی باعث لبخند میشه و خوندن این جور روایت ها رو دوس داشتم و دارم .
یه عالم روایت و داستان های جذاب دیگه تو هفت تا کتابی که دارم هست که نمیشه همشون رو تایپ کنم . از بینشون جلال اباد ، محمد صالح علا که تو همین شماره دی 91 بود را خییییییییلی دوس دارم که چون طولانی بود حسش نبود تایپش کنم . لپ تاپمم سی دی خور تا نی سی دی که به مناسبت فک کنم عید بود داده بودن و خود اقای صالح علا این داستان رو خونده بود رو اینجا بذارم . مایه تاسفه . 😎🤪🙄
چون چندوقتیه پستی و حرفی به ذهنم نمی رسه دارم فک میکنم گاهی از این داستان ها اینجا بذارم ، نمیدونم ولی فک میکنم بیشتر این داستان ها جای دیگه ای چاپ نشده باشن . و فکرشو بکن اگه همچین چیزی که فک میکنم راست باشه چقد من افتخار میکنم که فقط من اینارو خوندم و کسایی که کتاب همشهری می خوندن . 🤭😁
درواقع اسم کتاب واترینگ هایتس ، اسم عمارتیه که داستانه سریال توش اتفاق می افته س و چون این عمارت روی تپه و در بلندی و در معرض وزش بادهای شدید بوده اسمشو گذاشتن بلندی های بادگیر . خب می ذاشتن عمارت بادگیر 🙄
این نظر من بعد از سومین بار خوندن کتابه .
اولین بار دبیرستانی بودم خوندم و اون موقع دلم برای هیت کلیف می سوخت و حقو بهش میدادم ولی راستش همون موقع هم عشق سوزناکی بین این دو حس نکردم .
دومین بار کتابو نصفه خوندم و فیلمشو دیدم که اونجا ایمان اوردم کاترین ج... بیش نی 🙄🤣
سومین بار که الانه نظرم اینه :
حالا در هر حال ، داستان درباره ی خانواده ی ارنشاوه که پدر خانواده تو سفرش به لندن یه بچه ی احتمالا دورگه رو پیدا میکنه و با خودش میاره خونه ،
" تو کتاب نمیگه دو رگه س ولی وقتی مشخصات بچه رو میگه کاملا معلومه یا دورگه س یا خانواده ش چشم رنگی و بور نبودن ، چون اون منطقه همه چشم رنگی و بور بودن ، گرچه تو فیلم هردو مشکی بودن 🤪"
محلی که خونه شونه ، شهری به نام یورکشایره و اینجا همه اشراف زاده و پولدار هستن و خونه ها هم اکثرا عمارت های بزرگ هستن و همه هم زمین دار و خلاصه پولدارن .
بچه حدود 7 ساله ایناس و اسمشو می ذارن هیت کلیف ، پسره خانواده که حدود 14.15 سالشه از اولشم از بچه بدش میاد ، دختره خانواده که اسمش کاترین بود ، چون همسن پسر بچه س کم کم ازش خوشش میاد و هم بازی هم میشن . پسره ولی تا می تونه دق و دلیشو از هر چیزی سر هیت کلیف در میاره و کلی بدبختو کتک میزنه . هیت کلیف هم چیزی نمیگه و اینارو تو خودش جمع میکنه تا به موقع انتقام سختی از این پسر بگیره . و میگیره در اخر .
داستان بیشتر تمرکز داره روی عشق نافرجام و خبیثانه ی هیت کلیف و کاترین بهم . هیت کلیف همینجوری که بزرگتر میشه به کاترین علاقمندتر میشه ، کاترین خوشگله اون منطقه س مثلا ، و کاترین هم همینطور ولی چون اون همیشه شلخته و کثیفه و یجورایی مث کارگر خونه شونه و برادرشم باهاش مث ادم رفتار نمیکنه همه ی اینا باعث میشه کاترین با اینکه هیت رو دوس داره ولی نخاد به عنوان مرد زندگی اینده ش روش حساب کنه .
و در کل عشقش یجور وسواس و عادته تا عشق و محبت . یجور رابطه ای که چون هر دو هم جنس هم هستن ، هر دو بدطینت و خبیث و بدجنس هستن و همو درک میکنن برای همین فک میکنن عاشقن .
چند کیلومتر دورتر عمارت لینتون ها قرار داره که اونام یه پسر و یه دختر دارن ولی طرز زندگی و تربیت شون زمین تا اسمون با ارنشاوها فرق میکنه ،خلاصه اینا یجوری باهم اشنا میشن ، پسره ابله و ساده ی این خانواده عاشق کاترین میشه و از اون موقع نفرت هیت کلیف نسبت به این بخت برگشته هم ایجاد میشه ...
شاید کتاب برای خود انگلیسی ها و خارجیا تو اون دوران انقلابی در عشق و اینا بوده باشه ولی راستش من با 3 بار خوندن کتاب واقعا عشقی رو درک و حس نکردم . همشون خبیث بودن . کارای هیت کلیف با خانواده ی کاترین که حقش بود . چون دختره واقعا به تمام معنا ج ... بود . باعث شد زندگی هیت کلیف و حتی ادگار و خاهرشم نابود بشه . خود هیت کلیف هم بعد از اینکه انتقامشو از برادر کاترین میگه همچنان تشنه ی انتقام گرفتن بود و مملو از کینه و نفرت . و به شدت خبیث بود . ینی حتی بچهای اونارم میخاست زیر سلطه ی خودش بگیره و مال و اموالشونو غصب کرده بود . دیوونه بود . با اینکه یه عالم پول جمع کرده بود ولی اصلا از پولاش لذت نمی برد . خیلی پوچ بود چیزی که راستش تو داستان ها و سریالای خارجی اغلب می بینم .
این کتاب رو از باغ ملک ولنجک اورده بودم چون قدیمی بود گفتم شاید خاک تو سر سانسورش کم باشه ولی حتی اونایی که من خونده بودم رو هم نداشت 🤪🤣🤣🤣🤣🤣 گول خوردم .
در همین راستا بر ان شدم که هیچ وقت پرنده ی خارزار رو برای دومین بار نخونم که یه وقت رالف از چشمم نیفته . 😁💟
خاهر نویسنده ی این کتاب هم جین ایر رو نوشته که من صددفعه سریالشو دیدم و کتابشم خوندم و هر صددفعه به کودنی جین فش دادم .🤭🤦♀️😎 ولی نمیدونم چرا با اینحال اینو بیشتر از بلندی های بادگیر دوس دارم .
معرفی کتاب بلندی های بادگیر
دومین کتاب رو هم همینجا معرفی میکنم :
سالهای گذر با لائورا دیاس ، نوشته ی کارلوس فوئنتس :
درمورد زندگی لائورا دیاس از بچگی تا پیریشه و جنگ مکزیک و انقلاب هاش که برادرش و شوهر و پسر و نوه ش سر این انقلاب کشته میشن .
یخورده خسته کننده بود ولی بد نبود ولی اینجور نبود که بگم کاش می خریدمش کتاب رو . تازه گفتم خوب شد پس کلی پول کتابشو ندادم 🙄😁.
من از کارلوس فوئنتس چون کتاب سر هیدرا شو خوندم و دوس داشتم گفتم شاید بقیه ی کتاباشم خوب باشه ولی غیر اون بقیه شونو دوس نداشتم نثر اون خیلی روونتر و جذاب تر بود .
کتابای این نویسنده بیشتر هول عشق در خلال جنگ می گذره .
این کتابم مثلا عشقی بود . ولی اگه میخاین ازش چیزی بخونین به نظرم همون سر هیدرا از همه شون قشنگتره .
خب میخایم امروز با اسم جدید و قالب جدید صدمین پست جدید رو بذارم :
در مضمون مثلث عشقی :
مثلث عشقی اصلا یه پایه ثابت تو سریال سازیه کره اس . اصلا تو رومنس مثلث عشقی نباشه نمیشه . البته خب مثلث داریم تا مثلث ، بعضی موقعها مثلث وایدتر میشه و تبدیل به ذوزنقه میشه ولیکن ما با ذوزنقه هاش کاری نداریم . طبیعتا قرارم نی هرچی سریال مثلثی کره ای بوده رو بیام معرفی بکنم ، چون اونجوری تا عمر دارم تموم نمیشه نوشتنشون . 😁
کره بین سالهای 2000 تا 2006 ، 4 تا سریال خیلی معروف داشته ، که هرچهارتاشم مثلث عشقی داشت ، که یکی از یکی ریت زیادتر و باعث معروفتر شدن بازیگراش شده .
من دوتا از این لیست رو دیدم و اگه علاقمند بودین میتونین رو اسمش کلیک کنین به صفحه ش برین و درموردش بخونین . هر 4 تاش عشق مثلثی و سوزناکه . تقریبا هر 4 تاش با توجه به داستانی که ازشون خوندم تمش یجوره .
دقیقا تو همون سالا ما هم سریالای مثلثی داشتیم ، کدوما ؟!
اصلا کسی هست که سریال ایرانی در قلب من ، سریال ایرانی در پناه تو و سریال جدال با سرنوشت رو ندیده باشه ؟!
نه نیست ، من خودم هربار تی وی پخشش کرده دیدمش اصلا امکان نداره هرسری درپناه تو رو ببینم و به بی عقلی مریم و دست دست کردن محمد منصوری فش ندم ...اخه کدوم دختری محمد رو ول میکنه میره با اون سست عنصر رامین ازدواج میکنه ؟!" فقط من یادم نی پارسال پیروزفر تو سریال در پناه تو چه نقشی داشت ؟"
در قلب من هم تقریبا همچین داستانی داشت با این تفاوت که این مثلثش رو برداشتن ، ینی قرار بوده پارسا پیروزفر هم یه ضلع مثلث بشه که گفتن بیخیال و شده برادر مریم ...
یه سریال دیگه هم بود اسمش بود تصویر یک رویا ، بین سالای 75 تا 77 پخش میشده ، من اونم خیلی دوس داشتم ، علی دهکردی جوونی هاش واقعا خیلی اوپا بوده ، البته تو این سریال اوپا که چه عرض کنم شوهری بود ...🤭
سریال جدال با سرنوشتم که چندوقت پیش یهو یادش افتادم و بعد یاد اون 4 تا سریال کره ای ، که بعد گفتم ازش یه متن بنویسم حتما ، مثلثی بود ، مهران اومده بود مینا رو بگیره ، مینا مهرانو نمیخاست ، و عباس رو میخاست ...
همونجور که قدیم کره سریالای عشقی داشت ، ماام به اندازه بضاعتمون سریالای قشنگی داشتیم که بارها میشه نگاهش کرد ، داستانش دقیقا مث زندگیه ، بازی ها زنده هستن ، روابط تمیز و نگاه ها تمیز و اصلا فک نمیکنی اینا تو یه دنیای دیگه ای از دنیای تو هستن ، ایناام همینجا زندگی میکنن ایناام این دغدغه هارو دارن ...واقعا ماام سریال قشنگ تا 10.15 سال پیش کم نداشتیم . به غیر از ستایش البته 🤦♀️😁.
متاسفانه بعد از اون موقعها نه تنها صدا و سیما بلکه جامعه مون هم به قهقرا رفته ، با اینکه اون موقع ها سنتی تر و مذهبی تر بود کشور ولی سریالای قشنگی ساخته میشد ، ولی الان با اینکه مثلا بازتر شده کشور نسبت به اون موقع همش چیزای عقب افتادگی نشون میده . درواقع تی وی الان هییییییییییچی نداره . ینی اگه سریالای قدیمی رو نشون نده رسما صفره صفره . سریالای نمایش خانگی هم که همش از فیلم پورن هم بدتره . حتی همین پارسا پیروزفر تو سریال نمایش خانگی یاغی که نگاه کردم بازیش اصلا مث قدیم نبود . خدا شاهده من اون سریالو فقط به خاطر پارسا پیروزفر دیدم و بس . وگرنه محتوا صفر . بازی صفر داستان صفر اصلا چرت ...
سریالای کره ای قدیمی که بالا معرفی کردم هم دیدنش داستان داره ، پارسال این موقع ها من کلاس سجونگ 4 تو مدرسه سجونگ تهران می رفتم ، استادمون سریال پاییز در قلب من رو معرفی کرد و گفت این خیلی قشنگه کل کره این سریالو دیدن و فلان گفتم بذا برم ببینم چیه ...بعدش موقع جستجو اون سریال به سریال سونات زمستان برخوردم ، بعد فک کردم اوپای توی اون سریال اوپای من لی دونگ گانه ، نگو اون نبوده ، خلاصه به خیال اینکه اون لی دونگ گانه ، سریالو شروع کردم و واقعا هم قشنگ بود . بعدش هم که پاییز در قلب من رو نگاه کردم ولی زیاد دوسش نداشتم .
حالا نمیدونم بشینم جدال با سرنوشت نگاه کنم یا بشینم کره ای نگا کنم ؟!😁💚
اینم از صدمین پست . پایین لینک های همه ی پستایی که تا حالا گذاشتم در دسترسه . لطفا بهشون عشق بورزین .