به نظرم هرکی که پیر میشه باید بمیره . حالا یا کشته بشه یا سازمانی برای کشتنشون وجود داشته باشه یا خودشون بای دیفالت بدونن که عه مثلا 60 سالشون شده و عقلشونو از دست دادن و باید برن بمیرن . قدیم تو بچگی م یه کتاب می خوندم یه سازمانی بود که وقتی انسان ها به یه سنی می رسیدن کچلشون می کردن و یه کلاهی اهنی می ذاشتن تو سرشون و افکارشون رو کنترل میکردن . یه همچین سازمانی باید تو ایرانم باشه . " گرچه همینجوریشم یه سری ها اصلا نیاز به این تکنولوژی ندارن انقد سست عنصر هستن که مغزشویی میشن " حالا این هیچ ، برگردیم به همون بحث کشتن پیرا . مخصوصا پیرای نفهم سست عنصر لجباز بیشعور و خلاصه کسایی که نه تنها خودشون پیرن بلکه بقیه رو هم پیر میکنن . همین منوال رو باید رو ادمای حسود هم اجرا بشه . ترکیب ادم پیری که حسود هست سم خالصه و باید درجا با شلیک هفت گلوله کشته شه .
اینی که میگم بخشیش مربوط به داستان سریال کره ای " چهره ی امپراطور " ، این سریال تاریخییه ولی نه تاریخی که از روی واقعیت ساخته شده باشه تخیلات نویسنده اس . میگن که در چوسان قدیم چهره شناسی خیلی مرسوم بوده و ازدواج ها از روی چهره شناسی انجام می شده . همچنین ادمایی بودن که این کارو میکردن و اللخصوص چهره شناس دربار میگفتن که امپراطور باید دارای این چهره باشه تا برای ملت و کشور خوش اقبالی بیاره .
امپراطور سون جو ، دارای چهره ی امپراطوری نبوده ، وقتی تو 15 سالگی به امپراطوری می رسه اولین کاری که میکنه اینکه چهره شناس دربار رو کور و بعدم تبعید کنه . " واقعی نیستا تو سریال " در همین راستا از پسرش گوانگهه یا گوان.هه ، به این خاطر که دارای چهره ی امپراطوری بوده ذهلش میرفته و به شدت نسبت بهش حسودی میکرده . اگه ماست سفید بود و گوانگهه میگفت سفیده امپراطور حتی اگه درستم بود میگفت نه سیاهه و تو چطور جرات میکنی بگی ماست سفیده . و کلا خیلی بدرفتار بودش نسبت به این طفلک و جوری که از حسودی میمرد اگه کسی هوش و ذکاوت گوانگهه رو تعریف میکرد .
یه چهره شناس اشمال پیدا میشه و میاد پیش امپراطور و میگه که اگه امپراطور با زنی که چهره ش مکمل چونا باشه ازدواج کنه نحسی از چونا و کشور برداشته میشه برای همین یارو میگرده دنبال زنی که دارای این چهره باشه. از قضا این دختر که دختر یکی از وزراس ، سرنوشتش اینه که به دوتا اژدها خدمت کنه ، و برای همین که یجورایی نحسی حساب میشه و بهش گفتن که به مانند پسرا زندگی کنه برای همین کسی نمیدونه که این وزیر دختر داره . گوانگهه و این دختر تو بچگی قبل اینکه دختره به عنوان پسر به زندگیش ادامه بده اشنا میشن و عاشق میشن " از بچگی 😄🙄😶 " گوانگهه مدتها دنبال دختره گشته ولی پیداش نکرده یه روزی از روزها تو خیابون بهش برمیخوره و خلاصه اینا همو می شناسن . این دیدار مصادف میشه با یه سری اتفاقا که باعث کشته شدن پدر دختره به جرم خیانت میشه ، چهره شناس هم که دختررو پیدا کرده به چونا معرفی میکنه و دختره علی رغم اینکه عاشق گوانگهه اس به خاطر پدرش که کشته نشه حاضره با چونا ازدواج کنه ، ولی دیگه چون پدرش به مرگ محکوم شده و چونا هم از نظرش برگرده افت داره ، قضیه کنسل میشه . اینطور میشه که دختره با یه فردی که مثلا انقلابیه و افکار زندگی برابر و فلان داره فرار میکنه و زندگی رو ادامه میده . گوانگهه هم تو این مدت یه عالم کار میکنه و خلاصه امپراطور هنوز ولیعهد رو انتخاب نکرده و ژاپن به کره حمله میکنه ، اونم درحالیکه گوانگهه بدبخت کلی اخطار میده میگه چونا آباماما ، ژاپن مشکوکه ها فلان بیسال ، ژاپن حمله میکنه و 15 روزه می رسه به هانیانگ " پایتخت " گوانگهه که هم دغدغه ی مردم و اینا داره میره به باباش میگه خبر مرگت منو بکن ولیعهد من اینجا می مونم تو گمشو فرار کن با سوگولیات کس کش ، 😐😁 باباشم از خداخاسته این کارو میکنه و تازه میگه که اگه جنگ تموم شد تو باید از مقام ولیعهدی کنار بکشی . واقعا چقد اصلا چی بگم دیگه .
خلاصه تو طول جنگ که چندسالی طول میکشه گوانگهه و اون دختر پا به پای هم می جنگن و اینا و جنگ تموم میشه ، امپراطور برمیگرده پایتخت و می بینه که مردم همگی ازش متنفرن و همه طرفدار گوانگهه شدن و از حسودی میمیره ، هی به هر روشی میخاست این پسره ی بدبخت رو حرص بده و اینا ، بازم همون قضیه زنی که مکمل چهره پادشاه پیش میاد و ملکه از دختره میخاد که با اینکه میدونه گوانگهه و اون عاشق همن ، بیاد با امپراطور ازدواج کنه ، دختره هم می بینه که گوانگهه رو همش شاه داره اذیت میکنه تصمیم میگیره اینطوری بره پیش شاه تا شاید نسبت به گوانگهه حساسیتش کم بشه خبر مرگش ، گوانگهه که اینو می فهمه طفلک انقد سکانس غم انگیزی بودا دنیا جلوی چشمش سیاه میشه و مدتها بیهوش میشه ، دست اخرم شاه چون یه زنگوله پای تابوت زاییده ، میخاد اونو بکنه ولیعهد که همون دختره تو چاییش زهرمار میریزه امپراطور رو میکشه . خودشم زهرو میخوره ولی نمیمیره . ولی خب بهم نمیرسن دیگه .
درکل سریال قشنگی بود . عشق بین گوانگهه و دختره قشنگ بود مخصوصا بازی سئو این گوک خیلی خوب بود .
بعدا که ویکی پدیا اینا اومدن بیشتر راجب بعد تاریخی سریال میام اضافه میکنم . همینقد میدونم که گوانگهه رو خیلی به یونسانگون تشبیه کردن تو تاریخ و دست اخرم تبعیدش میکنن ججو و همونجا میمیره . البته تو این سریال بیشترین کسی که به ویژگی هایی که از یونسانگون گفته شده شبیه بود همین امپراطور سونجو بود . مردک خیلی سادیسمی و پارانویید بود . باید زودتر از اینا کشته میشد .
اتفاقا تو دوران کرونا یه سریال 50 قسمتی هم از این امپراطور دیده بودم اونم سریال قشنگی بود .
پوکساید اثر خودشو کرده و من فعلا حال معمولی دارم . برای همین گفتم بیام پست این سریال رو هم بذارم .
نمیدونم واقعا باید راجبه سریال چی بنویسم . ولی اللحساب از بازی عالی لی چه مین در نقش چونا شروع میکنم . لبخندش لحن حرف زدنش میمیک صورتش ری اکشناش ، چشاش . ابروهاش و مخصوصا در این سریال لباش حتی پرفکت بود . بازیش در نقش پادشاهیی که سلطه گر و ظالم معروف بوده هم در نقش کوتاهیی که به نظر میرسید ظالمه هم در نقش کسی که توجه ش به زنی متفاوت از تمام زنایی که دیده جلب میشه و اون تغییر تدریجی در ظاهر و لحن و اخلاق واقعا عالی در اومده بود .
طبیعتا بازی یونا در نقش مقابل هم در قشنگ شدن سریال تاثیر داشت چون اگه نقش زن یه زن عصاب خورد کن و مزخرفی مث ایو تو سریال عاشقان ماه بود سریال هرچقدم قشنگ بهم نمی چسبید . سفر در زمانش هم خیلی بولد و مسخره بازی های زیادی نداشت ، خیلی زود خودشو با زندگی چوسانی وفق داد و برای چونا هم اونقدرا سوسه نیومد . از طرفی با اینکه می دونست چونا کدوم امپراطوره مدام تو یادش این نبود که وای الان دیونه میشه میزنه اینو اون میکشه وای ازش می ترسم فلان سعی کرد چونا رو درک کنه و از اونجایی که میدونست این چونا ، به غذا علاقه داره با اشپزی متفاوتش خودشو تو دل چونا جا کرد و سعی کرد کاری کنه که چونا نزنه اینو اونو بکشه . اخرشم که باز هم حتی در سریال تخیلی اینطور نشون دادن که چونا دیوونه نبوده و بیخودی اینو اونو نکشته دلیل داشته . 😏
درسته که اگه دوقسمت بیشتر می بود بهتر میشد مثلا اینکه چونا چطور تو زمان سفر کرد و به دنیای مدرن اومد و زندگی چونا در کره ی مدرن به چه صورت بود خب بامزه تر میشد ولی احتمالا به خاطر همون دلایل اینکه وای چرا چونا رو مسخره میکنین و اینا ی و اداهای کره ای ها شاید البته ، از روش گذشتن . بااینحال اینکه نشون دادن چونا هم به زمان مدرن اومد و هپی اند شد اخرش باحال بود .
در کل سریال قشنگ و جذابی بود . لحظات باحال و لذت بخشی باهاش داشتم . اب هم داشت ولی انقد باهاش حال کردم که اصلا اب بودنش به چشمم نیومد .
در تاریخ نوشته شده که اون فرد خشن و ظالم و خونخواری بوده . ولی سریالها و جمله ی معروف : تاریخ رو فاتحان می نویسند . چیز دیگه ای رو نشون میده . یکی از به شدت موردعلاقه های من در سریال های تاریخی . تقریبا هرچی ازش سریال بوده رو دیدم . لی دونگ گان در ملکه ی هفت روزه در نقش یان سان گون واقعا خیلی فوق العاده بازی کرد . کاش دوباره به دنیای بازیگری برگرده و یه نقش توپ بازی کنه .
سریال جدید یونا به نام اشپز امپراطور ، امپراطور تو سریال هم اسمش لی هونه ولی درواقع همین امپراطوره .
اون سریال رو فقط به خاطر اینکه تو دوران امپراطوری این چونا هست ، میخام ببینم . امیدوارم ناامیدم نکنه . 😎
بعد نوشت : سریال یونا رو نگاه کردم . خیلی خوشم اومد . هم از پسره که نقش چونا رو بازی کرده هم از کمدیش ، 물론 البته که اب هم داشت ولی انقد باحال و هیجانی بود مهم نبودن . خب داستانش تلفیقیه . تلفیقی از یانگوم و سفر در زمانی . خیلی دوس دارم اونجوری که تو ذهنم حس میکنم باشه ، فک میکنم با توجه به اون کتابی که باعث سفر در زمان یونا شد، یه چیز تو مایه های سریال کره ای سرنوشت لی مینهو باشه . فک میکنم . حالا نباشه هم داستانش انقد ریز و درشت داره که به اونجاها هم نرسه . نمیدونم چرا دقیقا ولی داستان راجبه همون چونا و وقایع هم همونه ، ولی اسم چونا رو عوض کردن و اسم ساختگی زدن و از طرفی برادر چونا ازش کوچکتر بود که بعدا با کودتا و کشتن چونا به تخت می شینه ، اینجا برادره بزرگتره ، اون صیغه معروف چونا هم زیردستش براش میاره نه برادرش . حالا درهرحال با تمام اینا . من خیلی خوشم اومد .
بذارین حقایقی راجبه لقب امپراطور لی یون بهتون بدم :
لقب "Yeonsangun" (연산군 / 연산君) که به پادشاه دهم سلسله چوسان یعنی یی یون (이융) داده شده، بار منفی و تحقیرآمیزی دارد — و این کاملاً عمدی بوده.در سنت کرهای، پس از مرگ پادشاهان، معمولاً به آنها لقبهای افتخارآمیز سلطنتی داده میشد، مانند "سجونگ کبیر" یا "جونگجو". اما در مورد یی یون، به جای لقب سلطنتی، به او لقب "군 (Gun)" داده شد که به معنی ارباب یا شاهزاده پایینرتبه است — نه پادشاه. این نوع لقب معمولاً برای کسانی استفاده میشد که از مقام سلطنتی خلع شده بودند یا رفتار ناپسند داشتند.
پس از خلع، به جای لقب سلطنتی، لقب "Yeonsangun" به او داده شد تا بیاعتباری و ننگ تاریخی او را نشان دهد.در ادبیات و تاریخ کره، لقبها بسیار مهماند و بار معنایی سنگینی دارند. لقب "Yeonsangun" در واقع نوعی محکومیت تاریخی است — مثل اینکه تاریخ خودش رأی داده باشد. این موضوع در درامهای تاریخی کره هم اغلب به شکل نمادین نمایش داده میشود.
بیایم واژهی "Yeonsangun" (연산군) رو واژهبهواژه بررسی کنیم تا ببینیم چه معنایی در دل خودش داره:
| Yeonsan | 연산 | 鳶山 | نام یک منطقه/کوه در کره (Yeonsan به معنی "کوه Yeon") |
| Gun | 군 | 君 | عنوانی برای شاهزاده یا ارباب پایینرتبه |
"ارباب یا شاهزادهی منطقهی Yeonsan" — اما این عنوان در واقع لقب تحقیرآمیز برای پادشاه یی یون بود، چون:
- واژهی "Gun (君)" به جای "Wang (왕 / 王)" یعنی پادشاه، استفاده شده.
- این یعنی او پس از خلع سلطنت، از مقام پادشاهی تنزل داده شد و لقبش به سطح یک شاهزادهی تبعیدی یا ارباب محلی تقلیل یافت.
...
اصن لی یون کی بود و چه کرد و چرا به این لقب نام گرفت ؟ بیاین باهم بخونیم :
یئونسانگون در ابتدای سلطنتش، نشانههایی از مدیریت قوی و دلسوزی برای فقرا داشت. امور دفاعی کشور را تقویت کرد و در اداره حکومت جدی بود. این نشون میده که او پتانسیل رهبری سالم داشت، اما مسیرش بهسرعت تغییر کرد
مرگ مادرش (ملکه یون) که بهدلیل رفتار خشونتآمیز تبعید و سپس اعدام شد، تأثیر عمیقی بر روان او گذاشت. وقتی حقیقت را درباره مادرش فهمید، دچار بحران عاطفی شد و تصمیم گرفت انتقام بگیرد. این خشم، به شکل پاکسازیهای خونین علیه نخبگان و مقامات ظاهر شد
تصمیمات ناگهانی، خشونتهای بیدلیل، و رفتارهای غیرمنطقی نشون میده که او دچار اختلالات روانی احتمالی مثل پارانویا یا اختلال شخصیت ضد اجتماعی بوده. به شدت به اطرافیانش بیاعتماد بود و از هرگونه مخالفت، حتی فکری، وحشت داشت .
در همان منبع، اشاره شده که او در اوایل سلطنتش مدیری توانا و دلسوز بود، به فقرا کمک میکرد و امور دفاعی کشور رو تقویت کرد. این یعنی یئونسانگون در ابتدا پتانسیل رهبری سالم داشت، ولی وقتی با گذشتهاش روبهرو شد، مسیرش تغییر کرد
او با گروههای سیاسی مثل حزب ساریم درگیر شد، چون اونها با احیای جایگاه مادرش مخالفت کردند. در واقع، برخی تحلیلها میگن که یئونسانگون میخواست ساختار قدرت محافظهکار دربار رو بشکنه، ولی چون روشش خشن بود، به عنوان دیکتاتور شناخته شد
چون تاریخ رسمی معمولاً توسط کسانی نوشته میشه که از سقوطش سود بردن—یعنی همون نخبگان درباری که در کودتا علیهش نقش داشتن. بنابراین، تصویر یئونسانگون بهعنوان «پادشاه خونریز» تثبیت شد، و ابعاد انسانی و روانیاش کمتر دیده شد.
مادرش ، ملکه یون ۱۲ سال از پادشاه سئونگجونگ ینی بابای لی یون ، بزرگتر بود. این در دربار چوسون خیلی غیرمعمول بود، چون معمولاً پادشاهان با زنان جوانتر ازدواج میکردند. برخی مورخان کرهای معتقدند که این اختلاف سنی باعث شد ملکه یون نفوذ روانی و عاطفی بیشتری روی پادشاه داشته باشه، ولی همین موضوع هم باعث حسادت و رقابت شدید در حرم شد.
ملکه یون فقط زیبا نبود—او باهوش و سیاستمدار بود. برخی منابع غیررسمی کرهای اشاره میکنن که او سعی داشت نقش فعالی در تصمیمگیریهای دربار داشته باشه، چیزی که در آن زمان برای زنان ممنوع بود. این جاهطلبی پنهان، دشمنان زیادی براش ساخت، بهویژه در میان صیغههای دیگر و مادر پادشاه
در منابع غیررسمی، گفته شده که ملکه یون تا آخرین لحظه زندگیاش، نام پسرش رو زمزمه میکرده. او باور داشت که اگر زنده بمونه، میتونه پسرش رو به پادشاهی برسونه و خودش رو از تبعید نجات بده. این عشق مادرانه، بعدها در رفتار یئونسانگون به شکل خشم انتقامجویانه ظاهر شد
ملکه یون دمدمیمزاج و حساس بود، بهشدت نسبت به صیغههای دیگر حسادت میکرد.گفته میشه که یکی از صیغهها رو مسموم کرد، و در سال ۱۴۷۹ در یک مشاجره، صورت پادشاه رو زخمی کرد.این رفتارها در دربار سلطنتی چوسون، که نظم و ادب در آن بسیار مهم بود، غیرقابلقبول تلقی شد.مادر پادشاه (ملکه بزرگ اینسو) وقتی از زخم صورت پسرش خبردار شد، دستور داد ملکه یون تبعید بشه. چندین تلاش برای بازگرداندن جایگاهش شکست خورد. در نهایت، تحت فشار مقامات درباری، دستور اعدام با سم صادر شد. او در سال ۱۴۸۲ در سن ۳۷ سالگی درگذشت.
مرگ ملکه یون نهتنها سرنوشت خودش رو رقم زد، بلکه سرنوشت پسرش رو هم تغییر داد. یئونسانگون وقتی حقیقت رو فهمید، دچار بحران روانی شد و بسیاری از اقدامات خونینش ریشه در همین ماجرا داشت. در تاریخ کره، ملکه یون به عنوان قربانی سیاستهای زنانه دربار شناخته میشه—زنی که بهخاطر قدرت، زیبایی، و احساساتش، هم محبوب شد و هم نابود. در منابع تاریخی مثل تاریخ تمدن کره باستان، گفته شده که یئونسانگون تا مدتها نمیدونست مادرش (ملکه یون) اعدام شده. وقتی حقیقت رو فهمید، دچار شوک روانی شد و تلاش کرد جایگاه مادرش رو احیا کنه. این لحظه، نقطهی عطفی در شخصیتش بود—و خیلیها معتقدن که این خشم، نه از قدرتطلبی بلکه از زخم عاطفی عمیق ناشی شد.
یئونسانگون نمونهای از اینه که: «وقتی یک فرد آسیبدیده به قدرت مطلق دست پیدا کنه، زخمهای شخصی میتونن به فجایع ملی تبدیل بشن.» او نهتنها قربانی گذشته خودش بود، بلکه خودش رو به عامل رنج هزاران نفر تبدیل کرد...
سوال اینجاست اگه بخایم از دید دیکتاتوری نگا کنیم که ،لی بانگ وون دیکتاتور بود یا حتی پدر لی بانگ وون چرا اونا رو بد نمیگن؟!
🧨 لی بانگوون و پدرش: دیکتاتورهای مؤسس؟
👑 پدرش: یی سونگگی (پادشاه تهجو)
بنیانگذار سلسله چوسون بود؛ با کودتا علیه سلسله گوریو قدرت رو گرفت.
با حمایت نظامی و سیاسی، ساختار جدیدی بنا کرد که بر پایه کنفوسیوسیسم بود.
در واقع، او قدرت رو از بالا تحمیل کرد، ولی چون بنیانگذار بود، در تاریخ کره با احترام یاد میشه.
⚔️ لی بانگوون (پادشاه تهجونگ)
برای رسیدن به سلطنت، برادران خودش رو در جنگ داخلی حذف کرد.
مشاوران سیاسی مثل جونگ دو جون رو که مخالفش بودن، ترور کرد.
ساختار طبقاتی سختگیرانهای بنا کرد و قدرت نخبگان رو محدود کرد.
ولی چون بعداً پدر پادشاه سجونگ کبیر شد، و در تثبیت حکومت نقش کلیدی داشت، تاریخ رسمی کره او رو به عنوان «رهبر مقتدر» معرفی میکنه، نه «دیکتاتور».
🧠 پس چرا یئونسانگون بدنام شد ولی اونا نه؟
1. برندهها تاریخ رو مینویسن
لی بانگوون و پدرش موفق شدن ساختار جدیدی بنا کنن که قرنها دوام آورد.
یئونسانگون سقوط کرد، و تاریخ توسط کسانی نوشته شد که در کودتا علیهش نقش داشتن.
2. دیکتاتوری با هدف ساختن vs دیکتاتوری با خشم شخصی
تهجونگ با خشونت، ولی برای تثبیت حکومت و نظم سیاسی عمل کرد.
یئونسانگون با خشونت، ولی از روی خشم شخصی و انتقامجویی عمل کرد.
این تفاوت در «انگیزه» باعث تفاوت در قضاوت تاریخی شده.
3. روایتسازی فرهنگی
تهجونگ در سریالها و کتابها به عنوان پادشاهی مقتدر و خردمند نمایش داده میشه.
یئونسانگون معمولاً به عنوان نماد ظلم و بیرحمی تصویر میشه.
این یعنی فرهنگ عامه هم در شکلگیری قضاوت تاریخی نقش داره.
نکته ی جالب اینکه ، یئونسانگون (یی یونگ) و لی بانگوون (پادشاه تهجونگ) از نظر نسب خانوادگی، خط خونی مشترک دارن—هر دو از خاندان سلطنتی یی (李) هستن، که بنیانگذار سلسله چوسون بودن.لی بانگوون سومین پادشاه چوسون بود و پسر بنیانگذار سلسله، تهجو (یی سونگگی). یئونسانگون دهمین پادشاه چوسون بود و پسر پادشاه سئونگجونگ، که خودش از نسل لی بانگوون محسوب میشه. بنابراین، یئونسانگون از نسل مستقیم لی بانگوون و تهجو بود—احتمالاً نوه یا نتیجهی لی بانگوون از طریق یکی از پسرانش.
این ارتباط خونی نشون میده که یئونسانگون در واقع وارث همون سلسلهای بود که لی بانگوون با خشونت و قدرت بنیان گذاشت. اما تفاوت در عملکرد و سرنوشت این دو پادشاه باعث شده که یکی به عنوان مؤسس مقتدر شناخته بشه، و دیگری به عنوان پادشاهی سرنگونشده و بدنام. تو داری به یه نکته ظریف اشاره میکنی: «آیا خون مشترک، تضمینکنندهی میراث مشترک هم هست؟» و جوابش اینه: نه همیشه. چون تاریخ، فقط با ژن نوشته نمیشه—با تصمیمها، روایتها، و قدرت هم شکل میگیره.
کانگ چال ، ایموگیهه که بعد از هزارسال تهذیب بالاخره میخاسته تبدیل به اژدها بشه ولی چون یه انسان دیدتش اون سقوط میکنه ، به خاطر همین با انسان ها دشمن میشه و برای دهاتی که توش سقوط کرده بدشانسی و اینا میاره . یه شمن معروف و قدرتمند با نوه اش که اونم تو خونش دیدن روح و ایموگی و اینا ، تو اون دهاتن . اون معلوم نیست چرا همش با این دختره که می بینتش که اسمش یوری یا یاریه ، چپ می افته .سالها میگذره و مادربزرگ یاری تو یه جن گیری و اجرای ایینی مراسمی می افته تو دریا و میمیره . از اون به بعد یاری میره به کار عینک سازی مشغول میشه تا امرار معاش کنه . درواقع راستشو بخاین اولش نشون داد که ایموگی به چشم یاری وقتی که نوزاد بوده اومده و چون یاری اونو دیده ایموگی سقوط کرده و برا همین ایموگی باهاش دشمنه و هی خودشو اطرافیانشو اذیت میکنه . ولی بعدش داستان عوض شد . نمیدونم حالا من یادم نمیاد یا واقعا اینطور بوده که میگم . درهرحال .
حالا یه نیمه اشراف زاده ای هست به اسم یون گاپ که نقششو یوک سونگجه 💚سریال کره ای قاشق طلایی 💚بازی میکنه . اون امتحان دولتی داده و از دهات رفته پایتخت و الانم پیش چونا ارج و قربی داره .اون بچگیش از یاری خوشش می اومده . چندوقتی که تو قصر اتفاقای عجیبی می افته و یون گاپ به چونا گفته که دختری میشناسه که مادربزرگش شمن بوده و اون میتونه مشکل رو حل کنه . برا همین بعد سالها برمیگرده دهات و از یاری میخاد که باهاش بیاد قصر تا برای چونا عینک بسازه . انگار تو پایتخت دیگه عینک سازی نیستش 😬😄یاری هم که از یون گاپ ناری خوشش میاد قبول میکنه باهاش بره قصر . منتها یون گاپ به یاری نمیگه که داره یاری رو برای کار دیگه ای میبره قصر و اتفاقات عجیبی افتاده . یجورایی گولش میزنه . کانگ چال هم باهاشون همراه میشه تا نذاره که اینا برن پایتخت حالا دلیلش یادم نیست که چرا کانگ چال نمیخاست بره پایتخت . مدتی تو جنگل دور خودشون میچرخن و بعدش یه سری اشرار که دست نشانده ی یه وزیری که مخالف یون گاپ تو قصر هستش ، به یون گاپ حمله و میکشنش . کانگ چال هم از فرصت استفاده و میره تو بدن یون گاپ و بدنشو تسخیر میکنه . ولی بعدها که میخاد بیاد بیرون نمیتونه . بعدشم قضیه رو یاری متوجه میشه و خلاصه باهم به قصر میرن و به حضور چونا میرسن اینا . و کم کم متوجه این میشن که یه روح کینه ای قدرتمند تو قصر وجود داره که ولیعهد بچه رو تسخیر کرده . و مشغول این کارا میشن . از اونورم روح یون گاپ توسط اون روح قدرتمند بلعیده میشه و دیگه ازش اثری نی . بعدش یاری که فک میکرده مادربزرگشو کانگ چال کشته ، کینه اش نسبت به کانگ چال رو میذاره کنار و باهم متحد و بعدم علاقمند میشن و ته تهش هم ازدواج میکنن .
عرض کنم که تا قسمت ده رابطه ی کانگ چال و یاری و چونا خیلی باحال و بامزه و خنده دار و دیدنی بود . ولی قضیه روحه و این کینه ی مسخره ش رو خیلی طولش داده بودن و دیگه از حوصلم خارج شده بود . درواقع 16 تا برای سریال زیادی بود . مخصوصا اینکه ماجرای سریال فقط رو همین روحه معطوف بود . اخه مسخره نیست که یه سری ادم رعیت حالا به هردلیلی توسط یاغی های مهاجم کشته بشن بعد بیان از امپراطور کینه بگیرن که تقصیر توعه و هی بخان بیان بگن تو باید از ما عذرهاهی کنی راستش این مساله عذرخاهی تو همچین وضعیتی اولا خیلی کسخلیه و درثانی اخه کدوم امپراطور میاد برای اشتباه اجدادش جلوی اون همه رعیت زانو میزنه و عذرخاهی میکنه ؟ خیلی مسخره و غیرمنطقی بود . نویسنده ها مالیخوییا زدن . بابا ارج و قرب چونا رو نیارین پایین دیگه . چه وضعشه . تاریخی میسازین درست حسابی بسازین . اونم از اون سریال مسخره ی تاریخیشون که لی بانگ وون رو زن باز و سست عنصر و عقده ای نشون دادن . واقعا نمیدونم چی بگم .
سریال فقط تا قسمت 10 برام لذت بخش بود بعدش اب شد .
춘화 연애담 سریال کره ای داستان عاشقانه ی چون هوا ، چون هوا یه نوع هنر نقاشی اروتیکه که تو دوره ی چوسان بوده ، در کلمه به معنای گل بهاری هم هست .
نقاش هایی مث کیم هونگ دو و شین یون بوک از نقاشای پیشتاز این ژانر بودن که مفصلا راجبشون تو پست سریال 💚 سریال کره ای نقاش باد ها💚 نوشته بودم .
سریال داستان عاشقانه ی چون هوا ، تو یه شهر تخیلی میگذره که شاهزاده خانومی به اسم هواری داستان های اروتیک و نقاشی های اروتیک مینویسه و میکشه که داستان ها درواقع طعنه ای هستن به وضع سیاسی کشور و رفتار یه سری مردا با زنا و بی عدالتی هایی که به خاطر قانون کشور تو روابط زن و مرد پیش میاد .
هواری سرزنده و کنجکاو و شلوغه . اون با دوستای خودش که همشون از اشراف زاده ها هستن دغدغه های مربوط به سن و موقعیت ازدواج و این جور مسائل رو دارن . دور هم جمع میشن و علاوه بر بحث پیرامون هرچیزی نقاشی و گلدوزی و این کارارو انجام میدن . سریال خیلی خوب به موضوع رابطه ی جنسی پرداخته بود . اون حس ارامش و خیال راحت و ناپدید شدن استرس ها بعد از ازدواج خوب و پیدا کردن یه شریک همفکر و همراه و خوب تو رابطه ها خیلی قشنگ نشون داده شده بود .
این سریال ، چجوری بگم یجوری بود تلفیقی از تاریخ و مدرنتیه . داستانش اینجوریه که هونگ جه وون ، دختریه که 12 سال پیش پدرشو کشتن و اون مجبور شده برای اینکه زنده بمونه لباس پسرونه بپوشه . یه مهمون خونه ای هست که مهمون خونه که چه عرض کنم رسما کاخ امپراطوری بود ، برای یه مردی به اسم چونه که رتبه ی پایینی داشته ولی چون استعداد تجارت و اینا داشته بابای هونگ جه وون کمکش کرده بوده ادم بشه ، حالا همون یارو بابای هونگ جه وون رو کشته . حالا جه وون که مثلا پسره ، اومده تا تو اون مهمون خونه استخدام بشه تا بتونه انتقامشو بگیره . همچین داستانی داشت .
از راست : هونگ دونگ سو ، شاهزاده . پسر معمولیه ، جون هوا پسر رییس مهمون خونه .
این مهمون خونه خیلی معروفه و همه اشراف و ادم معمولی ها میخان که اینجا استخدام بشن ، در سمت خدمتکار 🙄🤣 من نمی فهمم چرا یه اشراف زاده باید بیاد خدمتکار بشه ؟! ...
هونگ جه وون با نام هونگ دونگ سو وارد این مکان میشه و با سه تا پسر دیگه هم اتاقی و هم گروهی میشه ، این سه تا پسرا که هرکدوم داستان خودشونو دارن ، فقط یکیشون ادم معمولیه که اومده واقعا برای کار تا قرضای خانوادشو بده ، دوتای دیگه اشراف زاده هستن ، که هویتشون رو قایم میکنن .
یکیشون شاهزاده س که برای هدفی به اونجا وارد شده ، و یکی دیگه شون پسر همون رییس مهمون خونه برای اینکه کار رو یاد بگیره . اینا باهم دوستی قشنگی رو تشکیل میدن و داستانهایی اتفاق می افته . کم کم هدف واقعی هرسه معلوم میشه و هویت هونگ دونگ سو و دختر بودنش رو هم هرسه شون تو فواصل زمانی متوجه میشن . پسر رییس مهمون خونه کم کم عاشق هونگ دونگ سو میشه ، از طرفی هونگ دونگ سو و شاهزاده هم به هم یه علاقه های کمرنگی دارن که زیاد بولد نی ، نمیدونم چطور شد که قسمتای اخر داشتن برا هم می مردن 🙄😂.
حالا اینا دنبال چین ؟ بابای هونگ جه وون وقتی داشته تجارتشو گسترش میداده با دوستش که همین قاتلشه ، یه دفتری داشته که همیشه حسابا رو اونجا یادداشت میکرده به کی چی داده چقد داده اینجور چیزا ، اینا همیشه رشوه هاشونو تو دفتر می نویسن ،همیشه هم سر این دفترها جنگ در میگیره ، اینجوری خلاصه ، و این دفترچه رو تو یه صندوق میذاره و قفل صندوق رو هم کلیدشو دوتایی کرده یکی دست خودشو بوده یکی هم دست همون دوستش ، موقع مرگ واسه خودشو میده به دخترش . حالا مرده رییس مهمون خونه ، دنبال دختر یارو میگرده سالهاس تا نیمه دیگه کلید رو پیدا کنه و از طرفی صندوق رو . شاهزاده هم دنبال کلیده . حالا چی ؟! اسم امپراطور هم تو این دفتره هستا واسه همین امپراطور گفته که بره دفتر رو گیر بیاره تا دست بالا داشته باشه رو سر این یارو ، شاهزاده هم چی بگم شیر برنج خالص . الکی فقط حرف و چطور جرات میکنی و اینا رو میگه ولی هیچ قدرتی نداره . حرف بدون پشتوانه و قدرت چه فایده داره . و همچنین اون نمیدونه که اسم باباشم تو دفتر هست . اون متوجه میشه که نیمه کلید دست هونگ دونگ سوعه ولی اونو ازش نمی دزده ، میخاد سعی کنه از در دوستی باهاش وارد شه و دست اخر عاشق میشنو اینا .
یه سری اتفاقات می افته که نصفش اب بود و بالاخره همه چیز معلوم میشه ، قضیه این بوده که امپراطور فعلی ، و ریسس مهمون خونه و یه وزیر دیگه ای ، باهم دست به یکی میکنن تا امپراطور که برادر امپراطور فعلی هست رو عوض کنن ، وزیره امپراطور رو میکشه ،و برادره تو عمل انجام شده قرار میگیره . امپراطور یه پسر داشته که ولیعهدش بوده بچه بوده ، امپراطور اون بچه رو تو قصر نگه میداره و رابطه پسرعموها باهم خوبه ولی خب در حقیقت حق اونه که امپراطور بشه دیگه . خلاصه اگه اون دفتر برملا بشه محتویاتش همه چی قاراشمیش میشه . از یه طرف واسه امپراطور بد میشه و از طرف وزیر و رییس مهمون خونه میتونن رو سر هم و هردو رو سر امپراطور سوار بشن . گرچه سوار بودن .
2.3 قسمت اخر خیلی همه چیز تند میگذره ، جون هوا پسر رییس مهمون خونه یهو از یه ادم شاد و شنگول و بیخیال تبدیل به کسی میشه که خشن میشه و میخاد از هر روشی شده هونگ دونگ سو رو بدست بیاره که هونگ دونگ سو معلوم نی فازش چیه تا می فهمه این پسر اون یاروعه باهاش چپ می افته . گرچه قبلشم شعور نداشت ببینه این چه پسر نازنینیه . گرچه بابای جون هوا ، باباشو کشته بود ولی اخه از فضل پدر تورو چه حاصل ؟! رو میگیم پس از شرش هم به پسر چه مربوط میشه ها ؟! چطور فضلش نمیرسه ، ولی شرش میرسه ؟!
خلاصه یهو همه چی رو فیصله میدن خیلی ابکی و پسرعموهه به حقش میرسه و مثلا برملا میشه که پسرعموهه عقل کل بوده و نقشه هارو این کشیده بوده . " یه سری نقشه های تو داستان رو " هونگ دونگ سو و شاهزاده عزل شده هم میرن یه شهر دیگه مهمون خونه میزنن باز ، بابای جون هوا مهمون خونه رو که به مثابه ی قصر بود رو اتیش میزنه و خودشم توش اتیش میگیره ولی نمیمیره . جون هوا هم به عوضی بودن باباش پی میبره و میره با سه تا دوستاش دست در دست هم انتقام میگیرن و بعدشم میره مهمون خونه میزنن و اینا .
بازیگر نقش هونگ دونگ سو شیربرنج خالص اصلا یه ذره بازی نداره این دختره . قیافه هم نداره نمیدونم چرا انقد تو همه ی سریالا با اوپاها بازی کرده . از این پسره که نقش شاهزاده داشت هم دیگه کلا قطع امید کردم . همه ی نقشاش سست عنصر و شیربرنج و یخورده صلابت نداره یخورده کاریزمای شاهزادگی . این وسط جون هوا رو دوس داشتم که جذاب بود . مخصوصا وقتی خشن شده بود .
درکل سریال بدی نبود . اینجور بود که تااخر نگاهش کردم ولی خیلیم جذاب نبود . ولی بامزه گی های خودشو داشت .
همونطور که تو پست ✨سریال کره ای تاریخی ملکه وو ✨ گفتم ، داستان از همون قرار بود . اما ...نظرمو راجبه نقش ملکه وو و همچنین بازیگرش پس میگیرم . بازی عالی و کاراکتر خیلی قابل باور و به دل می شست . اثری از شعارزدگی تو سریال نبود مث سریال ملکه وون کیونگ . و همین نبودن شعارزدگی یکی از پوینت های مهم تو سریال های زن محوره برای من . ینی اینجور نبود که بخاد الکی قوی و باهوش و همه فن حریف نشونش بده ملکه رو . مث یه زن بود نه که بخاد ادای مردا رو در بیاره یا بخاد همش بگه من میدونم من بلدم و فقط من عقل دارم . در کل سریال از هرلحاظی واقعا قشنگ بود . و از دیدنش لذت بردم . حیف که نصفه بود و تو اکثر مواقع فصل های دو شیرازه ی داستان و شخصیت ها تغییر میکنن .
کوداک برده ی یه خانواده اشراف زاده ی جنس خرابو عوضیه . اون قایمکی تو خیابونا چیز میز می فروشه تا پول جمع کنه و بتونه همراه پدرش فرار کنه . مادرش رو چندسال پیش به خاطر بیماری اربابش زنده به گور کرده . دختر ارباب هم جنده ی سلیطه و خونه خراب کنیه که لنگه نداره ." فش ازاده " این کلا کرم داره گیر داده به کوداک و هی کتکش میزنه . زمان ازدواج دختر سلیطه هه فرا رسیده و قراره با پسر اول یه خانواده ی اشراف زاده ی دیگه ازدواج کنه . پسره اسمش هست سونگ هی و عاشق نویسندگی و داستان گفتن به دیگرانه . برا همین باباش اصلا ازش راضی نیست . زن دوم باباشم سلیطه اس و میخاد پسر اول رو رد کنه بره . سونگ هی از این ازدواج راضی نیست . با اینحال مجبوره . یه روز تو خیابون کوداک رو میبینه و می فهمه که این برده ی همون سلیطه هه س . از طرفی از زبون خدمتکار خودش شنیده که دختره فتنه ی روزگاره و با برده هاشون بد رفتاری میکنه .
خلاصه سونگ هی و کوداک از هم خوششون میاد . روز خاستگاری اتفاقی کوداک میره به اتاق سونگ هی و همون موقع هم دختر سلیطهه وارد اتاق میشه و اینارو باهم می بینه . شب تو خونه انقد کوداک رو کتک میزنه تا بالاخره بابای کوداک میگه که این جوونه و خوشگل بذا صیغه ی بابات شه . باباشم که یه عوضی دیگه ایه . خلاصه شب که میشه کوداک با داس به باباهه حمله میکنه صورتشو تیغ میندازه . از اونورم یه کاسه عنو شاش میریزه تو سر دختر سلیطه هه . این میشه انتقام :| بعدشم فرار میکنه تو حین فرار تو یه مهمون خونه ای یه مدت می مونه . یه سری اشراف زاده مسافر از چین میان اونجا که یه دختر همسن و سال کوداک همراهشون بود . دختره از این مهربون الکی هایی که موافق برابری انسان ها هستن ، بود . میگه بیا این لباس ابریشمی واسه تو . تن کوداک میکنه . همون شب اشرار میریزن تو مهمون خونه هه و اونجا رو اتیش میزنن . اینجوری میشه که ته یانگ واقعی میمیره و کوداک نقش اوک ته یونگ اشراف زاده رو از این به بعد بازی میکنه .
چندوقت که میگذره به مادربزرگ ته یانگ حقیقتو میگه ولی مادربزرگه میگه که این خاسته ی نوه ام بوده و اونو به عنوان نوه ش میپذیره . اینجوری زندگی جدید کوداک به عنوان یه اشراف زاده شروع میشه . با اینحال همیشه ترس از اینکه لو بره رو داشت . و کسخلی ها و احمقی هایی که مختص ادمای مرتبه ی پایین هست همیشه باهاش بود .
خلاصه تو اون دهات یه پسری دقیقا شکل ارباب زاده سونگ هی وجود داشت که از قضا این پسره ، پسر قاضی شهر بود .
یون گیوم زمان ازدواجش فرا میرسه و قرار میشه که با ته یانگ ازدواج کنه . ته یانگ نگران بود که خانواده ی قاضی متوجه مرتبه ی اجتماعی اون بشن برا همین میره راست حسینی راجبه برده بودنش به یون گیوم میگه . یون گیوم هم میگه که حالا که تو رازتو گفتی منم یه راز دارم اونم اینکه من گی هستم . اینا اینجوری باهم ازدواج میکنن . و یون گیوم قول میده که از ته یانگ محافظت کنه . که زهی خیال باطل مردک بی غیرت سست عنصر مسخره .
بعد از ازدواجشون از اونجا ک ته یانگ واقعی همیشه دوست داشته مدافع حقوق ملت باشه کوداک هم میخاد که ارزوی اونو دنبال کنه و میره وکیل میشه چون پدرشوهرشم قاضی بودش دیگه . بعدش می بینن اینا خیلی شاخ شدن ، سر یه سری داستانهایی پاپوش درست میکنن و یون گیوم سست عنصر که سردسته ی یه سری ادمایی مث خودش بود فرار میکنه ، روزبعدش باباش سکته میکنه میمیره و ته یانگ می مونه و برادرشوهر ده ساله ش . اون سعی میکنه ابروی رفته ی پدرشوهرشو برگردونه ، بعدشم خودش دست تنها میشه خانوم خونه و برادر شوهرشو می فرسته دانشگاه و زنشم میده . هفت سال میگذره و همچنان شوهرش برنمیگرده . از اونجا که بیشتر از قبل تو شهر اسم در کرده ، هرچقد معروفتر و درست کارار ، دشمن هم بیشتر . میان حالا گیر میدن به اینکه این شوهرش مرده تاحالا، که نیومده ،پس بیوه س . و دوباره داستان سازی میشه و برادر شوهرش میره دنبال برادر سست عنصرش بگرده . تو چین پیداش میکنه ولی برنمیگرده خاک تو سر ، تو راه برگشت سونگ هی رو می بینه و سونگ هی راجبه رابطه ش با ته یانگ میگه و قبول میکنه که بیاد نقش شوهر ته یانگ رو بازی کنه .
اینم اضافه کنم که بعد از اون ماجرای فرار کوداک و اینا ، سونگ هی هم خونه ش رو ترک میکنه و میره قصه گو میشه و شهربه شهر داستان ها و قصه هاش اوازه در میکنه و کلی معروف میشه .
مدتیم اینطوری میگذره ٫و بالاخره ارباب سلیطه ی کوداک که این همه ساله دنبالشه ،سیریش ،صیغه ی یه وزیر عوضیی که همه ی گوه های سریال زیرسرشه میشه و میاد تو اون دهات و اونجا برده شو می بینه و داستان میشه و اب بندی و اینا و اخرش هپی بود گرچه ...
درکل داستانی داشت که بخای دنبال کنی ببینی چی میشه . سونگ هی هم به خودی خود جذابیت خودشو داشت و شوهر و عاشق خیلی مثال زدنی و به قول بک سان تو سریال تلفن زنگ میزنه ، عشقش یه زبان جدیدی بود . ولی خب چندین تا پوینتی که من خوشم نیومد داشت یکیش اینکه اصلا دیگه مادربزرگه رو نشون ندادن ، یهو اومدن گفتن مرده . یه برده داشت یه تنه همه کار میکرد و هیچکسم نمی فهمید که این پیشینه ش چی بوده . ترسو هم بود و به خاطر هل دادن ها و حمایت های سونگ هی بود که تونست به همه ی بلاها و ترسهاش غلبه کنه .
اونقدی که سونگ هی یه ارباب زاده براش مایه گذاشت تا اخرش ، و دوسش داشت اون اینکارو نمیکرد بعد میگفت نمیخام به تو ضربه ای بخوره . خودرای بود . بابا حالا طرف اسمشو به تو داد خودش مرد ، نگفت دیگه عقلتو فوت کن بره هوا که ، ادمی که تونسته همچین شانسی پیدا کنه تا به عنوان یه اشراف زاده زندگی کنه باید در سکوت در خفا یه زن خونه مث همه ی زنای اون دوران عمل کنه نه که خودشو به همه ی چوسان بشناسونه هی دشمن برای خودش جمع کنه . اونم درحالیکه میدونه که ارباب جنده ش دنبالشه همچنان . خیلی غیرمنطقی و ابلهانه بود . از طرفی اینکه سونگ هی و یون گیوم یک بازیگر بودن خب بازی تو دونقش واقع عالی بود و واقعا انگار دوتا ادم متفاوت بودن ، ولی هیچ دلیلی منطقی مبنی بر اینکه چرا اینا باید شبیه هم باشن گفته نشد ، بعدشم دیدن نمیشه که این دوتا عاشق بهم نرسن گفتن بذا شوهررو گم و گور کنیم یه مدتم این بیاد لاو لاینی باشه بالاخره . این وکیلی بازی دختره عنشو در اورده بود . جالب اینجا بود همیشه هم برنده بود . ینی تو از همه ی اشراف زاده های تحصیل کرده و هزارتا اشنا دار زرنگتری ؟! هیچوقت نمی بازی ؟!هی حق ادم معمولیارو میگرفت خیلی نمادین و مسخره بود . خب یه همچین سریالی که همش رو بی منطقیه داره میچرخه نمیشد شر اون جنده ی سریالم کم میکردن ؟! ینی انقد این دختره قیافه ش جندگی می بارید که حد نداره . اینجور قیافه ها معموله خودشون یه ساید جندگی توشون هست که این نقشارو خوب در میارن . و بهشون می شینه . خود ایم جی وون «کوداک ،ته یانگ» تو گلوری نقش جنده هارو داشت ادم انقد ازش بدش نمی اومد . ینی اگه این پتیاره رو حذف میکردن کل بی منطقی سریال برام شسته میشد می رفت . ولی دوقسمت اخر واقع مسخره و اب بندی بود . خودشون خنده شون نمیگیره ؟ هرچقدم خیالی باشه یخورده باید قانون و منطق چوسانشون رو بندازن تو سریال دیگه ، چطور قانون هایی که حق دیگرانو میگرفت قانون مند بود ولی این نه؟! چجور میشه چونایی مث سجونگ تو تاریخ خاسته باشه برده ای مث جانگ یونگ شیل که یه نخبه بود و یه رگه ش اشراف زاده بود ،"باباش اشراف زاده بود مامانش برده "، رو از بردگی در بیاره اشراف نذاشتن ، و دست اخرم هم سجونگو دق دادن هم جانگ رو کشتن ، ولی اینجا تو این سریال چونا میاد یه برده رو ازاد میکنه ؟! خیلی خنده داره واقعا . به جای این میتونستن راحت شخصیت منفی سریالو حذف کنن همین . برای همینم پایانشو دوس نداشتم . لذت اوایل سریال که براش هیجان داشتم رو شست برد.
یه چیز دیگه اینکه بازیگرای نقش اول اصلا به هم نمی اومدن . شیمی بینشون احساس نمیشد .
سریال کره ای آقای پلانکتون ، پلانکتون یه نوع موجود در دریاس که غذای خیلی از ماهی های دیگه س . حالا اینکه چرا اسم سریال اینه راستش متوجه نشدم .
فکرم نمیکنه کسی فهمیده باشه راجبه این نوع ماهی هم تحقیق کردم ربطی بین ماهیه و پسره پیدا نکردم.
درهرحال ...!
راجبه پسری به اسم هه جو که از سمت خانواده ش ترک شده ، خانواده ش هه جو رو با لقاح مصنوعی ؟ به دنیا اورده بودن ، ینی اسپرم باباهرو فریز کرده بودن و اونجوری زنه باردار شده بود خلاصه ، بعد 7 سال می فهمن که این بچه از اسپرم کس دیگه ایه که معلوم نی کیه و خب ینی درواقع این بچه ، مال مرده نی . اینجوری میشه که مرده با بچه سرد میشه و میگه که تو پسر من نیستی و اینا ، خب درواقع درسته که باباهه بابای بچه نی ولی مامانش که دیگه مامانشه ، زنیکه کسخل افسرده میشه تهشم میره با ماشین ته دره . ابله . خوبه حالا فرت فرت طلاق ورد زبونشونه خب بچه مال شوهرت نی ولی واسه خودت که هست طلاق میگرفتی میرفتی با بچه زندگی جدیدی رو شروع میکردی اونم خبر مرگش میرفت از اسپرم فریز شده واقعیش با یه زن دیگه توله سگ شاهکارشو به دنیا می اورد . خلاصه خیلی احمقانه بود اینجاش .
بچه تا دیپلم پیش بابای عنش می مونه ولی بعدش از خونه فرار میکنه و بعدشم از اینکارایی که مث پیک می مونه رو در پیش میگیره . ولی همچنان عقده و ترومای رها شدگی توسط باباش و مامانش باهاشه . می گذره یه روز یهو غش میکنه ، میره بیمارستان می فهمه که تومور مغزی داره و ارثیه . اخه نگا کنین چقد ظالمانه س معلوم نی تخم ترکه ی کیه ، هیچ وقت طرفو ندیده دنبالش نگشته اونیم که فک میکرد باباشه ولش کرده ، حالا فک کن تومور مغزی ارثی هم بگیری اخه این چه نوع عدالتیه ؟ ریدم به این دنیا .
اینجوری میشه که یهو هوس میکنه که بره دنبال باباش بگرده ، میگه من حتی طرفو نمیدونم کیه بعد شیبل واسه من ارثم گذاشته اونم بیماری ؟! باید ببینمش و ازش انتقام بگیرم . برای این کار یهو هوس میکنه تو این چندصباحی که زنده اس بازم به دوس دختر قبلیش برگرده ، از قضا دوس دختر قبلی با یکی قرار ازدواج گذاشته که طرف از این ریشه دارای کره س و الکی گفتن که دختره حامله س تا خانوادهه اوکی بده ، ولی مشکل اینجاس که دختره تو 28 سالگی یائسگی زودرس گرفته و برای همچین خانواده ای بچه و ادامه نسل خیلی مهمه ، خلاصه قوزبالا قوز شده . روز عروسی هه جو میاد دختترو میدزده و با خودش شهر به شهر میبره اینور اونور دنبال باباهای احتمالی که قبلا ردشونو گرفته .
طفلک اخرم باباشو پیدا نمیکنه و میمیره .
سریال ابی بود ولی خنده دار بود و توامان غم انگیز . حیف وودوهوان . خیلی جذاب بود اینجا .
بعضی زنا هرچقدم پتیاره باشن ها بازم به لطف مهره ی مارشون مردارو مث فرفره تو انگشتشون می چرخونن . ینی مرده میدونه این خرابه ها این دوسش نداره این داره ازش سواستفاده میکنه ولی بازم مریدشه . گو هه ران تو سریال کره ای مبهم misty هم همچین زنی بود . در ظاهر سخت کوش و مقید به قانون هاش و از هیچی به اونجا رسیده ولی در باطن روباهی بود که مردا رو بازی میداد . دبیرستان که دوست دبیرستانش خودشو به خاطرش فدا کرد ، بی دلیل اصلا انقد غیرمنطقی و مسخره که حد نداره . بعدشم با یه مرد دیگه دوست میشه هی بازی بازی تهش یه مرد بهتر با بک گراند عالی پیدا میکنه می چسبه به اون ، اون یکی که هیچی نداره رو میندازه دور . رسما از شوهرش پله برای موفقیت هاش استفاده کرده بود . خودش هیچ پخی نبود . حتی خرج تحصیلشم همون پسر دبیرستانیه داده بود . واسه ی کار و معروف شدن و محافظت از جایگاه شغلیش حتی بچه شم سقط کرده بود . یه مدت طولانی به خاطر این مساله رابطه ش با شوهرش سرد بود و عملا فقط هم خونه بودن . بعد یهو تا دوس پسر قبلی که رفته موفق شده اومده تو زندگی زنه پیدا شده یهو مرده باز عشقش شکوفا میشه و به خاطر زنه میره یارو رو میکشه .
کل سریال اصلا غیرمنطقی و مسخره بود . زنه خیلی روعصاب بود یخورده ککش نمیگزید پسره 20 سال به خاطرش زندان بود . یخورده ککش نگزید مردی که دوس داشت یهو کشته شده بود . اصلا انگار نه اینگار شوهر به اون خوبی و گلی داشت . خیلی بی لیاقت بود انگار زندگی همش کاره . حالا مگه چه کاری بود ؟! گوینده اخبار ! مسخره . بی اندازه مزخرف بود .
اوایل سریال هی نمیذاشت که یه دختر دیگه که سعی داشتن به جای این جایگزین کننش بیاد بشینه اونجا حتی تا جایی که از دختره و دوس پسر قبلی عوضیه عکس بگیره پیش رفتش . بعدش که پسره کشته شد و یه شغل بهتر بهش پیشنهاد شده بود دیگه اروم شده بود با دختره خوب رفتار میکرد مثلا میخاست بگه من یه اخبارگوی مستقل هستم که کسی منو کنترل نمیکنه توام چون سفارشی بودی و میخاستن کنترلت کنن من نمیذاشتم بیای اینجا و باهات مخالف بودم . تو سریالای دیگه تا یه شایعه درست میشه طرفو کلا از زندگی ساقط میکنن این به جرم قتل شصت دفعه بردنشش بازجویی و اینا بازم داشت اخبار میگفت . دیدن نمیتونن کنترلش کنن گفتن بذا پست سخنگوی کاخ ابی رو بدیم شاید بشه قلاده انداخت گردنش . بازم رفت افشاسازی کرد . اولش اصلا سریال راجبه خیانت و اینا بود . یهو موضوع عوض شد و قضیه کله گنده های سیاسی و پولدارا اومد وسط .
کاراکتر زنه یه جانماز اب کش خالص بود . خودش منشا همه ی گوه ها بود ولی یجوری رفتار میکرد انگار خیلی بی تقصیره . چشم سفید بود . واقعا هیچ جذابیتی نداشت نه اخلاقی نه جذابیت سکسی ،مردا عاشق چی این بودن ؟ خودش رسما خیانتکار بود بعد خودشو مبرا میکرد و الکی به شوهرش میگفت که با دوس پسر قبلی رابطه نداره .
واقعا سریال بیخودی بود . اصلا اهنگشم بهش نمی اومد . خلاصه که افتضاح بود . هیچ خوشم نیومد .
اینطور که به نظر میاد کاراکتر لی سوهیوک تو این سریال قراره بمیره . دیدن این سریال هم با حرص همراه خواهد بود . راستش از مناسبات سیاسی و اینکه چرا این ملکه تو تاریخ مونده و تاثیر گذاریش چی بوده دقیقا چیزی پیدا نکردم . سریال 8 قسمت بیشتر نی . میگن دوپارته خیلی مسخره س که اینجوری سریال میسازن تازگی . انگار هولن . خب یهو همرو بساز بعد پخش کن دیگه .با این حساب باید صب کنم هر وقت فصل دو خاست پخش شه سریال رو شروع کنم . چون ممکنه این دوفصلی هم مث دوفصلی های قبلی ناامیدم کنه . راستش درکل از سریالا و فیلمایی که شخصیت اصلیش زن قدرتمند و مستقل باشه بدم میاد . چون همیشه یه زن متکبر و ایکبیری و دو بهم زن رو جوری نشون میدن که مظلوم دوعالمه و میخان بین یه عالم مرد زنده بمونه و فلان . کنکاش که کنی و بیشتر از نگاه بیرونی بهش نگا کنی می بینی زنه باعث همه ی گندای ممکلته ها ...! ولی یه سری اسکل الکی ازش دفاع میکنن . حالا در هر حال . بازیگر زنش که فوق العاده مزخرفه . به واسطه ی دوس پسر کارگردانش زرتی اومده نقش یک گرفته . قیافه ام نداره اخه . گرچه از اون دختر گو شی؟ همچین چیزی که تازگی تو سریال قورباغه نقش قاتل رو داشت ، قابل تحملتر ه .
داستان سریال راجبه یکی از ملکه های گوگوریو عه ، که خاندان قدرتمندی داره ، اون با امپراطور گو گوک چان ،با بازی جی چانگ ووک ازدواج میکنه ، ازدواجش دیری نمیپایه و امپراطور بدون وارث می میره . ملکه میبینه فردا خبر مرگ امپراطور پخش شه خودشم میذارن کنار ، برا همین دست به کار میشه تا شبونه ، شوهر بعدی رو بین دوتا برادر شوهرا انتخاب کنه .
برادر شوهر بزرگه ، گو بال گی ، با بازی لی سوهیوکه . لی سوهیوک خیییییلی جذابه نمیدونم چرا یه نقش یک خوب بهش نمیدن . واقعا پرفکته .این همه جذابیت و اخرشم قراره بمیره واقعا انصافه ؟!
به نظر میاد بال گی زن و یه پسر داشته باشه . ملکه میره پیش برادرشوهر و یهو برمیگرده میگه که : اگه چونا بمیره تو امپراطور بعدی میشی نه ؟! خب معلومه پرسیدن همچین سوالی اونم بدون مقدمه و گفتن این خبر که چونا مرده ، از برادرشوهر و شنیدن پاسخش تهدید امیز بوده برای بال گی ، اونم تو دوره زمونه ای که تقی به توقی میخورده فک و فامیل شاه رو به عنوان خیانتکار با کل خانوادش میکشتن . برا همین به زن داداشه میگه که زشت نیست که زن چونا شبونه بیاد پیش برادر شوهر و همچین سوالی بپرسه ... و ملکه هم پامیشه میره پیش برادر شوهر دومی که برادر کوچیکه میشده ، وقتی پیش اون میره ، بی پرده راجبه مرگ چونا حرف میزنه و باهم حرفا و حرکاتی که نشانگر چراغ سبز هست رو رد و بدل میکنن . اینجوری میشه که ملکه شوهر بعدی و امپراطور بعدی رو خودش انتخاب میکنه و فردای مرگ پادشاه میگه که چونا گفته که با این برادرش ازدواج کنم . اینجوری میشه که اون دومی میشه شوهر دومه ملکه .
و این ملکه اولین زنی بوده که با دوتا امپراطور ازدواج کرده . موقع مرگشم گفته که اونو پیش شوهر دومی دفن کنن نه اولی چون از اولی خجالت میکشیده . 🤣 طبیعتا این وسطا خاندانش هم دست داشتن دیگه حتما قبلش خاندانش برادرشوهر دومی رو تایید کردن که ملکه رفته پیش اون . تو تاریخ ذکر شده که ملکه از مرگ پادشاه به بال گی چیزی نمیگه ولی وقتی میره پیش دومی ، یه راس میره سر اصل مطلب .
ندیده میشه از روی اسناد تاریخی حدس زد که چرا ملکه به جای بال گی ، اون یکی " اسمش سخته " رو انتخاب کرده . حتی از روی کاراکتر لی سوهیوک و گریم و طرز نشستنش هم میشه این برداشت رو کرد ، بال گی ادمی نبوده که ملکه بتونه روش مسلط بشه . بعد از اینکه ملکه با دومین برادر ازدواج کرده ، دومی نتونسته حتی رویای اینکه زن دیگه ای داشته باشه رو ببینه ، از طرفی ملکه از دومین شوهرش هم بچه دار نمیشه و باز هم قضیه نداشتن وارث میاد وسط ، طبیعتا دومی باید خیلی ممنون بوده باشه که ملکه اونو به عنوان شوهر انتخاب کرده چون هم خاندانش رو کشیده بالا هم خودش امپراطور شده ، چیزی که شاید اصلا رویاشم نمیدیده با وجود بال گی . بال گی با اینکه پسر اول بوده امپراطور نشده بوده طبیعتا توقع داشته که خودش بشه امپراطور ، و وقتی دیده اینجور نشده میره یه کشور دیگه ای و با سربازا میاد تا جنگ راه بندازه منتها بعدش نمیدونم شکست میخوره یا چی ، تهشم به خاطر اینکه کشور رو به هرج و مرج کشونده بوده خودشو میکشه . !
اینم از درس تاریخ این سریال تاریخی که هنوز پخش نشده و اولین سریال تاریخی شبکه ی تی وی ان حساب میشه . چون ملکه دوبار شوهر کرده برا همین داستانش برای سریال ساختن جالبه و جای مانور دادن هم زیاد داره . از اونجا که اسناد کمی هم از دوران گوگوریو هست پس بیشتر سریال تخیلیه .
سریال کره ای غم های ما ، دقیقا هدف این سریال چی بود ؟ اینکه هرکی تو ججو زندگی میکنه لزوما خوشبخت و بی غم نی ؟ یه عالم بازیگر خوبو چپوندن تو سریال الکی . کیم وو بین و با یه اجومای زشت انداختن بعد دوست دخترش با یکی دیگه س . مسخره . خب میذاشتین باهم یه صحنه داشته باشن دیگه . خیلی سریال بیخودکی بود . همرو زدم جلو .
کره داره به کجا میره واقعا ؟ ریده با این سریالاش قبلا یه سریال میدیدی کلی راجبش فک میکردی حال میکردی صحنه هاش یادت می افتاد می خندیدی . خیلی باحال بود . الان همش داره چرت و پرت می سازه . الان من چی ببینم هیچی نی 😁
اوون همه منتظر، سریال ستمگر ؟ بودم اونم الکی بازیگرارو هدر داده بود . خیلی مسخره بود . اب خالث . حدود 10 تا سریال دیدم همرو زدم جلو 5 قسمت 5 قسمت . اصن قشنگ نبودن . درکل اکثر سریالای خانوادگی و 50 قسمتی اب خالصن .
بیسشونم دو سه تا خانواده س که همشون باهم رابطه دارن و خانواده ها همگی تو یه خونه فسقلی زندگی میکنن همشونم کار میکنن و هشتشون گرو نهشونه . پولداراشون دنبال عروسین که مث کلفت براشون خم و راس شه . گداهاشونم که معلومه دیگه . مخصوصا اینکه همگی یه جا زندگی میکنن و تو زندگی هم دخالت میکنن بدتر از ایرانیا و یه نفر همه ی کارای خونه رو میکنه و همگی کارمندن ولی پول ندارنش خیلی مسخره و غیرواقعیه و غیرقابل تحمله .
سریال ژاپنی جغد رو چند قسمت دیدم ، فک میکردم خیلی باحال باشه ولی چیز خاصی نبود ، راستش اون پسر جذابه هم نقش تاثیرگذاری نداشت . دراپش کردم .
سریال کره ای هفت فراری رو فصل دو رو به خاطر وجود بازیگر جدید دوباره شروعش کرده بودم چندوقت پیش گفتمش ، ولی اصلا نگفتن این فرد جدید که وارد بازی شده کی هست چرا اومده هدفش چیه و چرا عاشق هان مونه ی جنده س ، خدایی جنده بود و اصلا همه ی فتنه ها زیرسر اون بود ، بعد یهویی تصمیم گرفتن مین دوهیوک بیاد عاشق هان مونه شه و ازش محافظت کنه و اصلا قمر در عقربی بود سریال . یهو همه ی کاراکترا خوب شدن ، به کارهای بدشون پی بردن ، فلان . فقط کسی که بد بود این شیم جون سوک با بازی اوم کی جون ، بود که تا اخر شیطانی بود که حد نداشت 😄 اوایل بازیش خیلی مصنوعی بود برعکس بازیگرش که خیلی بازیگر خوبیه ، ولی بعدش طبیعی تر شد ؛ قسمتای اخر که یهو تلفن زد به پلیس و یهو ادای ادمای ترسیده رو در اورد و بعدش خندید واقعا عالی بود بازیش ، چندبار اون صحنه رو دیدم ، فرد جدیدی که به سریال اضافه کردن هم الکی منفی بود و یهو الکی کشته شد . اصلا معلوم نشد امدنش بهر چه بود ؟! ولی اینکه بالاخره زدن شیم جون سوک رو کشتن رو دوس داشتم چون همچین ادمی که نباید زنده بمونه باید کشته شه دیگه . زندان چه معنیی داره . درکل سریالی پر از اب و خنده داری بود . پنت هواس از این بهتر بود 😁 .
یه سریال کره ای 100 قسمتی هم نگاه کردم ، اسمش بود سریال کره ای مردی پشت نقاب ، اسم کره ایش میشد ، رازه مرد . به حدی این سریال اب بود که حد نداشت . درمورد یه خانواده ایه که متشکل از مادر و پسر عقب افتاده شه ، مادره پولداره و ابله به تمام معنا ، خلاصه یه سری اتفاقات می افته و مادره می افته زندان بعدش میمیره و میخان پسررو هم بکشن که به سرش ضربه میخوره و می افته تو اب و بعدش درست میشه ، از عقب افتادگی در میاد و میره دادستان میشه و میره تا انتقام بگیره . اصلنم نه پشت نقاب بود نه چیزی ، انقد تابلو رفتار کرد که سر قسمت 40 همه ی عالم فهمیدن که این همون پسر عقب افتاده اس . درهرحال . اینم دیدمو . از سریالای در حال پخش فقط تونستم سریال لی مینکی 💟 سریال کره ای دروغه همه 💟 رو ببینم .
سریالی به ابی و مزخرفی این سریال ندیده بودم . بازیگر دخترشم انقد مزخرف بود که حد نداشت . هیونگ شیک فوق العاده اویزون و سست عنصر بود اینجا . یک اثر دریای بی اندازه .
درمورد یه دختریه که روز قبل از ازدواجش خانواده ش کشته میشن با سم و شواهدسازی میکنن که این و معشوقه ش خانواده شو کشته و فرار کردن . نامزد دختره پسر وزیره و انقد پسر خوبیه که حد نداره . از بچگی این ایکبیری رو دیده و عاشقشه . هیونگ شیک هم ولیعهده و دارن براش پاپوش درست میکنن که نفرین روح ها گرفتتش و این بی لیاقت و فلان باید عزل شه .
دختره پامیشه خودشو مث خواجه ها میکنه میره پیش هیونگ شیک که ولیعهده میگه اینجوری اونجوری من باید بی گناهیمو ثابت و قاتل خانواده مو پیدا کنم . چجوری اینجوری که این دختره خیلی باهوشو و دانا و عقل کله چوسانه و عقل هیچ ادم و جنی 😁به اندازه این دختر دهاتیه نیست و تمام پرونده های چوسان رو این ؛به اسم برادرش حل میکرده . چون زن نمیتونه این کارارو بکنه تو چوسان .
حالام میاد پیش ولیعهد؛ چون باباش گفته ، ولیعهد به باباش نوشته که پسرت که باهوش هست رو بفرس پیش من کمک دست من باشه ، نگو این دختره عقل کل بوده . از این طرفم دختترو میخاد شوهر بده . خب اسکلی ؟ یهو دخترتو بده به ولیعهد دیگه چرا میخای به یکی دیگه شوهرش بدی ؟! اصلا همچین چیزی معنی میده ؟ تو میدونی دخترت عقل کله و برای صلاح مملکت نیازه که یه عقل کل پیش ولیعهد و امپراطور بعدی باشه چه کسی بهتر از زن براش ، پس بهتر نی جای اینکه به کس دیگه ای شوهرش بدی ، بندازیش به ولیعهد ؟ اصلا عقل که داشته باشی همینکارو میکنی .
من نمی فهمم ینی چی که تازگی سریال می سازن دختره نامزد و شوهر داره یا حداقل اسم روشه و بعد میره واسه خودش یه شوهر و عشق دیگه پیدا میکنه اونم تو چوسان ..وواقعا خجالت اوره . این یجور زنا نی ؟ بالاخره اسمش شوهره دیگه . بعد دختره ی پتیاره هم بعد اینکه فرار میکنه جای اینکه پیش شوهرش برگرده میره پیش ولیعهد صاف ...بعدشم عاشق اون میشه .
شوهرش ندیده و نشناخته عاشقش بود و بهش اعتماد کامل داشت بعد دختره انقد به پسره اعتماد و احساس نداشت که بره پیشش یا بهش نامه بده حداقل ، میدید پسره جلوروش داره پرپر میزنه یه کلام نمیگفت من همونم دیگه تورو نمیخام برو دنبال زندگیت ،بی احساس سرد مث یه تیکه چوب .
الکی تو لباس خواجه به بهونه ی پیدا کردن این پرونده اون پرونده چسبیده بود در کون ولیعهد ، مرغم بندازی کنار یه مرد خوشتیپ و مهربون معلومه عاشقش میشه دیگه .
داستان اصلی رو انقد کشش دادن که حد نداره . خستم کرد اصلا . داشتم به زور نگا میکردم گفتم ببینم چیه پشت قضیه قتل ها اونم چیز خاصی نبود . اصلا تکان دهنده و احساسی نبود .فقط چسبیده بودن به لاو ترکوندن ولیعهد سست عنصر و دختره ی چسی .
زمان پادشاهی اشم تابلو بود پادشاه سریال 🍀 سریال کره ای قمارباز 🍀 بود . الکی اسمای دیگه گذاشته بودن .
هیچ خوشم نیومد . سریال کره ای هفت فراری صدبرابر بهتر از اینه .
💕 این 223 مین پست وبلاگ بیشه زاری غرق در شکوفه اس و همچنین این 500مین سریالی که دارم طی این چندین سال کی درامریم می بینم . 💕
همونجور که تو پست 🍀 سریال کره ای قمارباز 🍀گفتم ، امپراطور سوک جونگ تو دوتا ملکه داشت : ملکه اینهیون و ملکه جانگ اوک جونگ . این روزا نشستم سریال کره ای جانگ اوک جونگ زندگی برای عشق Jang Ok-jung, Living by Love ، یا عنوان کره ایش جانگ اوک جونگ ، زندگی در عشق 장옥정, 사랑에 살다 رو دیدم . این سریال خیلی به تاریخ نزدیکتر بوده که الان تعریفش میکنم .
داستان از زمان ولیعهدی سوک جونگ با بازی یو آه این و بابای بی عرضه ش شروع میشه .جانگ اوک جونگ ،با بازی کیم ته هی یه دختر معمولیه که خیاطه ، عموش با کشتن معلم خیاطیش که اشراف زاده بوده ، به پول و پله رسیده وجانگ اوک جونگ اسمی برای خودش بهم زده و لباسای اشراف زاده ها رو می دوزه .مامانشم برده ی یه خانواده اشرافیه . باباشم که سالها پیش موقع فرار کشته شد ، مترجم بوده . خلاصه همچین ریشه ای داره .
اینهیون دختر وزیریه که رییس سورون هاس . اون میخاد برای ولیعهد لباس بدوزه که میاد خیاط خونه ی جانگ اوک جونگ ، از همون اول از جانگ اوک جونگ خوشش نمیاد . برای اندازه گیری ، ملکه مادر ولیعهد رو می فرسته به اون خیاط خونه و اونجا سوک جونگ برای اولین بار جانگ اوک جونگ رو میبینه . اتفاقاتی پیش میاد و سرنوشت وار ، اینا هی بهم برخورد میکنن . تا جایی که دیگه عاشق میشن و سوک جونگ خودشو رییس مامورای سلطنتی جا میزنه و به جانگ اوک جونگ میگه اگه یه روز خاستی بیای پیش من بیا قصر دنبال ادمی به اسم لی سون بگرد . لی سون اسم خودشه .
یه سری اتفاقات زنجیره وار می افته و وزیری که تو جبهه ی نورون هاس و مامانه جانگ تو خونه ش برده س ، به جانگ میگه که ملکه ی مادر ، " مادربزرگ " دنبال یه دختری میگرده تا اینو بزرگ کنه و براش سوداور باشه و برای منافع این یه کارایی بکنه . ختم کلام اینکه خوشگل باشه و بیاد جاشو تو دل چونا باز کنه . این موقع سوک جونگ تازه امپراطور شده و با دختر یه وزیری از سورون ازدواج کرده . اون بین این دختره و اینهیون ، این دختترو انتخاب میکنه . چون نمیخاد اینهیون که دختر وزیر قدرتمنده هست رو بگیره .
باز یه سری اتفاقها می افته و جانگ اوک جونگ به این نتیجه میرسه که باید وارد قصر بشه و قدرتمند بشه . اینجوری میشه که با پارتی مادربزرگه ، وارد قصر میشه و اونجا می فهمه رییس مامورای سلطنتی کسی نیست جز چونا .
ملکه ابله مرغان میگیره میمیره . تو این اثنا عشق بین سوک جونگ و اوک جونگ بیشتر میشه .و اونارو درحالیکه همو بغل کرده بودن تو قصر می بینن ، همه می فهمن و ملکه ی مادر میخاد اینارو از هم جدا کنه که نمیشه ، ولی با اینحال سوک جونگ مجبور میکنن که اینهیون رو بگیره .اونم مرغش یه پا داره و نمیخاد با دختر وزیره ازدواج کنه . اینهیون بهش میگه که اگه تو اون دختترو میخای من برات پیداش میکنم و اونو به عنوان صیغه ات قبول میکنم چون این دیگه مربوط به دربار داخلی زنا میشه . به همین شرط سوک جونگ بالاخره راضی میشه که اینهیون رو بگیره .
شب زفاف ؟! سوک جونگ به جای اینکه بره اتاق ملکه اینهیون ☘ سریال کره ای مرد ملکه اینهیون ☘ ، میره بیرون قصر با اوک جونگ . فرداشم برش میداره میاره قصر میگه خب اینهیون قولتو عمل کن . اینجوری میشه که اوک جونگ میشه صیغه .
ولی همچنان ملکه ی مادر باهاش مخالف بودو تاجایی که میخاست نازاش کنه پیش رفت . با اینحال هرسری که اینا فتنه درست میکردن که دختترو یکاریش کنن و از چشم چونا بندازنش نشد که نشد . دعانویسش خوب بود . 🤣🤭 نه تنها نشد بلکه عشقش بیشترم میشد . توروخدا ببین برده چه شانسی داره . 😶
جانگ اوک جونگم همچین علیه سلام نبود مارمولکی بود که حد نداره . راستش اصلا از شخصیتش خوشم نیومد . با اینکه عاشق شاه بود و ازدواج یه زنی که مامانش برده و خودش از طبقه ی پایینی حتی به عنوان صیغه ممکن نبود ،با اینحال چونا براش هرکاری کرد و دست اخر ملکه ش کرد ، اونم چون دید چونا میخادش و فقط حرف اونو باور میکنه هی خودشو به مظلومی میزد و فتنه راه مینداخت . تا جایی که به خاطر اینکه ملکه مادرو کاملا بشونه سرجاش سم خورد تا بندازه گردن اونا .
این وسط اینهیون واقعا یه اشراف زاده ی واقعی بود . باوقار باصبر . طفلک اصلا نمیتونست از پس این برده های زبون و فتنه بربیاد . دست اخرم براش پاپوش درست کردنو از قصر انداختنش بیرون و عزل شد و اون برده اومد هیچی هیچی شد ملکه . 😖 وقتیم بعد سالها با نقشه ی سورون ها دوباره تونست به قصر برگرده چندی نگذشت که به خاطر بیماری تو جوونی مرد . تو این مدت ازدواجش با چونا فقط خون جیگر خورد و تو خودش ریخت . یک بارم چونا بهش محبت نکرد . نامرد . تا اخرین لحظه عاشق اون فتنه بود . مردک عوضی . موقع مرگش واقعا ناراحت شدم . طفلک هم نمیتونست بچه دار شه تازه غیر از اینا اصلا چونا باهاش خوب رفتار نکرد تازه باهاشم نخابید . بعد الکی جلوی وزیرا میگفت اون بچه دار نمیشه چقد تلاش کنم . لاشی .🤬🤐😄
رابطه ی اینهیون با باباشو خیلی دوس داشتم . قشنگ میشینن باهم حرف میزنن درمورد سیاست و باباش چقد به فکرش بود . اخرشم وقتی دید دخترش بالاخره به جایگاهش برگشت با خیال راحت مرد .
راستش من زیاد از بعد عشقیش خوشم نیومد . عشقشون تنها زمانیکه جانگ اوک جونگ به فکر قدرتمند شدن و انتقام از اینو اون نبود ، قشنگ بود . ولی بعدش همچین جولونی میداد که حد نداره . درکل خیلی دریده بود جانگ اوک جونگ که خب طبیعیه دیگه برده بوده . از بعد تاریخی هم همونطور که گفتم به واقعیت تاریخی نزدیکتر بود .درکل سریال قشنگ و جذابی بود . روندش منو به شک انداخت که نکنه 50 قسمتیه 😁 حس کردم اخرش اونجا که جانگ اوک جونگ رو عزل میکنن رو یهویی تمومش کردن . کسی که با اون فتنه اندازی و مارمولک بازی به اون جایگاه رسیده هیچوقت انقد سریع تسلیم نمیشه .
از بعد تاریخی ، اون قضیه که تو پست سریال کره ای قمارباز گفتم ، ای این جوا ، بازم اینجا تو زمان سوک جونگ اتفاقا افتادنشو نشون دادن . اینکه چطور سوک جونگ با عوض کردن ملکه ها وزرا و جناح رو کنترل میکردن رو نشون دادن و برام واضح شد که منظورش چی بوده . و اینکه عزل ملکه اینهیون و بعدشم فرستادن خدمتکارش سوک وون ، به قصر برای اغوای شاه همه ش تو تاریخ هست .
همینطور این سوک وون بود که باعث عزل جانگ اوک جونگ شد .اینجوری که ، وقتی پسر جانگ اوک جونگ ابله گرفت ، شمن اورد تو قصر و اونجا از این دعاها و اینا انجام داد و اون دعا بیشتر باعث شدن که روی فرد مریض دیگه ای ملکه اینهیون هم اون موقع مریض بود و تو بستر بیماری ، تاثیر بذاره " اینجاس که میگن دعا وقتی میکنی ممکنه اثر بدش رو یک نفر دیگه بیفته ها . حتی تو سریالم اینو نشون دادن واقعا این چیزا واقعیه . " و اینجوری اینهیون مرد و بچه ی اوک جونگ زنده موند . سوک وون این رو دست اویز قرار داد و وقتی اینهیون مرد با خودش گفت اگه اوک جونگ بازم ملکه شه منو میکشه پس رفت جلوی وزرا به چونا گفت که اوک جونگ برای اینهیون دعا نوشته تا بمیره و مدرکش فلانجاس . و اینطوری شد که اوک جونگ هم سم بهش دادن خورد مرد .
ولی واقعا چقد قشنگ میسازن و چقد خوب بازی میکنن . ادم اصلا احساس نمیکنه که این سریاله که داره می بینه انقد واقعی و خوبن .
یو آه این تو نقش امپراطور سوک جونگ خیلی خوب بود . خیلی به فکر مردم بود و واقعا کار داشت میکرد . با اینحال این عشقی که چشاشو کور کرده بود رو خوشم نیومد . امپراطور که نباید همه چیو به پای یه زن بریزه . واقعا خیلی ناراحت شدم که اون اتفاقا برای یو آه این افتاد . حیف همچین بازیگری بود .
دیگه اینکه برم سریال ملکه اینهیون رو هم ببینم و بیام . 🤭 این سری سریال تاریخی ها همش درمورد این زمان شدش . خیلیم اتفاقی اینجوری شد . اولش من هوس کرده بودم برای دومین بار سریال کره ای مردِ ملکه اینهیون رو ببینم ولی همش عقب افتاد بعدش قماربازو دیدم و بعدشم چون خاهرم و بقیه تعریف کردن تصمیم گرفتم جانگ اوک جونگ رو هم ببینم . اگه ملکه اینهیون هم بندازم عقب دیگه ممکنه نبینمش برای همین باید بلافاصله دیده شه . 😄
سریال کره ای قمارباز تو دوره ی امپراطور سوک جونگ پدربزرگ ولیعهد سادو می گذره .تو صفحه ی سریال 💚 سریال کره ای نقاش باد ها 💚 مفصلا راجبهولیعهد سادو Crown Prince Sadoتوضیح دادم . سریال راجبه شورشی به اسم ای اینجوا ، که شخصی به همین اسم که از جناح سورون بوده ؛سردسته اش بوده .
همه ی خانواده ای این جوا به دستور امپراطور کشته شدن و اون میخاد انتقام بگیره ، درهمین راستا ؛ زنی به اسم پوک سون آ " این کلمه ینی هلو " رو که خدمتکار کاخ بوده با نقشه جلوی امپراطور سوک جونگ قرار میده و امپراطور عاشق اون زن میشه .
ولی اون زن ، شوهر داره و شوهرش قمارباز قهاریه . درواقع اشراف زاده بوده ولی از اشراف زادگی براش فقط اسمش باقی مونده . امپراطور که عاشق این زن شده میره با این مرد قمار بازی میکنه و دست اخر مرده برای اخرین بار که میخاد شرط ببنده زنشو پیش میکشه و میگه رو زنم شرط میبندم . اینجوری میشه که زنش میشه زن امپراطور . خلاصه بعد از 6 ماه زن یه پسر به دنیا میاره ولی چون براشون غیرقابل قبول که یه بچه 6 ماهه به دنیا بیاد و سالم و زنده باشه، زن مجبور میشه اون بچه رو بفرسته پیش شوهر قبلیه ، چون میدونه که این بچه ، بچه ی امپراطور نی . امپراطورم خودش شک میکنه به این موضوع . میگذره و باز بچه دار میشه و این بار شاهزاده یون این گون ،" بابای ولیعهد سادو " به دنیا میاد .
پسری که بیرون فرستاده اسمش بک ده گیله . اون خیلی شانس داره و خط عمریش بلنده و تو طالعش هست که امپراطور میشه .
ای این جوا این رو دست اویز و میخاد اون پسر رو به امپراطوری برسونه ولی دست سرنوشت بک ده گیل و برادر شاهزاده ش رو روبه روی هم قرار میده و اونا باهم دوست و میخان باهم ای این جوا رو بگیرن . چون اون یه خیانتکاره .
این داستان سریال بود .
حالا بیاین نگاهی به تاریخی که داستان سریال درش میگذره بندازیم :
شورش ای "یی" این جوا ، 이인좌의 난을 ، ای این جوا کی بود و چه کرد ؟!
ای این جوا ، نسل نهم از پسر چهارم امپراطور سجونگ بوده . اون تو دسته ی سورون ها " زمان چوسان کلا درباریا دوتا جناح داشتن سورون و نورون " ولی افکارش با نورون ها هم همسو بوده . اون نقشه ی خیانت کشید و این دوجناح رو باهم متحد کرد ولی دست اخر خیانتش شکست خورد و اعدامش کردن . بعدها اسم اون رو از شجره نامه ی خانوادگی شون حذف کردن . درواقع وقتی اعدام شده 34 ساله بوده . ولی تو بیشتر سریالا به دلیل اینکه اون سردسته ی خیانتکاراس و مغز متفکره پیر نشونش میدن . که اصلا خب چه ربطی داره مگه هرکی مغز داره ، پیره ؟
این شورش سومین شورش بزرگ در زمان چوسانه . وقتی ولیعهد کیونگ جونگ پسر اول امپراطور سوک جونگ که تو سریال نشون داده میشه ، یهویی میمیره ، این نظریه که توسط برادر ناتنی ش ، یانگ جو یا یونگ جو ، در سریال با بازی یئو جین گو ⬇ ، مسموم شده از سمت ای این جوا نشات و بزرگ میشه و اینجوری میشه که نقشه ی خیانتی که سالها کشیده بود رو عملی میکنه . با اینحال یانگ جو این شورش رو سرکوب و 50 سال فرمانروایی میکنه . و عمر به تخت نشستنش از بقیه ی امپراطور های چوسان بیشتر بوده .
هنگامی که پادشاه یانگ جو پس از مرگ کیونگ جونگ به سلطنت رسید، جناح سورون به شدت توسط جناح نورون که قدرت را به دست گرفته بود تضعیف شد. در نتیجه، گروه سورون که بیرون رانده شد، سوء ظن شدیدی را در مورد مرگ مرموز کیونگ جونگ ایجاد کردند و این تصور که یانگ جو ، کیونگ جونگ را مسموم کرد، به تدریج گسترش یافت. و در نهایت، او طرحی را برای سرنگونی دولت به نام انتقام پادشاه کیونگ جونگ ، آغاز کرد.
یانگ جو پادشاهی بود که به مدت 52 سال حکومت کرد، یعنی یک دهم از 500 سال سلسله چوسون.
حالا قراره ببینیم که "سوک جونگ " کی بوده .
سوک جونگ که ایشون ⬇ نقششو در سریال کره ای قمارباز بازی کرده ، 12سالگی بعد از مردن پدرش به تخت می شینه . اینکه یه پسر 12 ساله به تخت بشینه اولین بار در تاریخ چوسان اتفاق افتاده . چون پسرا در اون زمان 15 سالگی بزرگسال حساب میشدن و مادر و مادربزرگش زنده بودن و میتونستن نایب السلطنه بشن ولی اون به تخت نشسته و درباریان هم به شکل عجیبی اینو پذیرفتن . اون تنها پسر بود و برادر دیگه ای از مادر دیگه ای نداشت . همچنین به واسطه ی رابطه ی خوبش با جناح نورون تونست سریع به تخت بشینه .
سوک جونگ شخصیتی تندخو و بی رحم و خونسرد داشت و پادشاهی بود که در طول 46 سال سلطنت خود از قدرت سلطنتی بسیار قوی در روابط خارجی بی شماری برخوردار بود. سوکجونگ دارای چهار ملکه بود که از این بین دومین ملکه ، ملکه اینهیون، و سومین ملکه جانگ اوک جونگ یا جانگ هی بین ، بود. برخلاف سایر پادشاهان، او به دلیل استفاده فعالانه از همسرانش به عنوان راه حلی برای مسائل سیاسی شناخته شده است.
یکی از مهمترین سیاستهای او برای ارتقاء سطح حکمرانی و تقویت اختیارات خودش، عوض کردن مداوم جایگاه دو جناح سیاسی غالب (جناحهای موسوم به غرب و جنوب) در راس قدرت بود؛ سیاستی که در تاریخ کره از آن به عنوان «هوانگوک» یا «چرخش دولت» تعبیر شده است. او در دوران سلطنت خود اجازه نداد که یکی از جناحها به طور کامل بر همۀ امور مسلط شود تا بتواند سررشتۀ اصلی قدرت را در دست بگیرد.
سلطنت سوک جونگ رو با امپراطور یونگسانگون연산군 مقایسه کردن . از لحاظ تندخویی و حذفیات مخالفان . گرچه میگن که سوک جونگ خیلی قدرتمندتر از یونگسانگون بوده .
ملکه این هیون و ملکه جانگ اوک جونگ دوتا از ملکه های مهم سوک جونگ بودن که اون برای حذف درباریانی که باهاش مشکل داشتن از اونا استفاده میکرد . و بعد هم که می دید اونا زیادی قدرتمند شدن مجازات شون میکرد . حتی گفتن که خود سوک جونگ بوده که پسرش ولیعهد کیونگ جونگ رو مسموم و کشته چون می ترسیده اون مثه یونگسانگون بشه و بعدها بخاد برای انتقام مادرش که کشته شده بود ، تو قصر حمام خون راه بندازه .
کلا دوره ی سوک جونگ دوره ای بود که هرسری به یه جناح غش میکرد یه سری طرف نورون ها رو میگرفت و اونارو تحریک میکرد تا مخالفین سورون رو بکشن و یه سری سمت سورون غش میکرد و میذاشت اونا این سری نورون ها رو بکشن و اینجوری مخالفاشو سرکوب میکرد . و جامعه یجوری شده بود که همش تو شک و خیانت و لو دادن هم و خون رو با خون شستن زندگی پیش میرفته .
وقتی زن اول سوک جونگ میمیره ، ملکه این هیون که اون موقع 14 ساله بوده و نسبش به نوه ی امپراطور سونگ جونگ میرسه ، ملکه ی سوک جونگ میشه ولی از اونجا که سوک جونگ ،صیغه جانگ اوک جونگ رو هم داشته وقتی ازش بچه دار میشه و کیونگ جونگ به دنیا میاد و ولیعهد میشه ، اونو به مقام ملکه ای می رسونه و این هیون رو مقامش پایین میاره . این کار با مخالفت نورون ها روبه رو میشه و میگن که ملکه هنوز جوونه و شاید به زودی اونم بچه دار شه و اینا ، ولی سوک جونگ همرو حذف میکنه .
بعدشم ملکه این هیون و خانواده ش رو تبعید میکنه . بعد 5 سال سوک جونگ از کارش پشیمون میشه و درصدد میشه تا این هیون رو به جایگاهش برگردونه . این هم یه واقعه ی جداگونه ای داره . از اون طرف چون یه صیغه جدید پیدا کرده صیغه چوی سوک بین ، که تو سریال اول اسمش پوک سون آ بود ، و اون صیغهه از علاقمندان ملکه اینهیونه ،درواقع اون یکی از خدمتکارای خانه زاد ملکه اینهیون بوده که باهاش به قصر اومده بود ، سر یه مسائلی به اون سمت غش و ملکه جانگ رو میذاره کنار ، وقتیم ملکه اینهیون رو برمیگردونه ؛از اونجا که نمیشه دوتا ملکه باشه ، میخاد بازم ملکه اینهیون ملکه باشه که بازم دعوا پیش میاد که ینی چی نمیشه مادر ولیعهد ،ملکه جانگ اوک جونگه و فلان . یک عالم کشت و کشتار این وسط رخ میده و دست اخر ملکه اینهیون ، ملکه میشه .
پنج سال بعد و در سال ۱۶۹۴، حزب جنوبی نقشه تصفیه سیاسی دیگری را بر علیه حزب غربی کشید و آنها را به توطئه برای بازگرداندن ملکه اینهیون عزل شده متهم کرد. این درحالی بود که سوکجونگ از غزل ملکه اینهیون پشیمان شده بود و بانو سوک از خاندان چوی (بانو چوی) را که متحدی برای ملکه اینهیون و حزب نورون بود، مورد لطف قرار می داد. سوکجونگ که از اقدام حزب جنوبی برای پاکسازی سیاسی غربی ها عصبانی شده بود، ناگهان اقدام به تصفیه سیاسی جنوبی ها و برگرداندن حزب غربی به قدرت نمود. حزب جنوبی دیگر هرگز نتوانست بعد از این واقعه که گاپسول هوانگوک نامیده می شود، خود را احیا کند. سوکجونگ ملکه جانگ را تا عنوان بانو جانگ هوی بین تنزل رده داده و مجددا ملکه اینهیون را منصوب کرد. بانو جانگ سرانجام به دلیل نفرین ملکه اینهیون که به مرگ او انجامید، با سم اعدام شد. حزب سورون از ولیعهد هویسو (یی یون) که پسر بانو جانگ بود حمایت می نمود در حالیکه حزب نورون از پسر بانو چوی، شاهزاده یونینگ (یی گئوم) که بعدها با عنوان پادشاه یونگ جو به تخت نشست، حمایت می کرد. ملکه اینهیون و ملکه این وون که به تازگی منصوب شده بود، بدون فرزند بودند.
مامان امپراطور یانگ جو ، خدمتکار قصر بود. چون سوک جونگ می بینه که اون به ملکه اینهیون خیلی علاقه نشون میده ازش خوشش میاد و صیغه ش "صیغه سوک بین " میشه .اتفاقا تو سریالم پوک سون آ با گذاشتن کفش و گل جلوی قصر ملکه اینهیون بوده ش که امپراطور رو می بینه . اونو به اسم دونگ یی ، هم می شناسیم . گرچه من سریال دونگ یی رو ندیدم . بالاخره نفهمیدم این دونگ یی ؟! یا اونی که تو سریال سراستین قرمز بود . ؟!
خلاصه ،امپراطور یانگ جو همیشه برای اینکه مامانش خدمتکار بوده مورد تمسخر و اینا قرار می گرفته . و اگه کسی تو قصر راجبه مادرش چیزی میگفت اینو به منزله ی توهین تلقی میکرده . ملکه این وان ،ملکه ی سوم سوک جونگ ،" اینهیون میمیره " یانگ جو رو به فرزندی قبول میکنه و درواقع چون اون اینکارو میکنه اون میتونه گزینه ی بعدی برای امپراطوری شه وگرنه مامان خدمتکارش رو دست اویز میکردنو بازم سورون و نورون اشوب به پا میکردن .ملکه این وان خیلی از یانگ جو دفاع میکنه تو دوره ی سلطنتش .
یانگ جو وقتی امپراطور میشه تقریبا مث پدرش و امپراطور یونگسانگون ، میزنه هرکی زر مفت می زده رو میکشته ، اون مث پدرش تندخو بوده ، بعد از اینکه اشوب های ای این جوا و سورون ها رو میخابونه ، و پسرش تو بچگی ، تو همین اشوب ها کشته میشه . اون از قبل هم تندخوتر میشه . بعد از اینکه تو 40 سالگی دوباره بچه دار میشه که پسرش سادو منظورمه ، با سادو بدرفتاری میکنه به عللی که تو پست، سریال کره ای نقاش باد ها توضیح دادم . دست اخرم که اگه سریال کره ای سراستین قرمز رو دیده باشین نوه اش ولیعهد میشه و الی اخر .
تاریخی که تو سریال نشون میده و شورشی که ازش یاد کردم درواقع تو دوره ی امپراطور یانگ جو اتفاق افتاده ولی تو سریال از دوره ی سوک جونگ نشون میده کینه توزی رو تا یانگ جو . راستش سریالش خییییییلی اب بود و زیادم جذاب نبود... من بیشتر به خاطر یئو جین گو نگاهش کردم . از نقشای امپراطور هایی که میزنن می کشن و اینا خوشم میاد . این ینی امپراطور! به نظرم .
برگشت به وزیره گفت فلانی دیگه نمیخام قیافتو ببینم . یارو گفت ینی میگی دیگه نیام قصر ؟! گفت نه میخام اعدامت کنم . 😁 خیلی باحال بود .
به نظر من کسی که شورشی هست و ذهن خیانتکار رو داره رو باید تو نطفه خفه کرد . این امپراطورم اینجوری بوده . ولی خب چون زن بارگی نکرده و انتقام مامانشو نگرفته اسمش بد نشده . ولی اون یونگسانگون نگون بخت چون انتقام مامانشو داشته میگرفته اسمش تو تاریخ بد در رفته . ریدم به تاریخ نویساشون. اتفاقا تو این سریالم یانگ جو تاریخ نویسارو اورد و گفت هرچی من میگم رو بنویسین . قانون منم . قانون ینی امپراطور .
شورشی و خیانتکار که تو سریال می سازن دیگه عن خباثت رو در میارن . طرف این همه خیانت کرده، توام امپراطوری مگه دوره ی معاصره که دنبال محاکمه کردن هستین بزن زود بکشش دیگه ،هی دست دست میکردن . خیلی مسخره و اب بود .
وقتی امپراطور ادم فرستاد ای این جوای عوضی رو بکشن ، برگشته میگه امپراطور ادم فرستاده یه ادم معمولی رو بکشن ؟! بعد که نتونست بکشه خودش پاشد رفت یکی از پسرای امپراطور که تو بیرون قصر زندگی میکرد رو کشت . مسخره . بعد هیشکیم پی اشو نگرفت که شاهزاده چی شد مرد ...تا اخر مردک زنده بود .
دیگه عصابمو بهم ریخت همشو زدم جلو . اخه عوضی بازی ام تا یه حد . وقتی نمیتونی داستان رو تا ته جذاب پیش ببری اولا گوه میخوری 24 قسمت درست میکنی دوما تاریخ رو درست حسابی درست کن که وقتی زدی شورشی رو تو قسمت 20 که هنوز امپراطور اولیه زنده س کشتی ، اشتباه تاریخی پیش نیاد تو سریال که مردم کسخلتون بیان بگن عه فلانی تو دوره ی امپراطور سومی مرد چرا اینجوری ساختین و فلان .
یئو جین گو خیلی خوب بازی میکنه نقشای این مدلی رو ،اوایل خییلی هول بود با اینحال چون شبیه امپراطور بود خلق و خوش ، امپراطورم ازش خوشش می اومد و خیلی بهش بها داد . زرنگ بود ولی باید زرنگیش رو میگرفتی و صیقل میدادی و بهش میگفتی اینجوری انجام بدی بهتره .
پرنس اسیا ⬇ که معرف حضورتون ممکنه باشه جانگ کیونگ سوک ، هم بازی یه دست و خوبی داشت ولی نقشش خیلی مسخره بود .
هوا برش داشته بود که میتونه امپراطور بشه. وقتی به گدا و رعیت هی برسی و بهشون نون بدی خب معلومه از تو خوششون میاد دیگه . امپراطور که نمیتونه بیاد دونه دونه تو دهن رعیت نون بذاره ،یخورده خودشونم باید تلاش کنن یا نه . یه مشت سست عنصر قمارباز بودن مردم ، هی قمار میکردن می باختن بعد مجبور میشدن خودشونو برده ی اون کله گنده هایی که قمارخونه رو اداره میکنه بشن ، بعدشم مینداختن تقصیر امپراطور .
امپراطور " سوک جونگ " هم خیلی شخصیت زرنگ و تیزی داشت . اولین باره که از نقش این بازیگر تو یه سریالی خوشم میاد . طرز حرف زدنشم خیلی باحال بود . من حتی به خواجه هاشم چشم داشته شدم . 🤪😄🤦♀️
اصرار بی جای ای این جوا به پسر امپراطور بودن بک ده گیل و اینکه تا اخر زنده نگه داشته بودنش خیلی عصاب خورد کن بود . مخصوصا اونجا که محافظ امپراطور نتونست ای این جوا رو بکشه ولی اون رفت شاهزاده رو کشت انقد مسخره بود که حد نداشت . شاید اگه همین موارد رو بدون اب بندی و صحنه های اضافی قمارکردن و ادمای مختلف که تو قمار دست دارن و غیره می ساختن سریال تاریخی باحالی میشد ولی خب نشده بود . بااینحال چون نمیتونم جلوی کنجکاویم رو بگیرم چندصفحه ای تاریخ خوندم . که خلاصه ش رو براتون گذاشتم .
سریال کره ای جنگ گوریو و خیتان رو دیدم ، یخورده سریال سنگینی بود مخصوصا اینکه قسمت های جنگیش خیلی زیاد بود و یخورده خسته کننده بود . من سریال 134 قسمت ده جو یونگ رو دیده بودم که اونم جنگی بود و راجبه جنگ گوگوریو و خیتان که باعث نابودی گوگوریو میشه ، ولی اون خیلی جذابتر بود جنگش و سیاست ها و مکالمه ها و نقشه هایی که برای هم می کشیدن . البته که بازیگر هاشم خیلی بهتر از این بودن و همشون واقعا نقش به سزایی تو سریال داشتن .
این سریال برعکس سر و صدایی که براش راه انداختن که به مناسبت نمیدونم 50 مین سالگرد ؟ شبکه ی کی بی اس ساخته شده ، با اینکه دوره و امپراطوری که نشون دادن درواقع دوره ی طلایی و امپراطور خوبی بوده ولی خیلی شیت بود . از نقش امپراطور اصلا خوشم نیومد و نقش کانگ گام چان یکی از وزرا و نقش اصلی سریال ، که بازیگرش بازیگر سریال امپراطور دریا در نقش گونگ بوک ، بود ، بود ، اینجا زیاد نقش باحالی نداشت . بیشتر خیلی پدرطور حامی امپراطور جدید و جوون بود .
دیالوگی که خیلی تو سریال به کار می رفت : ما حتما پیروز میشیم .
وزرای دیگه خیلی ماست بودن و مفت خور به تمام معنا بودن . کاش یخورده از کار وزرا نشون بدن که دقیقا غیر از مخالفت با امپراطور و یا موافقت و ایستادن و بر و بر نگاه کردن هم دیگه چه کار مهم و تاثیرگذاری برای گوریو یا چوسان انجام میدادن ، خیلی ادمای بیخودی بودنن . قسمتی بود که ژنرال های جنگی از اینکه امپراطور اونارو حساب نمیکنه و فقط با وزرا مشورت میکنه خشمگین شده بودن و اومده بودن حقشونو بگیرن ، درواقع این سربازا هستن که باید درمورد وضع جنگ و ممکلت و صلح و سیاست حرف زده بشه نه وزیری که تو پایتخته و هیچی نمیدونه و فقط نگران برنج خودشو و تا جنگ میشه بدو بدو فرار میکنه ، واقعا حق با اونا بود و به ناحق کشته شدن به نظرم . خلاصه ...
تو پست 💟تاریخ در سریال کره ای عاشقان ماه و بدرخش و دیوانه شو 💟 راجبه اصل و نسب این امپراطور تو سریال مفصل گفتم و بیشترش زیاده گویی ، یخورده پیچیده س ولی دقیق بخونین می فهمین چی شد 🙄🤭😁 ، دقیق بخونین . زحمت کشیدم از کره ای به فارسی برگردوندم .
در ادامه درمورد تاریخ در این سریال باید بگم که تمام وقایع سریال عینا با تاریخ واقعی ساخته شده و چیز تخیلی توش وجود نداره .
کانگ گام چان با بازی گونگ بوک ، که بالا گفتم کیه ، یکی از فرمانده و وزرای اشراف زاده ی اون موقع بوده که نقش به سزایی تو جنگ با خیتان داشته و خیلی سیاستمدار بوده ، حتی مجسمه ی و مقبره سنگی اون تو پارکی به نام ناک سانگ ده ؛وجود داره .
ناک سانگ ده جایی که کانگ گام چان توش به دنیا اومده و به معنای جایی که وقتی کانگ گام چان توش متولد شد ستاره ای سقوط کرده . اونو تو مقبره ی امپراطور دفنش کردن .
درکل سریال متوسطی بود گویا میگن فصل دو هم داره . من زیاد دوسش نداشتم . اولاش جذابتر بود . به نسبت سریالای جنگی و تاریخی دیگه زیاد جذاب نبود . با اینحال به نظرم از سریال 💚سریال کره ای معشوق 💚 خیلی بهتر بود از لحاظ سیاسی و جنگی . گرچه اون دوره کلا با این دوره فرق میکرد . اونجا یه امپراطور دیگه حاکم بود .
گوریو روامپراطور وانگ کان ، با همکاری نجیب زاده ها تاسیس کرد . اون زمانی که میخاست کشور رو پایه گذاری کنه همه ی اشراف زاده ها و حتی دشمنانش از شیلا و بکجه رو هم در اغوش گرفت و باهاشون دست دوستی داد . پس درواقع گوریو رو اشتراکی پایه گذاری کردن . در این حالت امپراطور قدرت مطلق نمیشه و نمیتونسته کارها و اصلاحاتی که میخاسته رو انجام بده .
ابتدای امر مشکلی نداشته ولی وقتی عرصه رو تنگ می بینه به فکر می افته . مشکل اینجاست که اون نمیتونسته حالا که با کمک دیگران شاه شده یهو رو برگردونه و جواب نه به خاسته های اشراف زاده ها بده . از طرفی هدف والا که امپراطور خوب برای مردم شدن هست هم زیر سوال رفته بوده .
در این حالت نیاز به قدرتی هست تا بتونه “اصلاحات “رو انجام و جلوی اشراف زاده ها بایسته . کشور و ملت به یک اصلاح گر نیاز داشتن … بزرگوار اصلاح طلب بوده 😁
خلاصه … این قدرت رو فقط وانگ سو" سو اسمشه " داشته ،وانگ سو که از بدو تولد با ستاره ی امپراطوری به دنیا اومده نحس نامیده میشه و با مردن پسر اول به صورت غیرمستقیم توسط سو ، تصمیم بر این میشه که اونو به کوه فلان " اسم کوه مهمه ؟" تبعید کنن .
“ 광종 کوانگ جونگ "این اسم بعد از امپراطور شدنشه " “ کوانگ دومعنی داره : درخشش ، دیوانگی .
«بر این اساس، گوانگجونگ برخلاف پیشینیان ضعیف خود، بسیار هوشمندانه به نیروهای قدرتمند پاسخ داد. “ما منتظر زمان مناسب بودیم، آماده شدیم، حرکت را تضمین کردیم، و زمانی که در نهایت فرصت پیش آمد، با جسارت پیش رفتیم و اصلاحات را با موفقیت به پایان رساندیم. “
اصلاحات گوانگجونگ، دستاوردهای قابل توجهی هستند که هنوز اغلب در کتاب های درسی تاریخ ذکر شده اند. »
برای همینه که گوریو تونست ۵۰۰سال با قدرت دووم بیاره ، و این مدرک معتبریه که نشون میده “ کوانگ 광'(光)” کوانگ جونگ به معنای درخشش بوده .
ولیکن … هرجا نور هست تاریکی هم هست ،
میشه گفت به دلیل وسواس و سوء ظن بیش از حد در مورد حفاظت از کشور و مصلحت بوده ؟
گوانگ جونگ در نیمه دوم سلطنت خود "پاکسازی خونین" و "سیاست ترور" را انجام داد که در تاریخ بی سابقه بود. اون همه ی افراد و نیروهایی که آشکارا مشکل ساز بودن رو حذف کرد ، هیچکس از نگاه پر سوظن اون در امان نبود حتی پسرش …
«تهمت ها و اتهامات در جامعه بیداد می کرد، خونریزی ها و بی اعتمادی و توطئه ها بیداد می کرد.» در این حالت میشه گفت “کوانگ به معنای دیوانه” هم بود ، کوانگ جونگ دوگانه .
وانگ سو یکی از امپراطوران مشهور بود که هیچ وقت نمیشه اونو از تاریخ کنار گذاشت .
تو این سریال هم وانگ سو بعد از یه مدت زندگی تو کوه به قصر برمیگرده ماموریت پدر را قبول میکنه و با خاهرش که از خاندان دیگه ای بوده ازدواج میکنه .
من وقتی اولین بار سریال رو دیدم تا یه قسمتایی با کارای وانگ سو موافق نبودم از این لحاظ که چرا تا اومد به حرف باباش گوش کرد؟ً! بعدش یهو یه روشنی رسیدم .
وانگ سو اومد زیر دست بابای که از بچگی باهاش ناعادلانه رفتار کرد و از قصر بیرونش کرد ، و به حرف اون ، مامورمخفی شد تا با درباریانی که داشتن امپراطور رو مترسک و خون مردمو تو شیشه کرده بودن مقابله کنه . چرا وانگ سو با همچون پدری اونجوری رفتار کرد ؟ چرا ازش متنفر نبود ؟ چرا وقتی باهاش اون رفتار شد تو بچگی همرو بخشید و دست پدرشو گرفت ؟ چون ...
اون هیچ وقت با پدرش زندگی نکرده بود و گرمی و سردی و تیزی رفتارشو ندیده بود ، اون دنبال گرمی و محبت پدر و مادر بود ، زمانییکه پدرش دستشو دراز کرد و ازش کمک خاست و برای سالهایی که اونو ناعادلانه تو کوه تبعید کرده بود عذرخاهی کرد و گفت به خاطر جون خودش بوده و این سالها در عذاب بوده ، همون لحظه ناراحتی های وانگ سو از پدرش زدوده شد . برای همین وانگ سو داشت اون کارارو میکرد . وانگ ووک وقتی وانگ سو رو که از پدر مرده دفاع میکرد رو دید گفت تو از همه بیشتر از پدر بدت می اومد ...وانگ ووک متوجه این تفاوت بزرگ نیست ...
به نظر میاد زنی غیر از زن اصلی وانگ سو "گرچه وانگ سو سه تا زن داشته ." وجود داشته که دوتا سریال به این موضوع پرداختن ، یکی اینجا که نشون میدن که وانگ سو قبل از ازدواج سلطنتیش ، با یه دختر دیگه ازدواج میکنن ، یکی تو سریال عاشقان ماه . تو این سریال ، ستاره بین قصر گفته دو زن با ستاره ی قطبی وجود داره که اگه با وانگ سو ازدواج کنن میتونن اونو از دیوانگی نجات و به سمت نور هدایتش کنن ،و اینوری سرنوشتش رو تغییر بدن .
اولین زن ، شاهزاده ی باکجه س که الان بدون اینکه کسی بفهمه زنده س و تو چین برای گذران زندگی تجارت میکنه و تجارت خونه ی معروفی داره .
وانگ سو برای اینکه دنبال قاتلینی که به قصر اومدن و امپراطور رو موردحمله قرار دادن بگرده ، به چین رفته ، اتفاقی اونجا برای یک شب با این دختر ازدواج و همونجا سرنوشتش تغییر میکنه . ولیکن کسی نباید بفهمه که وانگ سو یک بار ازدواج کرده . پس به دختره میگه حواسش باشه به کسی راجب این موضوع چیزی نگه.
دومین زن ، خاهر وانگ سو از زن دیگه ی امپراطوره که از خاندان قدرتمندیه . امپراطور این ازدواج رو ترتیب میده تا وانگ سو در امان بمونه ، همچنین بهش میگه خودشو نشون نده و در خفا بمونه و مث همیشه ازاد و خجسته زندگی کنه و صبر کنه تا فرصتش پیش بیاد .
وانگ سو درحال صبر کردنه ...
سریال خیلی جذابیه که دارم برای دومین بار نگاهش میکنم و حیف بود اگه ازش پست تو وبلاگم نمیذاشتم . با من همراه باشین با این سریال جذاب .
سون او گوک خدای میمونه ،🐵 یکی از کاراکتر های اصلی در کتاب افسانه ای سفر به غرب چینی . سون او گوگ سرتق و خیلی قوی و نیروهای زیادی داره ، اون به دلیل یه جرمی توسط بودا ،500 سال تو کوه مرمر که مهر و موم شده زندانی میشه . اون بعدا توسط تانگ که فک کنم یه بوداس ازاد میشه و تانگ اونو به عنوان شاگرد قبول میکنه و تو سرش یه هد می بنده که هروقت سون او گوگ نافرمانی میکرده با خوندن سوتراها اونو تنگ میکرده و اینجوری سون اوگوک دردش می اومده .
تلخیص از ویکی پدیا .
سون او گوک تو سریال هم فرق چندانی با افسانه ی واقعی نداشت فقط یخورده ذلیل تر و ساده تر بود .
جین سان می ، دختری مغرور و خودخواه و افاده ای و اعتماد به سقفه که میتونه روحا رو ببینه ، اون به خاطر این توانایی اذیت میشه و مث سگ می ترسه ، مادربزرگش بهش یه چتر زرد داده که روش دعا نوشته شده گفته هروقت روح دیدی چترو باز کن روحا میرن . اون تا وقتی مث خرس گنده میشه چترو همراهش می بره اینور اونور .درحالیکه از راه دیدن روحا پول خوبی به جیب زده و تونسته مالی بهم بزنه .همچنین اون به این خاطر تا بزرگیش نتونسته هیچ دوستی و ارتباطی برقرار کنه ، تنها کسی که باهاش رابطه داره کارمندش تو دفتر املاکیشه . تنها و بی کس و گیجه . خلاصه جین سان می همچین ادمیه .
یه روز که داشت از مدرسه به خونه برمیگشت ، "ماوانگ" یه نیمه خدا ؟!نیمه شیطان ؟! که گاو هست 😁🐄 رو میبینه ، ماوانگ بهش میگه میدونه که اون روح میبینه و خیلی خاصه و گولش میزنه بهش میگه از این تونل رد شو برو یه قصر میبینی واردش میشی بادبزن رو پیدا میکنی و میاری اگه تو خونه روح دیدی خودتو به ندیدن بزن و زود بیا بیرون خلاصه جین سان می ، که میخاد روح نبینه و یه ادم معمولی باشه میره تو قصر مرمر که سون او گوگ توش 500 ساله زندانی و قدرت هاش مهر و موم شده ،با سون او گوگ قرارداد می بنده که اگه ازادش کنه اون ، ازش محافظت میکنه ، مهر و موم سون او گوک رو می شکونه و ازادش میکنه ، سون او گوگ بهش میگه از این به بعد هروقت اسممو صدا کنی میام و نجاتت میدم ولی اسمشو از مغزش خارج میکنه تا اون نتونه حتی اگه اسمشو به صورت اتفاقیم بشنوه به خاطر بیاره و اینجوری میزنه زیر قرارشون و میره پی کار خودش .
سالها میگذره و ماوانگ یه شرکت سرگرمی داره و معروفه ، سون اوگوگ هم میخوره میخابه ، مدیر سامسونگ توسط قدرت های اون مدیر سامسونگه و پولش از جیب اون میاد . 😁🐵 جین سان می همونجور که گفتم دفتر املاک داره و با خرید و فروش خونه های روح زده مال و اموالی بدست اورده . اون هنوزم چتر زرد و روح و ترس و اینارو داره . همیشه مشکی می پوشه ناراحته معلوم نی چشه .
تنهاست و هیچ دوست و اشنایی نداره . از دار دنیا یه مادربزرگ داشته که سالهاست مرده . من نمیدونم چرا تنهایی بده چرا دوست اشنای عوضی که پولتو بچاپن نداشتنش بده ؟! اخه چرا ؟! جین سان می کلا کاراکتریه که معلوم نی با خودش چندچنده .
میگذره و معلوم میشه جین سان می به خاطر اینکه سون او گوگ رو ازاد کرده مجازات میشه و مجازاتش اینکه اون سام جانگه ، ینی کسی که خونش مرده رو زنده و روح ها اگه بخورنش قدرتمند میشن . سون او گوگ می فهمه و میخاد بخورتش ولی چون باهاش قرارداد داره نمیتونه اینکارو کنه پس قرار میشه ازش محافظت کنه چون طعمه ی خودشه . ماوانگ به جین سان می میگه میتونه یه جوری سون او گوگ رو برده ی خودش کنه چجوری ، اینجوری که یه دستبند بهش میده و میگه اینو بنداز دست سون او گوگ .
خلاصه ماجرا پیش میاد و اینجوری میشه و لحظه ای که دستبند به دست سون او گوگ بسته میشه اون نسبت به سان می عشق پیدا میکنه . و اینجوری میشه که بزرگترین خدای خدایان ، عقل کل ، عاشق جین سان می زاقارت میشه . و یجورایی برده وار می افته دنبالش چون عاشقشه ... 사랑하니까 😁🐵 .
خلاصه از سون او گوگ اصرار از سان می اکراه که تو منو به خاطر دست بند دوست داری واقعی که دوست نداری هی دعوا هی همو ناراحت میکنن هی دختره فیس می ذاره به شدت مغرور بود و اصلا خودشو پایین نمی اورد . ینی سون او گوگ چقد براش کار انجام داد چقد بهش گفت دوسش داره ولی این مث ماست بود ماست ...🍚" فک کنین این ماسته 🍚"
خلاصه اینا با همکاری هم روحارو نابود میکردن و امتیازشم می رفت تو جیب ماوانگ ، چون اون با هزارسال ریاضت میخاست به مقام خدایی برسه و کسی نبود براش امتیاز جمع کنه ،چرا میخاد خدا شه ؟ زنش که سالها پیش تو بهشت باهم با مردن بچه شون روح بچه های دیگه رو زندانی میکرده و تبدیل به شیطان شده بوده و برای همین به زمین فرستاده میشه و هربار تناسخش زندگی پر از رنج و مرگ دلخراش رو خاهد داشت ، اون میخاد خدا شه تا عشقشو از این مجازات راحت کنه .
سون او گوک و جین سان می شده بودن برده های ماوانگ تا براش امتیاز جمع کنن این خدا شه . اینجوریسون او گوکم منع الکلش برداشته میشد و شاید برمیگشت به بهشت . درواقع ماوانگ و اون خداعه دست به یکی کردن و اینجوری سون او گوک رو که همش دردسر درست میکرد رو مهار کرده بودن . ولی خب دله دیگهسون او گوگ واقعا عاشق جین سان می ، شده .
اخه من نمیدونم این دختره ماست بود همشم خودشو چسی میکرد چجوری عاشق این شد ینی انقد ذلیل شدی که بیای عاشق کسی بشی که برات طاقچه می ذاره ؟ تو انقد خوشتیپ اقا جنتلمن دانای کل 🐵🤦♀️🙄
به همین ترتیب شما 20 قسمت نگاه میکنین ببینین تهش چی میشه و تهش انقد اب بود که حد نداره . ولیکن یک ولیکن بزرگ و بولد ...
به شدت جذاب بود هیجان انگیز خنده داره کمدیش عالی بود ، دعواهاشون بین سان می و اوگوک حتی گاهی ،و شیمی بین اوگوک و ماوانگ محشر بود . ینی انقد این دوتا باهم خوب بودن اصلا سان می تو چشم نمی اومد گاهی .
به نظرم بازی دختره تو این سریال زیاد خوب نبود . کاراکترشم ایراد داشت . خوددرگیر بود . از طرفی میگفت تنهاس ولی وقتی سون او گوک رو پیدا کرد و قرار شد باهم باشن یه روی خوش به این میمونه بدبخت نشون نمیداد . هی قهر و اشتی میکرد . اسکل بودی به تمام معنا . خب تو داری میگی با روح دیدن مشکل داری ولی انگار نداشتی این مدت همش روح دیدی خب عادت میکنی دیگه از این طریق اصلا موفق شدی . چته خب ؟! یکیم که اومد عاشقت شد همه کارم برات میکرد دیگه چته واقعا ؟! اصلا دیوونه کننده عن بود . ولی خب قابل تحمل بود . تحملش کردم چون انقد جذابیت داشت کمدی سریال و داستانش که میشد از روی عن بودن دختره گذشت .
خداها تو سریالای کره ای الخصوص، همیشه خوددرگیر نشون داده میشن ، خدای تو این سریال هم علاوه برخوددرگیری عوضی بود . اون برای مهار کردن شیطان ها یا بهتر بگم دمون ها ، با نیرنگ عشق یا بچه اونها رو ازشون میگرفت و با نقشه کشیدن باعث شده بود ماوانگ هزاران سال ریاضت بکشه و کار خوب بکنه تا عشق گذشته اش که به خاطر مردن بچه شون تبدیل به شیطان شده بود رو از لوپ تناسخ و زندگی عذاب اور ، ازاد کنه . درحالیکه بچه شون اصلا نمرده بود و اینا همه برای مهار کردن ماوانگ بوده .
همچنین جین سان می از بدو تولد سام جانگ بود و با گفتن دروغ به ماوانگ و سون او گوک که شما باعث شدین اون روح ببینه و خونش برای روحها وسوسه انگیز باشه ، باعث شدن اونا اینجوری از سام جانگ که در واقع نجات دهنده ی جهان از سردرگمی و شیاطین بود محافظت کنن تا اون به اون هدف موردنظر و انجام اون ماموریت برسه . همچنین با بستن دستبند عشق به سون او گوک و انداختن محبت سان می تو دل میمون باعث شدن اون اینجوری از خود بیخود و بخاد به خاطر عشقش بمیره .
ولی خب انقد کشش دادن اخرش واقعا اب شد . قسمت اخر یه ادمی که خیلی خبیث بود با همکاری یه شیطان میخاست اژدهای پلیدی رو از زیراب بیدار کنه و کرد ، خدائه به اون شیطانه میگفت تو برو اژدها رو بیدار کن سان می که سام جانگه بیاد نابودش کنه ،خب ...چرا ؟ چرا باید بیدار شه که حالا سام جانگ بیاد بکشتش ...مگه خدا نیستی خب خودت اون شیطان جلو روته نابودش کنه که اون نتونه اصلا از اول اژدها رو بیدار کنه که حالا یه سام جانگیم بیاری تو دنیا که یکی ازش محافظت کنه تا بزرگ شه و بیاد اژدهایی که خودت بیدار کردی رو بکشه ؟ هدف سریال رو بردی زیر سوال کلا ...
من این سریالو درحال پخش دیده بودم گفتم بذا یه سری دیگه ام ببینم .به خاطر لی سونگی . لی سونگی واقعا ساده و مظلوم و جذابه در عین حال .و بازیش واقعا بیسته . این سریال هم کامبکش بعد از سربازی بودش . داستان سریال و روندش قشنگ بود خدایی ولی این اخرش و این کش دادنش و کاستی هاشو هم نمی گفتم نمیشد .
جی چانگ ووک به نام جون مو ، پلیسه و از خانواده سطح پایینیه ، باباشم معتاده ، زنش خانوادگی پلیسن و درست حسابی ، موندم اینا چجوری دختررو به جون مو دادن ، جانگ گی چول گنگستره و با زد و بند و حذف رییس های بالادستی خودشو به کله گنده ی باند مواد مخدر وصل کرده و با دایر کردن چندین تا کلاب تو گنگنام ، داره پادشاهی میکنه ، باند مواد سه شعبه داره کره ژاپن و چین ، پلیس ژاپن مطلع شده از قضیه و فهمیده یه شاخه اش تو کره اس ، پلیسای کره هم فهمیدن قضیه از کجا نشات میگیره مث همیشه دنبال مدرک معتبر و سر انجام جرم گرفتن مجرم هستن ، نقشه میکشن میگن یکیو بفرستیم تو باند اینا ، طبیعتا جی چانگ ووک که الکی تو سریال نی ، پس اونو می فرستن ، نقشه و اینا بالاخره جون مو میشه دست راست جانگ گی چول ، و تو این راه همه ی دست راستی های گی چول رو که از دبیرستان باهم ددوست بودن رو از راه به در میکنه .
سریال درواقع داستان زندگی گی چوله که از قضا باباشم عوضی بوده و مامانش باباشو میکشه و اینجوری اونم کم کم به بذهکار تبدیل میشه و اینجوری راهش به خلاف و گنگستری و اینا باز میشه و دوستاشو حالا داره تو پرونده ای که خودش سر شاخه ی اونه از دست میده ، و حسهایی از ناراحتی و افسوس هم داره .
حالا این وسط زنه جون مو چیکاره س ؟! اینجا که قضیه گره به گره اضافه میشه ، زن جون مو همکلاسی دوران دبیرستان گی چوله و اینا باهم قرار میذاشتن یه روز که جون مو تو یه رستوران داشت به زنش توضیح میداد که داره چیکار میکنه ، یهو گیچولم میاد اونجا و اونجوری میشه که پای زنشم به پرونده باز میشه ، گی چول فک میکنه عشق قدیمش با یه مرد لاابالی ازدواج کرده و طلاق گرفته و برای اینا هم پرونده میسازن که گی چول تحقیق کرد سه نشه ، برای همین حالا که دوباره عشق قدیمشو دیده میخاد باز باهاش بریزه رو هم ...بنده خدا نمیدونه شوهره عشق قدیمش الان دوست و دست راستش شده ...
داستان سر گرفتن اعضای باند و ترفیع گرفتن جون موعه که تو این راه کلی خودشو تو خطر انداخته فقط به این دلیل که رتبه ی پایینی تو اداره پلیس داره و زنش و خانوادش همه درجه دارن و میخاد خودشو اینجوری بالا بکشه .
سریال تا اینجا جذاب و هیجان انگیز بوده ، بوده ها ولی یه جاش می لنگه ، پلیس ها هیچ کاری نمیکنن ، فقط جون مو یه تنه داره همه کارارو میکنه ، اصولا وقتی یکیو می فرستن تو باند به این بزرگی و خلافکاری ، پس زمینه طرف رو درست حسابی ترتیب میدن ، از طرفی یکیو میذارن که به پای جاسوس باشه تا گندی بالا اومد سریع جمع و جور کنن ، اینجا همه ی کارارو جون مو خودش تکی میکنه ، مثلا الان اون کسی که ته و توی گذشته افراد رو در می اورد برای گی چول متوجه شد که جون مو کیه ، بعد خود جون مو اومد بگیرتش ، اینجوری که نمیشه ، کتک از پلیس کتک از گنگستر ، تازه تو قسمت 6 که جای حساسی بود یه پلیس اومد نقشه ها رو بهم ریخت ، اصلا نرفتن دنباله پلیسه تا بهش بفهمونن خودشون دارن رو پرونده کار میکنن و دخالت نکنه ، خیلی مسخره اس اینجوری .
البته که اگه بخان دخالتی کنن کارای اکشن بیهوده جی چانگ ووک و اون پسره بازیگر گی چول اصلا دیده نمیشه . درواقع همه ی بازیگرا چلغوزن تا این دو تو چشم بیان . انقدم بدم میاد از این شیپ مسخره ی این دوتا هی تو بوق میکنن . حالمو بهم میزنن ، خداروشکر جی چی اینجا زن داره وگرنه میگفتن اینا رو هم کراش دارن ، گرچه دارن میگن 🤢
این تیکه ش خیلی رفت روعصابم گفتم زودتر بنویسمش . میخاستم سریال تموم شد پستش رو بذارم دیگه اینجوری شد .
حتما به لینکی که زیر گذاشتم سر بزنین . میتونین همه ی پست هایی که گذاشتم رو تو یه نگاه ببینین و انتخاب کنین که چی دوست دارین بخونین .
제비꽃같이 조그마한 그 계집애가 꽃잎같이 하늘거리는 그 계집애가 지구보다 더 큰 질량으로 나를 끌어당긴다 순간, 나는
뉴턴의 사과처럼 사정없이 그녀에게로 굴러 떨어졌다 쿵 소리를 내며, 쿵쿵 소리를 내며 심장이 하늘에서 땅까지 아찔한 진자운동을 계속하였다 첫사랑이었다
اندازه جرم متناسب با حجم نیست ...
ان دختر که به کوچکی گل بنفشه اس
ان دختری که مث گلبرک های گل در اسمون پرواز میکند
با جرمی بیشتر از زمین منو به سمت خودش می کشه ...
اون لحظه ، من
مث سیب نیوتون
بدون دلیل به سمت اون می غلتمو می افتم
با صدای کونگ کونگ
قلبم از اسمون تا زمین مث اونگ مداوم بالا و پایین میشد
اون اولین عشقم بود
این شعرو یادتونه ؟!
شعری بود که قسمت 4 گابلین میخونه و به این درک می رسه که عاشق شده . از طرفی عاشق شده از طرفی باید بمیره ...چقد خداشون بی رحم بود ...از طرفی با بی انصافی کشته میشه ، از طرفی زنده میشه ، این همه کار خوب انجام میده به این کمک کن به اون کمک کن ، بعد که بعد از یه قرن میخاد عاشق شه باید بمیره 😭خیلی غم انگیزه . چقد گونگ یو جذابه ...ذوب شدم در جذابیتش . چجوری زشته ولی جذابه ؟! چجوری نگاهاشم قشنگو جذابه ؟! در حالت پروانگی قرار دارم ..
یه اهنگ قشنگ با معنی فوق العاده زیبا و با صدای فوق العاده قشنگ و سئو اونکوانگ .شی عزیزم اوردم براتون خیلی قشنگ خونده اهنگو . قشنگ بازگوی شخصیت سریاله .
سریالی که این روزا میبینم اسمش هست "ممنوعیت ازدواج" :
سریال کره ای ممنوعیت ازدواج
تو دوره ی چوسان و قبلتر حتی، وقتی ولیعهد یا شاهزاده یا امپراطور میخاسته ازدواج کنه یه دوره ای را ممنوعیت ازدواج میذاشتن تا دخترای خوشگل مجرد برای امپراطور و ولیعهد یا شاهزاده بمونه کنار 😁 . این سریال راجبه امپراطوریه که هفت سال پیش وقتی ولیعهد بوده زنشو کشتن و به عنوان خودکشی جا زدن و برای همین پدرش که اون موقع امپراطور بوده ممنوعیت ازدواج گذاشته تا پسرش دوباره ازدواج کنه . حالا هفت سال گذشته و ولیعهد امپراطور شده ولی هنوز ازدواج نکرده ، یا بهتره بگم نشده بکنه . چون هرسری خاسته ازدواج کنه طرفو زدن همونجوری کشتن .اونم داره با یکی از افراد مورد اعتمادش دنبال کسایی که پشت پرده این ماجرا ها هستن میگرده . تو این مدت مردم هم خسته شدن و میخان ازدواج کنن ولی نمیتونن و هرکی قایمکی ازدواج کنه رو هم میگیرن میندازن زندان . ینی چی که امپراطور زن نداره بعد شما میرین ازدواج میکنین ؟! 😄 تو این مدت هم امپراطور همش خاب ملکه فقید را میبینه و به یاد اون داره زندگی میکنه . یه روز که با لباس مبدل رفته بود بیرون با دختری که ادعا میکنه روح میبینه اشنا میشه اونو مییارن قصر تا اگه روح ملکه رو میبینه پیامی چیزی داشت به امپراطور بگه ، و اینجوری قرار داستان ادامه پیدا کنه ببینم به کجا میرسه .کیوت و خنده دار و غمگین هم هست .
او اس تی پارت یکش را سئو اونکوانگ از "بی تو بیBTOB" خونده . اونکوانگ تو اینستاش نوشته بود دوس داشته همیشه اهنگ با مدل تاریخی را امتحان کنه و از اینکه این فرصت پیش اومده خیلی خوشاله . این اهنگ را با مدل تاریخی خوندتش . خییلی قشنگه .
اهنگ رو از اینجا بشنوین با معنی که گوش بدین خیلی حس خوبی داره ...
این سریال رو همین چندوقت پیش برای دومین بار دیدم و دومین بار حتی بیشتر لذت بخشتر و هیجان انگیزتر بود . یه چیزی که بهش پی بردم پایینتر در مورد داستان سریال توضیح داده بودم که یه پیرزنی بود که رفته به یه سرزمین دیگه و اموزه های دینی ش رو نسل به نسل منتقل میکرده ، فک میکنم اون پیرزن یا حداقل شوهرش ! یه نئوتال بوده باشه اگه نه چرا اون تو پیش بینی هاش و دعاهاش درمورد اینکه فرد برگزیده ای که قرار بیاد یه ایگوتیه ، گفته ؟! امیدوارم فصل دو این جور سوالها رو برامون باز کنه . گرچه همینجوریم بدون باز کردن این حقایق سریال به اندازه کافی جذاب و فوق العاده است .
خب نوبتیم باشه نوبت سریالی که خیلی سر وصدا کرده بود و من الان دیدمش بعد دوسال . اونایی که دیده بودن میگفتن شبیه بازی تاج و تخته ، منم قسمتای یک و دو رو میدیدم همین فکرو میکردم . فضاش و اینکه دنبال قدرت بود و بازی قدرت بود شبیه اون بود . البته من بازی تاج و تخت را ندیدم چندتا صحنه شو تو اینستا دیده بودم و بیشتر ازش شنیدم تا ببینم .
اجازه بدین معرفی کنم : تاریخ ارتدال یا آسی دال
این یه سریال تاریخی تخیلیه که تو دوره برنز میگذره ، و روایتگره اولین امپراطور کره ،چوسان قدیمه که قبیله گری را نابود و امپراطوری را پایه گذاری میکنه . اون امپراطوری که گفتم هنوز مطمئنا ثابت نشده که واقعا وجود داشته یا نه ولی اسمش بوده " تانگون " که بهش میگفتن پسر خرس یا خدای بهشت . این دوره را بهش میگن "گوجوسان" و تو قرن هفتم تو تاریخ چین یاد شده برای همینم هست که کره ای ها به این باورن که این پادشاه وجود داشته گرچه وجودش اثبات نشده .
اتفاقا اسم شخصیت اصلی سریال هم "تاگون"هه .😁
داستان سریال راجبه یه کشوریه که بهش میگن آسی دال ، توش قبلیه های متفاوتی وجود داره ،و سه تا از قبایل که قدرتمندترین هستن باهم متحد شدن و دارن کشور را اداره میکنن ولی اسم کشور روی اون محدوده حکمرانیشون نذاشتن هنوز نمیدونن کشور و امپراطور و اینا چیه .فقط بهش میگن آسی دال .
این سه تا قبیله تشکیل شده است از :
قبیله ای که راز کار با برنز رو میدونه و سلاح میسازه ،قبیله ای با خدایان اسمانی حرف رد و بدل میکنه و کاهن هستند و قبلیه ای که قبلیه گشایی میکنه تا محدوده حکومت را گسترش بده . سردسته این سه همین اخریه که قدرتمندتره و بقیه از فرمان های اون پیروی میکنن . اینا همه انسان هستن .
راجبه فصل دوم این سریال میتونین از این لینک مطالعه کنین :
حالا توی جنگل یه نوع دیگه بشر هم وجود داره که قدرت های خیلی بیشتری از بشر داره و رنگ خونشون ابیه و قیافه هاشونم فرق دارن بهشون میگن " نئوتال" یا همچین چیزی . اون قبیله که گفتم قدرتمنده با نقشه پسر رییس قبیله ینی تاگون ،میان نقشه میکشن و این نئوتال ها را نابود میکنن ، برای این امر یه کاهن را میفرستن تو جمع اینا با یه سری هدایا که اونا سمی بودن، کاهن که یه زنه عاشق یکی از این نئوتال هاست خلاصه یه دوقلو ازشون به جا می مونه ...الان این بچها دورگه هستن اسمشون میشه "ایگوتی" اینا خون بنفش داره چون مادرشون انسان بوده پدرشون نئوتال . که یکیش میمونه دست مادر و یکی را پدر میبره لای بوته ها قایم میکنه تا بره بجنگه که کشته میشه و بچه را همین پسر رییس قبلیه پیدا میکنه و زنده میذارتش و بزرگش میکنه ، چرا چون خودشم ایگوتیه .
نئوتال :پدر دوقلوهاایگوتی : یکی از دوقلوها اسمش ایسامه .
این بنده خدا تاگون ،بارها توسط پدرش شکنجه و به قتل تهدید میشده و همش به جنگ و قبلیه گشایی فرستاده میشه خلاصه خیلی کاراکتر بدبختی داشت . کسی که همش از این که یه ایگوتیه ترسونده شده و شرم میکنه از اینکه ایگوتیه و هرکسی رازشو میفهمه میکشتش و فقط یه همدم و همراز داره که اونم دختر رییس قبلیه ای که راز برنز و ساخت سلاح رو میدونه . اینا هم عاشق همن هم با هم نقشه های سیاسی میکشن هردوشونم از سمت پدرهاشون مورد سواستفاده قرار گرفتن برای همینم بیشتر بهم نزدیک شدن و خیلیم باهم مچن ولی از طرفی رغیب سیاسی هم میشن چون هرکی دوس داره خودش بشه رییس قبایل .
پسر رییس قبیله که کشورگشایی میکنه و خودشم ایگوتیه . اسمش تاگونه
خلاصه جونم براتون بگه که 200 سال پیش یه پیرزنی بوده که کاهن بزرگ بوده اون کاهن بزرگ یه پیشگویی کرده اینکه یه روزی فرستاده خدا که از بین شماس و برگزیده س میاد و نجاتتون میده و به راه راست هدایت میکنه ولی اون شهر رو ترک کرده به یه شهر خیلی دور که دسترسی بهش غیرممکنه ولی اموزه های خودش را در قالب یه سری رازهایی به نسل خودش منتقل کرده تا اگه یه وقت دوباره نسلش به اون شهر ینی آسی دال برگشتن بتونن اینکه از نواده های اون هستن را اثبات کنن .نواده اش الان این دختره س . این دختره و دوقلوها هرسه تو یه روز به دنیا اومدن و سرنوشتتشون بهم متصله و خاب همو میبینن .
تانیا : کاهن بزرگ
تانیا و همشهری هاش بی خبر از پیشگویی و قبیله های دیگه ای زندگیشونو میکردن که مادر ایسام و ایسام به اونجا کوچ میکنن ،تانیا خاب اونارو میبینه میاد به استقبال شون یجورایی ، مادره نرسیده به شهر میمیره و به ایسام میگه تو منو گول زدی برگرد به شهرت و ایسام را به اسم دیگه اس صدا میکنه . ایسام میمونه تو قبیله تانیا و اونجا بزرگ میشه ،تو این سریال انسان ها فقط اگه کاهن باشن میتونن خاب ببین ، و ایگوتی ها ، ایسام که ایگوتیه توی خابش اون یکی قل خودشوو میبینه و فک میکنه خودشه ،از طرفی قلش تو آسی دال که پنهانی و در خفا و مث یه زندانی تک و تنها بزرگ داره میشه هم خاب اونو میبینه . تانیا هم خاب اونو میبینه اینکه چقد تنهاس و دوس داره ازاد بشه . خلاصه تانیا و ایسام بهم دلبسته میشن ولی کاهن بزرگ شهرشون به ایسام میگه تو مال اینجا نیستی و باید اینجارو ترک کنی .
سایا :قلی که تو شهر داره بزرگ میشهایسام
یه روزی مث همه ی قبیله گشایی ها تاگون و همراهانش به شهر تانیا حمله میکنن یه سری کشته میشن و ایسام هم سوار بر اسبی که پیشگویی شده که اسب تندرو و باهوشی و هرکی سوارش شه اون فرد برگزیده س از دست سربازا فرار میکنه تانیا و بقیه رو به آسی دال میارن تا به بردگی بگیرن توی راه کاهن بزرگ شهر تانیا اینا میمیره و بهش میگه این علامت را به خاطر بسپار و هرچه که تاحالا اموختی را یه روزی به دردت میخوره . ایسام خودشو به شهر میرسونه تا تانیا و همشهری هاش رو نجات بده ،رییس قبیله که پدر تاگون هست را گروگان میگیره تاگون برای تبادل میره ولی تاگون همیشه دنبال فرصتی بوده تا پدرشو بکشه برای همین چه فرصتی از این بهتر ...پدر را میکشه و میندازه گردن ایسام ،ایسام باز فراری میشه . تانیا به عنوان خدمتکار سایا گمارده میشه و میفهمه که کیه و قضایا تو این شهر چجوری میگذره . این بین متوجه میشه که سایا قل دیگه ی ایسامه ولی چیزی نمیگه . تاگون به دنبال سرکوب کاهن بزرگشون دنبال نسل کاهن بزرگ 200 سال پیشه ، و بعد متوجه میشه تانیا اون فرده ، خلاصه تانیا به عنوان کاهن بزرگ آسی دال به منصب میشینه تا به قدرت برسه و بتونه ایسام را پیدا کنه و همشهری هاش را از گزند حفظ کنه . و تاگون بعد از جنگ و کشتار زیاد قبایل را نابود و خودش را امپراطور مینامه . این بین ایسام تو یه قبیله ای به عنوان کاهن بزرگ اونجا شناخته شده و اون قبیله را باهم متحد کرده . حالا تاگون امپراطور قرار به قبیله ی ایسام لشکرکشی کنه . که بقیه ش قرار سال بعد پخش بشه .
تانیا :کاهن بزرگ
این خلاصه ی داستان بود . درکل جذاب و قشنگ بود یه جاهاییش کند میگذشت ولی اتفاقات درش تند تند رخ میداد .به شکل عجیبی سه روزه 18 قسمت را تموم کردم . نفسگیر 😄 به نظرم از لحاظ داستانی شباهتی به تاج و تخت نداشت . بالاخره همه ی سریالای تاریخی بازی سر قدرت و به تخت نشستنه دیگه . بازی سونگ جونگی در دونقش خیلی خوب بود در نقش ایسام به عنوان کسی که خیلی صادقه و مهربونه و وفادار و بخشنده س بود ، کسی که هیچی نمیدونه ولی به دلیل اینکه ایگوتی بود از اوشم تفکراتش و سطح یادگیریش با انسانهایی که باهاشون بزرگ شده بود متفاوت بود همش دنبال چالش بود و راحت کردن زندگی ،مثلا توی اون شهر حیوان ها را اهلی نمیکردن ولی اون میخاست اسب اهلی کنه یا رقص اساطیری کاهن بزرگ را که به تانیا یاد میداد را خیلی زودتر از تانیا که جانشین بود یاد گرفته بود . حتی وقتی به شهر اومد با اینکه هیچوقت شهر ندیده بود سریع باهمه چی اخت پیدا کرد و همه چیو یاد گرفت نمیدونست نقشه کشیدن چیه ولی نقشه میکشید که از طریق فلانی فلانی را بکشه . ولی این بخشنده بودنش که همش اینو اونو میبخشید کار دستش میداد و حتی اینکه خودشو قاطی قبلیهه کرد رو هم دوس نداشتم .
از اون طرف در نقش سایا کسی که تنها بزرگ شده بود و با کتاب خوندن و گوش وایسان خودش خودشو اموزش داده بود تا تو اون شهری که دست کمی از جنگل نداره زنده بمونه خیلی متفاوت بود خونسرد و زرنگ و تیز . خیلی کاراکترش تو نقش سایا رو دوس داشتم . من همش دنبال لاولاین تانیا و سایا بودم حیف پیش نیومد .
چیز دیگه ای که توی سریال برام جذاب بود این قضیه دینشون بود ، اولا که سریال یه جاهاییش تو کشور برونئی ساخته شده و احتمالا همونجاهایی که قلعه سنگی داره و اینا .تورخدا میرن چه کشورایی سریال میسازن من تاحالا اسم این کشورم نشنیده بودم . 😄 و منو خیلی یاد اورشلیم مینداخت و داستان دین شون هم منو یاد قضیه یهودی ها و مسیحیی ها مینداخت . قبیله ای که اول گفتم ،کاهن بودن از خون اصلی کاهن بزرگ 200 سال پیش نبودن ، اون کاهن یه سری اموزه ها داشته که کاهن الانی اونارو منع کرده بود و هرکی که به اون اموزه ها دعا میکرد را میکشتن . برای همین کسایی که به اون اموزه ها علاقه داشتن و میخاستن اونجوری دعا کنن مث حواریون میرفتن تو غار و اونجا دعا میکردن . سایا هم یکی از حواریون بود اون میگفت وقتی با این دین اشنا شده حس خوبی بهش دست داده و از تنهایی در اومده و از خودش به عنوان یه ایگوتی خجالت نمیکشه . خلاصه این تیکه ش منو یاد این قضیه یهودی ها و مسیحیا انداخت که جالب بود . از طرفی کل اون شهر هیچ شباهتی به چوسانی که همیشه تو سریالا هست نداشت . قلعه ها خونه ها منو یاد اورشلیم و سریالای اینجور یکه دیدم مینداخت . شاید مثلا از روی اون الهام گرفته بودن !
همه ی اینا باعث این سوتفاهم که این سریال شبیه سریال امریکاییه میندازه . ولی روابط و تمیزی نگاهها حتی و نبودن هیچ بِد سینی ، نشون میده که مطمئنا این یه سریال کره ای خوش ساخته .
یه چیز دیگه که یادم رفت بگم این بود که کاهن 200 سال پیش پیشگویی کرده بود که برگزیده ای که قرار بیاد یه ایگوتیه .و از طرفی این سه نفر ینی تانیا و ایسام و سایا قرار دنیا را کنفیکون کنن . تانیا زنگ ،ایسام شمشیر و سایا اینه پیشگویی شده . و معنی هرکدوم چی میتونه باشه گفته نشده . گرچه میشه حدس زد . برای همین سایا که درواقع پسر تاگون حساب میشد ، اصرار داشت که تاگون به همه اعلام کنه که ایگوتی هستن ولی اون امتناع میکرد . درهرحال کاملا معلومه که اون برگزیده ایسام بود . تو فصل جدید متاسفانه سونگ جونگی دیگه نی و نقش ایسام را لی جونگی که البته اونم بازیگر خیلی خوبه قرار ایفا کنه . از شناختی از لی جونگی بازیش دارم فک میکنم برای این نقش مناسب نباشه البته که تا سریالو نبینی نمیشه نظر داد ولی کاراکتر ایسام و سایا یجوری بودن که به یه ادم خونسرد با چهره ای مرموز و سرد احتیاج داشت . لی جونگی چهره و بازیش پر از ری اکشنه چیزی که این کاراکتر به نظر من بهش احتیاج نداره . حالا باید دید که چی میشه فصل بعدی . این جورسریالای تاریخی این مدلی نمیشه پیش بینی کرد که اخرش چی میشه چون تاریخ که ته نداره . برای همین امیدوارم پایان خوبی براش رقم بزنن .
سریال " انتخاب همسر برای امپراطور : جنگِ زنان " یا " ملکه : عشق و جنگ "
انتخاب همسر برای امپراطور
داستان سریال در مورد امپراطوری" من دیگه تو متن چونا می نویسم " که با دختره یکی از درباریا که همه باهاش مخالفن ازدواج کرده ، چونا از بچگی این دختررو میشناخته و عاشقش شده بوده حالام باهاش ازدواج کرده بود که تو روز عروسی که داشتن تو خیابون بین مردم رژه عروسی برگذار میکردن یه عده خیانتکار میریزن و به عروس و چونا شلیک میکنن ، عروس میمیره ولی چونا بعد چندروز بهوش میاد .
امپراطور
کسی که این قتل رو برنامه ریخته بوده یکی از وزیراس ، چون چونا دختر اونو برای ملکه بودن انتخاب نکرده و دخترش عاشق چوناس ، گفته بذار همرو بکشم یهویی یه امپراطور جدید رو هم بیاریم .امپراطور جدیدم در نظر گرفته یکی از شاهزاده ها که تو دهات زندگی فقیرانه داره . بعدم برای اینکه گند خودشو بپوشونه و حواسارو پرت کنه به ملکه مادر میگه بیایم خانواده ملکه مرده رو به جرم خیانت بگیریم ، خلاصه میگیرن پدر ملکه رو هم میکشن ، جسد ملکه رو هم میندازن یه گوشه ای . چونا طفلی عشقشو از دست داده از اینورم نمیتونه از پدرزنش دفاع کنه . از اونجا که ملکه مرده پس باید دوباره گزینش ملکه انجام بشه ، دوباره دخترارو میارن و امتحان میگیرن و اینا ...
یه وزیر دیگه ای هست با همون شاهزادهه که وزیر اولیه در نظر گرفته بودش ، همدسته و گروه درست کرده و میخان چونا رو بکشن و خودش بشینه و کارایی که خودش فک میکنه درسته را رو ممکلت اجرا کنه ، وزیره با پدر ملکه ی فقید دوست بوده، اینم بگم که باباهه از این روشن فکرا بوده برای همین بهش انگ خیانت می بندن و زود دارش میزنن . ملکه یه قل داشته که بچگی گم شده بوده ، چون داشتن دوقلو نحسی برای کشور بوده ، باباهه به هیشکی نگفته بوده که دوقلو داره ،به هیشکی غیر از این دوستش ، وزیره اتفاقی دختره را میبینه و میفهمه که این قل ملکه ی فقیده ، میارتش و میگه اره خانواده ات اینجوری شدن دختره فراموشی داشته تو این مدت ولی یهو یادش میاد همه چی ،اصلنم بهت زده و بحران زده نمیشه و همه چیو قبول میکنه ، یارو میگه همش تقصیر امپراطوره ،تو باید قدرت بدست بیاری تا بتونی انتقام خانوادتو بگیری ،چجوری ؟ً ! باید بری ملکه بشی هرکیم گفت تو شبیه ملکه فقیدی دیوار حاشا بلنده .
چونا و ملکه
خلاصه اونو به عنوان دختر یه وزیر دیگه ای که دختر داشتش ولی دخترش بیمار بوده و هیشکی تاحالا ندیدتش برای گزینش ملکه جدید میفرستن قصر ، چوناام درتلاشه که بفهمه کی پشت ماجرای ترور ملکه شه . بی خبر از اینکه بدونه ملکه دوقلو داشته ، دختره رو میبینه و فک میکنه ملکه زنده شده ولی از دختر انکار و از چونا اصرار ، دختره گیج شده نمیدونه چونا دشمنه دوسته مگه اون مصبب کشتن ملکه و پدرش نبوده پس چرا اینجوری رفتار میکنه . دست اخر متوجه میشه که اونی که چونا عاشقشه نه تنها خاهرش بلکه خودش بوده که چونا رو تو جوونی تو خیابون دیده و بهم دل بسته بودن .
وقتی ملکه کشته شد
یه پروسه ی طولانی برای گزینش ملکه دوباره راه می افته و بازم تو مرحله ی اخر که میخان دختررو به عنوان ملکه انتخاب کنن ، وزیر اولیه میاد چونا رو تهدید میکنه که اگه دختر منو نکنی ملکه من لو میدم که این دختره ملکه ی قبلیه که زنده شده ،"چون بهشون انگ خیانت بستن پس اگه دختره حتی اگه ملکه قبلیه بوده باشه هم نمیتونه دوباره زن شاه بشه " چونا مجبوری دختره همون وزیر اولیه رو ملکه میکنه و دختترو میکنه صیغه ، تو این بین وزیره "همون دوست بابای دختره " که با شاهزادهه دستش تو یه کاسه س به دختره سم میده و میگه مامانت دست ماعه شاهو بکش تا مامانتو بهت بدیم . از این ور یارو و شاهزاده نمیدونن کی بوده که اون روز ملکه و چونا را میخاسته بکشه ،از طرفی وزیر اولیه نمیدونه که شاهزاده ای که در نظر داشته بکنتش شاه ، خودش چه بلاییه 😁 .
شاهزاده
از اونور بعد از اینکه گلوله خورده تو سر چونا ، چونا هر وقت دختره تو خطر می افته رویای صادقه میبینه ،این سری تو رویاش میبینه که دختره داره تو چاییش سم میریزه ، میره اتاق دختره ، و بهش رودستی میزنه ، میگه زخم سینه ات چطوره "گلوله خورده بود " دختره میگه خوبه ، چونا میگه زخمت که رو سینت نبود تو شکمت بود تو کی هستی و خلاصه یخورده ناراحتی بینشون به وجود میاد ، بعد با خودش دودوتا چهارتا میکنه میفهمه که دختره قل دیگه ی ملکه ی قبلیه . قضیه بینشون حل و فصل میشه و بازم باهم خوب میشن . از اونور حسودا و تنگ نظرا بیکار نمیشینن و تو شهر شایعه راه میندازن که این دوقلوی ملکه ی قبلیه و این نحسی میاره و اینا همه جمع میشن تظاهرات که چونا صیغه تو مجازات کن ، چونا هم راهی براش نمی مونه ، دختره میاد اعتراف میکنه که اره من دوقلوی ملکه قبلیم ولی به ملکه و پدرم تهمت زدن باید اسمشونو پاک میکردم برای همین این نقشه هارو کشیدم .
چونا هم میگه من میدونستم و بعدا مجازات این کار صیغه رو هم انجام میدم ولی اول باید اسم پدرشو پاک کنیم . خلاصه کارا خیلی رو روال و سریع انجام میگیره کسی میاد شهادت میده پدرش خیانتکار نبوده ولی چون درهرحال پیشگویی دوقلوها هنوز قضیه ش تموم نشده چونا و صیغه مجبور میشن از هم جدا شن یه مدت . از اون طرف شاهزاده هوله با وزیر اولیه " اون وزیره که دستش با شاهزاده تو یه کاسه بود همین وسطا لو میره و چونا بهش دستور خودکشی میده " دست به یکی میکنه میخاد بریزه قصر رو بگیره و چونا رو بکشه . حالا شاهزاده هم قبلا تو خیابون چندباری این دختترو دیده بوده و عاشقش شده بوده ، میخاد دختترو زنه خودش کنه . خلاصه جنگ و درگیری رخ میده و شاهزاده دختررو میدزده ولی چونا میاد و باهم می جنگن و دختترو نجات میده ، شاهزاده هم میبینه راهی براش نمونده خودشو میکشه . دست اخر این دونوگل بهم میرسن .
این خلاصه سریال بود البته که خیلی پیچیدگی ها داشت من خلاصش کردم 😁 سریال قشنگی بود . این اولین سریالی بود که از این پسره به عنوان نقش اول میدیدم واقعا بازیش خیلی خوب بود طرز حرف زدنشو خیلی دوس داشتم تو هر موقعیتی با ملاطفت و ارامش و تسکین دهنده بود طرز صحبت کردنش ، خیلی کاراکتر چونا رو دوس داشتم . دختره هم بد نبود با اینکه بازیش یکنواخت بود ولی خسته کننده یا شیربرنج بهتر بگم نبود . 😄این دختره اکثر سریالایی که داره همیشه نقش یکه با اینکه قیافه ی خیلی قشنگی نداره ولی اجزای صورتش خیلی همگونو قشنگن مخصوصا دندوناش ، "دندوناش لمینت نی " بازیشم بد نی بهتر از خیلی های دیگه س که الکی معروفن . موضوع تاریخی سریال و داستانشم خوب بود و جذاب . خیلی کشمکش بین وزیرا و چونا نبود مث سریالای تاریخی دیگه که خیلی همش وزیرا به چونا زور میگن و چونا همش در حال حرص خوردن و تلاش برای مقابله س ولی کاری نمیتونه بکنه . مثلا وسطای سریال قضیه خیانت یکی وزیرا خیلی زود و سریع توسط چونا مخفیانه راس و ریس شد و طرفو محکوم کرد و تمام . از طرفی اینجا مادربزرگه چونا که ملکه بزرگ بود خیلی رابطه ش با چونا که نوش میشد قشنگ بود و همش طرف چونا رو میگرفت .
کلا سریالای تاریخی کره ای با اینکه نشون دهنده ی بی عرضگی و مترسک بودن اکثر شاهاشونه ولی خیلی قشنگ میسازن و تازگی مخصوصا خیلی سریالایی که فقط کانسپت و بک گراند تاریخی داره ولی اثری از تاریخ واقعی توش نی میسازن . اینم از اون دسته سریالا بود با اینحال تو اینجور سریالا هرچقدم وزرا عوضی بوده باشن و طالب قدرت و تاپ داون بودن روی امپراطور و قدرتش هیچوقت خودشون نخاستن شاه بشن و یا به شاه بی احترامی کنن . حتی وقتی میخان شاهو عوض کنن دنبال کسین که ریشه سلطنتی داشته باشه . این نشون دهنده اینکه این موضوع که تو اون زمان شاه را به عنوان بنده ای برگزیده از سمت شاه می دونستن حقیقت داره و حتی خیلی بیشتر از اینکه تو سریالا نشون میدن به شاه احترام میذاشتن .
کاراکتر شاهزاده هم خیلی باحال بود بازیگرشو دوس داشتم خیلی جذبه داشت و عشقش به دختره رو دوس داشتم . حیف خودشو کشت البته که صحنه ی تراژتیکی بود /درست نوشتم اسمشو ؟ 😄
جذابیت ازش چکه میکنه ، مخصوصا طرز حرف زدنش اصلا به کلمه نمیگنجه .
عشقم بهش تو سریال کره ای دوران خوش که تا قسمت شش دیدم فوران کرد برای همین رفتم یه سریال تاریخی قدیمی ازش دانلود کردم ، که اونجا نقش یک بود . اونم چه سریالی به ظاهر جذاب ولی در باطن اب ، حالا میگم بهتون . بذارین اول با عکساش تو سریال دوران خوش خفتون کنم :
تو سریال دوران خوش نقش منفیه ولی خیلی باحال بود
پشت صحنه
همونجور که میگفتم اسم سریال تاریخیه هست “ توطعه در دربار “ حالا کی توطعه داره میکنه تا قسمت هفت معلوم نی ، بعدش تو هفت پراتون میریزه که توطعه گر کیه ، واه واه واه امان از دسیسه ی زنای درباری و حرص و طمع قدرت طلبیشون .
سریال راجبه اوپای معرفی شده و یه دختریه که عاشق همن ، بعد رویای یک کشور پر از عدالت و انصاف رو دارن ، مخصوصا دختره همش شعار همش سخنرانی ، کدوم مرد احمقی با همچین زنی که هی میخاد بهتون دیکته کنه کدوم راهو برین بهتره همنشین میشه 🤨😒😵💫 “گرچه همه ی مردا خصیصه ی احمقی رو دارن دوزاش فرق داره “
خلاصه اوپا میره یه سفری نمیدونم چی حالا نشون نمیده ، تو این اثنا که تو شهر نی ، خانواده دختره به جرم خیانت دستگیر و تبعید و برده میشن ، بعدش دختره رو یکی میگیره زیربال و پرش و بهش طبابت یاد میده و میگه بیا انتقام بگیریم ، حالا پشت همه ی اینا ادمای کله گنده قصر هستن ،هدفشون در اخر اینکه دختترو بیارن قصر که امپراطورو بکشه …
یه پسر دیگه ای هم هست که عاشق دختره س قبلا برده ی خونشون بوده ولی دختره ازادش کرده و بهش سواد یاد داده و حمایتش کردن که بره امتحان دولتی بده و یه کاره ای بشه . خیلی پسر خوبی بود خدابیامرز .😅😭
دختره که طبابت مثلا یاد داره میگیره زهر درست کردنم یاد گرفته ، و زهرارو به ادمای مختلف می خورونن تا ببینن اثرش چجوریه . اینجوری میشه که یه سری اشراف زاده ها هی میمیرن به شکل های مشابه ، اوپا که پلیسه می افته دنبال قاتل ، یهو یه وزیرم کشته میشه ، وزیره دست راست امپراطور بوده ، می فهمن وزیر اون شب با یه زن بوده ، برای همین می فهمنن قاتل زنه و میگردن دنبالش ، از اون طرف اون پسره که گفتم زودتر از اوپا متوجه میشه اون زنه که قاتله ،کسی نیست جز همین دختره که عاشقشه ، اون به هوای اینکه نجاتش بده اون یارویی که باهاش هست رو میکشه ولی درواقع کسی دختررو مجبور نکرده به این کار خودش داره شمشیر انتقام رو تو قبلش تیز میکنه و اینا و پا توی این راه گذاشته، دختره فک میکنه مصبب بدبختی هاش امپراطوره ، درحالیکه که خودت امپراطور هم تحت فشاره و نمیذارن اصلاحاتی که میخاد رو انجام بده ، امپراطور کیه!؟ پسر سادو ..
بعدش به دختره دستور میدن برو اوپارو بکش زیاد حرف میزنه و تحقیق میکنه الان مارو پیدا میکنه ، دختره میره به اوپا زهر میده تا دم مرگ پیش میره اوپا و دوباره زنده میشه ، بعدش دیگه از دختره دست میکشه و میره با یه زنی که همیشه اوپارو دوسش داشت و بعله به خوبی و خوشی داشتن از شهر میرفتن که بازم دردسر درست میشه ،پسره میاد التماس اوپا که دختره داره میمیره بیا بریم نجاتش بدیم ،اوپا و زنش از هم جدا میشن ، دوتا پسرا میرن میخان دختترو منصرف کنن هی بهش میگن بیا بریم زندگی خودمونو بکنیم سیاستو بذار کنار بالاخره به یکیمون بگو اره ، بگو اره ، ولی دختره نفهمتر از این حرفاس و ول کن نی دست اخر میزنه امپراطورم میکشه ، و می فهمن پشت همه ی اینا ملکه ی مادر که میشه مادربزرگ امپراطور بوده ، بعدش امپراطور یه ارتش درس کرده مخفیانه و جاشو به دختره گفته ، دختترو به جرم قتل امپراطور میگیرن اوپا و پسره میان نجاتش میدن میرن رازو پیدا میکنن و میرن میدنش به وزیرای اصلح که امپراطور بهشون اعتماد داشت تا ارتش رو بیاره و قصرو از ادمای خیانت کار خالی کنه ولی وزیره توزرد از اب در میاد و میزنه اون یکی وزیرو میکشه خلاصه خیلی خرتوخر میشه بعدش اینا مجبور میشن فرار کنن همه میخان حمله کنن بکشنشون ، ولی دختره دست بردار ارزوها و عدالت و چرت و پرتایی که بهشون ایمان داره نی تو اون وضعیت از پشت و جلو محاصره با دومرد خوب و عالی که دم مرگن ،و دارن حیف میشن ، میگه بیاین برگردیم قصر بهشون بگیم امپراطورو کشتن 😵💫😑 ریلی!؟ تو اصلا میفهمی تو چه وضعیتی هستی !؟ عقل داری !؟ خلاصه کشته میشن و فقط پسره زنده می مونه ، ولیعهد که یه پسر ده ساله س امپراطور میشه و ملکه مادر نایب السلطنه تا عطش قدرتشو سیر کنه زنیکه ی ام الفساد .
خیلی کم و کاستی ها داشت ، ابم داشت ،ولی چون هشت قسمت بود زیاد بهشون گیر ندادم و نمیدم الانم . درکل بد نبود .ولی اخرش حرص در ار بود .
کیم هونگ دو ملقب به دان وان ، نقاش دوره ی چوسان در دوره ی 22 دومین امپراطور چوسان ینی جونگ جو ، پسر ولیعهد معروف " سادو" میزیسته . 😄" یهو ادبی میشه فعل ها "
او به عنوان نقاش نماینده دوره احیای ادبی در دوران سلطنت شاه جونگجو سهم زیادی در نقاشیهای منظره و ژانر داشت، اما نقاشی بود که در همه زمینهها نقاشیهای اصیلی مانند نقاشیهای باستانی، نقاشیهای تازه، نقاشیهای گل و پرنده و نقاشیهای بودایی میکشید اگرچه او عمدتاً به درخواست مقامات سلطنتی، مقامات عالی رتبه و اشراف نقاشی می کشید، اما به عنوان یک نقاش ژانر که زندگی روزمره مردم عادی را به تصویر می کشد توجهات را به خود جلب می کند. علاوه بر این، او نه تنها نقاشی می کشید، بلکه شعر هم می نوشت . نسب خانوادگیش خیلی طولانیه ، همین که بدونیم اون از یه خانواده اصیل زاده بوده کفایت میکنه . یه نقاش دیگه که با خانوادشون رفت و امد داشته بوده که کیم هونگ دو و استعدادش رو اون کشف میکنه و معلم اون میشه و اون بوده که باعث میشه کیم هونگ دو ، بره قصر و پرتره ی امپراطوری رو بکشه . که برای یه نقاش یه کار خیلی بزرگ و با ارزشه . همچنین کیم هونگ دو یکی از عزیزکرده های امپراطور جونگ جو بوده و رابطه ی نزدیکی باهم داشتن .
اگرچه او نقاشی های زیادی کشید و به عنوان بهترین نقاش زمان خود شهرت داشت، زندگی او سخت و سلامتی اش ضعیف بود. زمانی آنقدر فقیر بود که کاغذ و مداد و جوهر نداشت.نقاشی های تاشو ،"군선도
نقاشی های تاشو ،"군선도" که اولین بار توسط کیم هونگ دو کشیده شده ، نقاشی هایی هستند که "تصویری که با مضمون گروهی از جاودانه ها کشیده شده است تا اینکه جاودانه ها را به تنهایی نقاشی کند"
حالا اینو تا اینجا داشته باشین تا بریم راجبه زمان امپراطوری که این نقاش درش زندگی میکرده بخونیم :
ولیعهد سادو که بود و چرا کشته شد ؟!
واقعه ی " ایم او هوپیان " ینی حادثه ی ولیعهد سادو ، به حادثه ای اشاره داره که ولیعهد سادو رو به دستور پدرش داخل جعبه ی برنج گذاشتن وسط حیاط قصر تو چل تابستون و بعد از 8 روز طفلک هلاک شد . سادو اون موقع 27 سالش بود .
این خلاصه ای که همه جا میتونین پیداش کنین . اطلاعات دیگه ای که تاریخی و موثق هست رو از نامو ویکی کره از زبان کره ای دارم میگم :
پادشاه یونگجو از ولیعهد سادو، پسرش که در اواخر سن (42 سالگی) به دنیا آمد، انتظارات بیش از حد داشت و توبیخهای غیرقابل تحمل و آزار روانی را اعمال میکرد. ولیعهد سادو دچار بیماری روانی شد، کارهای غیراخلاقی و دور از شان انجام میداد ،
هر زمان که پادشاه یئونگجو وی را سرزنش میکرد؛ سادو برای تسکین استرس خود به طرز بی هدفانه ای در قصر مردم را میکشت یا کتک میزد. همچنین وی انحراف جنسی نیز داشت. بنا بر قوانین دربار پادشاه یئونگ جو نمیتوانست با دستان خودش پسرش را بکشد؛ بنابراین به سادو دستور داده شد تا در یک روز گرم از ماه ژوئیه سال ۱۷۶۲ در داخل یک مخزن برنج بزرگ چوبی قرار بگیرد. بعد از هشت روز سادو بر اثر خفگی فوت کرد. در قرن نوزدهم میلادی شایعاتی وجود داشت که ولیعهد سادو بیماری ذهنی نداشت و این یک پاپوش بود که برای وی دوخته شده بود اما این شایعات بهطور گستردهای توسط همسر وی در کتاب خاطرات بانو هه گیونگ و یادداشتهای سالیانه سلسله چوسان نقض شدهاست. پسر سادو (جئونگجو) در زمان مرگ پدرش ۱۱ ساله بود اما مادرش (بانو هونگ) به پسرش آموخت که علیه پدربزرگش موضعگیری نکند.
" یکی دیگه از دلایلی که سادو رو اینجوری کشتن این بوده که اگه به طرز معمولی میکشتنش پسرش نمیتونست امپراطور بعدی بشه ، درباریان به شدت با اینکه پسر سادو بشه ولیعهد بعدی مخالف بودن ولی امپراطور با این شرط سادو رو اونجوری کشت که نوه ش ینی پسر سادو بتونه امپراطور بشه . "
اینو تو یکی از سریالای قدیمی دیده بودم که لی جه هون ، نقش سادو رو بازی کرده بود . اسم سریال بود " در مخفی " تو اون سریال سادو دیوونه یا منحرف جنسی نبود یه ادم معمولی بود که چون با سیاست های درباریان مخالف بود و میخاست طرحی نو در بیاندازه با مخالفت های شدید پدر و درباریان روبه رو میشه و دست اخرم براش پاپوش درست میکنن و اونجوری کشته میشه .
لی جه هون در نقش ولیعهد سادو در سریال در مخفی
تو ویکی کره ای در مورد سادو نوشته که سادو از بچگی به شدت باهوش و مودب بوده . و پدرش اونو خیلی عزیز میداشته . ولی بعد از یه مدت رفتارش با بچه 180 درجه متفاوت میشه :
کودک آزاری پدر یونجو نسبت به ولیعهد سادو در کمال تعجب از سنین بسیار پایین آغاز شد. او تا سن 3 سالگی به ولیعهد بسیار اهمیت می داد و از هر کاری که می کرد تعریف و تمجید می کرد، اما از 4 سالگی شروع به سرزنش و تحقیر کرد. توقعات آنقدر زیاد بود که او را سخت تربیت کردند و ولیعهد از 9 سالگی از ملاقات با پدرش (یئونگجو) می ترسید. حتی زمانی که هوا ابری بود، پادشاه یونگجو او را سرزنش کرد و گفت: "به این دلیل است که ولیعهد با فضیلت نیست." مخصوصاً از سن 10 سالگی، یونجو نسبت به ولیعهد تندتر و تندتر شد و تعداد تمجید ها به سرعت کاهش یافت و توبیخ های شدید افزایش یافت.
همیشه ردپای تربیت بد والدین و والدین بده که باعث میشه بچه ها بیمار شن و بعدشم از والدین متنفر .
영조가 사도세자를 질투했다", 혹은 "열등감을 느꼈다", "편하게 왕이 될 수 있다는 것을 못마땅했다"는 의견을 제시하기도 한다./
در یکی از کتابای تاریخ اومده که پدر به پسر حسودی میکرده ، اون به وضوح بیان کرده که از اینکه سادو به این راحتی ولیعهد و بعدم امپراطور میشه ناراحته .
از سوی دیگر، پادشاه یونگجو اغلب موجی از جانشینی تاج و تخت را به راه می انداخت تا اظهار کند که هیچ تمایلی به تاج و تخت یا تثبیت وضعیت سیاسی ندارد. "من نمی توانم به عنوان پادشاه خدمت کنم، زیرا خادمان من مدام از گوش دادن به من خودداری می کنند و آشکارا با جناح ها (سیاست حزبی) می جنگند. دعوا میکنند و بعد میگویند لطفا ما را مجازات کنید.» اگر پادشاه میگفت که تاج و تخت را می بخشم ، رعایا و ولیعهد باید به شکل اعتراض شدید، «نه!» یا گفتن «من اشتباه کردم! لطفاً مرا ببخشید!»، میگفتند ،و مخالفت میکردن این به این دلیل است که راه اندازی یک پادشاه دیگر در حالی که شاه هنوز زنده است، خیانت و شورش است . حتی اگر آن پادشاه دیگر، ولیعهد فعلی باشد. به همین دلیل، ولیعهد سادو کسی است که مرتکب شدیدترین جنایات در چوسون شده است.
همچین صحنه ای دقیقا توی سریال " در مخفی " نشون داده شده بود .
اگرچه آنها جرات کشتن یکدیگر را نداشتند، اما هیچ زمانی نبود که تمایلی به کشتن یکدیگر نداشته باشند.این ثابت می کند که مرگ ولیعهد سادو بیشتر تحت تأثیر سوء استفاده و تصمیم خودسرانه پادشاه یونگجو بوده تا دعواهای جناحی.
توی بیشتر سریالا که تا حالا از سادو به طور مستقیم و غیرمستقیم ساخته شده نشون داده شده که درباریان باعث کشته شدن سادو شدن ولی تاریخ چیز دیگه ای میگه . هر ادم عاقلی وقتی تاریخ رو بخونه متوجه میشه که سادو چرا دیوونه شده .
در سال 1762، درگیری بین ولیعهد و پادشاه یونجو واقعاً به اوج خود رسید و او بعداً پس از اطلاع از اعمال ناشایستش توسط پادشاه یونجو کشته شد . در این هنگام ولیعهد موهای خود را پایین انداخت و زانو زد و گریه کرد و طلب بخشش کرد. با تاکید بر یونجو به عنوان "پدر" علیرغم فریاد پسر، "این کار را نکن زیرا من خوب درس خواهم خواند و همه چیز را طبق دستور انجام خواهم داد"، پادشاه یونجو تا آخر پسرش را نبخشید و به او دستور داد خودکشی کند. پادشاه یونجو هنگامی که تلاش ولیعهد برای کشتن خود به دلیل محدودیت خدمتکارانش بی نتیجه ماند، خشمگین شد، بنابراین به زور خدمتکاران و نوه خود را بیرون آورد، ولیعهد را با مهر کاغذی در یک سبد برنج قفل کرد و ولیعهد را از خوردن یک جرعه آب منع کرد. ولیعهد که در جعبه ی برنج محبوس شده بود، سرانجام پس از هشت روز از تشنگی و گرسنگی درگذشت . یونجو نه تنها پسرش را کشت، بلکه دستیاران پسرش را نیز اعدام کرد.
بعد از اینکه پسرش رو دیوانه و بعدم میکشه ، ینی بهش دستور میده خودکشی کنه ، خودکشی زورکی .چون نمیتونسته مستقیما پسرش رو بکشه پادشاه . پسر سادو "جونگ جو "رو ولیعهد میکنه . تمام پادشاهان چوسان به غیر از دوتاشون همشون از خط خونی سادو هستن . واقعا داستان سادو خیلی غم انگیز و رازالوده . از سادو تقریبا ده سریال ساخته شده که البته مستقیما راجبه سادو نبوده ، بیشتر راجبه پسرش جونگ جو ، جونگ جو اسم بعد از امپراطور شدنشه ، اسمش یی سان بوده . سریال ساخته شده .
جونگ جو در نقاش باد
بیست و دومین پادشاه سلسله چوسان ، جونگ جو یی سان! پادشاهی که پرتلاطم ترین و پر پیچ و خم ترین زندگی را در سلسله 500 ساله سپری کرد!
یکی از مهمترین دلایلی که از این پادشاه سریال زیاد ساخته میشه اسرارامیز بودن مرگ پدرشه و اینکه خیلی میتونن روی داستانش مانور بدن . خودش هم خیلی شخصیت پرباری داشته ، وقتی سادو کشته میشه جونگ جو 11 ساله بوده . طبیعتا مرگ پدرش رو دیده و اعتقاد داشته که در مرگ پدرش بی انصافی رخ داده ، بعد از به تخت نشستنش اولین چیزی که میگه اینه :"من پسر ولیعهد سادو هستم . "
اون میخاسته اسم پدرشو زنده کنه ، از طرفی میخاسته درباریان رو بترسونه که اونو با چشم تحقیر و اسون نبیننش . بعد از پادشاه شدنش بیشترین تلاشی که میکنه اینکه به پدرش عنوان امپراطور بده و به عنوان امپراطور قبلی بهش احترام بذاره ولی نمیتونه ، عوضش برای پدرش معبد میسازه و قبر پدرش رو به یه جای خوب تغییر مکان میده . بعد از سالها تو دوره ی یه امپراطور دیگه " چون اسمشو نوشته بود من دیگه سر چ نکردم چندمین امپراطور میشه " بالاخره به سادو لقب امپراطور میدن . به نظر میاد اون امپراطور خط خونیش به سادو می رسیده و میخاستن اونو فرزند خونده سادو کننش اونجوری لازم بوده که سادو رو امپراطور خطاب کنن . از طرفی تو عوام شایعه شده بوده که روح سادو اروم نگرفته به خاطر مرگ ناعادلانه ش . برای همین لقب امپراطوریش : 뒤주대왕 ینی پادشاهیی که به خدایی رسید / ملقب شده . این لقب به این دلیل بهش داده شده که با اینکه خودش در جوانی و بدون نشستن به تخت با اسم ولیعهدی کشته شد ولی خط خونیش تا سالیان سال ادامه داشت .
تصویر فرضی از سادو
تو دوره ی سادو ازش یه پرتره کشیده میشه ولی از پرتره هه استقبال نمیشه ، ده سال بعد پرتره به دست جونگ جو میرسه که بازم الان جاش نامشخصه و پیدا نشده و احتمالا مخدوش شده .
اتفاقا تو سریالی که الان دارم میبینم و همه ی این تحقیقات از دیدن اون سریال نشات گرفته جونگ جو داره دنبال پرتره باباش میگرده .
همه ی اینارو گفتم که برسم به معرفی سریال جدیدی که دارم میبینم و خیلی قشنگه ، قبل معرفی سریال اینم بگم که چون همیشه یه ابهاماتی راجبه سادو داشتم برای همین خاستم این سری قشنگ راجبش تحقیق کنم که نتیجه ش شد این . امیدوارم خونده باشین .
سریال نقاش باد :
سریال رو بر اساس رمان تاریخی پرفروش لی جونگ میونگ ساخته ان ، داستان با این فرض که شاید نقاش "شین یون بوک " واقعاً یک زن بوده است، بر زندگی اون تمرکز داره .
یک نقاش جوان با استعداد که برای جستجوی قاتل پدرش خود را به شکل یک پسر در می آورد. او با کیم هونگ دو، یک نقاش چیره دست آشنا میشود که او را به سمت تبدیل شدن به یک هنرمند بزرگ راهنمایی میکند و آنها یک دوستی قوی از مربی و شاگرد ایجاد میکنند.
اینجا اینم بگم که خالی از لطف نی :
لی جونگ میونگ خیلی نویسنده ی خوبیه اینو از اونجا که یه کتابشو خوندم و خیییلی قشنگ بود فهمیدم، فک میکنم یکی از داستانای خیلی قشنگ کره ای که از اولین کتابای کره ای ،بود که ترجمه شده بود چندسال پیش ،
کتاب " نسیمی که بر ستاره ای وزید "
اینم لینک طاقچه ی کتاب ، حتما بخونینش خیلی قشنگ و جذابه .
شین یون بوک که بیشتر با نام مستعار هه وون شناخته می شود، نقاش کره ای سلسله چوسون بود. مانند معاصرانش دان وون ، او به خاطر تصاویر واقع گرایانه اش از زندگی روزمره در زمان خود شناخته شده است. نقاشیهای ژانر او بهطور مشخصی اروتیکتر از نقاشیهای دان وون بودند ، واقعیتی که به اخراج او از مؤسسه نقاشی سلطنتی، دوواسئو باعث شد . نقاشی اغلب یک شغل ارثی در دوره چوسون بود و پدر و پدربزرگ هه وون هر دو نقاش دربار بودند. مطالعات و تئوریهای مختلفی در مورد زندگی او وجود دارد، مبنی بر اینکه او ممکن است هرگز عضو دوهواسو نبوده و با کیم هونگ-دو رابطه نزدیکی نداشته است. در حالی که کیم زندگی روزمره دهقانان را با لحن طنز به تصویر میکشید، شین در نقاشیهای خود از مردم شهر و گیسانگ، اجمالی از اروتیسم را نشان داد.راستی کیم هونگ دو ملقب به دان وون و اون یکیم شین یون بوکه
خب برسیم به سریال :
همونجور که مفصلا نقاش ها رو معرفی کردم سریال راجبه این دونقاشه و نقاشی هایی که میکشن و کارهای سیاسی که اونها درش دخیل میشن ، پدر شین یون بوک که نقاش چیره دستی بوده در نقاشی خونه ی سلطنتی همراه با استادش ماموریت کشیدن نقاشی ولیعهد کشته شده " سادو " را داشتن ، اونها بر طبق گفته امپراطور وقت ینی پدر سادو ، داشتن چهره ای که داشتن بهشون تعریف میکردن رو می کشیدن ، زنه امپراطور ینی ملکه از این قضیه خبر دار میشه و دستور میده که برن این نقاشا رو بکشن و نقاشی رو هم نابود کنن ، مخالفای سادو نمیخاستن که دیگه اسمش برده شه و ولیعهد جدید هم ادعاش شه که پدرش کشته شه و بخاد انتقام بگیره ،و این نشون دهنده ی این که امپراطور قبلی اشتباه کرده هم هست که اونا اینو نمیخاستن .از طرفی اونا میخاستن با این گفته که پدرت یه دیوانه بوده پس توام دیوانه ای روش سوار باشن ، خلاصه . ..
یه قاتل فرستاده میشه و استاد کشته میشه ، پدر شین یون بوک که اینو می فهمه و متوجه میشه که کی استادش رو کشته ، سریعا یه نقاشی مخفی از قاتل میکشه و اونو جایی پنهان میکنه ، چندوقت بعد میان خودشو زنشم میکشن ، کیم هونگ دو که دوست صمیمی این نقاشه بوده میاد میبینه دوستش رو کشتن استادش رو کشتن و خودشم چون ازش میترسیدن تبعید میکنن پیونگ یانگ ، دختر دوستش ینی همین شین یون بوک زنده می مونه و یکی از نقاشا که تو نقاش خونه ی سلطنتی بوده اونو میاره خونش و به عنوان پسرش بزرگش میکنه ، در واقع این نقاش از قبل بابای یون رو میشناخته و میدونست که خود یون هم استعداد بی نظیری تو نقاشی داره ، از طرفی نقاشه که خانوادگی نقاش بودن استعداد و تواناییش در حد این بچه نبوده ، وقتی استعداد اون دختر رو میبینه با خودش میگه اینو به عنوان پسر خودم بزرگ میکنم تا برام اعتبار و ارزش بیاره .
اینجوری میشه که شین یون بوک به عنوان پسر بزرگ میشه و به نقاش خونه ی سلطنتی راه پیدا میکنه ، یه روز که برای تمرین ازاد نقاشی به کوه رفته بودن ، شین میره توی شهر و از یه خونه ای که یه زنی توش ایستاده بود نقاشی میکشه :
اینو میکشه ، از شانس این زن ملکه مادر بوده که تو روز دعای باران که باید همه پرهیزکاری پیشه کنن رفته بوده با یه مرد دیگه ای رابطه نامشروع برقرار کرده بوده ، ملکه مادر میبینه که کسی داره ازش نقاشی میکشه ، می فرسته شبانه برن نقاشی خونه سلطنتی تا ببینه کی نقاشیشو کشیده و قشغرق به پا میکنه ، نقاشی رو پیدا میکنن ولی نمیفهمن نقاشش کیه ، چون اونا هنوز دانش اموز بودن و حق نداشتن زیر نقاشی اسمشون رو بزنن ، به جرم اینکه تو نقاشی خونه ی سلطنتی یه نقاش نقاشی اروتیک کشیده اونم تو دوره ی پرهیزکاری میگن باید نقاش پیدا شه ، امپراطور میگه تنها کسی که میتونه متوجه شه که کدوم دانش اموز نقاشی رو کشیده کیم هونگ دوعه ، کیم هونگ دو رو بهانه ی اینکه نقاش گناهکار رو پیدا کنن از تبعید در میارن و برش میگردونن نقاشی خونه ی سلطنتی .
کیم هونگ دو میاد و میفهمه که نقاشی رو یون کشیده ، و از استعداد شگرف اون هیجان زده میشه و از اینکه بالاخره یه استعداد درخشان پیدا میکنه خوشال میشه ولی حیف که این نقاش گناهکاره و باید دستاش قطع شن . این صحنه اش خیلی قشنگ بود :
به یون میگه چه فایده ی این همه استعداد که فردا قراره به جرم اینکه همچین نقاشیی کشیدی دستاتو قطع کنن ، یون میگه این فقط یه نقاشیه ولی استاد میگه که یه نقاشی خیلی حرفا برای گفتن داره تو باید یاد بگیری که هرچیزی رو نباید بکشی و هر چیزی که میخای بکشی جوری که واقعا هست به نظر نیاد ، ینی چیزی که میخای بکشی جوری بکشی که اون چیز نباشه .
استاد خیلی حیفش میادکه این نقاش قرار این بلا سرش بیاد به همین خاطر موقع گفتن اینکه نقاش گناهکار کیه میگه من نمیدونم متوجه نشدم و حاضرم خودم به خاطر این گناه مجازات شم . از اونور برادر یون که پسر همون نقاشه ش که به فرزندی قبول کرده یون رو ، میاد و میگه من نقاشی رو کشیدم ، یون هم همینطور برای دفاع از استاد و برادرش میگه من کشیدم .
خلاصه خیلی خر تو خر میشه ، از اون طرف امپراطور که به حرفای کیم هونگ دو مبنی بر اینکه کشتن و قطع دست یه با استعداد حیفه فک میکرد دوباره به نقاشی کشیده شده نگاه میکنه و متوجه نکته ای در نقاشی میشه که باعث میشه بفهمه که این همه قشقرق ملکه مادر که میشه مادربزرگ امپراطور ، به چه علته ،چون کسی که تو نقاشی خود ملکه مادره، این همه غوغا به پا کرده بود ، میره و جلوی اعدام رو میگیره و همه رو میبخشه ولی برادر یون به عنوان کسی که نقاشی رو کشیده شناخته میشه و تبعید میشه که بره تو ساختن و نقاشی قصر ها کار کنه .
نقاشی شین یون بوک
اینجوری قائله تموم میشه ولی یون خییلی ناراحت و افسرده میشه تو این دوران کیم هونگ دو به عنوان استادی که به استعداد بی نظیر شاگردش حیفش میاد ازش مواظبت میکنه و اونو دوباره به نقاشی علاقمند میکنه تا استعدادش هدر نره . تو این زمان بود که استاد و شاگرد بهم نزدیک میشن و ارتباط دوستانه ای برقرار میکنن ، "کیم هونگ دو میگه که این فرد برای من شاگرد و معلم و دوست و کسی که براش ارزش قاعل بودم ، بود ."
سریال روی نقاشی های این دو و انتقام کیم هونگ دو از باعثین واقعه ده سال پیشه ادامه پیدا میکنه ، از طرفی امپراطور که به کیم هونگ دو اعتماد داره و اونو دوس داره ، به اون و شاگردش ینی یون ماموریت میده تا دنبال نقاشی پدرش سادو بگردن ،اون میگه ده سال پیش امپراطور فوت شده به نقاش ها ماموریت داده که نقاشی سادو رو بکشن و من چون بعد این همه سالها داره قیافه ی پدرم از یادم میره نمیتونم اینو تحمل کنم اگه نقاشی اونو داشته باشم این ثابت میکنه که پدرم با بی انصافی کشته شده و کشتنش اشتباه بوده و هم میتونم بهش احترام بذارم هم پایه های امپراطوریم محکم و هم انتقام قتل پدرمو میگیرم .
اونا به سختی سرنخ هایی از نقاشی که استاد و پدر یون از ولعیهد کشته شده ، کشیده بودن پیدا میکنن ، استاد و شاگرد کشته شده ، چون از اینکه درباریا نمیذارن به راحتی نقاشی ولیعهد کشیده بشه و اگرم کشیده شه ممکنه نابود شه خبر داشتن اجزای صورت ولیعهد رو به 5 قسمت تقسیم میکنن و در اثنای اینکه ماموریت کشیدن نقاشی ولیعهد رو داشتن نقاشی 5 نفر از اعضای دربار که کله گنده هستن رو هم میکشیدن ، درواقع اونا اجزای صورت ولیعهد رو تو نقاشی های جداگونه که برای درباریان کشیدن پخش و نقاشی میکنن ، مثلا تو نقاشی فلان دربای به جای چشم اون فرد ، چشم های ولیعهد رو میکشن و به همین ترتیب برای همین وقتی صاحبان نقاشی ، نقاشی رو میبینن تعجب میکنن که چرا این نقاشی شبیه اونها نیست . با اینحال اون نقاشی رو نگه میدارن ، کیم هونگ دو و شاگرد اینو میفهمن و نقاشی ها رو با بدبختی از صاحباشون میگیرن و نقاشی ولیعهد رو کامل میکنن .
ولی خب این پروسه به راحتی نبود دیگه کلی دردسر جلوشون بود و کلی دسیسه .
اخراش که میخان بگردن دنبال قاتلین نقاش ها ، کیم هونگ دو متوجه میشه که شین یون بوک همون دختر دوستشه که داشته دنبالش میگشته . از طرفی تو این مدت محبتی هم بین این دو جوونه زده بود و خیلی قشنگ و تاثیرگذار بود ارتباطشون . دست اخر اینکه یون یه زنه به گوش ملکه مادر میرسه و زمانی که امپراطور تازه به نقاشی پدرش رسیده بود ومیخاست نقشه هاش رو اجرا کنه با تهدید ملکه مادر که نقاشی توسط یه زن کشیده شه و این ابروریزیه روبه رو میشه . امپراطور به یون دستور میده که اون شهر رو ترک کنه و باید همیشه به شکل یه مرد زندگی کنه وگرنه کشته میشه چون به شکل یه مرد زندگی کردن جرمه و تازه اون اومده بوده نقاشی خونه سلطنتی و جرم نابخشودنی مرتکب شده بوده . یون دست اخر بدون اینکه به استادش بگه که کجا میره شهر رو ترک میکنه و استادش هم از نقاشی خونه سلطنتی خارج میشه و میره برای خودش نقاشی بکشه .
سریال 20 قسمتیه ولی جا داشت واقعا 30 قسمت بشه . دوقسمت اخر خیلی زود جمع شد ولی بازم با اینحال قابل قبول بود . یه سری اشکالاتیم داشت که چشم پوشی کردم چون واقعا دیدنش لذت بخش بود .
بازیگرا مخصوصا بازیگر نقش کیم هونگ دو خیلی بازیش خوب بود قشنگ تغییر احساسش از استاد به شاگرد با استعداد ، و بعد دوست و بعدش کسی که بهش به عنوان زن نگا میکرد مشهود بود و خیلی قشنگ بودش . بازی دختره هم خیلی خوب بود . با اینکه نقشش یخورده کودن بود ولی قابل اغماض بود . درکل سریال تاریخی خیلی قشنگی بود . بعد مدتها یه سریال خوب واقعا چسبید .
یادم رفت اینو بگم ،
اولش یادتونه گفتم که پدر یون نقاشی از قاتل میکشه و قایمش میکنه ؟ اون نقاشی رو به دست کیم هونگ دو رسونده بوده ولی نقاشی بدون صورت بوده ، و کاغذ یه کاغذ ضخیم ، هونگ دو و یون به دنبال جایی که این کاغذ تولید میشه میرن و اونجا وسایل کاغذ سازیی که پدر یون اختراع و ساخته بود رو میبینن ، یون یادش می افته که پدرش بهش گفته بوده که این دستگاه کاغذارو بهم می چسبونه و از هم جدا هم میکنه ، یون با اون نقاشی بی صورت این کار رو میکنه و کاغذها از هم جدا میشن و تصویر زیری ظاهر میشه . و اونا می فهمن که قاتل ، فلانی کله گنده ی پولداره شهره .
این کاغذ درست کردنشون و این کاغذای چوسانیشون واقعا پروسه سخت و عظیمی داره . فکرشو کنین رو کاغذ با جوهر مینویسن و کاغذ خیس نمیشه از طرفی جوهر پخش نمیشه و به همین طریق بوده که نقاشی ها و کتابای تاریخشون بعد از این همه ساله که باقی مونده ، یکی از چیزای باحالی که راجبه کره دوس دارم و برام جالبه اینکه به تاریخ خیلی اهمیت میدادن و میرزا بنویس تو دربار داشتن که همه چیز رو ثبت میکرده یه چیز حدود 7 هزار و 400 تا کتاب تاریخ داشتن که برای کل امپراطوریشون تا قبل حمله ی ژاپن بوده ، که از اون 7 هزار و خورده ای تعداد کمی باقی مونده ، اون موقعی که ژاپن حمله میکنه یکی از کاخ ها رو اتیش میزنه و که تو اون کاخ ارشیو سلطنتی کتاب های تاریخ بوده که بیشترش میسوزه و یه تعدادیشم میبره ژاپن ، از اونایی که باقی مونده و تحقیقات دیگه است که کره تونسته تاریخ دست و پا شکسته ای از امپراطوری و جزییات امپراطوری ها داشته باشه .
حالا شما حساب کنین کره نصف نصف زمانی که ایران امپراطوری داشته هم نیست ، ما چی داریم و اونا چی . ینی ما همین شاهنامه رو هم سریال کنیم ها اصلا یه چیز خدایی میشه . که متاسفانه همچین هزینه ها و همچین نویسنده هایی تو ایران نمیشه و نیست . چندتا سریال به درد بخور داشتیم که دیگه ادم چندبار ببینه اونارو .یه سری سریال تاریخی هم داریم که نمیخام ضدمذهبی بازی در بیاریم ولی واقع بینانه اونا تاریخ ما نیستن و ما رسالت اینکه مثلا سریال حضرت یوسف بسازیم یا حضرت محمد (ص) یا سلمان فارسی " البته که ایرانی بود ولی بالاخره به ریشه ش پشت کرد رفت دنبال دین "رو نداریم . تاریخ خودمون انقد زیاد و اسراارامیزه و انقد میشه روش مانور داد و داستان ساخت ، تصور کرد ، که تا عمر داریم و عمر داره این ممکلت میشه ساخته شه و دیده شه ولیکن هیچی . هیچی . گفتنش چه فایده داره . حالا یه چیز دیگه بگم ؟ تو مدرسه هاشون اسم همه امپراطور ها رو شعروار حفظ میکنن . ما چندتا پادشاه میشناسیم ؟ ما غیر از اینکه همش خیلیا ، من نه ، ادعای اریایی و کوروش رو دارن ایا اصلا راجبه کوروش خوندن ؟ اطلاعاتی دارن که وقتی ازشون میپرسی مث بلبل جواب بدن ؟ نه . تاریخ ما تاریخ خیلی پرباریه ولی کی داره از تاریخ ما سریال میسازه ؟ ترکیه . سلجوقیان بزرگ ، پادشاه طغرل ، و به اسم خودش زده . چرا چون طغرل ترک بوده .خلاصه که از ماست که برماست .
سریال کره ای " اتفاقی دیدمت " یا اتفاقی بهم برخوردیم معنی بهتری میده البته . درهر حال درمورد یه خبرنگار و مجری اخباره معروفه که یه روز تو یه تونل یه ماشین عجیب که میشه باهاش تو زمان سفر کرد پیدا میکنه ، سوارش میشه و میره هی جلو و عقب و تو سفرش به سال 2023" مثلا 2023 چندسال بعده زمان حاضره " میفهمه که کشته شده ، و قاتلش یه قوطی کبریت که توش یه تیکه کاغذه که توش نوشته " زنایی که کتاب میخونن خطرناکن " گذاشته ، خلاصه تحقیق میکنه می فهمه که یه قاتل زنجیره ای تو اون شهری که توش متولد شده وجود داشته که الان زندانه و این همه سال هم داره میگه که من قاتل نیستم ، میره زمانی که هنوز قتل ها اتفاق نیفتادن ینی سال 1987 ،و اونجا برای خودش کار معلمی رو برمیگزینه و به تحقیقاتش که کی قاتله ادامه میده و جلوی قتل ها رو میخاد بگیره ، اتفاقی تو یکی از رفت امد هاش تو سفر ، توی تونل یه دختری داشته راه می رفته که با ماشین این برخورد میکنه و اونم به سال گذشته کشونده میشه ، توی تصادف ماشین خراب میشه و دیگه نمیتونن برگردن به همونجایی که بودن . برای همین با دختره همخونه میشه . از طرفی مامانه دختره هم همون دیشب به قتل رسیده و کنار جسدش همون قوطی کبریته وجود داشته اینجوری یه وجه اشتراکم بینشون پیدا میشه و باهم تحقیقات رو انجام میدن ، خلاصه اقای مجری دست اخرم می فهمه که باباش قاتله و باباش بوده که سال 2023 زده کشتتش . این خلاصه کل 16 قسمتی بود که تو این یکی دوماه نگا کردم .
اوایل داستانش جذاب بود ولی بازی بازیگرا چشم گیر نبودن ولی چون داستانش و اینکه معلوم نبود قاتل کیه جذاب بود هی نگاه کردم . راستش قضیه عشقی این دو اصلا برام اهمیتی نداشت . من بیشتر برام جذاب بود قاتل رو نشون بدن و انگیزه ش از کشتن این چندنفر که ربطی هم بهم نداشتن . مثلا یکی انقلابی بود اون یکی رقاص کلاب !
ولی انقد کش دادن انقد کش دادن که دست اخر اب بستن تو کل سریال . اولا اصلا انگیزه قتل رو نشون ندادن که چی بوده دوما یه عالم سوال بود که حل نشده باقی موند ، سوما قاتلش خیلی مسخره بود اصلا این نباید قاتل میشد نمیدونم چرا اونو قاتل جلوه دادن . خب به صرف اینکه مامانش کتاب خون بوده و ترکش کرده باید بزنه هرکی کتاب میخونه رو بکشه ؟ اون موقع باید نصف بیشتر شهرو بکشه که . ! در این صورت اولین مقتول باید همون نویسنده ی تو سریال می بود و جوونی مامان دختره که ! از طرفی نشون ندادن تو زمان حال که مامان دختره کشته شده و قبل مرگ دیالوگ " تو همه ی مارو گول زدی " رو گفت اشاره به کی داشت ؟ و چیکار کرده بوده که گولشون زده ؟! نشون نداد این قاتل چه مرگش بود که برای پسرش نامه های پرمحبت می نوشت ولی زده زرتی کشتتش ؟!
بازیگرا هم انقد بد بازی کرده بودن اصلا اولین بار بود تو تمام عمر سریال بینی م میدیدم که انقد بازیگرا بد بازی میکنن شیربرنج خالص . یه چندتا بازیگر هستن که با اینکه خوشگل و معروفن کلا بازیشون یخه مث پارک شین هه ، ولی اون حداقل خوشگله . این دختره اصلا ماست بود ماست . با اون مدل موهای زشتش که اصلا بهش نمی اومد . پسره هم بازیگر سرشناس و سونبه ایه تو این کار نمیدونم چرا انقد بد بود بازیش اینجا ! سرجمع خیییلی مسخره و اب تموم شدش .
درمورد چا دال گیونه که برادرزاده شو تو سانحه سقوط هواپیما از دست میده و توی ایکلادش ویدعویی از برادرزاده ش تو هواپیما گرفته بود رو پیدا میکنه که توی ویدعوئه یکی از مسافرا هم افتاده بوده ، هواپیما توی ابهای مراکش سقوط کرده چون جسدا همه متلاشی شدن دیگه جمع اوری نمیکنن ، خانواده های داغدیده میرن مراکش برای ختم و اینا ، چا دال گیون توی فرودگاه میره دستشویی ، توی دستشویی همون یارو مسافره که تو ویدئو برادرزادهه بود رو میبینه ، و کپ میکنه اگه همه مردن چطور این یارو نمرده ؟! خلاصه می فهمه که سقوط هواپیما به خاطر نقص فنی نبوده ، تروریست تو کار بوده . می افته دنبال قضیه و کل ممکلت رو هم میزنه تا انتقام بگیره . حالا قضیه چیه ؟! قضیه اینکه دوتا کله گنده لابیست هایی که دارن اسلحه و این جور چیزا می فروشن به اینور اونور میخان هرجور شده قرارداد تجهیزات و این چیزا بفروشن به کره اونم با رشوه های خیلی زیاد به اقصا نقاط اداره های کل کره که همه اوکی باشن با قضیه و بیشترین پولم میره تو جیب رییس جمهور . اینا بودن که هواپیمایی که برای شرکت رقیب بوده رو ترکوندن تا کره دیگه با اونا قرارداد نبنده و بیاد با اینا قرارداد ببنده . خیلی خالی بندی ها داشت گرچه بحث لابیست ها و صنایع دفاعی همینقدر واقعی هم ممکنه باشه . ولی من زیاد خوشم نمیاد از این جور موضوع های لابیست و اینجور چیزا . یه سریال دیگه ام اینجوری دیده بودم خوشم نیومد . اولا چادال گیون خیلی دیگه داشت الکی مث قهرمانا یکه تازی میکرد درحالیکه یه ادم عادی بود و کارشم بدل کاری بود . ولی دیگه اینکه یه بدل کار هرچقدم هنرهای رزمی بلد باشه بتونه نیروهای امنیتی که برای کشور دارن کار میکنن رو شکست بده خیلی احمقانه نشون دادن اون کشور و نیروهاش نی . همه ی کارارو اون میکرد . حتی اون رفت به رییس جمهور عقل گذاشت که ممکنه برات تله گذاشته باشن و اینا . اخرش که اصلا انقد مسخره و اب بود که حد نداشت ، میتونستن قضیه رو با گرفتن یارو کله گندهه ببندن و هرکی بره سرکار خودش ولی به شکل مسخره ای چادال گون که خودش از این کارا خوشش نمی اومد رفته بود کیلر لابیست ها شده بود . از اونورم پلیسی که باهاش همکاری میکرد رفته بود لابیست شده بود . خیلی مسخره شده بود چرا یه پلیس که برای حقیقت و عدالت میجنگید باید بره تو همچین صنعتی که مخصوصا برای یه زن انقد کثیفه . دقیقا کسایی که از این ادما ضربه خورده بود رفته بودن تو این صنعت . وقتی پایانشو دیدم حس کردم 16 قسمتی که دیدم بیهوده بوده . درسته که به قول یارو کله گندهه که همه چی زیر سر اون بود ، این صنعت هیچ وقت تمومی نداره و اگه اون بمیره کسی دیگه ای میاد ولی همینکه اندازه خودت بتونی سهمی تو اصلاح و بهبود روابط این مدلی داشته باشی خودش کافی نی ؟! هرچقدم زندگیتو برای جنگیدن با این ادما بذاری هیچوقت تمومی نداره ، هم تو بی خانمانی هم اونایی که دارن تو این صنعت فعالیت میکنن . درکل سریال بدی نبود . ولی اخرشو خراب کردن .
یه اهنگ خیلی قشنگ از کیوهیون صدا بهشتی ،اسمش هست “ پاک کننده ی قلب “ یا روح یا درون .
پاک کننده ی قلب کیوهیون سوپرجونیور
اهنگ راجبه شخصیه که عاشق کسی شده که هنوز به اندازه خودش اونو دوس نداره و حتی از رابط قبلیش تو قلبش ناراحتی هایی و دغدغه هایی داره . معنیش انقدر قشنگ و با محبته که هروقت گوش میدم ناراحتی های درونیم تسکین پیدا میکنه .گو ناخوداگاه لبخند میزنم .وقتی به معنیش و درون مایه شعر نگا میکنم نشون دهنده ی پختگی و سطح شعور و فرهنگ شاعر رو توش میشه دید که چقد زیبا راجبه اینکه چطور میشه رابطه ای را با کسی که قبلا یه بار توی رابطه شکست خورده برقرار کرد ، نوشته . چیزی که خیلی دربین ما و روابطمون کمه . حتی در بین زوجهای متاهل . از همچین موضوعی یه شعر ساده ی زیبا پر از محبت نوشته شده .
توی شعر جایی هست که میگه “ برای من کافیه که چیزای کوچک مشترکی را باهم داشته باشیم”
چقد قشنگ میشه اگه توی رابطه هامون دنبال یه تحول خیلی بزرگ یا خاسته های خیلی عجیب نباشیم . چقد قشنگه اگه دیدن یه اسمون پاییزی زیبا با درختای زرد و نارنجی همون حسی که من دریافت میکنم رو دیگری هم دریافت کنه و برای لحظه ای این شادی بینمون باشه . و براش قلبمون بزنه که این یه چیز مشترک بین ما بود .
سریال کره ای " باد و ابر و باران " 바람과 구름과 비 Kingmaker: The Change of Destiny یا " امپراطور ساز _کینگ میکر : تغییر سرنوشت "
سریال در زمان 25 مین امپراطور چوسان روایت میشه ، تو این زمان خاندان کیم بیش از 60 ساله که رو دولت احاطه دارن و امپراطور نقش مترسک رو داره . خاندان سلطنتی " لی " ها نسلشون تقریبا منقرض شده و اگرم کسی بوده که ریشه مستقیم از امپراطورهای قبلی بوده از ترس جونشون با بدبختی و فلاکت تو دهاتا زندگی میکردن . امپراطور قبلی که میمیره ، همین خاندان کیم میرن از دهات این امپراطور رو برمیدارن میارن میکنن امپراطور ، طرف تو دهات هیزم جمع میکرده و کشاورز بوده ، وقتی میاد امپراطور میشه 19 سالش بوده . ملکه مادر هم یکی از اعضای همین خاندان کیمه ولی با اونا مخالفه . خلاصه این بعد تاریخی ش بود .
شاهزاده هواریون یا بونگ نیان
سریال راجبه شاهزاده خانوم " هواریون یا بونگ نیان " هه که توانایی خواندن چهره ی افراد و گفتن دقیق سرنوشت اونها رو داره . شاهزاده قبلا تو شهر مرزی که دریا هست با مادرش زندگی میکرده ، مادرش شمنه .درواقع دختره از زمان تولد توانایی دیدن سرنوشت افراد از روی چهره شون رو داره و اگه بهشون دست بزنه هم کارایی که قبلا کردن رو میتونه ببینه . ولی مادرش بهش هشدار داده بوده که هیچوقت این توانایی رو با کسی درمیون نذازه و فاشش نکنه وگرنه تو دردسر می افته .
چه چانگ جونگ
یه پسر اشراف زاده ی یبسی هم هست که از این دختره خوشش میاد ولی به جای اینکه مث ادم محبت کنه میخاد زوری دختررو بدست بیاره . بونگ نیان و پسر یکی از اشراف زاده ها که اسمش "چه چانگ جونگه "باهم اشنا میشن و قرار میذارن ، اون پسر یبسه که اینو میبینه از حسودی و خباثتش میره لو میده که شمن زیر خونه ی فلان اشراف زاده دعا دفن کرده ، و میگه که اون خاسته اون خانواده رو نفرین کنه . میرن مامان دختترو میگیرن و میبرن پیش حاکم شهر ، حاکم شهر کیه ، " تسو " تو جومونگ بود ؟! اون حاکم شهره و یکی از پسر های خاندان کیمه . کیم چند و چون ماجرا رو می فهمه که شمن توانایی چشمگیری تو پیش بینی داره ، از اون طرف دختره میاد میگه :
" نه مامانم نیست و من بودم که پیش بینی میکردم . امشب تو ساعت 11 قرار بمیری چهره ات تاریکه و سایه مرگ روت نشسته ."کیم میخنده و میگه خیلیه خب اگه ساعت 11 اتفاقی افتاد که من در معرض مرگ بودم حرف تو درسته و من مادرتو ازاد میکنم تا اون موقع باید اینجا بمونین .
ساعت میشه 11 قاتلای اجاره ای حمله میکنن دختره از کیم محافظت میکنه و میگه دیدی گفتم ،خیلیه خب حالا مامانمو منو ازاد کن . کیم میگه عمرا ، من تورو نگه میدارم و از این به بعد باید برای خاندان کیم این پیشگویی هاتو انجام بدی .
کیم
لو دادن خودش و تواناییش همانا و تا سالها زندانی و اسیر دست خاندان کیم شدن همانا. تو همین اثنا یهو راز تولد دختره هم فاش میشه ،مادر دختره که میبینه دخترشو اینا اسیر کردن میره پیش امپراطور و میگه من از تو یه دختر دارم اینا دزدیدنش ، همونجور که گفتم امپراطور تا 19 سالگی ادم معمولی بوده پس جای تعجبی نیست که بچه هم داشته می بوده . شاهم از اونجا که از خودش اختیاری نداره میگه دخترت تو خونه اینا بزرگ شه خوبه یا تو بیابونا . اینجوری میشه که شاهزاده خانوم 10 سال تو خونه ی خاندان کیم اسیر بود و براشون چهره خانی میکرد که این یارو به نفع شما نی اون یکی به نفع شما کار میکنه از این جور چیزا .
اینم اضافه کنم که ، تو این سریال داستان اینجوری که خیلی به سرنوشت تولد و طالع بینی و این چیزا اهمیت میدن . چه چانگ جونگ تو سرنوشتش هست که یه مرد بزرگ بشه و تا مقام های بالای حکومتی پیش بره و کشور رو به امن و امان برسونه . ولی پدرش اینو از دیگران مخفی میکنه که پسرش تو چه روزی و ساعتی به دنیا اومده چون همچین طالعی فقط طالع یه امپراطور میتونه باشه .
نوجوونی دختره خیلی نقشش روعصاب و پرمدعا بود ولی خوشبختانه بزرگیش هم خوشگل بود هم کلا تغییر کرده بود شخصیتش .
طرف دیگه ی داستان "چه چانگ جونگه" که داره تو همون شهر همراه باباش تجارت میکنه و اینا ، کیم الان یکی از وزیرای کله گنده بود یه روز برمیگردن به همون شهر مرزی ، قضیه اینکه یه عالم طلا قرار از اون شهر بفرستن به پایتخت و بابای چانگ جونگ هم مسعول این کاراس و خود چانگ جونگ هم کمک باباشه . کیم نمیخاد اون طلاها بره به خزانه امپراطوری میخاد خودشون برشون دارن ، برای همین به بهونه ی سر زدن به اون شهر و بعدشم ازدواج سلطنتی شاهزاده و پسر ارباب چه ، ینی چانگ جونگ میخاد حرکت کشتی رو عقب بندازه، ولی بابای چانگ جونگ لجباز تر و درستکارتر از این حرفای که به حرف کیم گوش بده میخاد هرجور شده همون روز کشتی رو راهی پایتخت کنه .
که کیم قضیه ازدواج رو میگه که ارباب مخالفت میکنه ولی چانگ جونگ که شب قبل شاهزاده رو دیده و فهمیده که همون عشق جوونیش بونگ نیانه به پدرش میگه حتما میخاد با شاهزاده ازدواج کنه . تدارکات ازدواج رو میچینن و همون روزم کشتی حرکت میکنه ولی کیم که نقشه کشیده تا پولارو با مواد محترقه جابه جا کردن ، کشتی راه نیفتاده و منفجر میشه و چانگ جونگ هم مراحل ازدواج رو انجام نمیده و میره ببینه چه خبر شده . خلاصه باباشو به جرم خیانت میگیرن و ازدواج هم بهم می خورده . اینجوری باباش به خیانت متهم میشه و توسط همون پسر یبسه کشته میشه ، خودشم میره تو کوه ها و طالع بینی و ستاره شناسی یاد میگیره و برمی گرده شهر و اوازه ی درست پیش بینی کردنش تا قصر هم میره .
سریال کلا روی چهره خوانی و دیدن طالع مردم و اشراف زاده ها تمرکز داره و تو بطنش تاریخ هم وجود داره . تو همین دوره شاهزاده هیونگ سونگ که یکی از شاهزاده های ریشه اصلی امپراطورای چوسانیه ،به این خاطر که خاندان کیم به خودشو خانوادش اسیب نزنن خودشو به کودنی و می خوارگی و این جور کارا زده . هیونگ سونگ با چانگ جونگ اشنا میشه و میخاد توسط اون خودشو به امپراطوری برسونه . چانگ جونگ تو چهره ی پسر هیونگ سونگ امپراطور بودن رو میبینه و به همه میگه که این امپراطور بعدی چوسانه .
هیونگ سونگ از پیش بینی های چانگ چونگ و بعدشم شاهزاده استفاده و پسرشو به امپراطوری می نشونه و به مرور خاندان کیم رو نابود میکنه .
پسر هیونگ سونگ که امپراطور میشه . 26 مین امپراطور چوسان
این بین قضیه عشقی شاهزاده و چانگ جونگه . شاهزاده که سالها اسیر دست خاندان کیمه بالاخره میتونه خودشو از دست اونا خلاص کنه و میره پیش چانگ جونگ و باهم ازدواج میکنن و مدتی زندگی میکنن ،ولی هیونگ سونگ که به قدرت رسیده از محبوبیت شاهزاده و چانگ جونگ خوشش نمیاد ، از طرفی میخاد شاهزاده رو بیاره پیش خودش تا از توانایی پیشگویی هاش برای خودش و امپراطوری پسرش استفاده کنه یه شمنی بهش گفته که قدرت های این شاهزاده خییلی زیاده .
سر همین چیزا حمله میکنه به مکانی که چانگ جونگ و طرفداراش هستن و یه عده کشته و چانگ جونگم یه تاجری با یه کشتی به خارج می فرسته تا زنده بمونه . اینجوری باز شاهزاده اسیر میشه و با تریاک و اینا باعث شدن حافظشو از دست بده و فقط برای اونا پیشگویی کنه . معلوم میشه که این مدت شاهزاده بچه دارم شده و بچه شو داده مادرش بزرگ کنه . چانگ جونگ بعد یه مدت زندگی تو انگلیس دوباره به کره برمیگرده و این سری میخاد که بر علیه خودکامگی های هیونگ سونگ بجنگه .
خلاصه زن و بچشو نجات میده و اخرش از جنگیدن بی نتیجه خسته میشه و زن و بچه و طرفداراشو می فرسته سمت روسیه . " اون موقع تو اون برحه تاریخی کره به جای اینکه به ژاپن یا چین بچسبه میخاست بچسبه به روسیه . " میرن با هم اونجا زندگی میکنن . چون دیگه نمیتونستن تو کشور خودشون بمونن هیونگ سونگ نمیذاشته یه نفس راحت بکشن .
در کل سریال قشنگی بود . یخورده اتفاقایی که توش می افتاد بی توجیه بود مثلا اینکه دختره یهو شاهزاده شده بعدشم به جای اینکه تو قصر باشه رفت خونه ی خاندان کیم به نظرم خیلی غیرمنطقی بود . یه دختر جوون شاهزاده هم باشه و تو خونه ی افراد غریبه باشه ؟! عجیب بود .
از طرفی اخرشو هم یخورده کش دادن و دیگه چانگ جونگ زیادی داشت خودشو برای عدالت و این چیزا میکشت ، از لحاظ عقل سیاسی و زرنگی درحد هم بودن زن و شوهر ، دختره یه کودن بازی هایی داشت که قابل اغماض بود چون کلا دختر خوبی بود همیشه عاشق چانگ جونگ و حامیش بود . کودنی مهمشم این بود که لو داد چه توانایی داره و زندگیش همش تو اسارت یه مشت ادم سواستفاده گر عوضی بود . خیلیم خوشگل بود و صداش خیلی ملایم و با ارامش بود . کلا از بازیگرش خوشم اومد .
پارک شی هو هم که بازیگر معروفیه و نیازی به گفتنش نی . تو یه مصاحبه ای میگفت وقتی این سریالو بهم پیشنهاد دادن یاد سریال " مرد شاهزاده خانوم " که نه سال قبل این سریال بازی کرده بود و داستان مشابهی داشته افتاده . و گفته بعد این همه سال نباید یه چیزی باحالتر بهم پیشنهاد بدن 😄 .
من اون سریالو ندیدم ولی اینو دوس داشتم هم تاریخی و سیاسی ش قشنگ بود هم عشقشون .
دیگه اینکه متوجه نشدم اخرش اسم کره ای اش که " باد و ابر و باران " ینی چی . اسم انگلیسیش بیشتر بهش میخورد .