خب میخایم امروز با اسم جدید و قالب جدید صدمین پست جدید رو بذارم :
در مضمون مثلث عشقی :
مثلث عشقی اصلا یه پایه ثابت تو سریال سازیه کره اس . اصلا تو رومنس مثلث عشقی نباشه نمیشه . البته خب مثلث داریم تا مثلث ، بعضی موقعها مثلث وایدتر میشه و تبدیل به ذوزنقه میشه ولیکن ما با ذوزنقه هاش کاری نداریم . طبیعتا قرارم نی هرچی سریال مثلثی کره ای بوده رو بیام معرفی بکنم ، چون اونجوری تا عمر دارم تموم نمیشه نوشتنشون . 😁
کره بین سالهای 2000 تا 2006 ، 4 تا سریال خیلی معروف داشته ، که هرچهارتاشم مثلث عشقی داشت ، که یکی از یکی ریت زیادتر و باعث معروفتر شدن بازیگراش شده .
من دوتا از این لیست رو دیدم و اگه علاقمند بودین میتونین رو اسمش کلیک کنین به صفحه ش برین و درموردش بخونین . هر 4 تاش عشق مثلثی و سوزناکه . تقریبا هر 4 تاش با توجه به داستانی که ازشون خوندم تمش یجوره .
دقیقا تو همون سالا ما هم سریالای مثلثی داشتیم ، کدوما ؟!
اصلا کسی هست که سریال ایرانی در قلب من ، سریال ایرانی در پناه تو و سریال جدال با سرنوشت رو ندیده باشه ؟!
نه نیست ، من خودم هربار تی وی پخشش کرده دیدمش اصلا امکان نداره هرسری درپناه تو رو ببینم و به بی عقلی مریم و دست دست کردن محمد منصوری فش ندم ...اخه کدوم دختری محمد رو ول میکنه میره با اون سست عنصر رامین ازدواج میکنه ؟!" فقط من یادم نی پارسال پیروزفر تو سریال در پناه تو چه نقشی داشت ؟"
در قلب من هم تقریبا همچین داستانی داشت با این تفاوت که این مثلثش رو برداشتن ، ینی قرار بوده پارسا پیروزفر هم یه ضلع مثلث بشه که گفتن بیخیال و شده برادر مریم ...
یه سریال دیگه هم بود اسمش بود تصویر یک رویا ، بین سالای 75 تا 77 پخش میشده ، من اونم خیلی دوس داشتم ، علی دهکردی جوونی هاش واقعا خیلی اوپا بوده ، البته تو این سریال اوپا که چه عرض کنم شوهری بود ...🤭
سریال جدال با سرنوشتم که چندوقت پیش یهو یادش افتادم و بعد یاد اون 4 تا سریال کره ای ، که بعد گفتم ازش یه متن بنویسم حتما ، مثلثی بود ، مهران اومده بود مینا رو بگیره ، مینا مهرانو نمیخاست ، و عباس رو میخاست ...
همونجور که قدیم کره سریالای عشقی داشت ، ماام به اندازه بضاعتمون سریالای قشنگی داشتیم که بارها میشه نگاهش کرد ، داستانش دقیقا مث زندگیه ، بازی ها زنده هستن ، روابط تمیز و نگاه ها تمیز و اصلا فک نمیکنی اینا تو یه دنیای دیگه ای از دنیای تو هستن ، ایناام همینجا زندگی میکنن ایناام این دغدغه هارو دارن ...واقعا ماام سریال قشنگ تا 10.15 سال پیش کم نداشتیم . به غیر از ستایش البته 🤦♀️😁.
متاسفانه بعد از اون موقعها نه تنها صدا و سیما بلکه جامعه مون هم به قهقرا رفته ، با اینکه اون موقع ها سنتی تر و مذهبی تر بود کشور ولی سریالای قشنگی ساخته میشد ، ولی الان با اینکه مثلا بازتر شده کشور نسبت به اون موقع همش چیزای عقب افتادگی نشون میده . درواقع تی وی الان هییییییییییچی نداره . ینی اگه سریالای قدیمی رو نشون نده رسما صفره صفره . سریالای نمایش خانگی هم که همش از فیلم پورن هم بدتره . حتی همین پارسا پیروزفر تو سریال نمایش خانگی یاغی که نگاه کردم بازیش اصلا مث قدیم نبود . خدا شاهده من اون سریالو فقط به خاطر پارسا پیروزفر دیدم و بس . وگرنه محتوا صفر . بازی صفر داستان صفر اصلا چرت ...
سریالای کره ای قدیمی که بالا معرفی کردم هم دیدنش داستان داره ، پارسال این موقع ها من کلاس سجونگ 4 تو مدرسه سجونگ تهران می رفتم ، استادمون سریال پاییز در قلب من رو معرفی کرد و گفت این خیلی قشنگه کل کره این سریالو دیدن و فلان گفتم بذا برم ببینم چیه ...بعدش موقع جستجو اون سریال به سریال سونات زمستان برخوردم ، بعد فک کردم اوپای توی اون سریال اوپای من لی دونگ گانه ، نگو اون نبوده ، خلاصه به خیال اینکه اون لی دونگ گانه ، سریالو شروع کردم و واقعا هم قشنگ بود . بعدش هم که پاییز در قلب من رو نگاه کردم ولی زیاد دوسش نداشتم .
حالا نمیدونم بشینم جدال با سرنوشت نگاه کنم یا بشینم کره ای نگا کنم ؟!😁💚
اینم از صدمین پست . پایین لینک های همه ی پستایی که تا حالا گذاشتم در دسترسه . لطفا بهشون عشق بورزین .
ینی چی که پشت صحنه مو کوتاه کردن کیهیون مونستا اکس بیاد و من نبینم ؟! و دیر ببینم؟ وای من وای من ، انقد سرم شلوغ بود یادم رفت ، خدا منو ببخشه . مستر ایم چن گیون imchangkyun 임창균 گوگولی همه ی هم گروهی هاش که مث برادرش می مونن رو راهی سربازی کرد ، همشونم موهاشو کوتاه کرد . متاسفانه هیون وون و شونو نبودن تا بتونن همگی کیهیون رو راهی سربازی کنن ، برای همین فقط چن گیون راهیش کرده بود. ارتباط بین پسرای مونستااکس و صمیمیت و حمایت شون از هم برای من خیلی باارزش و دوس داشتنی و اشک در ار و پروانه ایه . یکی از زیباترین ارتباط هاس .
طبیعتا اونی که نشسته کیهیون و اونی که میخاد کوتاه کنه چن گیون هستن . چانگ کیون هم میگن بهش به فارسی من دوس دارم کره ای بگمش علاوه بر اینکه حتی اخر چ.ن ، ن هم نداره . 😁💟
눈물 날 뻔했어요 💚😁
به نظر میاد که دوس دارین یه اهنگ خیلی قشنگ از یو کیهیون.شی که الان در سربازی به سر میبره گوش کنین : من اینجا براتون اماده گذاشتم و این شعر زیباشه :
یهویی حس میشه که یه چیزی تغییر کرده واقعا دارم بزرگ میشم از اینکه کاستی ها و ضعفم را ببینم دیگه اصلا متنفر نیستم با دیدن اینکه امروز حسم چطوره چندسال پیش را یادم میاد که اغلب مضطرب بودم اون موقع همه چی اونجوری بود من بعضی موقعها حس میکنم برای اون زمانهای احمقیم دلتنگ میشم برای همین روزای زیادی را دویدم و دویدم "ینی زیاد کار کرده " زمانی که جوون و خام بودم اون زمان قلبم هم از رقص و دویدن ، قرمز میشد "منظورش اینکه قلبش به خاطر اون هدف و اون کارا میتپیده " من این روزا اسمون به نظرم قشنگتره سئولی که خوب میشناختم تو نظرم جدیده بارون اگه بباره میخام همونجوری بمونم حتی اگه سخت تلاش نکنم هم میخام شاد باشم روزی که میخاستم همه چیزو بذارم و برم بدون تردید میخاستم همه چیو ترک کنم ولی کارایی که باید انجام بدم یادم میاد خیره به تقویمی که پر از قرار ملاقاتهایی که به اسم من نوشته شدن اخرهفته های هیجان انگیزمو پر کرده اما من اینکه کجا میخام برم را خوب میدونم برای همین بیشتر یادم افتاد....
بی پروایی زیادی و زمانهایی که احمق بودم
.. برای همین روزای زیادی را دویدم و دویدم "ینی زیاد کار کرده " زمانی که جوون و خام بودم اون زمان قلبم هم از رقص و دویدن ، قرمز میشد "منظورش اینکه قلبش به خاطر اون هدف و اون کارا میتپیده " من این روزا اسمون به نظرم قشنگتره سئولی که خوب میشناختم تو نظرم جدیده بارون اگه بباره میخام همونجوری بمونم حتی اگه سخت تلاش نکنم هم میخام شاد باشم .. جمله ی "دوستت دارم " را راحتتر میخام بگم قلب مضطرب جوونیم را یادم میاد شب های تاریکی که از بی خوابی هراسان پر شده بودن اگه میتونستم اون موقع اینو به خودم میگفتم تو الانشم به اندازه کافی داری خوب انجامش میدی
راستش دقیقا نمیدونم کره چه قدریه ولیکن تو نقشه هم که نگاه کنین یه چیزی اندازه تهران و کرج باهمه فک میکنم ، و تو یه هفته میشه همه ی شهراشو بگردی ...مثلا دورترین شهرش بوسانه که تا اونجا با قطار سریع السیر کمتر از 3 ساعت راهه ...برای همین وقتی تو تعریفام میگم از سئول رفته یه شهر دوری شما فک کنین از اسلامشهر میخان برن تجریش به عنوان مثال ...اینجوریه فاصله هاشون . حالا خلاصه خاستم این رو هم گفته باشم که اگه یه وقت کسی کنجکاو بود اطلاع داشته باشه .
داشتم میگفتم درمورد یه پلیسی به اسم " جانگ یول " که منتقل میشه یه شهر دیگه ای ، اون شهر یخورده روستایی و کوچیکه و پرونده های بزرگی توش رخ نمیده ، مثلا این گلابی اونو میدزده این مدلی .جانگ یول بدو ورودش متوجه عجیب بودن اهالی روستا میشه و کیوتی خاص خودشو داشت ... تو کلانتری همش دنبال پرونده ای بود که حلش کنه و باعث شه دوباره برگرده سئول ...
تو اون شهر یه دختری هست که دکتر دامپزشکه ،و دامپزشکی داره ، درواقع پدربزرگشم دامپزشکه و همونجا رو یخورده خوشگلش کرده حالا اون اونجارو میگردونه ...اسمش هست " بونگ یه بون " بونگ یه بون مادرش خبرنگار بوده و یهویی خودکشی میکنه از اون موقع اون میاد به این روستا و با پدربزرگ و خاله ش زندگی میکنه . پدربزرگه چون با ازدواج مامانش مخالف بوده اصلا با یه بون حرف نمیزنه مث برج زهرمار می مونه یه کلام . خیلی ام وجودش تو سریال بی فایده بود .
بون یه بون ، دوستی داره که خیلی کیوته اسمش هست "اوک هی " اوک هی زبان فرانسوی بلده و دوس داره بره فرانسه ولی علاوه بر اینکه دانشگاه هم نرفته الان تو سوپری باباشون کار میکنه . خیلیم بامعرفته و خدا بده از این دوستا . تو مدرسه قلدر مدرسه بوده و نه از اون قلدرا از اینا که به دیگران کمک میکنه ...خییییییلی بامزه اس و اصلا یه بار سریال رو دوش این شخصیته . " تو کره ام تازگی اسمایی که اول اخرش یکیه داره مد میشه "
یه شخصیت مرموز دیگه تو سریال هست که اونو " سوهو " اکسو بازی میکنه و از سئول اومده اونجا تو سوپری کار پاره وقت میکنه با اینکه از دانشگاه ملی " کره " فارغ التحصیل شده .
اینا شخصیت های اصلی سریالن ...روستا در کل خیلی روستای جالب و بهتر بگم فان و کیوت و باحال و سرزنده ایه ...موقعیت های خیلی کیوت و خنده داری هست تو سریال نه خنده زورکی و کیوت الکی واقعا فوق العاده س و اصلا یک لحظه خسته کننده نشده تا قسمت 12 .
حالا ...قضیه لمس پشت تو چیه ؟!
یه روز یه بون میره خونه ی یکی از روستایی ها تا به گاوش که حامله س سر بزنه ، اون روز اتفاقا بارش شهاب سنگه ، لحظه ای که بون یه بون دستش روی باسن گاوه و دست اجوشی که صاحب گاوه روی پا گاو شهاب سنگ میباره و یهو نورانی میشه همه جا ، از همون موقع بون یه بون وقتی به باسن کسی دست میزنه توانایی دیدن گذشته افراد رو پیدا میکنه ...
اولش این کارو روی حیوانات انجام میده و بعد کم کم روی ادما هم تستش میکنه ...توی یکی از تستاش که روی حیوانات بودش متوجه میشه که اون حیوون یه صحنه از یه اتفاقی رو دیده که یه اجوشی مزرعه داری به اجوشی مزرعه دار دیگری ضرر زده ، و تو باغش افت کش ریخته و محصولاتش خراب شدن همه ، و افت کشارو تو باغش دفن کرده ، بون یه بون اینو میبینه و پامیشه میره اونجا ، از قضا اون پرونده دعوا اون دو اجوشی کشیده شده بوده به کلانتری محل که جانگ یول اونجا الان پلیسه ، اونم داره رو این پرونده تحقیق میکنه ، میره باغ و بون یه بونو اونجا میبینه و بهم برخورد میکنن و بهش میگه چطوری فهمیدی ، بون یه بون قضیه رو تعریف میکنه ولی جانگ یول باور نمیکنه ...خلاصه میگذره یه اتفاق دیگه می افته و سر اون اتفاق جانگ یول باور میکنه که یه بون همچین توانایی داره و ازش میخاد که تو حل کردن پرونده ها کمکش کنه ، تا اون بتونه با حل کردن پرونده ای برگرده به سئول ...
تو همین اثنا یهو یه پرونده قتلی به وجود میاد تو روستا و یه دختری رو تو اون روستا می کشن ، از این جا داستان سریال یخورده جون دارتر و هیجانی تر میشه و جانگ یول و یه بون و با کمک اوک هی و اجوشی که گاو داشت با همکاری هم میخان قاتل رو پیدا کنن ...اینجوری اینا هی باهم معاشرت میکنن میرن میان و تقریبا همو می شناسن و خیلی موقعیت های خیلی باحالی خیلی خنده داری که اصلا وصف ناپذیره پیش میاد ...
لی مینکی بازیگر جانگ یول هست که یکی از اولین اوپاهای من تو کی دراماس ، یه بازیگر بی حاشیه و ساکت و سریالای محشر ، بازی بیست ، هر نقشی بازی میکنه تو اون نقش عالیه ، هر سریالی بازی کرده اون سریال از اول تا اخر بدون یک لحظه جلو زدن ، فوق العاده عالی بوده ، تقریبا سریالی نبوده که ازش ندیده باشم و اتفاقا از بازیگرایی که پارتنرای خوبی هم داشته .
اینجا یه بون به جانگ یول میگفت که تو تایپ ای ام دی پی ات IMDP?!، تی T داره ، سایکوپسی .😁لازم به ذکره تایپ لی مینکی ESTJ...
اینجا هم هان جی مین که بازیگر توانایی ولی من زیاد ازش خوشم نمیاد فوق العاده بازی کرده ، بون یه بون با اینکه تقریبا 35 سالشه ولی هنوزم سرزندگی و کیوتی 20 ساله ها رو داره ، مخصوصا وقتی سوهو رو میبینه فوق العاده کیوت و بامزه میشه ...
لی مینکی تو مصاحبه اش گفته که همیشه دوس داره نقشای متفاوت بازی کنه ، " چیزی که قبلا امتحان نکرده و جدید باشه "
لی مینکی بازیگری که من نگاهاشو خیلی دوس دارم ، تو این سریالم از قسمت اول تا الان که معلومه یه حسی به یه بون پیدا کرده تغییر نگاهاش خیلی مشهود و ریزه ، این اهمیت دادنش این نگاه نگرانش ، واقعا رابطه این دو تو سریال خیلی قشنگه و از صد تا صحنه ی کیس مسخره و ابکی بهتر و لذت بخش تره .
سریال هنوز قسمت 12 و با اینکه به نظر میاد داستان خاصی رو دنبال نمیکنه و با کمک کسی که روانسنجه و توانایی فوق العاده داره ، دنبال حل کردن پرونده های پلیسین ولی خیلی جذابه ، سریالای این مدلی زیادن که مثلا یکی از این توانایی ها داره و باهاش پرونده حل میکنن مثلا چندماه پیش سریال " طرح " رو نگا کردم که خب از لحاظ ژانر با این سریال متفاوت بود ولی تقریبا همین موضوع بود ، ولی اصلا جذابیت نداشت . و روانسجی اش هم خیلی مسخره بود .
این سریالم شاید از اسمش به نظر بیاد که منحرفانه و مسخره س که هی بره به باسن اینو اون دست بزنه ولی وقتی نگاهش کنین می فهمین که چقد باحال و جذابه .حالا باید دید که چند قسمت بعدی رو قراره چجوری تمومش کنن . امیدوارم حق مطلب راجبه این سریال رو خوب ادا کرده باشم . فک کنم بیش از ده دفعه گفتم که خیلی قشنگه . 😁💚
سریال کرهای «Moving» (متحرک) یکی از جذابترین و متفاوتترین آثار سال ۲۰۲۳ه که با ترکیب اکشن، فانتزی و درام خانوادگی، تونسته دل خیلیها رو ببره. اگه دنبال یه داستان پرهیجان با شخصیتهایی که قدرتهای ماورایی دارن ولی درگیر زندگی روزمرهان، این سریال حسابی میتونه جذبت کنه.
سه نوجوان دبیرستانی—کیم بونگ سوک، جانگ هی سو و لی گانگ هون—در ظاهر مثل بقیه بچهها هستن، ولی هرکدوم یه قدرت خاص دارن که از والدینشون به ارث بردن:
کیم بونگ سوک میتونه پرواز کنه ✈️
جانگ هی سو قدرت ترمیم سریع داره، حتی از گلوله و چاقو جون سالم به در میبره 💥
لی گانگ هون هم سرعت و قدرتی عجیب داره ⚡
اونا سعی میکنن قدرتهاشون رو مخفی نگه دارن، ولی دنیا همیشه امن نیست. والدینشون هم خودشون گذشتهای پر از درد و خطر دارن و حالا باید از بچههاشون محافظت کنن.
🎭 بازیگران برجسته
هان هیو جو
جو این سونگ
ریو سونگ ریونگ
چا ته هیون
و کلی چهرهی محبوب دیگه که هرکدوم یه نقش کلیدی دارن.
این سریال نهتنها اکشن و جلوههای ویژهی قوی داره، بلکه یه لایهی احساسی و خانوادگی هم تو دل داستانش هست که باعث میشه با شخصیتها ارتباط بگیری. اگه بخوای، میتونم برات خلاصهی هر قسمت یا حتی دیالوگهای خاص و تأثیرگذارش رو هم بیارم.
🎯 نقاط قوت سریال Moving
داستان چندلایه و شخصیتمحور سریال فقط درباره قدرتهای ماورایی نیست؛ بلکه تمرکز زیادی روی روابط بین والدین و فرزندان، گذشتههای پنهان، و انتخابهای اخلاقی داره. هر شخصیت یه داستان مستقل داره که بهمرور باز میشه و مخاطب رو درگیر میکنه.
بازیهای قوی و احساسی بازیگرهایی مثل هان هیو جو و جو این سونگ با اجرای دقیق و احساسیشون، عمق شخصیتها رو نشون دادن. حتی نوجوانها هم بازیهایی فراتر از انتظار داشتن.
جلوههای ویژه و صحنههای اکشن برخلاف خیلی از سریالهای کرهای که اکشن رو ساده برگزار میکنن، Moving از جلوههای ویژهی حرفهای استفاده کرده که صحنههای پرواز، مبارزه و تعقیبوگریز رو واقعاً دیدنی کرده.
تمهای انسانی و فلسفی سریال سؤالهایی مطرح میکنه مثل: اگر قدرتی داشتی، ازش برای محافظت استفاده میکردی یا برای کنترل؟ آیا باید قدرت رو پنهان کرد یا باهاش دنیا رو تغییر داد؟ این لایههای فکری باعث شده سریال فقط یه سرگرمی نباشه، بلکه یه تجربهی فکری هم باشه.
🔍 نقدهایی که به سریال وارد شده
ریتم کند در بعضی قسمتها بعضی منتقدها گفتن که سریال در قسمتهای میانی کمی کشدار میشه و تمرکز بیش از حد روی گذشتهی شخصیتها ممکنه باعث افت هیجان بشه.
تعداد زیاد شخصیتها چون داستان چندلایهست و شخصیتهای زیادی داره، ممکنه برای بعضی مخاطبها گیجکننده باشه، مخصوصاً اگه دنبال یه روایت ساده باشن.
📈 موفقیت جهانی
سریال Moving فقط تو کره محبوب نشد؛ بلکه بعد از فقط یک هفته پخش، تبدیل شد به پربینندهترین سریال کرهای در Disney+ در سطح جهانی و حتی در Hulu آمریکا هم رکورد زد. این نشون میده که داستانش فراتر از مرزها تونسته مخاطب جذب کنه.
هفته به هفته این سریال یهو یه جای هیجانی تموم میشه و قسمت بعدی یهو یه صحنه ی دیگه ای نشون میده ...اون هفته تا جایی تموم شد که رفت جلوی در گل فروشی اون یارو عوضیه که داره اینارو طلسم میکنه ...بعد یهو نشون داد تو بیمارستانه ...نشون نداد که چجوری افتاد بیمارستان ...بعد یهو گفتن به خاطر مریضیشه بعدش یهو بیدار شد گفت زندگی گذشته ش یادشه ...نکنه چون من نسخه نتفلیکس دانلود نکردم اینجوری نشون داد ؟!درهرحال خیلی جذابه .دقیقا زمانی که هردوشون به عشق اعتراف کردن و بعدشم تصمیم گرفتن رابطه شونو علنی کنن بدون توجه به حرف دیگران یهو اینجوری شد ...و منی که به خودم دلداری میدم این سریاله ! قرار بهم برسن! این سریاله ! فقط 6 قسمت مونده! ...واقعا مدتهای زیادی بود به خاطر سریالی هیجان زده نشده بودم . یکی این سریال یکیم سریال لمس پشت تو ...
قراره بعدا بیام راجبه سریال کره ای " لمس پشت تو " حرف بزنم ...
سریال کره ای مدت زیادی رو منتظرت بودم یا مشتاق دیدار :
من متوجه نشدم دقیقا منظور از عنوان سریال چی بود ، تو سریال یه اشاره ای بهش میشه ولی بازم اونقدرا معنی به خصوصی نمیداد با توجه به محتوای سریال .
داستان سریال راجبه کارگاه اوه جین سانگ ، که تو یه شهر کوچیک پلیسه ، یه برادر کوچکتر داره و با مامانشون زندگی میکنن .و با رخ دادن قتلی تو شهرشون زندگی شون تحت تاثیر قرار میگیره ...
حالا از اینور توی سئول قتلی رخ داده و مدتهاس که مضنونش کسی که ، پسر نماینده مجلسه و بارها به عنوان مضنون ازش بازجویی شده ولی هر سری با داشتن شاهد و دلیل ازاد شده . بعد از مدتها از قتل اولی ،یه قتل دیگه به همون طریق رخ میده و دوباره سر و صدا راه می افته که چرا پس قاتل رو پیدا نمیکنین و این حرفا ...
دادستان چا یونگ وو و دادستان یونگ جو مسئول پرونده قتل های سریالی میشن و یه تیم ویژه تشکیل میدن برای اینکه بکوب روی این پرونده کار کنن ،تو اثنای تحقیقات روی قتل دومی ، قتل سوم این سری تو شهری که کارگاه اوه جین سانگ هست رخ میده ، رو این حساب دادستان ها میان به اون شهر و میخان پرونده رو ببرن سئول که اوه جین سانگم میگه منم باید سرجهازی ببرین 😁اینجوری میشه که جین سانگ هم میاد تو تیم ویژه تحقیقات ، تو تحقیقات متوجه وجود یه چاقوی گرون قیمت برند میشن که قاتل با این چاقو قتل هاش رو انجام میداده ، تو سرنخ ها ، متوجه میشن که برادر کارگاه اوه جین سانگ که تو شهرشون اشپزه و رستوران معروفی داره ، از این چاقوی گرون استفاده میکنه .
دادستان چا برادر جین سانگ رو به عنوان مضنون دستگیر میکنن و یک سری مدرک هم مبنی بر اینکه این پسره مشکوکه از تو گوشیش پیدا میکنن . جین سانگ ناراحت و عصبانی میشه که چرا برادر منو گرفتین و اون بی گناهه و قاتل داره تو شهر به خاطر کله گنده و پولدار بودنش راه میره و فلان ...خلاصه از اوه جین وو ، برادره اوه جین سانگ ، بازجویی میکنن که این چاقو رو از کجا خریدی و این عکسا که از پای زنا گرفتی چیه تو گوشیت ...تحقیق میکنن می فهمن که جین وو بی گناهه و عذرخاهی و اینا ...میگذره از این موضوع و قاتل واقعی قتل دومی پیدا میشه درحالیکه خودشو کشته بوده و نتیجه میگیرن که قاتل همین بوده و پرونده بسته میشه .
دادستان چا از یونگ جو خوشش میاد و یونگ جو و جین سانگ هم دوستای بچگی هستن که تو یه شهر بزرگ شدن و مادراشون باهم دوستای صمیمی هستن ...تو این پرونده جین سانگ ترفیع میگیره و تو همون سئول میمونه ...
دادستان چا خانواده اش از این خانواده های خیلی پولدار هستن و بیمارستان معروفی هم دارن ، مامانشم دکتره ، بیمارستان شون محل معالجه ی یه عالم سیاستمدار بوده و تو این معاشرتا راز هایی هم رد و بدل میشه و از طرفی پارتی بازی ها و رشوه هایی هم صورت میگیره . خلاصه مامانش همچین ادمیه . از این طرف دادستان چا با بیماری قلبی مادرزادی به دنیا اومده و چندین تا عمل تا حالا داشته که موفق نبوده ، مگه اینکه قلبی بهش داده بشه که از فک و فامیل و خون خودش باشه . سوالی که برام به وجود میاد اینکه مگه برای پیوند قلب نباید خون ها هم تطابق داشته باشن ؟! چون دیگه بحث خیلی پزشکی من تحقیق نکردم . حسش نبود ...
من اولش که خانواده دادستان چا رو نشون میداد میگفتم خب فهمیدیم دیگه اینا پولدارن و بیمارستان دارن چه ربطی به قاتل و داستان سریال داره ، حس میکردم زیاد روش زوم شده ولی وقتی داستان جلوتر میره متوجه میشین که درواقع داستان درباره خانواده ی دادستان چاعه . حالا باید با یه کاراکتر دیگه اشنا بشیم :
پارک کی یونگ خبرنگار جنایی ، و از این خبرنگارایی که مستقر تو دادستانیه ،پارک کی یونگ از بچگی تو خونه ی دادستان چا اینا بزرگ شده ، گویا مامانش معتاد بوده و به علت بدسرپرستی ، مامانه چا به سرپرستی قبولش کرده ...ولی مامان چا از روی مهربونی و خیرخواهی این کارارو نکرده ...راز بزرگی هست که وقتی به قسمتای 10 اینا میرسین برگ ریزونه ...🍂🍁🌿🍀🍃🌪
یه مدت از انتقال جین سانگ میگذشت که خبر میاد برادرش تصادف کرده ، یونگ جو و چا میرن پیش مامانش که برادر جین یانگ که همکارمونه اینجوری شده اوژانس جایی قبولش نکرده ! بیاریمیش بیمارستان خودمون ، مامانش اولش فیس میذاره ولی با یخورده اصرار بیشتر قبول میکنه ، جین وو رو میارن بیمارستان و عمل میکنن ولی مرگ مغزی میشه و جین سانگ و مامانشم قبول میکنن اعضاشو اهدا کنن ، چون خود جین وو هم از قبل برگه شو پر کرده بوده که میخاد اعضاش اهدا شه .
تو همین اثنا که جین وو هنوز بیمارستان بود و خبر مرگ مغزی هنوز نیومده بود ، به دادستان چا ترفیع اینکه بره امریکا اموزش رو میدن و اونم با اصرار مامانش قبول میکنه که بره ، یک سال میگذره و وقتی برمیگرده خیلی سر حالتر و خون گرم تر شده بود ...همه تعجب میکنن که این یک سال تو امریکا چه به دادستان چا ساخته ، درحالیکه اون قبل اینکه بره امریکا پیوند قلب کرده بود ...همون جا شصتم خبردار شد که یه خبریه ...😉
یه سری پرونده ها به وجود میاد و متوجه میشن که قاتل سریالی که از اول داستان دنبالش بود اونی که خودکشی کرده نیست ...اینجوری میشه که دوباره پرونده رو باز میکنن و تیم ویژه تشکیل میشه ...تو خلال تحقیق ، یه ناشناس به جین سانگ ویدئویی می فرسته که دارن جین وو رو میکشن و درواقع اون با تصادف نمرده بلکه کشته شده ...و اونجا بود که جین سانگ دنبال قاتل برادرش هم می افته ...و یه سری سر نخ ها میرسه که شوکه کننده بودن ...
حالا زمانی که من باید داستان رو از اخر به اول تعریف کنم ، چون پیچش سریال یجوری بود که یهو همه چیز وارونه شدش :
همونجور که گفتم دادستان چا یونگ وو خانواده پولدار و اشرافی داره و مامانش رییس بیمارستانشونه ، بیمارستان اونها یکی از معروفترین بیمارستان ها به شمار میره و کله گنده ها اونجا رفت وامد دارن ، درواقع چا یونگ وو نسل چهارم یه خانواده اشرافی و اینکه به سادگی بذارن بمیره درحالیکه مامانش دکتر خب براشون به غیر از افت، ناراحتی و افسوس زیادی به همراه داشته ، برای همین مامانه اومده یه پروژه راه انداخته تو بیمارستان ، اسم پروژه رو گذاشته " زندگی دوباره "...
نمیدونم ، ممکنه کتاب " هرگز رهایم مکن " کازوئو ایشی گورو رو خونده باشین یا نه ولی تو اون کتاب یه یتیم خونه ای بودش که بچهای بی سرپرست رو اونجا به بهترین نحو بزرگ میکردن و از هر لحاظ بهشون می رسیدن مخصوصا سلامتی ...درواقع بچها رو بزرگ میکردن و بعدم وقتی به سن موردنظر میرسیدن اونارو برای اهدای اندام هاشون می فرستادن بیمارستان ، مثلا کلیه کبد هرچی که میشه اهدا کرد ، و اندام های اهدایی رو به پولدارا یا اشراف زاده میدادن ...
فک میکنم حدس زده باشین که پروژه ی " زندگی دوباره " مامان چا یونگ وو چی بوده باشه ؟! دقیقا همین پروژه رو داشت انجام میداد منتها بدون خبر داشتن اهدا کننده ها ، مثلا یکی می اومد بیمارستان ازمایشی چیزی میداد اینا چک میکردن که با فلان سیاستمدار می خوره یا نه طرفو یه بلایی سرش می اوردن که بتونن به اندام هاش دسترسی پیدا کنن ، خلاصه دقیقا همین بلا رو هم سر جین وو اورده بودن ، حالا اصلا جین وو کی بود ؟!
همونطور که گفتم حتما باید قلب کسی به یونگ وو پیوند میشد که هم خونش باشه ، از قضا بابای یونگ وو جوونی هاش چشمش زیادی هرز می رفته و هرجا یه بذری کاشته بوده ، یکی از اون بذرها همانا جین وو بوده ...
مامان جین وو بعد از اینکه بچه دار میشه ، یه مدت میره شهری که مامان جین سانگ هست و اونجا پیش اون کار میکرده بعد یه مدت غیبش میزنه و جین وو رو مامان جین سانگ بزرگ میکنه ، مامان یونگ وو از اینکه شوهرش همچین ادمی و با زنای مختلف هست رو میدونسته و قایمکی مامانه جین وو رو با پول ازش دور میکنه ، خب مامانه هم جوون بوده و هنرمند ،می فرستنش فرانسه و میگن دیگه برنگرد کره و همش ساپورتش میکردن ، بچه شو رها میکنه .
درواقع اینا همش دام و برنامه ریزی برای اهداف بزرگتره ...جین وو پیش اون خانواده تو یه شهر ساحلی بزرگ داشته میشده ،اینجا پرانتز باز کنم که مامان یونگ وو با همکاری یکی از زیردستانش که شخص خیلی متبحری بوده و قبلا ارتشی بودش ، این برنامه ها رو می ریخته ...یه دکتر اشنا هم می فرستن تو اون شهر که مداوم برنامه روزانه و سلامتی جین وو رو زیرنظر بگیره و به اینا گزارش بده ...
اینجوری بوده که تو یه مقطعی دیگه میگن خیله خب حالا هم اهدا کننده امادگی اهدا داره و هم گیرنده ، همون شخص زیردست رو تو یه روز بارونی می فرسته سروقت بنده خدا جین وو و به قصد کشت می زنتش ... جین وو رو که میارن بیمارستان و عمل میشه درحال بهبود بودش ولی مامان یونگ وو میره از دستگاه جداش میکنه تا بمیره و بتونه قلبش رو بده به پسرش ...رسما یکی رو میکشن تا قلبش رو زوری بدن به یکی دیگه ... اینجوری میشه که یونگ وو بدون اینکه بدونه اهدا کننده قلبش کیه ، عمل میشه و تو امریکا بهبود پیدا میکنه و برمیگرده کره ...
پارک کی یونگ هم یکی از همین پسرا بوده ، پارک کی یونگ وقتی مامان واقعیش میمیره از دوست صمیمی مادرش می شنوه که قرص هایی که مامانش می خورده باعث اعتیاد و مرگش بوده ؛ اون تحقیق میکنه و متوجه میشه که قرصایی که مامان یونگ وو به مادرش میداده اعتیاد اور بوده ، به این فک میکنه که چرا مامان یونگ وو باید مامان اونو بکشه ؟!
یه روز که اتفاقی به اتاق خالی مامانه داخل میشه تو لپ تاپش نتایج ازمایشی رو میبینه که تو قسمت اهدا کننده اسم خودش نوشته شده بوده و تو گیرنده اسم یونگ وو ، ازمایش دی ان ای میگیره و متوجه قضیه میشه ...پارک کی یونگ طفلک تنهایی به این همه حقایق تلخ پی برده بود ...تو تحقیقاتش متوجه میشه که کسی دیگه ای هم برای این اهدا وجود داره و اون جین وو بوده، راجبه جین وو تحقیق میکنه و متوجه میشه که اونم برادرشه ...اون نقشه میکشه تا جین وو رو قاتل نشون بده تا اینجوری جین وو بیفته زندان تا مادر یونگ وو نتونه نقشه های شومشو اجرا کنه ...خودش از قضا به خاطر داشتن هپاتیت بی از صف اهدا کننده ها خارج شده بوده ...ولی وقتی جین وو به عنوان مضنون دستگیر میشه جین سانگ اونو از مضن اتهام مبرا میکنه ...و اینجوری میشه که نقشه های مادره رو روال پیش میره ...
جین سانگ تو تحقیقات به این نتایج میرسه و متوجه این حقیقت تلخ میشه ، تو تحقیقات به پارک کی یونگ خبرنگار هم شک میکنن و درموردش تحقیق میکنن و وقتی خونه شو میگردن متوجه اثار جرم میشن ، پارک کی یونگ فرار میکنه و تو فرار زیردست مامانه یونگ وو می دزدتش و علی رغم اینکه رییس ینی مامان یونگ وو گفته بوده بکشش ، اونو تو یه خونه ای زندانی میکنه ...
جین سانگ ، کی یونگ رو پیدا میکنه و کی یونگ همه ی حقایق رو میگه ...یونگ وو نمیخاست حقیقت رو قبول کنه که مادرش همچین ادمی و اینجوری نقشه کشیده تا قلب کس دیگه ای بدزده ، دست اخر دوربینی که توی اتاق جین وو تو بمیارستان بود رو نشونش میدن و متوجه میشن که تیر خلاص رو خود مامانه زده که باعث مرگ جین وو شده ...
یونگ وو از اینکه برادرشو اینجوری از دست داده بود خیلی ناراحت میشه و از اینکه کی یونگ به جای اینکه وقتی حقیقت رو فهمیده بود به اون نگفته بود ناراحتتر ...خلاصه همه رو به دادگاه میکشونن و به سزای اعمالشون میرسن ...مامانه چشم سفید و وقیح بود و جرمش رو قبول نمیکرد و فک میکرد چون مادره پس حق داشته که این کارارو بکنه از طرفی پروژه ایکه به راه انداخته بود لو رفت و معلوم شد که چندین نفر دیگه رو هم اینجوری روشون نقشه کشیده بودن .... دست اخر تو دادگاه اعتراف کرد ...ولی اصلا حس شرمندگی و عذرخاهی و پشیمونی نداشت ...خیلی نفرت انگیز بود ...قاتل ...!
تو این قضایا یکی از مقصرین اصلی بابای یونگ وو بود بس که سست عنصر بود همه کاراررو سپرده بود به زن عفریته ش و اونم اینجوری همه ی پسراشو برای پسر خودش سلاخی کرده بود ، درسته خیانت کار قبیحی ولی درهرحال این حق رو به زن اصلی نمیده که بره پسرای دیگه رو برای پسر خودش بکشه ، اونم با همچین نقشه های دقیقی ...هردو مادر بچها رو هم دک کرده بود به شکلی تا اگه یهو مردن کسی صاحب در نیاد ...مامان کی یونگ رو کشته بود ، مامان جین وو رو هم با پول خریده بود ، درسته مامان جین وو به خاطر پول بچه شو رها کرده بود ولی دلیل نمیشه که یکی بیاد بزنه بکشتش که ...خیلی ادم نفرت انگیزی بود از این زنایی که فک میکنن خیلی می دوننن و میخان رو بقیه سوار بشن و یجوری از بالا حرف میزنن و بقیه رو حساب نمیکنن اعتماد به سقفن ...حالم بهم میزد زنه ...این بازیگر همه جا اینجوری نفرت انگیز بازی میکنه ...
درکل خییلی سریال قشنگی بود من فک نمیکردم سریالش انقد خوب باشه به خاطر نا این وو و بقیه بازیگرا زیاد بهش چشم نداشتم یهو از بی سریالی گفتم ببینم این چیه ...راستش نااین وو زیاد جذاب نی ولی تو این سریال به یه سری جذابیت هاش پی بردم ...خییلیا از بازیش بد گفته بودن ولی به نظرم ایرادی نداشت ...ایرادی هم اگه بود بیشتر به خاطر طرز نوشته شدن اون کاراکتر بود ، کلا یجوری بود سریالش که انگار احساسات رو زیاد دخیلش نکرده بود و اون احساس های همیشگی تو سریالا کره ای که مثلا یکی میمیره خودشوو جر میدن گریه میکنن و افسردگی و خشم و کینه و اصرار بر اینکه نه این کشته شده ، اینجور چیزای همیشگی توش نبود ...
به نظر من تنها کسی که بازیش ایراد داشت یونگ جو بود ، این بازیگر نه تنها بازی بلکه قیافه ام نداره ...فک کن با ارایش اینه بی ارایش چی میشه ...جای شکرش باقیه خوش هیکله ...☘🙄 شاید تو سریالای گذشته ش بازی خوبی رو نشون داده بوده ولی اینجا هیچی همه جا یجور بود ، وقتی دزدیده بودنش وقتی به یه موضوع هیجانی میرسید وقتی به حقیقت رسیدن اصلا وقتی دادستان چا بهش گفت بیا ازدواج کنیم ...همه جا یه قیافه و ری اکشن داشت ...درسته برای نااین وو گفتم که شاید به خاطر کاراکترشه ولی کاراکتر یونگ جو رو اصلا انگار هیچیی براش ننوشته بودن فقط گفته بود تو دادستانی این دیالوگا رو بگو ...صفر صفر ... با اینحال تو جذابیت داستانی سریال تاثیری ان چنانی نذاشته بود بازی ها ...شاید تو این برحه برای من اینجوری بود شاید یه وقت دیگه میدیدم منم اذیت میشدم ...ولی اینجوری نبودم خدا رو شکر ...
فک میکنم سریالی که کمتر تو درحال پخشی ها دیده شده باشه ...او اس تی خیلی قشنگی هم داشت که بهتون پیشنهاد میکنم حتما گوش کنین از اینجا :
اگه بخام دقیق محاسبه کنم از سال 2015 کی درامر شدم و بعد از سریال " پنیر در تله " فن " پارک هه جین " شدم . بعد از اون رفتم سریالا و فیلمای دیگه ای ازش را نگاه کردم . واقعا بازیگر فوق العاده ایه ، از اولین سریال هاش بگیر تا اون سال که من داشتم تو کاراکتر "یوجونگ" میدیدمش همیشه کاراکترای عالی داشته و بازیش 100هه . بازیگری که همه نوع ژانر رو امتحان کرده .
ولی از همون موقع مقاومت عجیبی تو دیدن سریال " عشقم اهل ستاره اس " داشتم 😁😁 شنیده بودم "هه جین " اینجا نقشش خوب نی و خیلی ذلیله و سریالش مسخره س و اینا . خودمم وقتی یه تیکه هایی ازشو میدیدم میگفتم اخه چرا هه جین همچین نقشی داره . خلاصه چون دوس نداشتم اشک و شکست اوپامو ببینم این سریالو نمیدیدم . ولی دیگه مقاومت رو گذاشتم کنار و تصمیم گرفتم نگاهش کنم . واقعا چرا همش مقاومت میکردم ؟!
" عشقم اهل ستاره اس " یا " کسی که از ستاره اومده " :
سریال درمورد "کیم دوجین"عه که 400 سال پیش از یه ستاره ای با دوستای دیگه ش برای تحقیق راجبه زمین به زمین اومده بودن تو این بین کیم دوجین فضایی به یه انسان کمک میکنه و کمکش با نمک نشناسی پاسخ داده میشه برای همین نمیتونه به موقع به دوستاش ملحق شه و به ستاره اش برگرده . سریال از اینکه چرا ستاره ای ها میخاستن راجبه زمین تحقیق کنن یا جزییات اینکه ستاره هه اسمش چیه و اینا نمیگه چون اصلا نیازی نی ،این یه سریال عشقی راجبه کیم دو جین فضایی و یه انسانه . خلاصه از اون موقع 400 سال میگذره و کیم دوجین از اون موقع به هیچ ادمی کمک نمیکرده که اتفاقی همون دختری که 400 سال پیش بهش کمک کرده بود رو باز میبینه ،دختره اسمش "چو سونگ هه " تو زمان مدرن بازیگره و همسایه اشه . خلاصه یه سری اتفاقات می افته و اینا عاشق هم میشن . و سریال راجبه عشق اینا و جزییات دیگه ایه که تو 20 قسمت رخ میده .
پارک هه جین اینجا اسمش " هی کیونگه " اون از یه خانواده ی پولداره ، از دبیرستان همکلاسی چو سونگ هه اس و عاشقشه و براش هرکاری میکنه ،حدود 12 ساله که داره عشقش را به هر طریقی ابراز میکنه و جواب منفی از چو سونگ هه میشنوه .
چون سونگ هه خودش میگه مرد ایده ال از نظرش اینه که کسی باشه که ازش مراقبت کنه در هر شرایطی و همیشه دوستش داشته باشه و تا ابد باهاش بمونه ، ولی عشق هی کیونگ را مداوم رد میکنه واقعا این ظالمانه نی ؟ هی کیونگ هندسام و پولداره تازه اون شرایط اخلاقی یا ایده ال را هم داره پس چرا باید همش رد شه ؟! ینی تو این 12 سال یه بارم به چشمت به عنوان مرد نیومده ؟! خیلی بی رحمانه س من اصلا قبول ندارم همچینن چیزیو . طفلک اوپام حتی براش داشت میمرد ولی بازم برگشت گفت ببخشید من هیچی ندارم تو پاسخ محبتت بدم .
🙄😑😑 بعد اون موقع یه ادم فضایی از راه نیومده عاشق اون شد . 😣 ولی خب من با اون دید غیرمنطقی و اینکه اه چرا باهاش این رفتارو داره و فشش بدم نگاه نکردم چون اینجوری کل سریال برام زهر میشد . دختره واقعا بامزه و خوش قلب بود اتفاقا خیلیم دلش میسوخت که هی کیونگ این همه ساله الافشه ولی خب میخاست فقط دوست بمونن . اخراش دیگه من نگاهم به عشق هی کیونگ یجوری بود که فقط دوسش داره و براش همه کار میکنه حتی اینم پذیرفته بود که اینکه اون یه طرفه عاشقشه دلیل نمیشه دختره زوری عاشقش شه چون دوست داشتن که زوری نمیشه و همینجوری چون خودش دلش میخاست پیش دختره بود و همراهیش میکرد .
بعدها برای اونم فرصت بهتری به وجود می اومد و کسی پیدا میشد که بهش عشق بده . پارک هه جین اینجا هم واقعا بازی تک و عالیی داشت انصافا بازیش از نقش اول که ادم فضاییه بود خیلی بهتر بود . کیم سوهیون که نقش ادم فضایی را داره ، درسته هندسامه ولی غیر اینکه خیلی خوب گریه میکنه و خوب کیس میره واقعا بازی چشم نوازی نداره .
تو کل 20 قسمت مداوم یه نگاه را داشت ، یه ری اکشن، عصبانی کینه ای ناراحت عشق همش یجور بود . تو این همه سال هم بازیش تغییر نکرده ولی هه جین واقعا وقتی بازی های قدیمش را نگا میکنم میبینم چقد پیشرفت داشته . با اینحال کیم سوهیونم الکی کیم سوهیون نشده ،میشه گفت همچینم بی تاثیر نبوده تو سریال اینکه بتونی تو کل 21 قسمت قیافه ی پوکر داشته باشی و بدون اینکه قیافت تغییر کنه عشق بورزی خودش یه نوع بازیگری .اینکه میگم زیاد چشمگیر نی خب سلیقه اس اولا دوما در برابر پارک هه جین به نظرم حرفی برای گفتن نداره با اینحال تو سریال با همون قیافه پوکر و بی حالتش صحنه های بامزه ای رو خلق میکرد . پشت صحنه هاشو که نگا میکردم کیم سوهیون از همه بیشتر میخندید 🤣🤣 همچنین از نوع بازی های احساسی و گریه هاش میشه فهمید چقد احساساتیه . تو همه ی سخنرانی های جوایزاش کلی گریه کرده .
کیم سوهیون برای این سریال کلی جایزه گرفته و با محبوبیتش بیش از پیش افزوده شده .
سریالش در کل هم داستانش قشنگ بود و هم بازیگرا توش خوب بودن . از طرفی گره موجود تو سریال و وجود یه قاتل هم تو سریال به جذاب شدنش بیشتر کمک کرده بود ، چون بالاخره همین که 20 قسمت فقط کشمکش عشق بین دوزوج و التماس های یه عاشق خسته را ببینی لطفی نداره . این سریال علاوه بر اینکه تو کره خیلی بیننده داشته تو چین و کشورای دیگه هم خیلی سر و صدا کرده بوده و نودل ها و مرغ سوخاری و حتی لوازمی که چون سونگ هه ازشون استفاده میکرد فروششون چندین برابر شده بود .
بیاین با قاتلمون اشنا شین که خودشم تو پشت صحنه اذعان داشت که هیچ دلیلی برای قتل نداره و همینجوری قاتله 🤣 شین سونگ روک ،بیشتر جاها نقش منفی داره ولی بازم جذابه ، اینجا هم نقش قاتل داشت و واقعا خیلی عوضی بود . از همه ی نقشای منفیش اینجا عوضی تر بود . من میخاستم کیم دوجین بزنه بکشتش ولی حیف کشته نشد . به نظرم جای اینکه نشون بدن تو زندانه نشون میدادن خودکشی کرد خیال بیننده راحتتر میشد 🙄🤣. و وجودش تو سریال باعث شد سریال جذابتر و باحالتر شه .
درکل از دیدن سریال خیلی لذت بردم هم خنده داره بود هم قشنگ ، سریال تو اون سال ،2014 خیلی ریت گرفته بوده و هردو بازیگرای نقش اصلی سریال جایزه هم دریافت کردن . اگه سریال عشق کمدی دوس دارین حتما پیشنهاد میکنم نگاهش کنین چون خیلی قشنگ بود .
این یکی از دوستای چون سونگ هه بود پسرای دورش را که نگاه میکرد براش میمردن ،بهش میگفت تو چقد خوش شانسی 😂 بامزه بود دوستش .
واقعا هم خیلی خوش شانس بود دختره .
تو یه صحنه هی کیونگ کل شهربازی را اجاره کرده بود که اونجا دوباره از چو سونگ هه خاستگاری کنه طفلک 🥰😔 اوپای رومانتیکم . نمیدونم چرا همیشه عشقاشونو تو جاهای اشتباهیی صرف میکنن .
بعضی ادما اگه به جایی نمیرسن "هرجا" تقصیر احمقی خودشونه . خوش قلبی و مهربونی رو با احمق بودن نباید اشتباه گرفت . مدیرداخلی هتل چون فهمید رییس هتل چشمش "تو "(منظور این دختره ) رو گرفته برات تو بخش حرف درست کرد و اخراجت کرد بعد حالا که رییس ،مدیر رو تنزل رتبه داده چون فهمیده این کارش از حسودی و ناعادلانه بوده ،داری میگی که این کارش اشتباه بوده ؟ احمق کار تو اشتباهه که وضع خونتون اونجوریه و فقط لنگ این کار بودی و داشتن با بی انصافی ازت میگرفتن . همینجوری احمقی که نتونستی جایگاهتو تو خونه اولی که بودی حفظ کنی و سریع کنار کشیدی .
ادمی که هیچی از خودش نداره و نمیتونه خودشو از جهنمی که توشه بکشه بیرون وقتی کسای دیگه ای دارن بی منت و با محبت بهش نزدیک میشن و میخان دستشو بگیرن رو پس میزنی و فک میکنی اینجوری خیلی قوی به نظر میای . همچین ادمی یه احمقه اگه به دستایی به سمتش میاد اونم تو اون وضعیت نه بگه و پسشون بزنه مثلا میخای چیو نشون بدی ؟! غرور ؟واقعا تو این وضعیت غرور ارزشمنده؟!
.........
اینا نظراتم راجبه شخصیت "عین سو" ی سریال "پاییز در قلب من " گاهی پاییز فصل به این قشنگی معانی غمگینی را در کتاب ها و اشعار تداعی میکنه اینجا هم همین را معنی را داشت . واقعاهم یه سریال به شدت غم انگیز بود . این سریال را اولین بار معلم زبان کره ای مون 4 هفته پیش بهمون معرفی کرد و میگفت هیج جا نمیتونین پیداش کنین خیلی قدیمیه . 😁😁نمیدونست ما ایرانیا به همه چی دست پیدا میکنیم 🤣 قرار بود بنده خدا بقیه داستان را هفته بعد تعریف کنه که بعضی اشرار نذاشتن 😑 .
از راست : سونگ سئونگ هون در نقش برادر ناتنی "عین سو ".سونگ هه کیو در نقش "عین سو ". وون بین "عاشقه عین سو "
از اون موقع دست دست میکردم برای دیدنش امروز دیدم تمومش کردم چون خیلی غم انگیز و عصاب خورد کن بود رو دور تند دیدمش . برای همین امروز تموم شد .
سریال کره ای پاییز در قلب من ، راجبه یه خانواده ای که دخترشون تو بیمارستان اشتباها تعویض میشه و اونا بعد 14 سال اینو میفهمن ولی احمقی پدرخانواده که خیلی به خون اهمیت میداد باعث شد زندگیشون کلا 180 درجه تغییر کنه . از همین جا بگم اسم دختره "عین سو "عه . پدر خانواده میره دنبال دختر واقعیش میبینه تو یه خانواده درهم و فقیر بزرگ شده و ادب و نزاکتم هیچ . مادرخانواده راضی نمیشه دختری که این همه مدت با عشق بزرگش کرده رو به خانواده اصلی بده و دختر اصلیش را نمیخاد . درسته شاید برای اون دختر واقعی هم ادم ممکنه دلش بسوزه ولی دختر واقعی انقد فش رکیک بود که واقعا باید با گیوتین سرشو میزدی از همون بچگی رومخ بود . حتی تو مدرسه هم با اینکه این قضایا هنوز برملا نشده بود با "عین سو" دشمن بود .حسود عقده ای خاک تو سر . همین پیش زمینه هم باعث شد وقتی فهمید جاش با "عین سو " عوض شده اون دختر معصوم کودن ساده را از خونه خودش فراری بده و بره پیش مادر واقعیش که فقیر و بی فرهنگ بود . خانواده پولداره که "عین سو " را بزرگ کردنم به راحتی رهاش میکنن "چقدم دوسش داشتنا حالا! مسخره ☹😤" و میرن امریکا .این بدبخت که لای پر قو بزرگ شده بود میمونه و یه خانواده درهم با یه برادر دزد چاقو کش . طفلک نه درس نه اینده .حالاام تو هتل خدمتکار بود که رییس هتل عاشقش میشه "رییس هتل وون بینه" این بین برادر ناتنی اش که 14 سال باهم زندگی کردن رو میبینه و سلام و اینا یهو میفهمن عه عاشق همن 😶🤣برادره هم نامزد داره .
خلاصه اینجا این پیچش ها به وجود میاد و خانوادهه که بزرگش کرده بودن میان میفهمن اینا عاشق همن و میگن ابدا امکان نداره شما خاهر برادرین ...بابا دست بردارین این فیلماتونو مگه واسه ی خون نیفتادین دنبال اون دختر خونی فش رکیکتون . حالا دختر خونیه وای وای حالام که بزرگ شده بازم نمیتونه "عین سو " رو تحمل کنه . ینی حسودی به چیزی داشتن و نداشتن شخص ربطی نداره وقتی نسبت به یکی حسودی و عقده حقارت داری ربطی به این موارد نداره کلا وقتی هیچی نداشته باشه هم حسودیت میشه و میمیری از اینکه دیگران با اینکه اون شخص هیچی نداره بازم دورشن و دوسش دارن . خلاصه این هی اذیت اینا . دست اخر معلوم میشه طفلک "عین سو " سرطان داره و بله قسمت 16 هم میمیره . و بعدشم برادر ناتنیش که عاشق هم بودن ، برمیگرده به همون مکانیکه قبلا "عین سو " تصادف کرده بود و اونم اونجا تصادف میکنه میمیره . از این نظر دوسش داشتم اخرشو وقتی دونفر اینقد عاشق همن یکیشون بمیره واقعا زندگی برای نفر دیگه خیلی سخت میشه پس همون بهتر جفتشون بمیرن . واقعا اخه چرا باید همچین سریال ناراحت کننده ای رو ببینم چرا 😭
선생님 대제 이게 무슨 드라마였어요 ?! 진짜 짜증나게만 만들었어요 .
بعد خیلی روعصابش اینکه خانوادهه این همه دختترو دوس داشتن بعد یهو پامیشن میرن امریکا اگه خیلی دوس داشتین زوری برمیداشتین میبردینش میزدین تو دهن دختر خونی فش رکیکتون میگفتین ما اینو بزرگ کردیم نمیتونیم رهاش کنیم . ننه شم که راضی بود . اونم میبردین به یه جایی میرسوندین طفلیو نه که وسط نوجوانی و تازه میخاد به عرصه برسه زرتی رهاش کردین . بعد که طرف بزرگ شده به قول چی دوتاام هندسام عاشقش شدن میخان باهاش ازدواج کنن میگن ما میخایم "عین سو " رو به فرزندخوندگی بگیریم !😶😑 الان اخه ؟طرف 20 سالشه . چرا اون موقع که 14 سالش بود نکردی . واقعا خانوادهه زندگی دختررو نابود کردن . اخرشم که مریض شده بود کسی نمیدونست میخاست فقط 2 ماه بتونه با عشقش زندگی کنه هی نمیذاشتن . طفلی . خیلی بدبخت بود ولی خب کودنی خودش را هم همونجور که گفتم نمیشه نادیده گرفت . چون خودش انتخاب کرد برگرده پیش خانواده واقعیش .
این سریال برای سال 2000عه . الان 22 سال از اون موقع گذشته و چندتا وبلاگ کره ای که میخوندم بعضی بیننده ها هنوزم دوسش دارن برام عجیبه 🤣 سریال قشنگی میشه گفت بود ولی اینکه بعد 20 سال با این مضمون رو دوباره ببینی و بگی خوب یخورده یجوریه . این سریال اون موقع ها ریت 46 را گرفته بود و میشه گفت تمام کره این سریال رو تماشا کردن و همچنین کشورهای خارج رو هم نباید نادیده گرفت .
خلاصه اینم از پست امروز و سریال امروز . امروز تا همینجا ...
این سریال برای سال 2015عه شبکه ی کی بی اسه . راجبه یه دختریه به اسم کانگ جو ئین که توی شهرشون به خوشگلی معروفه و همه ی همکلاسی ها و هم مدرسه ای ها دوس دارن باهاش دوست بشن . پسرا طبیعتا . واقعنم خوشگله . بعد تصمیم میگیره که وکیل شه و برای همین شروع میکنه به خیلی درس خوندن ، تو زمان درس خوندن برای کنکور و بعد از اینکه دانشگاه قبول میشه و زمان دانشجویی ، خیلی چاق میشه . الان سالها گذشته و به هدفشم رسیده ولی دوس پسرش که 15 ساله باهاش دوسته به خاطر چاقی دختره ازش جدا میشه و درواقع یجورایی از چشم هم افتادن .و میره با دوست دوران دانشگاه دختره که الان رییس دختره س میریزه رو هم . دختره از این ادمایی که وقتی تصمیم بگیره تا تهش میره . وقتی میبینه اینجوری شده تصمیم میگیره بره لاغر کنه . درواقع چندین بار این تصمیم رو گرفته ولی هرسری با شکست منتهی میشه ولی این سری اتفاقی با یه مربی بدن سازی خیلی معروف اشنا میشه .
مربی بدن سازیه درواقع وارث یه خانواده پولداره که با قاشق طلا تو دهنش به دنیا اومده ولی به دلیل یه بیماری نادر استخوان از بچگی همش تحت درمان و توانبخشی و اینا بوده و توی خارج به این رشته رو اورده . و الانم تقریبا درمان شده . اون به این دیدگاه که ورزش و غذای سالم سرلوحه زندگی سالمه اعتقاد داره و میگه سکشی بودن مهم نیست ، ولی بزرگوار خودشون بسی سکشی هستن . کانگ جو ئین را میبره دکتر و میفهمن که درواقع کم کاری تیروئید داره (مثلا دختره چون همش باکار سرش شلوغ بوده وقت نمیکرده بره دکتر ازمایش بده و حواسش به بدنش نبوده درواقع یه سری علائم هم داشته ولی توجه نمیکرده فک میکرده از قرصای لاغرکننده ای که میخوره 😄 اینجاهاشو با این توجیهات میتونین ازش بگذرین ) خلاصه تحت درمان قرار میگیره و با کمک و تحت نظر اون مربی وزن کم میکنه و اینا تو این پروسه کم کم بهم علاقمندم میشن .و قرارم میذارن این بین اقای مربی باید به جایگاه والای رییس بودن کمپانی خانوادگی شون برگرده و توی کمپانی دشمنایی داره که از قضا فامیل هستن .همه جا فامیل دشمنه ادمه نه غریبه . نکته ی ظریفیه . خلاصه اونا یه سری موش دوونی میکنن و باعث میشن این بدبخت دوباره تصادف کنه و پاهاش این سری جفتش بشکنه ولی ایشون به عشق کانگ جی ئین میره خارج و انقد توانبخشی و اینا انجام میده که سرپا میشه و برمیگرده و ازدواجم میکنن ، به کوری چشم دشمن مال و اموالشم پس میگیره .
اون قسمتی که این طفلی تصادف میکنه و باز فلج میشه خیلی غم انگیز بود .ولی درکل سریال خیلی کیوت و باحال و حال خوب کنی بود . یه سری ابهای مرسوم هم داره که با زدن جلو میتونین ازشون چشم پوشی کنین . رابطه ی اقای مربی و کانگ جو ئین خیلی قشنگ بود .درواقع سریالش پیامی راجبه سلامتی و ورزش کردن هم داره درونش که حتی اگه نمیتونین حرفه ای ورزش کنین پیاده روی که اسونو ارزون هست را انجام بدین یا گاهی برای چند دقیقه ام شده نرمش کنین . و سعی کنین غذای سالم بخورین و سالانه ازمایش هم بدین تا از سلامتیتون مطمئن شین . منظورش این نبود که چون کانگ جو ئین چاقه پس خوب نی . اینو میگم که بعضیا فک نکنن اومده تبلیغ لاغری و باربی بودن کرده .
اصلا من هیچ سریال از بازیگر نقش کانگ جو ئین ،اسمش شین مینا س ، ندیدم که بد باشه همیشه سریالاش پر از حس خوب و امید و کیوتی و قشنگیه . خیلی دلنشینه کلا هم طرز حرف زدنش هم بازیاش و کاراکترایی که داشته تاحالا نشون دهنده پرانرژی بودن و مهربونی و کیوتی ذاتیش داره . بیخود نی کیم وو بین دوس پسرش در عالم واقع بعد سالها تحت درمان بودن برای سرطانش ،خوب شد و دوباره به صنعت فیلم و سریال برگشت . ادم وقتی یه همدل و همنشین خوب و مهربون و بامحبت و امیددهنده مث شین مینا داشته باشه بر هرمشکلی میتونه فاعق بیاد . قسمت همه بشه ایشالا . بلند بگو آمین .
تو این سریال نزدیک به 10 قسمت کانگ جو ئین چاق بود ، صورت و هیکل شین مینا همش فیکه و براش با گریم ساختن و اینکه بازیگر قبول کنه همچین نقشی رو قبول کنه با اون همه لباسا و گریم سنگین و توی بازیش خللی ایجاد نکنه ،واقعا خیلی زحمت داره و نشون دهنده ی توانایی بازیگره . برای هرقسمت نزدیک 3 ساعت فقط صورتش گریم میشده . 😑
بذارین از بازی و نقش اقای سو جی ساب در نقش اقای مربی بگم ،من اول اول سو جی ساب را تو فیلم همیشه شناختمش و خب اونجا اولا فیلم بود دوما اوایل کره لاور شدنم بود چیز زیادی نمیدونستم ، دوس داشتمش . بسی هندسام بود تو اون فیلم . بعدش مقاومت رو گذاشتم کنار و ازش سریال " تریوس پشت سر من " را دیدم ، بزرگوار انقد تو این سریال یبس و بازی یخی داشت اصلا از چشمم افتاد ،البته فیلماشو دنبال میکردم 🤣 با اینحال نظرم راجبش همون بود که بود ،واقعا چجوری سو جی ساب انقد معروفه ؟! واقعا بازی خاصی نداره . چشاشم که ریزه . کره ای ها چشم درشتارو دوس دارن . عجیبه . بعدش مقاومت را باز گذاشتم کنار و ازش سریال "روح " رو دیدم بد نبود اونجاام ولی بازم نظرمو جلب نکرد 😁 ولی واقعا اینجا تو این سریال خیلی خوب بود من فک میکنم یکی از دلایلی که تو اون سریال "منظور تریوس پشت سر من " انقد بیخود بود یکی به دلیل پارتنرش بود دو به دلیل کاراکترش . که خب کاراکترشو میتونستن یخورده نرمتر و باحالتر بکنن که نکردن ولی پارتنرش وای وای . بذارین راجبه اون سریال چیزی نگم . 😫
تو این سریال هم بازی خودش خوب بود هم کاراکترش باحال بود همچنین قاطی شدن اینا با حضور شین مینای کیوت را در نظر بگیرین شما ،اصلا محاله خوب نشه . واقعا دوس داشتنی بودن .
بعد حضور همچین عروسی تو یه خانواده خشک و غم زده ای مث خانواده اقای مربی واقعا نیاز بود و کلا روح به اون خونه و خانواده می بخشه .
خلاصه که خیلی سریال باحالی بود شماام برین ببینین حال کنین .
از موضوع سریالش خوشم نیومد .گرچه پیامی توش داشت که مث پیامهای همه ی سریالای این مدلیه ولی خب خیلی فضای غم زده و مستاصل و افسرده کننده ای داشت . سریال تو سال 2032 میگذره زمانی که خودکشی خودخاسته قانونی شده و هرکی سرطانی چیزی داره میتونه خودشو بکشه . اینجا یه زوج به ظاهر خوشبخت هستن که مثلا خیلیم عاشق همن ولی من که این عشق رو حس نکردم . بعدش یه سازمانی هست که دکون باز کرده ،اومده از مردمی که یکی از عزیزانشون مرده سو استفاده میکنه ،چجوری اینجوری ، میگه که اون مرگی که شما همه تصور میکنین و اون بهشت بعد از مرگ رو که کسی ندیده ، من یه دنیای جدید درست کردم اسمشو گذاشتم "آن سو " که با خاطرات شما و یا اون شخص که داره میمیره بازسازی شده ، و اون ادمه که میمیره بعدش میره توی اون دنیا "آن سو " .
شین هاکیون
اولا اصلا چرا بعد از مرگ هم بازمانده باید متوفی رو ببینه ؟! خب شاید دوس نداشته باشه دوباره تو اون دنیا هم با اون شخص باشه حالا هرچقدم همو دوس داشته باشن . بالاخره بعد از مرگ درای جدید و زندگی جدید برای بازمانده شروع میشه . چرا ادم نباید فرصتشو یا شانسشو برای زندگی جدید با شخص جدید امتحان کنه . وقتی یکی میمیره خب مرد دیگه باید همه چیزو گذاشت کنار حتی خاطرات هم به مرور محو میشن . ینی چی که اونایی که میخان بمیرن یا به علتی مردن میان زوری میگن منو به یاد داشته باش یا چمیدونم بیا باز تو این دنیا زندگی کنیم خیلی مسخره س این موضوع . حتی کار این زنه تو سریالم خیلی مسخره و خودخواهانه بود داری میمیری خب به مردنت برس چرا شوهرتو میندازی تو زحمت .
شوهری که زنش مرده .
درواقع تو اون دنیا زمانی وجود نداره فقط خاطرات گذشته متوفی و یا خاطرات تصور شده از اون شخص که مثلا دوس داشته با شوهرش ،دخترش هرکیش داشته باشه را تو یه چیپ میذارن و مثلا یجوری ماوراییه اینجاهاش ،بعد انقد واقعی ، بازمانده جو گیر عذادار فک میکنه واقعیه و بعضی هاشون هم برای اینکه بتونن تو اون توهم زندگی کنن خودکشی هم میکنن . درواقع اون توهمه متوفی به بازمانده ش میگه بیا اینجا با هم زندگی کنیم و طرف خودکشی میکنه .درواقع سازندهه میخاسته امار خودکشی رو زیاد کنه و اینجوری پول بزنه تو جیب . خب این بین کسایی هم هستن که میدونن همچین چیزی دروغه ولی بازم طرف بالاخره خانوادشه دیگه قبول میکنن و میرن به دنیایی که توش همش تکرار جریان داره همه چیز شادی ارامش جریان داره . و خب گول این ظواهر رو میخورن .
این پیامای زنه به شوهره هم خییلی روعصابم بود هی ایمیل میزد "چقد سیریش بود واقعا 😆" به شوهره میگفت من اینجام . خب لعنتی اسم اونجا چیه . ینی چی من اینجام .
نمیدونن که بابا اگه میخای مردنت را زیبا طراحی کنی نکته ی بسیار مهم اینکه اولا باید پول داشته باشی دوما با پول اعمال خوب انجام بدی بیمارستان بسازی مدرسه بسازی به مستضعفین کمک کنی با خانواده ات رفتار خوبی داشته باشی مردم ازاری نکنی مثلا ساعت 12 نیای تو کوچه ی مردم داد بزنی مرگ بر دیکتاتور درحالیکه خودت دیکتاتوری که داری مردمو زور میکنی صداتو بشنون . خب ؟! این کارارو که بکنی نماز و قرانم بخون مرگت زیبا میشه .
سوالی که پیش میاد اینکه اگه تو سال 2032 علم و تکنولوژی و ازادی انقد زیاد شده باشه که مثلا بتونی با موبایلت اونجوری کار کنی یا بری تو یه بعد دیگه ای از دنیای چمیدونم مردگان ، چجوریاس که برای سرطان هیچ درمانی پیدا نشده ؟اونم سرطان قلب . درحالیکه الان خبرش اومده که دارن برای سرطان هم واکسن میسازن .
موضوعش ممکنه مغز یه سری هارو درگیر کنه ولی برای منو که نکرد . حتی ناراحت کننده هم نبود یه سریال معمولی با بازی شین هاکیون بود فقطم به خاطر اوشون و کارگردانش سر و صدایی به پا کرد . من اوایل فک میکردم باحال باشه منتظرش بودم و بعدشم ناراحت بودم از اینکه چقد کمه تعداد قسمتهاش و زمانش ولی الان که دیدم ،به این نتیجه رسیدم همینم زیادیش بود تازه من جلو هم زدم . 🙄😄
پیامشم این بود که خاطرات فقط تو اون لحظه قشنگن و ارزشمند خانده میشن چون تبدیل به خاطره میشن ،خاطرات زمانیکه ازاردهنده بشه یا نذاره تو در جدیدی رو به روی زندگیت باز کنی یا شانس جدید زندگیت رو دور بندازی بی ارزش هستن و تبدیل به سوهان روح میشه . این خارجی هایی که راجبه این چیزا سریال میسازن برن یخورده زندگی بعد از مرگ بخونن ،زندگی بعد از مرگ واقعی را سریال کنن انقده جذاب میشه ها .
아름다운 기억이 소주한 것은 그 순간이 다시 돌아오지 않기 때문입니다 .
دلیل ارزشمندی خاطرات زیبا اینکه اون لحظات دیگه برنمیگردن .
درمورد سریال و داستانش بعدا یه پست جداگونه میذارم . فعلا نیاز بود نظراتم تا اینجا رو بگم . واقعا دیگه نمیشد صب کنم 😁
............. سریال سونات زمستان یکی از سریالای قدیمی کره اس که توضیحاتش رو تو پست بعدی میگم :
خدایا چطور ممکنه یکی 20 سال پیش انقد هندسام بوده باشه ؟! اوتوکه چینجا .
کانگ جونگ سانگ در سریال سوناتای زمستان
اصلا وقتی لبخند میزنه صورتش میدرخشه .
کیم سانگ هیوک
اینکه یکی باشه که همیشه طرفت باشه و کنارت خوبه ولی سوال اینجاست که تو اونو دوس داری یا نه وگرنه بودن اون کنارت حتی اگه تو هی بهش بگی متاسفی که اونو تو قلبت نداری و همش این حسو داشته باشی یجوری نی ؟! اون طرفم داره هدر میشه . طفلک خیلی اقا و باوقار و باشخصیت و باشعور و کلا دیگه همه چی تمومه با یه عشق اشتباهی داره فقط تا قسمت 20 هدر میره احساسات و عمر و تلاشش . میدونم 😆😭 اقا بیا اینجا . 제가 잘해줄게요
فتنه ی سریال
واقعا با خودش چندچنده این دختره از دبیرستان به یوجین حسودی میکرد "عکس یوجینو نذاشتم هنوز " این پسره هم که تو دبیرستان اب پاکی رو ریخت رو دستش . حالاام که نمیدونم والا یکی شبیه اون پسره دبیرستانی س یا خودشه حافظشو از دست داده چیه . هنوز معلوم نی قسمت 5م . با اینحال یکیو پیدا کردی خودتو چسبوندی بهش دردت چیه ؟! طرف شبیه همون پسر دبیرستانیه بوده که حالتو گرفته و رفته با یوجین ، حالا خودت پسررو اوردیش به دختره معرفیش کردی گفتی این دوست پسر منه ، بعد هی هم دختره رو جلوی دوس پسره خراب میکنی که این دختره نسبت به من عقده ی حقارت داره ، نمیدونم به دوست پسرای من همیشه چشم داشته می اومده بُر میزندتشون ، کی به کی میگه واقعا اینو ؟! اونی که از حسودی اینکه یه پسر خوب همیشه دور یوجین بود ولی یوجین عاشق یکی دیگه شد و داشت از حسودی میمرد که دوتا پسر عاشق یوجینن تو بودی . حقیر که تویی . این همه مال و منال و موفقیت و یه دوس پسر جذاب که چسبیدی بهش دیگه به چی اون دختره حسودی میکنی و اصلا هدفت چیه که پسررو دستی دستی خودت اوردی به دختره نشون میدی میگی ماله منه بعد هی هم جلوی پسره میگی این دختر بدیه که یه وقت پسره هوا برش نداره بره سمت اون ،فازت چیه واقعا . و همش داره از زبون دختره حرفای دوبهم زنی به پسره میزنه که اونو تو نگاه پسره بد و پسرباز نشون بده ،یا کسی که نامزد داره ولی به پسرای دیگه چش داره 🙄😶🤐 خب اصلا نمی اومدی خودتوو به دوستای دوران دبیرستان نشون بدی کرم دارین اصلا هی میاین به دوستای دبیرستان میچسبونین خودتونو ؟! جلل الخالقا .
البته خب یه همچین اوپای جذابی بایدم این همه براش جنگ باشه 😁 فتبارک ا..
من فقط موندم چه اصراریه که موهاشو اون رنگی کردن مثلا متفاوت بشه بعد هم تنش لباسای قهوه ای میکنن واقعا چرا اون موقع اینجوری مد بود؟!🤣
خب راجبه کاراکتر یوجین ،باید بگم خیلی مهربونو ساده س و نمیخاد دل کسی بشکنه ، از طرفی به قول جونگ سانگ "الان دیگه معلوم شد پسره جونگ سانگه ،الکی داشتن گولم میزدنا 😄" اینکه انقد مهربون باشی دیگران را دچار معذب بود اشتباه انداختن این چیزا میشی ، اول اینکه طرف نمیدونه با این همه مهربونی تو بهت چی بگه و کاراتو چجوری هضم کنه دوم اینکه ممکنه فک کنن باعث سوتفاهم شن . همین خصلتش باعث شده این همه ساله نتونه به سنگ یان نه بگه . و تا ازدواج دارن پیش میرن در حالیکه اصلا سانگ هیوک رو به عنوان مرد نمیبینه ، این همه ساله دست همم نگرفتن چه برسه به کیس ،اصلا نمیتونه باهاش حرف بزنه چون میترسه ناراحت شه خب این چه رابطه ی مسخره ایه . یا رومی روم یا سنگی سنگ . حالاام که فهمیده از جونگ سانگ جدید خوشش میاد و میخاد با پسره کات کنه و ازدواجو بهم بزنه یه عالم مشکل پیش روعه . خانواده خودش خانواده پسره ،خود پسره دست بردار نی . خلاصه اینکه با اینکه تقصیر خنگی خودشه که مرزهاشو مشخص نکرده ولی خیلی داره بهش سخت میگذره و یه عالم بار روی شونه شه از طرفی تصمیمم نمیتونه بگیره . پووف . راستشو بخای سانگ هیوک هم داره از این رفتار دختره سواستفاده میکنه و خودشو تحمیل میکنه ،زوری زوری که ازدواج نمیشه . گرچه دختره این مدت باید تکلیف پسررو روشن میکرد ولی نکرد ،ولی این مدتم که باهم بودن یه بارم درست حسابی به پسره اهمیت نمیداد این چه قرار ازدواجیه که مثلا یه بارم یه شالگردن برای پسره نبستی ، بعد جونگ سانگ از راه نرسیده داره براش شال گردن میبنده . خب کارش درست نی دیگه .
واقعا یه رنگ مو و استایلش چقد تو قیافه ی ادم تاثیر میذاره ها لامصب تو هر جفتشم به شدت هندسامه سریال سونات زمستانی زمستان سوناتا
واقعا کنجکاوم ببینم مامانه جونگ سانگ چرا اینکارو کرده 🤔🤨
خب میرسیم به معرفی این سریال زیبا و خاطره انگیز برای من به دلایلی که بعدا میگم :
قبلا تو پست «سونات زمستان ۱» راجبه قسمتای اول سریال نظرامو گفتم ،حتما اون پستارو هم نگا کنین .
اول بذارین معرفی کنم :
از راست یوجین .کانگ جونگ سانگ یا لی مین هیوک ،سانگ هیوک .دوست دوران دبیرستان که خودشو چسبونده به لی مین هیوک
سریال سونات زمستان یا اهنگ عاشقانه ی زمستان :
این سریال دومین سریال از سری "تترالوژی عشق بی پایان" ساخته ی یه تهیه کننده ای "اسمش مهم نی " که از سال 2002 شروع شده تا 2006 . درواقع من اولین سری رو هم دیدم بدون اینکه بدونم
سریال راجبه "کانگ جونگ سانگ " دانش اموز دبیرستانیه که از سئول به یه شهر دیگه انتقالی میگیره و هدف پنهانی پشت این انتقالیشه اونجا با یوجین و سانگ هیوک که دوست دوران بچگین اشنا میشه و از همون اول با سانگ هیوک چپ می افته به خاطر همون دلیل که پایینتر میگم ، و چون میبینه سانگ هیوک چسبیده به یوجین میره با یوجین طرح دوستی میریزه ولی درواقع ازش خوششم اومده . خلاصه اینا چندوقت باهم دوست میشن و بهم علاقمند میشن ولی یه روز خبر میاد که کانگ جونگ سانگ مرده ،ده سال از اون قضیه میگذره و یوجین یه روز تو خیابون مردی رو میبینه که خیلی شبیهه کانگ جونگ سانگه و قصه از اینجا شروع میشه ...
بقیه خلاصه با اسپویل :
درواقع کانگ جونگ سانگ انتقالی گرفته به اون شهر چون باباش تو دانشگاه اون شهر استاده ، میخاد بره که باباشو ببینه ،اون یه عکس از فردی که فک میکنه باباشه داره ،و اون فرد بابای سانگ هیوک بودش 😄 برا همین با سانگ هیوک چپ بود ، ولی وقتی کپی عکسی که دستش بود را تو البوم خانوادگی یوجین میبینه فک میکنه ممکنه باباش ،بابای یوجین باشه و در اینصورت اونا خاهر برادر میشن ، برای همین دچار سوتفاهم میشه و میخاد با یوجین کات کنه ...
"اینجا یه چیزی بگم سوتی سریال مامان جونگ سانگ یه زمانی عاشق بابای یوجین بوده حالا به دلایلی بهم نرسیدن و طبیعتا مامانه یوجین باید از اون زن خوشش نیاد چرا عکسی که توش زنه بازوی شوهرشو گرفته رو این همه سال تو البوم خانوادگی نگه داشته ؟" "
و بعد سر قراری که باهم گذاشته بودن نمیره و تصمیم میگیره با مامانه برن امریکا ولی نصفه راه پشیمون میشه که دختترو اونجا کاشته ، میدوه میره که ازش خدافظی کنه ولی تصادف میکنه ، فرداش که یوجین میره مدرسه میفهمه که کانگ جونگ سانگ مرده و شوک بهش وارد میشه و اینجوری میشه که ده سال به یاد جونگ سانگ میمونه و البته تو این ده سال قرار شده با سانگ هیوک ازدواج کنه ولی بعدا یهو یه نفرو تو خیابون میبینه که عینهو کانگ جونگ سانگه ، دوباره مجنون میشه ، چندروز بعدش دوست دوران مدرسه شون که از فرانسه اومده دوس پسرشو میاره به اینا معرفی میکنه همه دهناشون باز میمونه از شباهت دوس پسره که اسمش لی مین هیوکه با جونگ سانگه فقید ، خلاصه اینجوری میشه که بازم دفتر عشق این دو شروع میشه و یوجین دوباره عاشق لی مین هیوک که خیلی شبیه کانگ جونگ سانگه فقیده میشه ،درحالیکه نمیدونه که این طفلک خود جونگ سانگه و حتی خود مین هیوک هم خبر نداره که همونیه که یوجین عاشقشه . خیلی قشنگه نه ؟ و سریال 20 قسمت طول میده تا اینارو بهم برسونه .
سونات زمستان
یخورده راجب کاراکتر کانگ جونگ سانگ یا لی مین هیوک :
قسمت 14 : یوجین شی ،من جونگ سانگم ! همون کانگ جونگ سانگی که ده ساله عاشقشی !
کانگ جونگ سانگ :
شماها همگی تو کلوپ پخش بودین ،درسته ؟! شنیدم یکی دیگه ام بوده ، آ.. کانگ جونگ سانگ ، به نظر میاد با اون دوست "منظور کانگ جونگ سانگ " صمیمی نبودین ، حتی اسمشم نمیارین ... ادم مرده ؟! شما که حتی به مراسم خ
اکسپاریشم نرفتین ،چطوری مطمئنین مرده ؟ هیچ وقت به این فک نکردین که اون ادم ممکنه تصادف کرده باشه و حافظشو از دست داده باشه و بعد اسمشو عوض کرده باشه ؟ بعد از اینکه منو دیدین حتی یه بارم همچین فکری به ذهنتون خطور نکرد ؟! اینکه من کانگ جونگ سانگ باشم حتی یه بارم بهش فک نکردین ؟
به نظر میاد واقعنم اینطور به نظر میاد که هیشکی با کانگ جونگ سانگ صمیمی نبوده ، اون تنهای تنها بوده و تنها کسی که این مدت به فکرش بوده فقط یوجین بوده اونم به این واسطه که دوسش داشته . چه حسی داره وقتی حافظتو از دست داده باشی بعد خود گذشته ت رو بشناسی و بفهمی یه نفر ده سال فکر و ذهنش تو بودی ؟! تو در حال زندگی خودت بودی و اصلا نمیدونستی اون ادم وجود داره و اون ادم مدام با خاطرات تو زندگی میکرده . غم انگیزه .
علاوه بر اینکه چهره ی مردونه و مصمم و اقایی داره یه چهره ی معصوم و بچگونه و کیوتی هم داره . فتبارکا....
یه داستان کوتاه بود که جونگ سانگ اولین بار که یوجین رو دید بهش گفت خیلی قشنگ بود کره ایشو مینویسم قشنگه . معنیش این میشه که یه نفر میره به کشور سایه ها و مردم اونجا به این ادم عادت نمیکنن چون نااشنا بوده ، برای همین طرف همیشه تنها میمونه .
그림자 나라에 간 사람이 있었어요 , 그런데 거기에서는 아무도 이 사람한테는 익숙하지 않았어요 . 그래서 외로웠어요 .
جونگ سانگ چون تنها بود و دوست خاصی نداشت برای همین این داستان رو به یوجین تعریف کرد ینی داشت بهش میگفت که تو نظر دیگران من ادم عجیبیم و در واقع خودش را اون ادمه که تو کشور سایه ها داره زندگی میکنه معرفی میکنه . اوپام ☹ برای همین کسی بهم نزدیک نمیشه و تو اولین نفری هستی که باهام در دوستی را باز کردی و این خیلی برای هردوشون ارزشمند بود . برای یوجین که با اینکه سالها یه دوست مذکر داشت که همیشه هواشو داشت و دوسش داشت قایمکی ،ولی اون منتظر عشق و شاهزاده اسب سفید خودش بود ،منتظر قسمت خودش ،هیچ وقت به سانگ هیوک به چشم مرد نگاه نکرده بود ،حتی وقتی اون همه سال باهم قرار میذاشتن و میخاستن ازدواجم کنن . انقد که بهم چسبیده بودن و از اون طرف انقد که یوجین تو گذشته و خاطراتش با جونگ سانگ و اینکه عشقی که تازه پیدا کرده یهویی ناپدید شد غرق بود نتونسته بودن زندگی جدید با ادم جدید رو شروع کنن . برای همین یجورایی بای دیفالت باهم مونده بودن .
سونات زمستان
کانگ جونگ سانگ به خاطر شرایطی که داشته تو بچگی و نوجوانی مداوم افسرده و تنها و بلاتکلیف و اینکه نمیدونست کیه و چیه و باید چیکار کنه ،همچین شخصیتی داشت ،انگار کل زندگیش بند این بود که بدونه پدرش کیه وقتی بفهمه پدرش کیه میتونه به خودش فک کنه . نمیدونم این حسو تجربه کردین یا نه ولی من خیلی جونگ سانگ رو درک میکردم . 🙁😓 ولی بعد تصادف و اون کاری که مادرش کرده بود یه ادم سرراست و تکلیف روشن و مطمئن و شوخ و شنگ و به شدت جذاب و پر از شور و شوق زندگی شده بود . بعد از اینکه فهمید کی بوده و چی به سرش اومده شخصیت هاش قاطی هم شد یخورده کانگ جونگ سانگ بود یخورده لی مین هیوک . مخصوصا وقتی عاشق یوجین شد کلا زندگیش تغییر کرد . کلا عشق همینجوریه مخصوصا با ادمایی با زندگی های پیچیده .
سونات زمستان
برای من سریال تا قسمت 14 خیلی هیجان داشت و خیلی دوسش داشتم جوری که چندین بار بعضی از صحنه هاشو دیدم . جونگ سانگ چه وقتی جونگ سانگ بود چه وقتی مین هیوک فوق العاده مرد عالیی بود ، دوتا از صحنه هاشو خیلی دوس داشتم که تو اینستا میخام بذارمش ،اینکه با دیدن یوجین که انقد غرق در عشق گذشته شه سعی داشت اونو به زندگی برگردونه و دوباره سرزنده ش کنه وقتی که فهمیده بود شبیه عشق گذشته ی یوجینه اونو برده بود همون جایی که یه زمانی یوجین با جونگ سانگ اولین قرارشونو گذرانده بودن بهش میگفت : نگاه کن ،اطرافتو نگاه کن ،اینجا انقد زیبا و دلپذیره ولی چیزی که تو داری میبینی چیه ؟! جز خاطرات چیزی نی درسته ؟ جز خاطرات غم انگیز هیچی نمیبینی . تا کی میخای اینجوری با خاطرات یه ادم مرده زندگیتو بگذرونی ،اینجارو نگاه کن ببین چقد زیباست ،اون میخاست به یوجین بفهمونه زندگی همچنان جریان داره . طفلک نمیدونست اونی که یوجین انقد شیفته و عاشقش بوده خودش بوده 😭😢 من خیلی اون حرفاشو دوس داشتم .
یه صحنه ی دیگه ایم بود که وقتی تو تله کابین بالای کوه گیر افتاده بودن باز یوجین ذل زده بود بهش که خاب بود بلند شد دوباره قیافه کلافه هارو گرفت بهش گفت اونی که انقد عاشقشی اگه الانم زنده بود همینجوری عاشق هم می موندین ؟! یوجین شی چون اون ادم مرده انقد عاشقش موندی ؟! چون دیگه تو این دنیا نی ، یخورده فک کن و ببین این عشقه یا وسواس ؟! تو بهم گفتی که من نمیدونم عشق چیه ولی اینی که من دارم از رفتار تو میبینم هم عشق نی . اینکه به یه ادم مرده فک کنی عشق نی .
خیلی این دیالوگاشو دوس داشتم .
مجسمه ی کانگ جونگ سانگ و یوجین هنوزم تو شهری که توش این سریال فیلمبرداری شده هست .
به نظر من دختره فقط تو گذشته گیر کرده بود حتی وقتی که مثلا بهم رسیدن و مشکل خانواده ها و اقای نامزده ینی سانگ هیوک حل شده ،"به نظر میاد دردشون برای مخالفت فقط این بوده که این پسریه که شبیه عشق گذشته بوده ،حالا که طرف عشق گذشته هه اس پس مشکل حله حالا میتونین باهم برین .هه خنده داره ." با اینحال مداوم باهم درمورد همون چندصباحی که تو گذشته بودن حرف میزدن فلان موقع یادته رفتیم کوه فلان موقع یادته معلم تنبیه مون کرد ، تاکی قرار راجبه گذشته حرف بزنین . الان چی دوس دارین کی هستین چه خصوصیاتی دارین . دختره که صددرصد هیچ تغییری نکرده . فقط تو گذشته و خاطرات مونده . پسره این همه تغییرات کرده و حالا حافظشو به دست اورده نصفه نیمه و کنجکاوه قبول ولی تا کی ....من نمیدونم چه احتیاجیه هی راجبه ده سال پیش حرف بزنن خب یادش نمیاد بنده خدا اوپام .انقد این یاداوری و عشق و عاشقی بعدشو کش دادن ،بعد حالا همه ی اینا هیچی ،با اینکه بهم رسیده بودن بازم غمگین بود دختره . من واقعا درکش نمیکردم . انقد این کش مکش و مادر دختره قبول نمیکرد . مادر جونگ سانگ هم اخه معلوم نبود مرگش چیه 🙄😄طفلک پسره 30 سالشه خب بهش بگو باباش کیه دیگه چرا انقد قایم میکنی . حالا تو به عشقت نرسیدی این بدبختم نباید برسه . الکی گفتش شما خاهر برادرین باز ازهم جداشون کردن . یه مدت این مامانش موش دوونی کرد بعدشم که خود باباهه فهمید این پسرشه و رفت بهش گفت تو پسر منی این همه مدته منتظر این بود که بشنوه باباش کیه اصلا ذوق نکرد بیشتر دچار سردرگمی و ناراحتی شد که پس چرا مامانم دروغ گفته و منو یوجین را جدا کرد اینهمه دقمون داد .طفلکی ها .
نظرم راجبه پایان سریال : به نظرم تو اینجور سریالا پایان بندی خیلی مهمه :
درکل بخشای رسیدن این دونفر بهم رو انقد کش دادن که موضوعات فرعی که پایه ی سریال بود مثلا اینکه باید می فهمید باباش کیه و خب یه ذوقی چیزی برای بابا دار شدنش ،یا بهم رسیدن این دونفر رو انقد هول هولکی و بد تموم کردن که واقعا نگم تمام لذت چون بی انصافیه ولی حالم خیلی گرفته شد . اخرش معلوم میشه جونگ سانگ تومور داره بعد اینکه میفهمه یوجین خاهرشه میخاد بره امریکا که دیگه یوجین رو نبینه یوجینم قرار شد دوباره با سانگ هیوک ازدواج کنن برن فرانسه ،رفتن با هم خدافظی اخر رو هم کردن به یوجین گفت دیگه همونبینیم بیا فقط همون دیدار اخر برامون خاطره بمونه . بعدش سانگ هیوک فهمید این تومور داره رفت به یوجین گفت قضیه را رفتن فرودگا دنبالش ولی هواپیما پریده بوده بعدش به یوجین بلیت نیویورک خرید داد گفت برو دنبال جونگ سانگ ولی چرا یوجین نرفت پیش جونگ سانگ ؟اینا این همه عاشق هم بودن تو بدی و خوبی ،از اون طرف جونشون برای هم در میرفت چرا وقتی فهمید جونگ سانگ احتمال مرگش هست نرفت دنبالش خب این چه عشقیه ؟ده سال خودتو اون سانگ هیوک بدبخت رو دق دادی حالا که راها همه بازه و همه راضی نرفتی دنبال عشقت ؟! اونم درحالیکه مریضه . واقعا اینجاشو دوس نداشتم . اصلا منطقی نبود و با روال سریال و کاراکترایی که از این دو بهمون نشون دادن جور در نمی اومد . اخر اخرش بهم رسیدن ولی این موضوع واقعا رو دلم مونده . حتی من ترجیح میدادم واقعا خاهر برادر در بیان یا جونگ سانگ بمیره ولی اینجوری تمومش نکنن . به نظرم همه ی اینا به این دلیله که به خاطر ریت و پر کردن هر قسمت یک ساعته و خب طرفدارای سریالای این مدلی که هی سنگ اندازی بین دو عاشقه ، زیاده ، انقد این موضوع را کش میدن تا بیننده رو دنبال خودشون بکشونن در حالیکه به اندازه ی کافی بازیگر و داستانش جذابیت داشت که بتونن با موضوعات دیگه ای 20 قسمت رو پر کنن . ولی همش با قهر و اشتی و غم و گریه و فلان هی کشش دادن و دقیقا جایی که باید این دوتا بهم برسن نابودش میکنن داستان و شخصیت ها رو . واقعا نمیدونم چرا همیشه یجوری باید برینن تو ته سریال . ولی خب میگم با همه ی اینا واقعا سریال قشنگی بود . با اینکه برای 20 سال پیشه و خب ابهای مرسوم رو هم نادیده نمیگیرم ولی درکل دوسش داشتم حال و هواشو . و مخصوصا بازیگر نقش کانگ جونگ سانگ فوق العاده جذاب و نفسگیر بود .
سونات زمستان
حواشی سریال :
حالا بذارین از جستجوهام راجبه حواشی سریال بگم که اوه تمومی نداره از این سریال گفتن 😁
همونجور که گفتم سریال سال 2002 پخش میشده ، و همون موقع از همون قسمتای اول کلی طرفدار پیدا کرده جوری که حتی پلیس های گشت اطراف یا کسایی کهتو بیمارستان و هتل بودن همه دور بازیگرای این سریال جمع میشدن تا ازشون امضا بگیرن . این سریال یجورایی نقطه عطف زندگی بازیگر نقش کانگ جونگ سانگ هم حساب میشه ، معروفیت ایشون انقد زیاد شده در طی پخش و حتی بعد از پخش و سالهای بعدش که بزرگوار تبدیل به ثروتمندترین سلبریتی کره در سال 2006 شناخته میشده . و تا جایی که سهامش تو کمپانی انقد زیاد میشه که الان شده رییس کمپانی و داره کمپانی را اون میگردونه .در طول فیلمبرداری و بعد از اون فنها می اومدن پیش بازیگرا و امضا و بغل میگرفتن و بازیگرا با روی باز بهشون خوش امد میگفتن . فک کن تو اون سرما و برف بازی کنی و خسته و بعد فن سرویسم بدی واقعا اینا انسان نیستن فرشته ان . نه تنها توی کره خیلی ترکونده بلکه تو ژاپن حتی از کره هم بیشتر ترکونده سریال ، این سریال برای اولین بار تو شبکه ی ملی ژاپن پخش شده به زبان کره ای ،ممکنه بدونین کره و ژاپن باهم اختلاف داره ولی همچین اتفاقی تا اون زمان اصلا سابقه نداشته ،نخست وزیره وقت اون موقع ژاپن تو مصاحبه ای گفته بود کانگ جونگ سانگ حتی از اونم معروفتر و محبوبتره تو ژاپن ، طرفدارای کانگ جونگ سانگ زنای 40 به بالا بودن ،بیشتر کسایی که خانه دار هستن و سریال رو دنبال میکردن ، به کانگ جونگ سانگ لقب پادشاه لبخند دادن ، خدا خدا ین و وون ، برای هر قسمت پخش و تبلیغ های سونی و عینک پول از ژاپن عزیز پول به جیب اوپای بزرگوار رفته .
اثر دست کانگ جونگ سانگ و یوجین تو خیابونی که شب کریسمس قرار داشتن
تو سال 2004 که اوپا برای اولین بار به ژاپن سفر کرده میلیون ها طرفدار توی فرودگاه و بیرون و حتی توی هتلی که قرار بوده بره منتظر ورود اوپا بوده ،حدود 200 خبرنگار از به زمین نشستن هواپیماش "فیلمشو که میدیدم یاد امام خمینی می افتادم 🤣🤣🤣🤣" تا زمانی که میره هتل و بعد برنامه غیره فیلم گرفتن بیش از 300 پلیس اومده بود فرودگاه برای اینکه جمعیت رو کنترل کنن ، اوپا خودش از این همه جمعیت دهنش باز مونده وای فیلمش خداس لینکشو میذارم فقط باید ببینین . زمانی که میخاسته بره برای برنامه ای که دعوت بوده و فنا هم اونجا بودن ، بیرون هتل یه عالم فن بودن و بعضی هاشون وحشی بازی در اوردن اومدن جلوی ماشین اوپا و حدود 10 .20 نفر زخمی شدن ،ساعتها ایستاده بودن تا روی ماه اوپا را ببینن ، خوش به سعادتشون . اوپا انقد از اینکه این تعداد ادم به خاطرش زخمی شده بودن ناراحت شده بوده که توی برنامه میگه که شاید اون مغرور شده که این اتفاق افتاده ادم چقد فروتن اخه ، عذرخاهی میکنه و ابراز نگرانی برای کسایی که زخمی شدن ، و حتی اشکم میریزه و تو طول برنامه نمیتونه لبخند زیبای بهشتیش رو به ملت نشون بده انقد ناراحت بوده . رسانه های ژاپن میگن اون خود خوده کانگ جونگ سانگه انقد اقاس .
تابلوی کنار خیابون : محل فیلمبرداری سریال سونات زمستانسونات زمستان
مکانهایی که این سریال فیلمبرداری شده اون شهر کنار دریاچه ،مدرسه و جنگله و خیابونه که محل قرار جونگ سانگ و یوجین بوده ، خونه های این دونفر همشون محل های توریستی شدن برای اولین بار همچین اتفاقی افتاده بوده ،سیل جمعیت از ژاپن می اومده کره فقط به خاطر این سریال و محل های فیلمبرداری و تا اون مدرسه ههرو نمیرفتن ول کن نبودن . همین الانشم تو اون مکان مجسمه ی سریال هست و هنوزم سریال و اون بازیگر تو دل همه ی فنهاش جا داره . خلاصه که شاید از نظر من یه جاهاییش ایراد داشت ولی فن 20 سال پیش ایراداشو ندیده مجون و شیفته ی اوپا و سریال شده بود و این همه سر و صدا کرده بود .
مجسمه ی یوجین و کانگ جونگ سانگ تو خیابونه که قرار گذاشته بودن .
شما میتونین تو این لینک قضایعی که گفتم رو هم ببینین خیلی باحاله :
اها راستی یه موضوع مهم یادم رفت بگم که نقطه ی اغاز جدید برای سریال دیدن هام حساب میشه و ازش خیلی خوشحالم . این سریال زیرنویساش زیاد باحال نبود و علاوه بر اون سینکم نبود من یکی دو قسمت اولو دستی با بدبختی سینک کردم ولی بازم اونجوری که باید نبود . قسمتای بعدی زیرنویس مشکل داشت و تو اون برنامه ای که میشد سینک کنمش باز نمیشد برای همین کلا از خیر زیرنویس گذشتم و بی زیرنویس نگاهش کردم و بعد فهمیدم من همش متکی به زیرنویس بودم و دقیق به جملات توجه نمیکردم ، میتونم به ضرص قاطع بگم 70 .80 درصد سریال رو کامل متوجه شدم با اینکه خیلی تند تند حرف میزدن مخصوصا اوپا اصلا واضح صحبت نمیکرد و یه سری کلمات را نمی فهمیدم و خب کلا یجوری که وقتی نمیفهمی کلمه چیه نمیتونی بنویسیش تا معنیشم پیدا کنی ولی تو بقیه جمله متوجه فحوای کلام میشدم ، به نظرم واقعا خیلی کمک کننده س دیدن بی زیرنویس باعث میشه گوشت تیز بشه نسبت به دیالوگ ها و حداقل اونایی که تا حالا خوندین و بلدین را کاربردشو بیشتر یاد بگیرین و تکرار کردنش طبیعتا خیلی تاثیرش بیشتره من حتی بعضی جاهاشو مینوشتم همون دوجایی که تعریف کردم خیلی دوس داشتم رو نوشتمش . 😄🥰 من همیشه دوس داشتم زبان کره ای رو یاد بگیرم تا بتونم سریال رو بی زیرنویس ببینم و اهنگارو بفهمم و باهاشون تکرار کنم کلا از طرز صحبت کردنشون لحنشون و اون حالت ملایم و مودبی که این زبان داره خیلی لذت میبرم و برای همیناش بود که خیلی دوس داشتم بتونم اونجوری حرف بزنم . واقعا یکی از کارایی که تو تمام عمرم کردم و دارم ازش لذت میبرم همین یادگیری زبان کره ایه . اگه زودتر خیلی زوتر مثلا 15 سال پیش مث دخترای الانی فن کره میشدم و میرفتم سمت یادگیری زبان شاید الان خیلی موفقتر بودم . حداقل چیزیکه دوس داشتمو خونده بودم و براش تلاش میکردم و بعد بیکار می بودم نه که یه عمر مهندسی بخونم و بیکار باشم . خلاصه که حتی اگه سنتون بالاس ولی چیزیو دوس دارین حتما برین دنبالش حداقل تو این همه سختی و بدو بدو و ناعدالتی و غیره ادم باید یه چیزی داشته باشه که پناهگاه امنش باشه و ازش لذت ببره . اگه میتونین البته ، برای منم این فرصت طلایی به لطف یکی از دوستام که بهم گفت همچین امکانی رایگان هست پیش اومد . وگرنه اگه به پول بود که طبیعتا خب زودتر میرفتم ولی پول نداشتم . بعد به کلاس زبانای بیرون هم علاقه ای نداشتم . 😁 خلاصه اینجوری .
سلام چطورین . من بالاخره وقت کردم این سریال رو ببینم .حقیقتا انتظار نداشتم انقد جذاب باشه از همون قسمت یک . واقعا یه سریال از همون قسمت یک جذابیتش را نشون میده اگه نتونه از همون قسمت یک بیننده را جذب کنه به نظرم یخورده با شکست مواجه شده . چون خیلیها از جمله خودم با دیدن یه قسمت راجبه اینکه ادامش را ببینین یا نه تصمیم میگیرن . گاهی هم پیش میاد که به سریالا فرصت بدم و تا 4.5 قسمت رو ببینیم ولی این در زمانیه که یکی از بازیگرای خیلی موردعلاقم توش بازی کرده باشه . گرچه کلا سریال دیدن متغیرهای خیلی زیادی درش دخیله از خود سریال بگیر تا حال درونی بیننده .
از زمانیکه معلوم شد #یوک_سونگجه در این سریال قرار بازی کنه همش منتظر بودم و خبراشو رصد میکردم . این اولین نقش اول یوک سونگجه است و از تلاشهاش کاملا معلوم بود که خیلی برای این نقش تلاش کرده و واقعا به نحو احسن انجامش داده .
این سریال را از روی یک وبتون خیلی معروف ساختن و ممکنه یه سری چیزاش تو سریال متفاوت باشه . قاشق طلایی ، داستانش راجبه " لی سین چانه " که خانواده فقیری داره و داره با کار کردن توی سوپرمارکت و کتک خوردن از قلدرها و پولدارای مدرسه پول جمع میکنه . و هونگ ته یونگ که به یکی از مرفه ترین طبقات جامعه تعلق داره . سین چان یه روز تو راه مدرسه به یه فروشنده ی دوره گرد برمیخوره که داره یه قاشق طلایی سحر امیز می فروشه که ادعا داره اگه سه بار با اون تو خونه ی یه پولدار غذا بخوره جاش با اون عوض میشه به این شرط که شجاعت اینو داشته باشه که بتونه خانوادش را رها کنه . تو قسمت دو سین چان اینکارو تونست با زحمت انجام بده و الان جاش با ته یونگ عوض شده . ولی قضیه جالبیش اینجاست که هردو میدونن که خانواده هاشون تغییر کرده . و این چالش داستانه که سریال را جذابترش میکنه .
تو این دوقسمت بازی یوک سونگجه خیلی خوب بوده و حتی بازی بازیگر ته یونگ هم خیلی دوس داشتم . و یه کیوتی توش هست که دوس داشتنیش کرده . واقعا کنجکاوم بدونم قسمت های بعد چی میخاد بشه .
ولی تو این دوقسمت چیزی که به ذهنم اومد این بود که سین چان با اینکه مشکلات خیلی زیادتری نسبت به ته یونگ داره به خاطر فقرش و دردسرایی که تو خانواده و زورگویی های توی مدرسه هم با اینحال خیلی قویه و چشمش به اینده شه تا بتونه هرجور شده اینده شو تغییر بده . ولی ته یونگ با اینکه مشکلات خاصی نداره و مرفه زندگی میکنه و دغدغه طبیعتا غیر درس خوندن نباید نداشته باشه با اینحال از طرف پدرش و سرزنش هاش مداوم تپش قلب داره و استرس و قرص میخوره و تا تقی به توقی میخوره اون حالت بهش دست میده .
با اینحال طفلک اصلا بدجنس نبود مجبور شد که اون کارو با سین چان بکنه . حالا منتظرم ببینم با تغییر خانواده هاشون حالا که سین چان تبدیل به ته یونگ شده پدرش این سری چه نقشه هایی برای پسرش داره . چون تو قسمت دو که خیلی جا خورد از رفتار سین چان . باید دید این هفته چی میشه .
نظرم بعد از دیدن سریال :
سریال کره ای قاشق طلایی رو دیدم تموم کردم . از اولم به این بابای هوانگ ته یونگ شک کرده بودم که چطوری انقد خونسرد و بی تفاوت و مشکوکه . نگو از اولم میدونسته که لی سین چان جاشو با هوانگ ته یونگ عوض کرده . خیلی نقش بیخودی داشت خوشم نیومد ازش تو این سریال .
اینکه یه طمعکار هم اومد و جاشو با لی سین چانی که هوانگ ته یونگ شده بود عوض کرد هم جالب بود نمیشد نقش اولو بکشن که . در کل سریال خوبی بود ولی من زیاد از روندش خوشم نیومد باگ خیلی زیاد داشت که اخراش خودشو نشون داد ، یکی اینکه اگه با استفاده از قاشق طلایی تو زندگیتو عوض میکنی با کس دیگه پس هر ادمی که تورو میشناخته تورو با عنوان جدیدت میشناسه نه اون قدیمیه چجوریه که یه همچین چیز غیرممکنی را یهو همه باورشون میشه مخصوصا دختره ، در جیک ثانیه متوجه شد که سین چان جاشو با هوانگ ته یونگ عوض کرده . اصلا از دیدگاهای دختره و خانواده کودن سین چان خوشم نمی اومد .خانواده سین چان که احمق بودن و چسبیده بودن به غرور کاذبشون اگه کمکای سین چان نبود همون مغازه و خونه رو نداشتن وضعشون از قبلم بدتر میشد . از صدقه سری اون تازه یخورده وضعشون از اسفناکی در اومده بود . دختره هم عقل نداشت . همش به سین چان میگفت برگرد به خود واقعیت اخه چرا اون دیگه تو این سالا به عنوان ته یونگ زندگی کرده و تونسته از استعداد و تواناییش درستی استفاده کنه چرا باید برگرده به همون سین چان بیکار و بدبخت .
من با این حرف یارو هم موافقم . همه چی پوله حتی خدا هم پول پرسته .
سین چان حتی اگه جایگاه واقعیش بود صددرصد می اومد زیردست ته یونگ کار میکرد و پیشرفت میکرد . چون زرنگ بود همونجور که بازم جاش با یه باغبان عوض شد و تونست کلی سرمایه جمع کنه و موفق شده بود . سین چان تو خانواده خودش همش عقب کشیده میشد ، به خاطر غرور کاذب خانوادش نمیتونست کاری که دوس داره رو انجام بده ،برا همین که نخاست برگرده به اون جایگاه . یه جای دیگه ش که دوس نداشتم تو داستان این بود که سین چانی که تونسته بود خانوادشو رها کنه چطور نمیتونست دختترو ول کنه اینجاشم خیلی مسخره بود کسی که این کارو میکنه طبیعتا خانواده ارجحتر وقتی خانواده رو ول میکنی دیگه عشق چه معنیی داره . یه چیز دیگه ای دوس نداشتم این بود که همش میخاست شعار بده که پولدار شدن خوب نی حالم از این شعار مسخره بهم میخوره . جالبیش اینجا بود که ته یونگ واقعی وقتی فهمید بابایی که به عنوان بابا تاحالا میشناخته باباش نی اصلا شوک زده نشد . یا نگفت که چرا بابامو کشتی و فلان . اون داد و بیدادش تو اون صحنه هم بیشتر به خاطر بابای سین چان بود . سنگ اونو بیشتر از بابای خودش به سینه میزد .
ممکنه به قول سریال سین چان در حال مجازات شدن بوده باشه ولی به نظر من اینجوری خیلی براش بهتر شد ، اولا وقتی جای خودشو عوض کرد و باباش فهمید "اینجاشم اصلا خوشم نیومد اصلا این بابای سست عنصرش انقد بدم می اومد اینکه الکی میخاست خانواده فقیرشو خوشال نشون بدن ذهلم میرفت " خب خجالت زده شد و بعدشم که باباش به خاطر اون کشته شد ،خب اینجوری همش در حال سرزنش خودش بود که بابام به خاطر من مرد ، در ثانی خیلی سال گذشته بود و دیگه جایگاه خودشو به عنوان سین چان از دست داده بود حتی دیگه نمیخاست ته یونگ باشه ولی نمیخاست به سین چان بودنشم برگرده . چون همه زحمتای این همه سالش و سختی هاش عملا پوچ میشد . از طرفی وقتی رفته بود خونه شون به پوچی رسید که الان نه سین چانم نه ته یونگ اینکه نزدیکترین فرد زندگی هم بابای ته یونگ هم بابای خودش فهمیدن که این متعلق به این خونه و خانواده نی خب برای ادم خیلی سختتره تحملش تا اینکه فقط خودت بدونی که کی هستی و چیکار کردی . برای همین اینجاشو که به عنوان یک نفر سوم دیگه به زندگی برش گردوندن خیلی کار خوبی بود . چون واقعا هم حقش نبود که بمیره و یا مجازات باشه اون حتی وقتی پولدارم شد اولا به فکر خانوادش بود که همش به اونا کمک کنه و یه جورایی به خاطر اونا اون کارو کرد دوما هیچوقت خانوادشو فراموش نکرد . و مفت خوریم نمیکرد وقتی پولدارم شد همش درحال تلاش بود فقط به عنوان یه جوون با استعداد به جایگاهیی که حقشه رسیده بود . به قول بابای ته یونگ الماس اگه تو جای نامناسب باشه ارزش خودشو از دست میده . ته یونگ واقعی از اولم ادم شل و ول و بی برنامه ای بود کسی که هدفی نداره و باری به هرجهت داره دراز دراز با نقاشی کشیدن زندگی میکنه . پس اگه جایگاهش بده به یه ادمی مث سین چان خب چی میشه . نه ؟! به نظر من که اینجوری همه چیز متعادل میشه . تازه همونجور که گفتم انقد با عرضه و با تلاش و با استعداد بود که حتی با باغبونی هم تونست خودشو بکشه بالا . این نشون میده سین چان تو جای نامناسبی به دنیا اومده بود . اگه اینکارارو نمیکرد صددرصد هرز میرفت .
جانگ اوک چقد زرنگ و تیز بود ، خیلی طفلی و مظلوم و ساده و رنج کشیده و تحقیر شده بود ولی هیچوقت از تلاش دست برنداشت ، با چیزایی که داشت میتونست همونجور که میگفتن هیچ کاری نکنه و زندگی ارومشو بگذرونه ولی تا به اون هدفش نمیرسید همش یه چیز کم بود و ازارش میداد . اگه به اون هدف نمیرسید تمام تحقیرها و حرفای زشتی که مصببش بابای طمعکار و سست عنصرش بود ، بیشتر ازاردهنده میشد بیشتر خار میشد ، انگار که اون حرفا واقعی باشن درحالیکه نبودن ، میخاست با موفقیتش و نشون دادن خودش به اونایی که اونجوری تحقیرش میکردن بگه من بی پدر و مادر و تمام اون حرفا ،منه تنها ، اینم . اره اونارو میگفتین ولی همچنان خار بودم تو چشماتون و مداوم خار میکردین تو قلبم ولی الان به موفقیتی که خاستم رسیدم تا حداقل هم دهنا بسته شه هم اکه حرفیه و حسادتی و خاری تو چشم حسود هست بیشتر باشه .
کیمیاگر روح
دقیقا مث نا هی دو که میگفت میخاست از تراژدی طنز بسازه جانگ اوکم اونجوری بود ناراحت بود درونش متلاطم بود ولی مسخره بازی در می اورد . 😭🥰🙂
فک کنین اگه میتونستین روحتونو به یه بدن دیگه انتقال بدین چی میشد !؟ چیکار میکردین !؟ دقیقا یه چیزی مث قاشق طلایی فقط این اسرار امیزتر و خیلی جذابتر از اون سریال بود . خیلیا .
کتاب در مورد یه خانواده ی ژاپنیه که تحت تاثیر اثرات جنگ ژاپن قرار گرفته و تاریخ خانوادشون به جنگ ژاپن گره خورده . قصه از جایی شروع میشه که مادر راوی میمیره و نامه ای ازش به جا میمونه که توش از رازهای خانوادگی بزرگی پرده برداشته . از همون ابتدای داستان به شدت جذاب و نفسگیر و خواندنی و هرچی بیشتر میخونین کنجکاوتر میشین و تا تمومش نکنین "البته که من اینجوری بودم " زمینش نمیذارین . یادمه زمانی که داشتم این کتاب رو میخوندم تو وضعیت روحی مناسبی نبودم ولی با خوندنش حالم کم کم بهتر شد و از وضعیت بغرنجی که توش بودم رها پیدا کردم . البته این به معنی که کتاب روانشناسیه و ایناس نیست ها . کتاب یه داستان جذاب و گیرا داره که شمارو با قصه و اتفاقاتی که برای شخصیت هاش می افته همراه میکنه و ذهنتون مشغول اون میشه و این خودش یه مداواس که از هزار تا کتاب روانشناسی زرد بهترتره . فقط خیلی ناراحتم که چرا اخرش بهمون نشون ندادن که برادرش این مدت چی شده بوده و چجوری زندگی کرده بوده واقعا خیلی کنجکاو بودم و دوس داشتم راجبه اون هم نوشته میشد و یه حس اینکه داستان نصفه مونده بهم دست میداد . انقد پیچیده بود داستان که بعضی موقعها همش گیج میشدم که عه برادره کدوم بود .گفت ؟! نگفت ؟! /
وسطای داستان حتی بیشترم شگفت زده شدم که فهمیدم در واقع راوی ریشه ی کره ای داره و از اینکه وقتی شیفته ی اسم کتاب شدم و خریدمش به خودم بالیدم انگار کتاب که توش ته مایه ای که از کره داشت به من میگفت بیا منو بخر بیا من کره ای هستم 😁😁😁
ترجمشم خیلی خوب بود . به شخصه برام کتابیه که میگفتم اگه ازش یه سریال در اد خیلی خوب میشه . به عنوان مثال "البته که این کتاب ژاپنیه و کره عمرا ازش سریال بسازه ، اما خب " شاید شنیده باشین سریال پاچینکو که عید خیلی معروف شده بود و از نتفلیکس هم پخش شده و لی مینهو نقش یکش بوده هم از روی کتاب پاچینکو ساخته شده و به نظرم اصلا جذاب نبود سریالش و فک کن بعد این همه سر و صدا و هزینه سریال نصفه ساخته شده بود 😶😑 و حتی از اونایی که کتاب رو خوندن پرسیدم شنیدم که کتابشم چشمگیر نبوده . اگه میشد از روی این کتاب یه سریال بسازن واقعا محشر میشد و حرص در بیار چون یه جاهاییش خیلی حرص در بیار بود . کتابیه که گاهی به یادش می افتم و به اتفاقات درونش فک میکنم مثلا میگم خب زنه میتونست این کارو بکنه . یا چه سرنوشت جالب و شگفت انگیزی . خلاصه که کتاب خوبی بود .
اینم یه تیکه از کتابه که من این جمله شو خیلی دوس داشتم البته که جمله های دوست داشتنیم زیاد بودن ولی چون کتاب در دسترسم نی به همین اکتفا میکنم :
"هیچ گونه آزادی ای وجودنداره.اینکه اجازه ی ابراز عقیده نداریم،بخاطر جنگ نیست.بلکه تفکری خطرناک اینجا حاکم است.مافقط بدنبال قدرتیم؛برای ازادی نیست که میجنگیم."
سال 97 که اولین چاپ از کتاب " کشتن شوالیه _ دلیر_ " ( به نظر من دلیرش اضافیه برای همین کلا توی متن ازش استفاده نخاهم کرد . ) اومد برای اولین بار که کتابو خوندم فک میکنم دقیقا از همون موقع بود که هاروکی موراکامی که انقد طرفدار داره از چشمم افتاد . قبلترها بیشتر داستانهاشو خونده بودم و اون موقع بعضی داستانهاشو دوس داشتم مث تونی تاکیتانی سرگذشت عجیب و از نظرم اسرار امیزی داشت . تنهایی و رسیدن به پوچی ش اون موقع به نظرم قشنگ بود نوشتن همچین داستانی که همچین حسی را منتقل کنه طبیعتا خیلی کار خارق العاده ایه . ولی بعدها از حس پوچی و خلا و به هیچی نرسیدن و همش تنها موندن شخصیت های داستانهاش خوشم نیومد و اینجوری کم کم از موراکامی دورتر شدم . این داستانشو یهو یادم افتاد بعد سالها دوباره بکشمش بیرون و بخونمش . یه جاهاییش را "صادقانه " دوس داشتم مثلا بدنه ی اصلی داستان که اسرار امیز بود ولی اونجور که دوس داشتم نبود اونجور که انتظار داشتم اسرارامیزتر شه نشد و همینجور که جلوتر میرم الان بعد خوانش دوم میبینم یه باگهایی توش داره که نمیدونم از نظر من اینجوره یا کسایی که خوندن متوجه ش شدن یا نه . البته که دیدگاه و حس هرکسی نسبت به یک کتاب متفاوته ولی از اونجا که بار اول نشد خوب راجب کتاب بنویسم گفتم حالا که این وبلاگو دارم از این جا استفاده کنم و نظرامو قشننننننننننگ با جزییات بیان کنم . 😁
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
داستان راجبه یه نقاش پرتره س که خیلیم از خودراضی و خودشیفته و فوضوله و خودمحور ه نه که خودخواه باشه و تصمیم های یه طرفه بگیره از این لحاظ که خیلی فک میکنه همه چی دونه و زرنگه . که یهویی زنش بهش خیانت میکنه "البته نمیدونم به خاطر ترجمه س و سانسورهاش یا کلا داستان اینجوری بوده زنش بهش خیانت کرده گویا . اینم باید اضافه کنم که نمیدونم این حسایی که گرفتمو و این سرد بودن داستان و راوی به خاطر ترجمه س یا کلا اینجوری داستان " خلاصه داشتم میگفتم زنش که بهش خیانت میکنه یهو بی دلیل میگه بیا طلاق بگیریم راوی که به نظر اصلا ادم احساساتی نی بهش شوک وارد میشه و بعد از طلاق میره چندماه کل ژاپن رو با یه ماشین می گرده و بعدشم چون جایی نداشته دوستش که پسره یه نقاش خیلی مشهوره بهش میگه بیا برو خونه بابام که تو کوهه هم از اونجا مراقبت میکنی هم جا نداری اونجا می مونی . اینم از خدا خاسته قبول میکنه و میره اونجا ساکن میشه . داستان اصلی از جایی شروع میشه که نقاش که راویه داستانه میره تو خونه نقاش معروف سبک ژاپنی به نام "توموهیکو آمادا " ساکن میشه و اونجا یه نقاشی پنهان شده رو پیدا میکنه و یجورایی مثل داستان کافکا درکرانه سنگ مدخل را تکون میده . و باعث اتفاق های عجیبی میشه .
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
من جاهایی که دوس دارم از کتاب را مینویسم و نظرامم راجب بخشهای مختلف رو میگم .
شهر اوداوارا
من چون خیلی دوس داشتم شهری که این جریانات توش میگذره رو ببینم راجبش تحقیقم کرد تحقیقاتم مهم نی ولی اوداوارا که خونه توموهیکو آمادا تو کوهستانش بود ، اینجاست . توموهیکو آمادا خودش باید حداقل یه فصل کتاب درموردش میبود ولی همینجوری اسرار امیز موند گذشته س و طرز زندگیش ،واقعا نمیدونم چرا موراکامی تصمیم گرفته همچین شخصیتی که جذابیت داستان رو بیشتر میکرد رو چیزی راجبش ننویسه .
داستان از این قراره که این نقاشه که از خانواده ی خیلی متمولی بوده میره وین که نقاشی سبک غربی بخونه اونجا دوسال ساکن بوده و نقاشی سبک غربی میکشیده ولی وقتی به ژاپن برمیگرده یهو تغییر سبک میده و نقاشی ژاپنی میکشه و نقاششی هاشم مثلا خیلی قشنگ و طرفدارم زیاد داشته . به نظر من پسر همین فرد با اون مشخصاتی که ازش گفته میشد که چه فرد عبوس و کم حرف و خودخاهیه که از نظر جامعه ادم متشخص و درست حسابی بوده ولی برای خانواده ش مایه عذاب بوده ، خیلی از راوی ، ادم شوق زندگی دارتر و معمولیتر و اجتماعی تری بودش . راوی خیلی ادم نچسب و خودشیفته ای بوده تو تمام کتاب مداوم از خودش تعریف میکنه از استعداد ذاتیش تو شناخت افراد و کشیدن پرتره که فقط اون توانایی بالایی درش داره و مشتری هاش بهش میگن که انگشتای جادویی داره و وقتی نقاشی هاشو میبینن لختی درنگ میکنن و نقاشی هاش کشش داره و اینا . من از نقاشی زیاد سررشته ندارم ولی اخه یه پرتره از شخص کشیدن چیه که مثلا تو باید طرفو بشناسی و بدونی چه اخلاقی داره و غیره مدام تو تمام داستان راجبه این بخش از کارش توضیح داده میشه که تاکید میکنه که پرتره کشیدن همچینم کار ساده ای نی . که به نظر من خیلی اضافه گویی داشت این بخشاش .
تو صفحه ی 14 میگه که :
پرتره کشیدن فشارهای فیزیکی و هیجانی کمتری را به من تحمیل میکرد و زمانی که با کار انس گرفتم متوجه شدم که این کار تکرار یک فرایند است .
یه چیزی که توی داستان من دوس نداشتمش این بود که راوی زیاد از کلمه ی" صادقانه " استفاده میکرد به نظر من، کسایی که از این کلمه زیاد استفاده میکنن صادقانه بگم ادمای صادقی نیستن 😄
توموهیکو امادا بیشتر نقاشی هاش رو در دوره ی آسوکا میکشیده ، انقدر زیبا و واقعی بوده انگار که خودش تو اون صحنه ها بوده ، مشخصه اصلی نقاشی هاش استفاده از فضای خالی بوده که تو نقاشی ژاپنی یه قابلیت منحصر به فرده . فضای خالی که بهش " یوهاکو نو بی " میگن ، مفهومی است که از نقاشی های شستشوی جوهر منظره چینی به عاریت گرفته شده است، جایی که ابرها، مه، آسمان و آب می توانند بدون رنگ رها شوند.
این عکسایی که گذاشتم فک نمیکنم اون سبک نقاشی باشه ولی برای خالی نبودن عریضه گذاشتم 😄
کتاب کشتن شلوالیه دلیرکتاب کشتن شلوالیه دلیر
توی داستان در مورد اینکه بعد از اینکه توموهیکو از وین برگشته چی به سرش اومده که به نقاشی ژاپنی روی اورده و اینکه قبلا ادم خوش مشربی بوده ولی بعدش انزوا طلب و عبوس شده و به نقاشی ژاپنی روی اورده چیزی نمیگه واقعا زندگی این ادم تو هاله ای از ابهامه . مخصوصا بعد از اینکه سر و کله ی نقاشی عجیبی که کشیده پیدا میشه . به این اسرارامیز بودنش بیشتر اضافه میشه . البته بیشتر شخصیت هایی که موراکامی خلق کرده تاحالا ادمای کم حرف و عجیب از نظر جامعه و از نظر خاننده سرد و بی روح بودن . کاملا درک میکردم که این ادمی که اینجوری تعریف شده ممکنه چه نوع ادمی باشه .
او فاقد مشخصه هایی همچون رفتار ملایم با دیگران یا برقراری روابط دوستانه بود . جدایی از دیگران و تنهایی از مشخصه های او بودند و این روند در سرتاسر عمرش تکرار شده بود .
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
زمانی که به گذشته نگاه میکنید با شگفتی درمی یابید که زندگی ما اکنده از رویدادهای عجیب و رازهای غریب بوده است . زندگی ما پر از رویدادهای واقعا باورنکردنی و غیرقابل پیش بینی است و پیشرفت ها غالبا بر فراز و نشیب اند . هر چقد با دقت به پیرامون خود بنگرید باز هم نمیتوانید این رویدادها را درک کنید . در خلال زندگی روزمره همه انها به نظر ساده و عادی اند . اما با گذشت زمان در میابید که از یک منطق خاص پیروی میکردند .
پدرم مانند صدف در کف اقیانوس ساکت بود ،البته که وقتی صدف زندگی مردم را باز میکنید عملا هیچ مرواریدی در ان نمی یابید .
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
داستان اصلی که وقایع عجیب که همیشه در داستانهای موراکامی نقش به سزایی داره تازه بعد از پیدا شدن نقاشی بازمانده از توموهیکو امادا شروع میشه . راوی که توی خونه توموهیکو ساکن بود یه روز از شیروانی صدایی میشنوه میره ببینه که صدای چیه و وقتی میخاست از شیروانی خارج شه یه نقاشی که پیچیده شده بود رو پیدا میکنه اونو پایین مییاره و دقیقا از همون موقع س که وقایع عجیب شروع به رخ دادن میکنن . البته این نظر خود راوی هم بود . نقاشی رو باز میکنه و از دیدنش تعجب میکنه ،اینجا لازمه اینو بگم که توموهیکو خیلی اپرا دوس داشته و مث همه ی داستانهای موراکامی موسیقی اینجا هم نقش به سزایی داره .
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
سوالی که پیش میاد اینکه چرا توموهیکو امادا که نقاشی های ژآپنی میکشیده باید یه صحنه از اوپرای دون جیوانی موتزارت که یه داستان غربی هست را به سبک ژاپنی نقاشی کنه و چرا اون صحنه رو ? که به نظر صحنه ی بی اهمیتیه ؟ من داستان دون جیوانی را خوندم و به نظرم اون صحنه سراغاز همه ی وقایعی که به دون جیوانی اتفاق می افته اس نمیدونم چرا از نظر راوی اون صحنه صحنه ی بی اهمیت یا اون قتل و مقتول بی اهمیت بودن . نقاشی راجبه صحنه ی اغازین اپراس جایی که دون جیوانی پدر دونا انا را میکشه . اسم نقاشی هست کشتن شوالیه . دقیقا اسم کتاب هم همینه . فک کن از روی یه اپرای غربی اسم برداشته . به نظرم کار جالبی کرده .
نقاشیی با عنوان کشتن شوالیه که پر از خون بود خون واقعی در سرتاسر ان جریان داشت ، دومرد در حال نبرد سنگین با شمشیرهای بلند باستانی بودند با حالتی از یک دوئل واقعی . یکی از انها جوان و دیگری مسن بود مرد جوان شمشیر خود را در اعماق سینه ی مرد مسن فرو برده بود . مرد مسن شمشیر از دستش افتاده ولی هنوز با زمین برخورد نکرده بود و خون از سینه اش فواره میزد ... دوئل وحشیانه ی دومرد که توموهیکو ان را به تصویر کشیده بود قلب هر بیننده ای را به درد می اورد ...
قلب من که به درد نیامد انقد از این فیلمای خون و خون ریزی دیدم ولی خب واقعا همچین صحنه ای را دیدنش تو نقاشی باید حس عجیبی داشته باشه ،راستش منم قدیم که میرفتم گالری و به یه سری نقاشی ها ذل میزدم با اینکه معمولی بود ولی ترس برم میداشت 😣😁
ولی مشخصه عجیبتر این نقاشی نه فقط این صحنه پر از خون بلکه وجود یه ادم عجیب دیگه تو نقاشیه که عجیب بودنش رو دوچندان میکنه :
اما یک نفر دیگر هم انجا بود یک شاهد عجیب او دقیقا پایین سمت چپ نقاشی قرار داشت ،او سرش را از یک دریچه ی عجیب بر روی زمین بیرون اورده بود که در پوشش هنوز نیمه باز بود درپوشی چوبی و چهارگوش . با مشاهده ان اتاقک زیرشیروانی برایم تداعی شد شکل و سایز ان مشابه بودند .
واقعا عجیب نیست یه نقاش همچین نقاشی بکشه و بعد اونو با یه ناظر تمومش کنه . به نظر نقاشی تلفیقی جالبی بوده . اون مرد کی بود و چرا و چطور داشته از اون دریچه به اون وقایع نگا میکرده ؟ اون دریچه همون دریچه ای که تو فصل های بعدی توی جنگل پیداش میکنن و برای همین که اونجارو پوشونده بودن ؟چطور سر از نقاشی در اورده ایا اون به توموهیکو گفته که اونو توی نقاشی اضافه ش کنه ؟
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
راوی با اینکه کلا ادم فوضولی بود که همه بلاها از سر فوضولی سرش اومد اصلا یخورده مغز تخیلی نداشت و فکر نمیکرد و جریانات را بهم متصل نمیکرد مثلا تو این نقاشی رو دیدی که یه نقاشی عجیبه ، فصل بعد صدای زنگ شنیدی و دریچه ای رو پیدا کردی چطور نمیتونی اینارو بهم ربط بدی ؟از طرفی راجبه هر چیز و هر کسی خیلی کنکاش میکرد مثلا وقتی سر و کله مشتری پولدار پیداش شد و میخاست از طریق اون به دخترش نزدیک شه مداوم فکر میکرد که این چرا به من کمک میکنه این چرا اومد قبرو کند این هدف واقعیش چیه ؟! ینی چی میشه و هزاران فکر دیگه . راوی خودش باور داشت که با اومدن منشیکی به زندگیش باعث این اتفاقات پیچ و خم داره شده درحالیکه منشیکی فقط بهش کمک کرد که اون دریچه را باز کنن و زنگلوله رو بیارن بیرون اون فقط یجور واسطه بود یه در بود که با باز شدنش اتفاقات دیگه شروع به بیرون اومدن کردن . درسته منشیکی اصرار داشت که اینکارو باهم بکنن ولی خودشم کم راغب نبود ، خودش میگفت حتی اگه از این خونه هم برم بازم صدا رو خاهم شنید پس باید بفهمم قضیه چیه پس فوضولی خودت باعث اتفاقات بعد شد . اگه این داستان یه سریال میشد با این خط ربطایی که من میگم سریال باحالی میشد بی شک .
نیرویی در این تابلوی نقاشی موج میزد که تا اعماق وجود بیننده نفوذ میکرد نیروی عجیبی که تخیلات انسان را به جهان دیگری سوق میداد
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
از فصل شش به بعد که سر و کله مشتری پولدار و مرموز پیدا میشه اتفاقات عجیب به اوج خودشون میرسن . دقیقا با اومدن " منشیکی" . منشیکی به معنای اجنتاب از رنگه . به نظر موراکامی به اسمهایی که توشون معنای رنگ داره خیلی علاقه داره و اینو یه جور استعاره میدونم از اینکه اون ادمی که اسمش هیچ رنگی نداره ادم مرموز یه که هیچی راجبش صددرصدی معلوم نمیشه . مث سوکورو تازاکی بی رنگ ... این ادم که تو خونه ی کوهستان دقیقا روبه روی ساختمون خونه ی توموهیکو قرار داشت زندگی میکرد ، در ازای مبلغ زیادی که میخاست به نقاش بده میخاست که اون هم پرتره ش رو بکشه و کار مخفی دیگه ای هم براش انجام بده .
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
از اون موقع راوی:نقاش شروع به شنیدن صدای زنگلوله میکنه اول فک میکنه که توهم زده میره تا منشا صدا رو پشت خونه توی جنگل پیدا هم میکنه ولی جرات نمیکنه و برمیگرده توی خونه . ولی وقتی این صدا چندشب متوالی شنیده میشه این قضیه را با منشیکی، در میون میذاره . و جالب اینجاس که منشیکی هم تعجب نمیکنه بلکه میگه من شب میام خونت تا ببینم اونی که میشنوی رو منم میشنوم یا نه . بعدشم منشیکی بهش میگه که ممکنه مث یه داستانی یه راهب بودایی یا یه شخصی اون زیر دفنه و زنده س و داره زنگوله رو تکون میده ! این عجیب نی ؟ کسی که به روح و اتفاقات عجیب اعتقاد نداره به اینکه یه ادم اون زیره اعتقاد داره ! بعد ادم برمیداره میاره تا یه همچین قبری را بکنن و ببین که اون زیر چیه وقتی میکنن اون تو که خیلیم تر تمیز بوده یه زنگلوله پیدا میکنن . اون روحی که بعدا به نقاش ظاهر میشه و همون ادم عجیب توی نقاشی بوده دقیقا از توی زنگوله در اومده بیرون . روحش تو زنگوله گیر کرده بود . من اینجوری برداشت کردم . مث سریال نویسنده شیکاگو که روح نویسندهه توی ماشین تایپ قدیمی گیر کرده بود .
اینجا قبر مودوکه تو کیمیاگر روح فصل دو 😭
تصور من از جایی که زنگوله دفن بود همچین چیزی بود . من هنوز کتابو تموم نکردم و فک نمیکنم که وقت کنم به این زودی تمومش کنم درکل کتابیه که ارزش دوبار خوندن رو داره ولی وقتی برای بار دوم خونده میشه بی منطق بودن یه سری جاهای اشکار میشه .مخصوصا تو فصل دوش که رسما داشت دور خودش می چرخید و یه چرخه ی باطل رو به انجام رسوند که به نظرم خیلی بی دلیل و مسخره بود . اخرشم بدون هیچ اتفاق خاصی روحی که از زنگوله اومده بود بیرون ناپدید میشه . و راوی برمیگرده سر خونه زندگیش . 🙃
یه چیزی دیگه که راجبه کتاب برای من جالب بود طراحی جلد و حتی داخل کتاب بود ، که واقعا کلی فکر و ایده توش بوده . که الان در ادامه خواهم گفتش :
طراح جلد و کتاب اسمش هست : چهیرو تاکاهاشی ، چهیرو تاکاهاشی دوتا دیگه از کتابای موراکامی را هم طراحی کرده ، یک کیو 84 و The Wind-Up Bird Chronicle . طراح قبل از طراحی کتاب رو خونده و بعد نشسته که طراحیش کنه اصولا کارش به این شکله اول چند طراحی را انجام میده و به نویسنده ها نشون میده ولی کار با موراکامی سان متفاوت بوده چون اون فک کرده که موراکامی سان حتما در حال نوشتن کتاب راجبه طرح هم فکر کرده . خلاصه با مشورت هم به این طرح رسیدن .
دو شمشیر مختلف توسط طراح ساخته شد که یک تاج سر گوسفند را در شمشیر غربی گنجانده اون میگه که هر وقت به موراکامی سان فک میکنه تصویر گوسفند به یادش میاد 😄 شاید این به خاطر کتاب "تعقیب گوسفند وحشی " ش باشه . منم این کتاب را دوس داشتم از لحاظ تخیلی بودنش برام قابل قبول تر و جذابتر از این کتاب بود .
تصویر چپی شمشیر غربیه که عکس گوسفند داره . تصویر راستی شمشیر ژآپنی .تصویر شمشیر غربی برای جلد یک و شمشیر ژاپنی برای جلد دو استفاده شده بود همچنین نکته ای که راجبه شمشیر ژاپنی هست اینکه اون شمشیریه که در دوره ی اسوکا استفاده میشده . از اونجا که نقاش توی داستان از دوره اسوکا نقاشی میکشیده به این نکته توجه شده .5 تا از 6 تا کاراکتر استفاده شده در عنوان کتاب از خط کانجی استفاده شده .殺 عبارت کشتن
عبارت کشتن در عنوان از فرم کانجی استفاده شده ولی چون حس نرمی را القا میکرده اونو به فرم mincho در اوردنش ."عنوان تاثیرگذار باید دارای تفاوتهای ظریف باشد، به همین دلیل است که آنها با یک مینچوی اصلاحشده پیش رفتند." فرم مینچو از نظر بصری، سبک تایپوگرافی که از حرکات متضاد عمودی و افقی تشکیل شده است.
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
تاکاهاشی همچنین هر فصل را هم تزیین کرده . این طراح کتاب با استفاده از نقاشی مربع، مثلث و دایره ای که توسط راهب ژاپنی سنگای گیبون (1750-1837) ایجاد شده بود، یک موتیف با الهام از هنر دکو ارائه کرد.این نقاشی بر اساس نقاشی دوره ادو توسط راهب ژاپنی سنگای گیبون ساخته شده است.
کتاب کشتن شلوالیه دلیر
نمیدونم دقیقا ایراد جلد اصلی چه انگلیسی و چه ژاپنی چیه و کلا ایراد جلدهای اصلی در کتاب های خارجی چی هستن که وقتی ایران میخاد ترجمه رو چاپ کنه برمیدارن برای خودشون یه سری جلد بی معنی و بدترکیب را میذارن . و حالا کلیم افتخار میکنن که صفحه بند و طراح دارن . 😑 دقیقا صفحه بند و دیزاینر در انتشاراتی ها غیر از جاستیفای کردن متن چه کار میکنن ؟!
یه اهنگ قشنگ با معنی فوق العاده زیبا و با صدای فوق العاده قشنگ و سئو اونکوانگ .شی عزیزم اوردم براتون خیلی قشنگ خونده اهنگو . قشنگ بازگوی شخصیت سریاله .
سریالی که این روزا میبینم اسمش هست "ممنوعیت ازدواج" :
سریال کره ای ممنوعیت ازدواج
تو دوره ی چوسان و قبلتر حتی، وقتی ولیعهد یا شاهزاده یا امپراطور میخاسته ازدواج کنه یه دوره ای را ممنوعیت ازدواج میذاشتن تا دخترای خوشگل مجرد برای امپراطور و ولیعهد یا شاهزاده بمونه کنار 😁 . این سریال راجبه امپراطوریه که هفت سال پیش وقتی ولیعهد بوده زنشو کشتن و به عنوان خودکشی جا زدن و برای همین پدرش که اون موقع امپراطور بوده ممنوعیت ازدواج گذاشته تا پسرش دوباره ازدواج کنه . حالا هفت سال گذشته و ولیعهد امپراطور شده ولی هنوز ازدواج نکرده ، یا بهتره بگم نشده بکنه . چون هرسری خاسته ازدواج کنه طرفو زدن همونجوری کشتن .اونم داره با یکی از افراد مورد اعتمادش دنبال کسایی که پشت پرده این ماجرا ها هستن میگرده . تو این مدت مردم هم خسته شدن و میخان ازدواج کنن ولی نمیتونن و هرکی قایمکی ازدواج کنه رو هم میگیرن میندازن زندان . ینی چی که امپراطور زن نداره بعد شما میرین ازدواج میکنین ؟! 😄 تو این مدت هم امپراطور همش خاب ملکه فقید را میبینه و به یاد اون داره زندگی میکنه . یه روز که با لباس مبدل رفته بود بیرون با دختری که ادعا میکنه روح میبینه اشنا میشه اونو مییارن قصر تا اگه روح ملکه رو میبینه پیامی چیزی داشت به امپراطور بگه ، و اینجوری قرار داستان ادامه پیدا کنه ببینم به کجا میرسه .کیوت و خنده دار و غمگین هم هست .
او اس تی پارت یکش را سئو اونکوانگ از "بی تو بیBTOB" خونده . اونکوانگ تو اینستاش نوشته بود دوس داشته همیشه اهنگ با مدل تاریخی را امتحان کنه و از اینکه این فرصت پیش اومده خیلی خوشاله . این اهنگ را با مدل تاریخی خوندتش . خییلی قشنگه .
اهنگ رو از اینجا بشنوین با معنی که گوش بدین خیلی حس خوبی داره ...
امروز یه اهنگ ترجمه کردم که خیلی قشنگه و کلماتی که داشت خییلی استعاره ای بودن . شعر سختی داشت یه تیکه شو اینجا میذارم : اسم اهنگ هست HANDSUP از گروه قدیمی BAP
아무 이유 없이 허전해진 맘이 지쳤다는 이유로 곧 끝이라 말할 수는 없어 못다 핀 꽃을 피워 의지할 곳을 찾아서 손을 뻗어 hands up
بدون هیچ دلیلی احساس تو خالی داشته شدم ،
با همچین دلیل خسته کننده ای نمیتونم " تمومش کنیم " رو بگم
" چون قلبا احساس توخالی بودن و تنهایی و ناامیدی داره ، برای همین نیروش کم میشه با همچین حسایی ، برای همین نمیتونه بگه بیا تموم کنیم ، حس خستگی از وضعیت سخت و تکراری که نیرویی برای تموم کردنشم نمی مونه رو میگن 지쳤 "( این کلمه رو واقعا قشنگ حسش میکنم . خاستم توضیحشم بنویسم که هم خودم یادم نره هم خاننده درکش کنه )
گلی که نمیتونه شکوفه بده " استعاره از اینکه گل رشد کرده ولی نمیتونه شکوفش باز شه " دنبال جای دیگه ای برای امید بستنه " تکیه کردنه "
من بعد از دوبار دیدن سریال کیمیاگر روح هنوزم سوالایی دارم که برام پاسخ داده نشده . شاید هدفشون همینه که یه اسرارامیزی در سریال وجود داشته باشه تا بتونه مغز مخاطب را به خودش مشغول کنه . " من با جان و دل این مشغولیت را میپذیرم و دوست دارم . " من اول یه شرح وقایع بگم بعد برسیم به سوالا و فرضیه هایی که من بهشون رسیدم بعد از دومین واچینگ سریال .
خب سریال در مورد یه کشور تخیلی و افسانه ای که همونجور که قسمت یک هم بهش اشاره میکنه :
" نیروی اسمان برباد، ابرها و باران حکومت میکنه این نیرو به زمین رسید و تبدیل به نیروی قدرت مندی شد و کشوری که کنار دریاچه گیونگ چون ده هو ساخته شد دریاچه ای که نماد اون نیروئه اسم اون کشور به خاطر اون دریاچه ده هو بود ..."
ناکسو و جانگ اوک تو قسمت 20
پس دریاچه هه حاوی نیروی قدرتمندیه ، از اون سرزمین یه سری ادما بر اومدن که تونستن بر نیروی این دریاچه فاعق بیان و بهشون میگفتن جادوگر . این جادوگرا نیروهای مختلفی داشتن و وجودشون دقیقا برای کشور معلوم نی چه منفعتی داره 😁 ولیکن یکی از این جادوها جادوی عوض کردن روح ادما باهمه . بعد یکی از بهترین جادوگرا که با ستاره شاهی به دنیا اومده این جادو رو ممنوع میکنه . این جادو توسط "سنگ یخ منظورشون تگرگه احتمالا " انجام میشه . حالا این تگرگ از کجا اومده ،تو یه جای سریال میگه که همینجور برف می اومده و همه ی برفا اب شدن ولی یکیشون اب نشده استاد بزرگ که گفتم بهترین جادوگر میان با جادو اینو از بین ببره که میبینه این نیروی خارق العاده ای داره خلاصه کشف میکنن که این تگرگه خیلی چیز باحال و فوق العاده ای و نیروی اب و اتش و خلاصه همه نیروهای زمین و فرازمینی توش خلاصه شده و هرکی بهش مسلط شه نیروی خیلی زیاد میگیره ولیکن میفهمن که کسی نمیتونه به این نیروی زیاد مسلط شه و درواقع این یه ازمایش الهی همچین چیزیه . خلاصه استاده بزرگ چون می فهمه با این میشه روح جابه جا کرد به این نتیجه میرسه این توی شهر هرج و مرج راه میندازه ، برای همین اونو ممنوع میکنه و بعدشم اون تگرگ را نابودش میکنه . یه جایی مخفی بوده حالا متوجه نشدم دقیقا کجا . حالا یکی از این سنگ یخ ها توی انبار اسرارامیزه خانواده جین هه که دخترش از بچگی کور بوده ولی عوضش نیروی خیلی زیادی داشته طوری که از همه ی جادوگرای اون زمان سرتر بوده ،" حالا این دختره چجوری به دنیا اومده دقیقا با همین نیروی سنگ یخ به دنیا اومده . "خلاصه نیروش مورد سو استفاده یه یاروی بیشعوری قرار میگیره و میبرنش تو دریاچه تا سنگ یخ رو پیدا کنه سنگ یخ رو که پیدا میکنه هولش میدن تو دریاچه و از اون موقع حافظشو از دست میده ولی همچنان یه سری نیروهای پنهانی داشته . و به عنوان نوه ی یه پیرزن معمولی فقیر به زندگیش ادامه میده . اسمش هست مودوک .
مودوک
ولی خب همینجوری نمیمونه یه دختری که اسمش ناکسوعه و خیلی قدرتمنده و اتفاقا اونم داره توسط همون یارو بیشعوره موردسواستفاده قرار میگیره و میره از جانب اون ، اینو اون میکشه تو یه نبرد که میخاستن بکشنش ، زخمی میشه ،میره که روحش رو با یه دختری جابه جا کنه ،ولی به شکل اسرار امیزی روحش با مودوک جابه جا میشه . برای همین ناکسوی قدرتمند میره تو یه بدن ضعیف و کور و اونجا زندانی میشه . بعد اینکه روحشون جابه جا میشه مودوک بینا میشه .پس الان توی مودوک روح ناکسو هست . درست ؟ اون الان فروخته شده به گیسانگ خونه ای ولی موقع فرار ارباب زاده ی زرنگی به اسم جانگ اوک گیرش می ندازه و سریع متوجه اینکه اون یه کیمیاگر روح "ینی روحش عوض شده " میشه بعد یه درگیری هم متوجه میشه اون فنون جنگیدن بلده پس یه ادم معمولی نی . خلاصه اینا اینجوری باهم اشنا میشن ...
ناکسو " من از بازیگرش خوشم نمیاد خیلی شیربرنجه "
خب من همه جزییات رو نمیگم دیگه هرکی دیده میدونه من میخام چیزایی که بهشون رسیدم رو الان بگم :
سوال اینجاست اون دختره که اسمش مودوکه و دختر خانواده قدرتمند جینه ، چجوری اومد با ناکسو روحش عوض شد ،ناکسو مطمئنا یه نفر دیگه رو برای هدفش در نظر گرفته بود و مودوک خیلی از اون مکان دور بود ،ایا نیرو هایی که حس میکرد باعث این مورد شده بود ؟ یا سنگ یخ اونو به اون مکان سوق داده بود ؟ مودوک حتی وقتی مدتها از تعویض روح گذشته بود تو مواقع حساس به کمک ناکسو یا جانگ اوک می اومد . از نظر من مودوک خیلی هوای جانگ اوک رو داشت و اون بود که تو موقعیت های حساس نجاتش میداد . سوال اینجاست چطوری ؟مگه بعد تعویض روح ،روح اولی نابود نمیشه ؟! پس چطوری هنوزم تو بدنش وجود داره ؟
مودوک که روح ناکسو رفته توش
مورد دیگه ای که بعد از دیدن قسمت 19 بهش رسیدم این بود که وقتی مادره ینی رییس خاندان جین اومد مودوک رو بکشه ،پس درواقع میشه نتیجه گرفت که مودوک واقعی همون لحظه مرد خاطرات بچگی و غیره یادش اومد مادرشو شناخت و توسط مادرش کشته شد . و سنگ یخ درواقع نرفت توی ناکسو سنگ یخ و نیروی زیادی که داشت باعث شد ناکسو تو بدن مودوک زنده بمونه و چون مودوک مرده بود تونست نیروش رو بدست بیاره . ینی در واقع چون روح مودوک هنوز تو بدنه وجود داشت اجازه اینکه نیروهای ناکسو نمود پیدا کنه رو نمیداد . و اون بود که باعث شده بود ناکسو تبدیل به سنگ نشه . بعد اینکه مرد ناکسو خودش شد تازه .تازه این مورد هم که چرا ناکسو با وجود داشتن سنگ یخ " که گفتم نداشتش " وحشی شده هم حل میکنه . پس با این تفاسیری که گفتم اینکه بازیگر نقش مودوک تو فصل دو نباشه منطقیه . سوال دیگه ای که انتظار دارم فصل دو برام حل کنه اینکه کی ناکسو رو از اب کشید بیرون و نجات داد ؟! و چجوری دوباره به بدن خودش برگشته ؟مگه بدنشو نسوزوندن ؟اگه اینکه زنده موندنش را با نیروی موجود تو دریاچه توجیه کنیم کی از اب کشیدش بیرون . 🤨
وقتی جانگ اوک می فهمه که مودوک همون ناکسوعه
پست های مربوط به کیمیاگر روح رو از اینجا و از اینجا میتونین بخونین :
بعدشم چون سنگ یخ رو اون دختره ی کودن بهش دست زد نیروش تشعشع پیدا کرد و به اسمون رفت و خلاصه قاطی پاتی شده بود و نیاز بود که این نیرو رو یکی جمعش کنه . فکرا و ذهنیت های خودشون از سنگ یخ ،به نظر من ها ، این بود که این سنگ یخ اگه نیروت رو بهش بدی نیروت تموم میشه و سنگ یخ هم نابود میشه ،البته که اینطور بود چون هرکی میخاست از اون سد دفاعی که توسط سنگ یخ به وجود اومده بود بگذره نیروش تحلیل میرفت . ولی درواقع سنگ یخی که بهش دست درازی شده بود منتظر صاحب اصلیش بود تا بتونه شکوفا شه و به حالت عادی برگرده . قسمت 19 که جانگ اوک که ستاره پادشاهی داشت وقتی اومد با نیروش سنگ یخ رو که سد ساخته تو زمین رو نابود کنه در واقع سنگ یخ رفت تو وجود جانگ اوک . جایی که بهش تعلق داشت . اینو از اونجایی میگم که تو تیزر فصل جدید جانگ اوک داره رو به کسی میگه ، میخاد سنگ یخ رو از وجودش نابود کنه و اون کس هم داره بهش میگه اگه اینکارو کنی میمیری . حالا با این تفاسیر پس جانگ اوک به خاطر وجود سنگ یخ در درونش بوده که نمرد و از اتیش زنده اومد بیرون . اولا جانگ اوک دارای ستاره پادشاهیی در اون زمان بود و مردنش اینجوری ممکن نبود . دوما خودشون تو سریال گفتن که جانگ اوک عنصرش ابه پس میشه اینجوریم حساب کرد که چون عنصرش اب بوده تونسته از اتیش بیاد بیرون . دوما با فداکاری که کرد پس نشون داد که محقه که از ستاره پادشاهی بودنش استفاده بکنه . ینی میتونه بره قشنگ بشینه امپراطور شه . چون از ابتدای سریال هم کاملا معلوم بود که جانگ اوک چقدر خارق العاده س و چقد زود به همه مراحل جادوگری مسلط شد و از همه اونا که بگذریم خیلی تیز و زرنگ و خوش قلب بود . واقعا در حق جانگ اوک و مودوک و ناکسو حتی خیلی بدی ها کردن . و جانگ اوک فصل جدید یه کاراکتر کاملا متفاوت از فصل یکه . اون انتقام جو شده و همرو میخاد بکشه . البته امیدوارم اینطور باشه . از تیزرها که این معلومه . چون هرچقد مهربونی و گذشت میکرد دیگران بیشتر سوارش میشدن و فک میکردن میتونن بهش مسلط شن . اینکه یه چهره جدید از جانگ اوک در این فصل ببینم واقعا هیجان زده ام میکنه و به شدت منتظر روزیم که پخش شه .
جانگ اوک میگفت حلقه نیازی نی من همیشه اینجوری دستتو محکم میگیرم 🤧
واقعا سریال خیلی قشنگ و ارزشمندی بود برام .
حالا که تا اینجا اومدین بذارین اهنگ قشنگ سریال را هم براتون بذارم . خیییییییییییلی قشنگه . هروقت اهنگ پخش میشد مورمور میشدم اصلا فوق العاده س ....معنیش قشنگ بازگوی جانگ اوکه :
زخمها به ردپاهای زیبا بدل میشن
پرتوی تاریکی که تو قلبمه ... میبره و خراش میده و میگذره ...اون چیزی که همیشه منو به گریه میندازه و دیوونه میکنه و من نمیتونم در اغوششون بگیرم ...دردای منه ...اما بالاخره تورو پیدا کردم ...نگاه نافذ زیبای تو "منظور مودوکه 🥰😭"...مثل گل و افتاب در قلب من شکوفه داد و رشد کرد "چقد زیبا تداعی کردن" ...من همیشه با تو خواهم بود عزیزم ...هیچوقت تنها نخاهی موند ...لطفا همیشه درکنارم بمون ...زخمها به ردپاهای زیبا بدل میشن .......... تورو میبینمت که درون فصلهای سرد هم میشکفی، درون تو عزیزم ....
این سریال رو همین چندوقت پیش برای دومین بار دیدم و دومین بار حتی بیشتر لذت بخشتر و هیجان انگیزتر بود . یه چیزی که بهش پی بردم پایینتر در مورد داستان سریال توضیح داده بودم که یه پیرزنی بود که رفته به یه سرزمین دیگه و اموزه های دینی ش رو نسل به نسل منتقل میکرده ، فک میکنم اون پیرزن یا حداقل شوهرش ! یه نئوتال بوده باشه اگه نه چرا اون تو پیش بینی هاش و دعاهاش درمورد اینکه فرد برگزیده ای که قرار بیاد یه ایگوتیه ، گفته ؟! امیدوارم فصل دو این جور سوالها رو برامون باز کنه . گرچه همینجوریم بدون باز کردن این حقایق سریال به اندازه کافی جذاب و فوق العاده است .
خب نوبتیم باشه نوبت سریالی که خیلی سر وصدا کرده بود و من الان دیدمش بعد دوسال . اونایی که دیده بودن میگفتن شبیه بازی تاج و تخته ، منم قسمتای یک و دو رو میدیدم همین فکرو میکردم . فضاش و اینکه دنبال قدرت بود و بازی قدرت بود شبیه اون بود . البته من بازی تاج و تخت را ندیدم چندتا صحنه شو تو اینستا دیده بودم و بیشتر ازش شنیدم تا ببینم .
اجازه بدین معرفی کنم : تاریخ ارتدال یا آسی دال
این یه سریال تاریخی تخیلیه که تو دوره برنز میگذره ، و روایتگره اولین امپراطور کره ،چوسان قدیمه که قبیله گری را نابود و امپراطوری را پایه گذاری میکنه . اون امپراطوری که گفتم هنوز مطمئنا ثابت نشده که واقعا وجود داشته یا نه ولی اسمش بوده " تانگون " که بهش میگفتن پسر خرس یا خدای بهشت . این دوره را بهش میگن "گوجوسان" و تو قرن هفتم تو تاریخ چین یاد شده برای همینم هست که کره ای ها به این باورن که این پادشاه وجود داشته گرچه وجودش اثبات نشده .
اتفاقا اسم شخصیت اصلی سریال هم "تاگون"هه .😁
داستان سریال راجبه یه کشوریه که بهش میگن آسی دال ، توش قبلیه های متفاوتی وجود داره ،و سه تا از قبایل که قدرتمندترین هستن باهم متحد شدن و دارن کشور را اداره میکنن ولی اسم کشور روی اون محدوده حکمرانیشون نذاشتن هنوز نمیدونن کشور و امپراطور و اینا چیه .فقط بهش میگن آسی دال .
این سه تا قبیله تشکیل شده است از :
قبیله ای که راز کار با برنز رو میدونه و سلاح میسازه ،قبیله ای با خدایان اسمانی حرف رد و بدل میکنه و کاهن هستند و قبلیه ای که قبلیه گشایی میکنه تا محدوده حکومت را گسترش بده . سردسته این سه همین اخریه که قدرتمندتره و بقیه از فرمان های اون پیروی میکنن . اینا همه انسان هستن .
راجبه فصل دوم این سریال میتونین از این لینک مطالعه کنین :
حالا توی جنگل یه نوع دیگه بشر هم وجود داره که قدرت های خیلی بیشتری از بشر داره و رنگ خونشون ابیه و قیافه هاشونم فرق دارن بهشون میگن " نئوتال" یا همچین چیزی . اون قبیله که گفتم قدرتمنده با نقشه پسر رییس قبیله ینی تاگون ،میان نقشه میکشن و این نئوتال ها را نابود میکنن ، برای این امر یه کاهن را میفرستن تو جمع اینا با یه سری هدایا که اونا سمی بودن، کاهن که یه زنه عاشق یکی از این نئوتال هاست خلاصه یه دوقلو ازشون به جا می مونه ...الان این بچها دورگه هستن اسمشون میشه "ایگوتی" اینا خون بنفش داره چون مادرشون انسان بوده پدرشون نئوتال . که یکیش میمونه دست مادر و یکی را پدر میبره لای بوته ها قایم میکنه تا بره بجنگه که کشته میشه و بچه را همین پسر رییس قبلیه پیدا میکنه و زنده میذارتش و بزرگش میکنه ، چرا چون خودشم ایگوتیه .
نئوتال :پدر دوقلوهاایگوتی : یکی از دوقلوها اسمش ایسامه .
این بنده خدا تاگون ،بارها توسط پدرش شکنجه و به قتل تهدید میشده و همش به جنگ و قبلیه گشایی فرستاده میشه خلاصه خیلی کاراکتر بدبختی داشت . کسی که همش از این که یه ایگوتیه ترسونده شده و شرم میکنه از اینکه ایگوتیه و هرکسی رازشو میفهمه میکشتش و فقط یه همدم و همراز داره که اونم دختر رییس قبلیه ای که راز برنز و ساخت سلاح رو میدونه . اینا هم عاشق همن هم با هم نقشه های سیاسی میکشن هردوشونم از سمت پدرهاشون مورد سواستفاده قرار گرفتن برای همینم بیشتر بهم نزدیک شدن و خیلیم باهم مچن ولی از طرفی رغیب سیاسی هم میشن چون هرکی دوس داره خودش بشه رییس قبایل .
پسر رییس قبیله که کشورگشایی میکنه و خودشم ایگوتیه . اسمش تاگونه
خلاصه جونم براتون بگه که 200 سال پیش یه پیرزنی بوده که کاهن بزرگ بوده اون کاهن بزرگ یه پیشگویی کرده اینکه یه روزی فرستاده خدا که از بین شماس و برگزیده س میاد و نجاتتون میده و به راه راست هدایت میکنه ولی اون شهر رو ترک کرده به یه شهر خیلی دور که دسترسی بهش غیرممکنه ولی اموزه های خودش را در قالب یه سری رازهایی به نسل خودش منتقل کرده تا اگه یه وقت دوباره نسلش به اون شهر ینی آسی دال برگشتن بتونن اینکه از نواده های اون هستن را اثبات کنن .نواده اش الان این دختره س . این دختره و دوقلوها هرسه تو یه روز به دنیا اومدن و سرنوشتتشون بهم متصله و خاب همو میبینن .
تانیا : کاهن بزرگ
تانیا و همشهری هاش بی خبر از پیشگویی و قبیله های دیگه ای زندگیشونو میکردن که مادر ایسام و ایسام به اونجا کوچ میکنن ،تانیا خاب اونارو میبینه میاد به استقبال شون یجورایی ، مادره نرسیده به شهر میمیره و به ایسام میگه تو منو گول زدی برگرد به شهرت و ایسام را به اسم دیگه اس صدا میکنه . ایسام میمونه تو قبیله تانیا و اونجا بزرگ میشه ،تو این سریال انسان ها فقط اگه کاهن باشن میتونن خاب ببین ، و ایگوتی ها ، ایسام که ایگوتیه توی خابش اون یکی قل خودشوو میبینه و فک میکنه خودشه ،از طرفی قلش تو آسی دال که پنهانی و در خفا و مث یه زندانی تک و تنها بزرگ داره میشه هم خاب اونو میبینه . تانیا هم خاب اونو میبینه اینکه چقد تنهاس و دوس داره ازاد بشه . خلاصه تانیا و ایسام بهم دلبسته میشن ولی کاهن بزرگ شهرشون به ایسام میگه تو مال اینجا نیستی و باید اینجارو ترک کنی .
سایا :قلی که تو شهر داره بزرگ میشهایسام
یه روزی مث همه ی قبیله گشایی ها تاگون و همراهانش به شهر تانیا حمله میکنن یه سری کشته میشن و ایسام هم سوار بر اسبی که پیشگویی شده که اسب تندرو و باهوشی و هرکی سوارش شه اون فرد برگزیده س از دست سربازا فرار میکنه تانیا و بقیه رو به آسی دال میارن تا به بردگی بگیرن توی راه کاهن بزرگ شهر تانیا اینا میمیره و بهش میگه این علامت را به خاطر بسپار و هرچه که تاحالا اموختی را یه روزی به دردت میخوره . ایسام خودشو به شهر میرسونه تا تانیا و همشهری هاش رو نجات بده ،رییس قبیله که پدر تاگون هست را گروگان میگیره تاگون برای تبادل میره ولی تاگون همیشه دنبال فرصتی بوده تا پدرشو بکشه برای همین چه فرصتی از این بهتر ...پدر را میکشه و میندازه گردن ایسام ،ایسام باز فراری میشه . تانیا به عنوان خدمتکار سایا گمارده میشه و میفهمه که کیه و قضایا تو این شهر چجوری میگذره . این بین متوجه میشه که سایا قل دیگه ی ایسامه ولی چیزی نمیگه . تاگون به دنبال سرکوب کاهن بزرگشون دنبال نسل کاهن بزرگ 200 سال پیشه ، و بعد متوجه میشه تانیا اون فرده ، خلاصه تانیا به عنوان کاهن بزرگ آسی دال به منصب میشینه تا به قدرت برسه و بتونه ایسام را پیدا کنه و همشهری هاش را از گزند حفظ کنه . و تاگون بعد از جنگ و کشتار زیاد قبایل را نابود و خودش را امپراطور مینامه . این بین ایسام تو یه قبیله ای به عنوان کاهن بزرگ اونجا شناخته شده و اون قبیله را باهم متحد کرده . حالا تاگون امپراطور قرار به قبیله ی ایسام لشکرکشی کنه . که بقیه ش قرار سال بعد پخش بشه .
تانیا :کاهن بزرگ
این خلاصه ی داستان بود . درکل جذاب و قشنگ بود یه جاهاییش کند میگذشت ولی اتفاقات درش تند تند رخ میداد .به شکل عجیبی سه روزه 18 قسمت را تموم کردم . نفسگیر 😄 به نظرم از لحاظ داستانی شباهتی به تاج و تخت نداشت . بالاخره همه ی سریالای تاریخی بازی سر قدرت و به تخت نشستنه دیگه . بازی سونگ جونگی در دونقش خیلی خوب بود در نقش ایسام به عنوان کسی که خیلی صادقه و مهربونه و وفادار و بخشنده س بود ، کسی که هیچی نمیدونه ولی به دلیل اینکه ایگوتی بود از اوشم تفکراتش و سطح یادگیریش با انسانهایی که باهاشون بزرگ شده بود متفاوت بود همش دنبال چالش بود و راحت کردن زندگی ،مثلا توی اون شهر حیوان ها را اهلی نمیکردن ولی اون میخاست اسب اهلی کنه یا رقص اساطیری کاهن بزرگ را که به تانیا یاد میداد را خیلی زودتر از تانیا که جانشین بود یاد گرفته بود . حتی وقتی به شهر اومد با اینکه هیچوقت شهر ندیده بود سریع باهمه چی اخت پیدا کرد و همه چیو یاد گرفت نمیدونست نقشه کشیدن چیه ولی نقشه میکشید که از طریق فلانی فلانی را بکشه . ولی این بخشنده بودنش که همش اینو اونو میبخشید کار دستش میداد و حتی اینکه خودشو قاطی قبلیهه کرد رو هم دوس نداشتم .
از اون طرف در نقش سایا کسی که تنها بزرگ شده بود و با کتاب خوندن و گوش وایسان خودش خودشو اموزش داده بود تا تو اون شهری که دست کمی از جنگل نداره زنده بمونه خیلی متفاوت بود خونسرد و زرنگ و تیز . خیلی کاراکترش تو نقش سایا رو دوس داشتم . من همش دنبال لاولاین تانیا و سایا بودم حیف پیش نیومد .
چیز دیگه ای که توی سریال برام جذاب بود این قضیه دینشون بود ، اولا که سریال یه جاهاییش تو کشور برونئی ساخته شده و احتمالا همونجاهایی که قلعه سنگی داره و اینا .تورخدا میرن چه کشورایی سریال میسازن من تاحالا اسم این کشورم نشنیده بودم . 😄 و منو خیلی یاد اورشلیم مینداخت و داستان دین شون هم منو یاد قضیه یهودی ها و مسیحیی ها مینداخت . قبیله ای که اول گفتم ،کاهن بودن از خون اصلی کاهن بزرگ 200 سال پیش نبودن ، اون کاهن یه سری اموزه ها داشته که کاهن الانی اونارو منع کرده بود و هرکی که به اون اموزه ها دعا میکرد را میکشتن . برای همین کسایی که به اون اموزه ها علاقه داشتن و میخاستن اونجوری دعا کنن مث حواریون میرفتن تو غار و اونجا دعا میکردن . سایا هم یکی از حواریون بود اون میگفت وقتی با این دین اشنا شده حس خوبی بهش دست داده و از تنهایی در اومده و از خودش به عنوان یه ایگوتی خجالت نمیکشه . خلاصه این تیکه ش منو یاد این قضیه یهودی ها و مسیحیا انداخت که جالب بود . از طرفی کل اون شهر هیچ شباهتی به چوسانی که همیشه تو سریالا هست نداشت . قلعه ها خونه ها منو یاد اورشلیم و سریالای اینجور یکه دیدم مینداخت . شاید مثلا از روی اون الهام گرفته بودن !
همه ی اینا باعث این سوتفاهم که این سریال شبیه سریال امریکاییه میندازه . ولی روابط و تمیزی نگاهها حتی و نبودن هیچ بِد سینی ، نشون میده که مطمئنا این یه سریال کره ای خوش ساخته .
یه چیز دیگه که یادم رفت بگم این بود که کاهن 200 سال پیش پیشگویی کرده بود که برگزیده ای که قرار بیاد یه ایگوتیه .و از طرفی این سه نفر ینی تانیا و ایسام و سایا قرار دنیا را کنفیکون کنن . تانیا زنگ ،ایسام شمشیر و سایا اینه پیشگویی شده . و معنی هرکدوم چی میتونه باشه گفته نشده . گرچه میشه حدس زد . برای همین سایا که درواقع پسر تاگون حساب میشد ، اصرار داشت که تاگون به همه اعلام کنه که ایگوتی هستن ولی اون امتناع میکرد . درهرحال کاملا معلومه که اون برگزیده ایسام بود . تو فصل جدید متاسفانه سونگ جونگی دیگه نی و نقش ایسام را لی جونگی که البته اونم بازیگر خیلی خوبه قرار ایفا کنه . از شناختی از لی جونگی بازیش دارم فک میکنم برای این نقش مناسب نباشه البته که تا سریالو نبینی نمیشه نظر داد ولی کاراکتر ایسام و سایا یجوری بودن که به یه ادم خونسرد با چهره ای مرموز و سرد احتیاج داشت . لی جونگی چهره و بازیش پر از ری اکشنه چیزی که این کاراکتر به نظر من بهش احتیاج نداره . حالا باید دید که چی میشه فصل بعدی . این جورسریالای تاریخی این مدلی نمیشه پیش بینی کرد که اخرش چی میشه چون تاریخ که ته نداره . برای همین امیدوارم پایان خوبی براش رقم بزنن .
سریال " میتونم کمکتون کنم ؟!" یا کارِ خونه فقط صد وون .
سریال میتونم کمکتون کنم
" لی جون یان یا به اختصار : جون :اسم بازیگره " دکتر بوده ، یه شب که قرار بوده با برادرش برن ستاره ها را ببین ،براش تو بیمارستان کار پیش میاد و دیر میره خونه به برادره زنگ میزنه میگه بیا بیمارستان از اینجا باهم بریم . برادره تو راه تصادف میکنه میمیره . سوال اینجاست چرا برادره تو خونه تنها کنار جون که رزیدنته و همش باید بیمارستان باشه زندگی میکنه ؟! و ایا برادره شعور نداره بدونه اقای دکتر جذاب سرش شلوغه ؟!و چرا جون بهش گفت تو شب بارونی که تصادف زیاده بیا بریم ستاره ببینیم ؟! خب تو شب بارونی ستاره رو چجوری میخای ببینی ؟! خلاصه از اون موقع جون از دکتر بودن استفعا داده و الان کار دیگه ای میکنه که بعدا میگم .
"جون " هستن
از اونور این دختره که اسمش تو سریال یادم رفت "هِیری: اسم بازیگره " قبلا بازیکن تنیس روی میز بوده پاش میشکنه همچین چیزی اون کارو میذاره کنار چون دیگه نمیتونه با اون پا تنیس بازی کنه . میره یه جا که استخدام دولتی شه . تو اداره ی مرده شور خونه که همه ی کارای مرده ها را انجام میدن ، کار پیدا میکنه .اینم مرده شوره مثلا .
هیری هستن
وقتی میخاد اولین مرده رو کار شستشو و اینارو انجام بده " شستشو که با دستمال تمیز میکرد بعد لباس مرگ بهشون می پوشوند لباسای مخصوص مرده هاشونو . " طرف زنده میشه . مردهه کیه ؟ همون برادرِ جون . این کپ میکنه میترسه فرار میکنه این مرده ی سیریش "زنده ام بود سیریش بود توله سگ 😒" مدتها میاد دنبالش . هیری عموش راهبه تو کلیسا میره پیش اون ،اون میگه این تقدیره تو باید 15 تا ؟! انقد وقفه افتاد بین دیدن سریال جزییات یادم نمونده خلاصه کمتر از 20 بود فک کنم ، بشوری تا دیگه روح متوفی رو نبینی . هیری هم تصمیم میگیره به دور از چشم باباش که قدغن کرده بود نره سمت اون کار و بره بشینه برای ازمون خدمات دولتی درس بخونه .میره اون کارو میکنه و یه سری خاسته های اخر این مرده ها که دست از دنیا نمی شورن "نیست من میشورم 🤗🙄" را انجام بده . این بین یهو با جون اشنا میشه چجوری اینجوری :
جون و داییش یه شرکت تاسیس کردن سایت و اپ و اینا همه دارن خورده کارای مردمو انجام میدن خدمات منزل همچین چیزی . مثلا یکی زورش میاد اشغال تفکیک کنه بندازه اشغالی میرن انجام میدن یا بچه میبرن مدرسه یا به جای بابای بچه میرن مدرسه یا به جای فامیل مرده میرن مجلس ختم . از این کارای پاره وقت تو کره زیاده . خلاصه هیشکی بیکار نمیمونه مث ایران 😤 دزدم ندارن مث یه سری کارای کاذب که تو ایران باب شده نگم الکی عصابم خورد میشه . خیر نبینن فقط .
خلاصه . یه روز یکی میمیره و طرف دنبال پسرش بوده میخاسته برای اخرین بار ببیننتش سالها بوده ندیده بوده ، هیری میره دنبال اون پسره بگرده یارو مردهه خاسته ش این بوده ، یهو میبینه جون اومده مراسم ختم همین مردهه فک میکنه این پسره س . خلاصه اینا اینجوری اشنا میشن اولش یخورده نفهم بازی و چسب بازی هیری عصابمو خورد کرد ولی بعدش ادم شد خداروشکر . 😁
یکی از کارایی که تو شرکته میکردن
خلاصه جونم براتون بگه هیری مرده میشست و ارزو براورده میکرد و "جون" کار نیمه وقت ، بعد یهو یه روز جون اتفاقی می فهمه که هیری روح میبینه بعد دیگه اینا رابطه شون عمیقتر میشه و کار به قرار مدار میرسه . همین ریتم را پیش گرفته بود که سریالای جذابتر دیگه اومدن و نذاشتن من بقیه سریال را ببینم 😁 فقط یه تیکه هایی تو اینستا دیدم که بابای هیری طفلی مرد و اونم ترتیب شستنشو خودش داد و فرستادش بهشت . طبیعتا باید از اون کار می اومد بیرون چون جوونم بود و خوبیت نداشت بعد مردم دید خوبی نداشتن نمیتونست قرار بذاره پسرا چندششون میشد نکبتا . ولی خب معلوم بود که قرار نی از اونجا باید بیرون چون سریال پیامش این بود که مرده شور بودن شغل بدی نی . دست اخرم با جون قرار میذارنو طبیعتا بعدشم ازدواج میکنن .
سریال اروم و یکنواختی بود . این بین ماجراهای خیلی ریزی هم بود ولی اونقدرا جذاب نبود . من بیشتر به خاطر بازیگراش تا همونجاام دیدم . چندتا سریال قبلی که از جون دیده بودم جذاب و باحال بود سریالشم قشنگ بود خدایی ولی این زیاد تعریفی نداشت . جالبه هیری برای این سریال جایزه هم گرفته 😆🙄 . خلاصه گفتم هدر نشه یه پست ازش بذارم .
باید میذاشتن این سریال همینجا تموم میشد . میخاستم پستو بذارم اینستاگرامم ولی هرکاری کردم اصلا وصل نمیشه .ینی قشنگ قشنگی های فصل یک هیجان و اون کنجکاوی و خنده و حال خوبی که فصل یک میداد بهم فصل دو رید بهش قشنگ . قسمت هفت رسما اب بود قسمتای قبلیم . ینی همش داره یجوری پیش میره که هیچی هیجانی برام نداره . حوصله سر بر و عصاب خورد کن . همش بهونه جور میکنن که جینمو رو زنده نگه دارن حالا انگار چه خری هست و چه کاراکتر تاثیر گذاریه . و اون خاهر عفریته ش که از فصل اول از دماغ فیل افتاده بود و معلوم بود دخترشو فقط برای نیروهای خارق العاده ای که داره میخاد و نه چون بچشه . پارک جین که فازش با خودش معلوم نی از فصل اول هم همینجوری بود میدونست دوستش ینی بابای جانگ اوک ، چه گوهی خورده ولی همش خودشو به ندونستن میزد . حالام تو فصل دو جانگ اوک اون همه نیرو داره ولی رییس اون بخش اسمش چی بود ؟! اونجا نشده عجیب نی ؟ چرا چون با نیروی سنگ یخ زنده س .انگار مجرمه . خب مگه دست خودش بوده که سنگ یخ رفته توش ؟! یا مگه خودش خاسته با ستاره پادشاهی به دنیا بیاد . بازم بعد از زنده شدنش سرزنشش کردش و اشکش در اورد که خفه شو همینجوری زندگی کن. چرا ؟ چرا باید وقتی حقشو خوردن اینجوری زندگی کنه ؟! چرا نباید حقشو بگیره و نباید حرفشو بزنه ؟!چرا نباید انتقام بگیره ؟! به خاطر اون جهان مسخره قلابی که ساختین . خودتونم میدونین چقد هرج و مرج بازم نمیذارین اون کسی که به قول خودتون اومده تا نجات دهنده باشه کاری انجام بده .تا خونی ریخته نشه و جنگی صورت نگیره هییچی درست نمیشه . جانگ اوک رسما شده بود قسمتهای اول سگ شکارچی قصر و جینمو . ولیعهد شیربرنج که رسما عروسک جینموعه . اون فصل اونجوری باعث شد ناکسو کشته شه این فصل بازم میخاد پشت جینمو رو بگیره تا جانگ اوک رو بکشه . مسخره . درواقع نقش اصلی این سریال مث سریالای اب 10 سال پیشی یه نقش منفی عوضیه که هیچ جوره نمیمیره و مدام داره عصاب بیننده رو خراب میکنه اسمشم شده هیجان سریال .وقتی نمیتونی سریال را نه با نقش منفی و زورگویی پیش ببری ینی سریال ارزش دوفصلی شدن و سی قسمتی شدن را نداره عزیزم 16 تایی بساز بره . وقتی طمع میکنی همین میشه . یا اون یارو اقای لی کنفی که یهویی هرجایی از ناکجا اباد ظاهر میشه از قسمت دو تا 6 داشت میگفت روح بویون مرده و روح ناکسو زنده س و اگه قدرتش بیاد حافظشم میاد و میفهمه که ناکسوعه حالا قسمت هفت میگه روح بویونم هست خابه "خنده داره اصلا " روح بویون بیدار شه ناکسو ناپدید میشه . خب الان این ینی چی ؟ینی یهو دیدن اگه بازم ناکسو رو بیارن درهرحال نقشش را با مرگ نوشتن باید بمیره تو داستانم منطقیش اینکه بمیره . قبول پس چرا بازیگرو عوض کردین ؟هدفتون از تغییر بازیگر چی بود ؟ و اگه قرار نی اینا بهم برسن فصل دو چه ارزشی داره میذاشتین با همون خاطرات خوش فصل یک و مرگ هر دو نقش اصلی تو یادمون می موندش نه که فصل دو بسازی دریا رو بریزی توش . برینی تو خاطرات فصل یکمون . کاش فصل دورو شروع نمیکردم از اولم وقتی فهمیدم فصل دو دار شده حس شوم اینکه میرینن به اخرش بهم مستولی شده بود که به یقین رسیدم .واقعا انقد قسمت هفت الکی پیچیده و با لج ولجبازی اون عفریته خاندان جین عصابمو ریخت که کیس اخر قسمت هفت هم برام اصلا مزه نداشت .
قدرت بازیگری مث جونگ سومین رو توی فصل یک سریال کیمیاگر روح ، اوایل پخش نادیده گرفته بودم ولی خیلی زود فهمیدم اشتباه میکردم .
جونگ سومین هستن ایشون در نقش مودوک
با اینحال توی فصل دو ایمان اوردم قدرت بازیگری و توانایی جونگ سومین بود که تونسته بود همزمان هم ناکسو باشه هم جین بویون با نام مودوک . ناکسو یا جین بویون بدون جونگ سومین بدون کالبد بود . شاید از لحاظ صدا دوبازیگر شبیه هم بودن ولی صلابت و کاریزمایی که جونگ سومین داشت بازیگر جدید نتونست درش بیاره . بالاخره جونگ سومین سونبه س و بازیگر جدید یه تازه کار که معلوم نی چجوری نقش یک گرفته .
کیمیاگر روح
حتی خود بازیگر جانگ اوک هم بعد بازی تو نقشای فرعی زیادی تونسته اینجا نقش یک بگیره و نشون بده که لیاقت و توانایی بازی تو نقش یک را داره . فصل دو یک عالم اب داشت . اصلا گفتنی نیستن . قسمت نه و ده فوق العاده دریا بود . داشت غرق میشد سریال که تموم شد . 😅🤦🏼♀️😒 قسمت یک و دو فصل دو قابل قبول بود ولی انتظار نداشتم به سمت اب بره . احساساتی که جانگ اوک تو دوقسمت اول داشت فوق العاده قشنگ بودن تصور کنین عشقش اومده یهویی کشتنش و اون نمیدونه دلیلش چیه بعد گفتن عشقت وحشی و بعد سنگ شده و مرده بدون اینکه جسدش رو ببینه این واقعیت که مودوک مرده رو باور نکرده و هنوز براش عذاداری نکرده و به شدت ناراحت و ناامیده و بی انگیزه اس و میخاد بمیره .
کیمیاگر روح
بعد قسمت نه می فهمه اونی که عشقش بوده با قیافه جدید رو به روش بوده ، باید چه ری اکشنی داشته باشه؟! باید خوشال و ناراحتی توامان داشته باشه که چطور عشقشو جلوی چشمش نشناخته و بدوه بره بگه سانسنیم “استاد” و بغلش کنه و گریه و اینا که چرا منو کشتی چی شد اینجوری شد یا هر دیالوگ دیگه ای . ولی عوضش چیکار میکنه؟! مث بت وایمیسه جلوی عشقشو میگه برای ابد دوتامون بمونیم تو این جنگل ارواح یا بریم !؟ بیا خودمونو به اون راه بزنیم که تو همون عشق منی که سه سال برات عذادار بودم و فلان . اخه چرا!؟ بعد با اون بازی افتضاح . فک کنین جانگ اوک با اون کاراکتر عجول و طفلکیی که داشت چطوری میتون اینجوری بگه!؟ افتضاح ینی ریدن توی کاراکتر . انقد فصل دو بد بود با خودم گفتم بهتر جونگ سومین نبود . چرا باید تو یه اثر بی ارزش باشه همین که باعث شد تو فصل یک باشه و فصل یک را عالی کنه کافی بود . اب دیگه ی سریال باعث زندگی و خانواده ی ناکسو جینمو بود بعد ناکسو انقد راحت میکشتش . افتضاح . بعد باز زنده میکننش بعد قسمت نه نشون میدن پارک جین و کیم دوجو مردن تابوت هست همه گریان بعد قسمت ده اصلا خبری از تابوت نی . و همه زنده ان . وای ولیعهد که زوری پادشاهش کردن اصلا یه کاراکتر اضافی . ینی همه ی صحنه های ولیعهد اضافی بود . الکی که لاکپشت انداخته بودن تو سریال که یک ساعت اپیزود جمع شه بس که داستانی نداشتن بگن . ینی داشتن میشد بشه ولی نکردن. موضوع جدید پرنده اتشین مسخره که برای جذابتر شدن اصلا جذاب نبود و اب خالص بود همچین پرنده ای که میگن دنیا رو نابود میکنه زرتی با یه تیر کشته میشه . وای کاراکتر اضافی جین بویون و اون دختره ی کور فوق العاده عصاب خورد کن و اضافی . حالم از اون دختره کاراکتره که هی می اومد امر و نهی میکرد و ادای باعقل و درایتا رو در می اورد بهم میخورد از فصل یک حتی . نکبت سو استفاده گر .با چی تونستن مخاطب جمع کنن !؟ با کیس های عمیق بین جانگ اوک و بازیگر شیربرنج جدید . 🤦🏼♀️😩
فصل یک عالی بود واقعا داشتم فک میکردم میتونه جای گابلین رو بگیره ولی طمع و کاستی های نویسنده ها باعث شد ریده شه توی سریال . میذارم فصل یک با قشنگی هاش برام بمونه خاطره با اون او اسی تی زیبای فراموش نشدنیش . هنوزم هیچی نتونسته جای گابلین رو بگیره .
~^ داره درمورد حرفهایی که بدون فکر و از سر احساسات و کنترل نشده به دیگران میگیم و اینکه چقدر این حرفها میتونه اسیب زننده باشه و چقد این اسیب های میتونن طولانی مدت روی فرد بمونن و چقدر روی زندگی اونها میتونه تاثیر بذاره. در نهان اون فرد خونه کنه و بیرون نیاد و هر شکست و هر اتفاقی را به اون حرف نسبت بده . و این اسیب باقی مونده روی فرد ، ربطی به قوی بودن یا ضعیف بودن فرد نداره . میخاد بهمون بگه که چقد حرفها و کلمات که از دهنمون در میاد میتونه دیگران را در اونها اسیر بکنه . و چقد خیلی زیاده این مساله در جامعه در خونه در مدرسه در هرجایی ادمای بیشعور و ربطی نداره که زننده ی حرف چه کسیه تحصیل کرده باشه یا نباشه کتاب خون باشه یا نباشه .منم خیلی اینجوریم همیشه حرفایی که دیگران بهم میزنن روم اثر میذاره و تا مدتها باهام میمونه با اینکه میدونم حق با خودمه و حرف اون از روی حسودی کینه یا هرچیزی دیگه ایه و اشتباههه ولی بازم حرف اثر خودشو میذاره برای همینه که همیشه میگن که وقتی حرفی میخایم بزنیم اگه قدرت تفکر نداریم بهتره دهنامونو ببندیم چون کلمه اثرش خیلی زیاده . البته که درهرحال انعکاس اون اسیب وارده به طرف به خودمون هم برمیگرده .ولی اگه از اولش خفه شیم گزینه ی بهتریه . ~^
کتاب " تاوان "
کتاب راجبه چندتا بچه مدرسه ای حدود ده ساله اس که تو یکی از شهرای کوچیک کوهستانی ژاپن زندگی خودشونو دارن . چندوقتیه که یه کارخونه ی جدید تو اون شهر زدن و خانواده های جدید دارن به اون شهر میان ، اینجوری میشه که یه دوست دیگه به جمعشون اضافه میشه که توکیوییه و باکلاس و پولداره ، خلاصه هرکدوم از این بچهای شهرستانی نسبت به این دختره پولداره یه دیدگاهیی داشتن یکی نسبت بهش احساس حقارت و عقده داشت ، یکی احساس حسودی نسبت به اینکه چقد خانواده ی دختره ی باهاش خوب رفتار میکنن خلاصه اینجوری. با اینحال باهم دوست میشنو همبازی . اینا 5 بچه باهم یه مخفی گاه پیدا میکنن که در واقع یه ساختمون متروکه س و باهم میرن اونجا و تا عصری بازی میکردن یه روز یه اقایی غریبه میاد اونجا و به بچها میگه که من ساختمون رو تعمیر میکنم همچین چیزی خلاصه نردبون نیووردم یکی از شماها میاد باهم بریم توی بخش استخر اونجا بره بالا شونه ی من یه پیچی رو سفت کنه اینا باهم میگن کی بره کی بره این میگه من برم اون میگه من برم یارو از هرکدوم یه ایراد در میاره خلاصه بینشون بچه توکیویی را انتخاب میکنه . دستشو میکشه میبره بچهای شهرستانی می مونن همون محوطه و باهم بازی را ادامه میدن وقت خونه رفتن میرسه یادشون می افته عه امیلی " اسم دختر توکیوییه" نیومده هنوز میرن دنبالش میبینن امیلی مرده . خلاصه کار به پلیس و اینا میکشه تحقیقات شروع میشه ولی این بچها هیچ کدوم قیافه ی یارو رو یادشون نمونده بوده . خلاصه پرونده مختومه میشه و یارو رو پیدا نمیکنن . با اینحال ضربه ی روحی از اینکه دوستشون رو میبینن که بهش تجاوز شده و بعدم کشته شده و جسدش را میبینن همیشه با این بچها می مونه و هیچکسیم بهش توجه ای نمیکنه که هیچ تازه ضربه های شدید دیگه ام بهشون وارد میکنن . این بچها همینجوریم عذاب وجدان از اینکه دوستشون این بلاا سرش اومده بوده داشتن ولی بعد از اینکه بعد چندسال مامان امیلی دعوتشون میکنه خونش و اون حرفای نفرت انگیز را میزنه صدبرابر بیشتر اسیب بهشون وارد میشه و زندگیشون همش دستخوش این کینه و این عذاب وجدان زوری و تحمیلی بوده .اینا اصلا هیچ تقصیری تو اون حادثه نداشتن و اصلا چرا باید از مامانه ابراز پشیمونی یا بخشش میکردن .واقعا خیلی مسخره بود . زنیکه ی روانی برمیگرده به چهارتا بچه ی 13 ساله میگه شما امیلی را کشتین تقصیر شماها بوده یا باید قاتلو پیدا کنین یا اینکه عذاب وجدان داشته باشین و من نفرینتون کردم و اینا . این بدبختا هم تا سالها با عذاب وجدان تحمیلی زندگی میکردن و دست اخرم هرکدومشون یه جوری ناخاسته قاتل شدن . واقعا خیلی حرص دربیار بود . اخرش خوب تموم شد و واقعا فکرشو نمیکردم گرچه من دوس داشتم از زبان قاتل هم نوشته ای رو بخونم .
کتاب " تاوان "
درواقع زنه اینکه عذادار بود رو درک میکردم ولی از ادم اشتباهیی کینه به دل گرفته بود به جای اینکه خشمش را سر پلیس و قانون و قاتل خالی کنه سر 4 تا بچه 10.13 ساله خالی کرده بود و بعدشم وقتی به توکیو برگشت این قضیه را همچین عذابی را به بچها تحمیل کرده رو فراموش و زندگی خودشو میکرد . درسته که بچها هم برای ختم دوستشون نیومدن ولی خب اینا چیزی بود که بهشون یاد داده نشده بود و انقد غرق اون حادثه و بعدشم غرق مشکلاتشون با خانوادشون شده بودن که دیگه اداب اجتماعی اینچنینی را یادشون رفته بود و اصلا نمیدونستن . میتونست خیلی زودتر از اینا دوباره باهاشون دیدار کنه یا حتی همون موقع که سر عروسی یکیشون دیده بودش ازشون به خاطر اون حرفا طلب بخشش کنه . ولی انقد مغرور بود درواقع به قول یکی از دخترا اصلا شیوه زندگیش و طرز بزرگ شدنش اینجوری نبود که بخاد به کارهای خودش فک کنه یا طلب بخشش از دیگران کنه یا اینکه از خودش سوال کنه که چرا این اتفاق برای من افتاد . به خاطر غرور و خودخواهی یک مادر زندگی 4 تا دختر بچه تا مرز نابودی پیش رفت .
کتاب " تاوان "
در کل داستان قشنگی بود . ولی نه اونجور که خیلی بگم شاهکاره . از این داستان یه سریال 5 قسمتی هم هست که من برای دانلود گرچه پیداشم نکردم ولی ممکنه دیدنش خالی از لطف نباشه . گرچه لزوما هر داستانی سریالش قشنگ نیست .
من اومدم با معرفی چندکتاب ! از یه نویسنده ای که نوشتنشو دوس دارم و کشوری که نوشته هاشو دوس دارم .
ژآپن ، بله این کشور زیبا و جالب و خارق العاده . زیاد طفره نمیرم و میرم سر اصل مطلب :
اسم کتاب هست " معبد سپیده دم " از یوکیو میشیما ، معبد سپیده دم سومین کتاب از سری کتابهای دریای حاصلخیزی اقای یوکیو میشیما است .
معبد سپیده دم ، یه معبد بزرگ و خیلی معروف تو تایلنده که اسمش هست :" وات ارون " در تایلندی به معنای معبد طلوع ،نام این معبد از روی یه خدای هندو گرفته شده ، " همونجور که ممکنه بدونین دین بودایی از هند به تایلند کشیده شده و تایلند یکی از اولین کشورهایی که سریعا تماما بودایی میشن ، بوده . " این معبد اغلب به عنوان تشعشعات طلوع خورشید شناخته می شود. وات آرون یکی از شناخته شده ترین مکان های دیدنی تایلند است. اولین نور صبح از سطح معبد با رنگین کمانی مرواریدی منعکس می شود .
معبد سپیده دم
حالا چرا دریای حاصلخیزی ، دریای حاصلخیزی یکی از دریاواره های روی کره ماه که در حقیقت خشک و بی حاصل است و نه تنها یاداور برکت و حاصلخیزی و باروری نیست بلکه هیچ نشانه ای از زندگی در ان دیده نمیشه . وقتی کتاب را بخونین ممکنه شما هم به اینکه چرا همچین اسمی روی این چهاراثر گذاشته شده پی ببرین . درواقع داستان هایی که تو هر چهارکتاب هست در اخر یک نوع پوچی درونشون حس کردم اینکه به نتیجه ای نمیرسه و همه تلاش ها و کارهایی که شخصیت اول داستان میکرد بی نتیجه و بی حاصل و توهم بوده ش .
دریای حاصلخیزی روی ماه
حالا داستان از چه قراره ، من هر 4 کتاب رو خوندم برای همین داستان را خلاصه وار تعریف میکنم چون سالها پیش خوندم اگه توی نوشته ام اشتباهی هست میتونین کامنت بذارین . هر 4 کتاب تنها یه شخصیت اصلی داره که تو هر 4 کتاب زندگی اون به تصویر کشیده میشه .
به اینجور کتابا که یجورایی دنباله همن میگن ترولوژی " فک کنم کلمه شو درس نوشتم " ترولوژی دریای حاصلخیزی
داستان راجبه " شیگه کونی هوندا" و ماجراهای تناسخ های دوستش " کیو آکی ماتسوگائه "، هوندا و کیو آکی دوستن که این بین کیوآکی اشراف زاده س و احساساتی و کمی خوش گذران ، درمقابل هوندا کمی جدی و سختکوش و خیلی محتاط و حسابگر و حتی اینکه اینده قرار چیکاره بشه را هم برنامه ریزی کرده ، کیو آکی عاشق یه دختری که اونم اشراف زاده حساب میشه ولی فقیرن و خانواده ش از لحاظ فرهنگی معروفن ،درواقع کیو آکی شاگرد بابای دختره حساب میشه ، هوندا راستش یادم نی ولی فک میکنم خانواده معمولی داشت ، رابطه ی این دو یجورایی هم دوستی هم زیردست و بالا دست ، کیو آکی بازیگوشه ولی هوندا مث یه زیردست همیشه مواظب کیوآکی و بهش نصیحت های کارامد میده . داستان از جایی شروع میشه که دختری که کیوآکی مخفیانه دوس داره قراره با یه شاهزاده ای ازدواج کنه ، وقتی قضیه ازدواج جدی میشه تازه کیو آکی می فهمه که ای بابا دختره داره از دست میره خلاصه با واسطه گری هوندا اینا باهم قرار میذارن ، درواقع هوندا این بین بهشون کمک میکنه تا همو ببینن ، وسطای داستان مث یه سریال من دوس داشتم هوندا هم عاشق دختره بشه ولی اینجور نشد ، کار تا جایی پیش میره که ازدواج دختره با شاهزاده بهم میخوره و دختره حامله هم میشه ، ولی چون قضیه به ازدواج نمیکشه ، دختره میره معبد و کیو آکی هم مریض میشه و میمیره . مرگ دوست جوون ، روی هوندا خیلی اثر میذاره ، کیو آکی یه دفترچه خاطرات داشت که خاباشو یا یه سری شهودهایی داشت یه سری چیزا میدید ، توش مینوشت اونو برای هوندا به یادگار میذاره ،هوندا همیشه این کتاب همراهش بود .
برف بهاری
توی کتاب بعدی ینی اسبهای لگام گسیخته هوندا وکیل شده و سالها گذشته و اونجا با پسری اشنا میشه که میفهمه این پسر تناسخ دوستش کیو آکیه ، اون پسر هم بعد از گذر از قضیه های مفصلی جوون مرگ میشه ، کلا سرنوشت بنده خدا جوون مرگ شدن بود .
اسب های لگام گسیخته
تو کتاب معبد سپیده دم که طاقچه هم برای چالش کتابخوانی معرفیش کرده ، هوندا تو این کتاب یه وکیل خبره اس که از طرف شرکتی دولتی برای یه کار حقوقی به بانکوک رفته ،اونجا هم کتاب خاطرات خابهای کیو آکی رو با خودش برده ، اونجا به همراهش میگه سالها پیش توی مدرسه دوشاهزاده تایلندی را میشناخته که عاشق هم بودن ، و از همراهش میخاد اگه ممکنه ببرتش و با اون شاهزاده ها دیدار کنه ، طرف میگه چرا که نه ولی الان همه ی اعضای سلطنتی با پادشاه توی سوییس هستن ولی شاید بشه با یکی از اعضای سلطنتی دیدار کرد و دقیقا همونجاس که حرف از یکی دخترای اعلی حضرت " پادشاه نه یه فرد اشراف زاده ای که هوندا میخاسته ببینه " به میون میاد که هفت سالشه و توی قصر تقریبا زندانیه . هوندا میپرسه چرا ، طرف میگه دختره عجیبه و از وقتی زبان باز کرده میگه اون یه ژاپنیه و خونه ش تو ژاپنه . اینجاس که داستان تناسخ دوباره ی کیو آکی شروع میشه .
معبد سپیده دم
اینها از متن کتابه که برای من جالب بود .
-شما نام واقعی بانکوک را میدانید ؟
+نه نمیدانم
-خوب اسم واقعیش این است : ...."یک جمله طولانی تایلندی "
+خوب اینها که گفتی یعنی چه ؟
-تقریبا غیرقابل ترجمه است ،اسم های تایلندی مثل تزیینات و ارایه های معابد پرشکوه و مزین به گل و بلبل و صرفا به خاطر بزرگنمایی های بی دلیل است . اینجا همه از اسم های اغراق امیز و برجسته استفاده میکنند و صفت ها و شاخ و برگها را مثل گوهرهای گرانبها و دانه های گردنبند به انها اویزان میکنند .
به هر حال کسی نمی بایست چنین می پنداشت که هوندا به ادمی یکسره پوچ گرا و علاقمند به مکتب کلبی و روی گردان از دنیا تبدیل شده است .
زوال فرشته
از نظر من هوندا یه ادم خیلی محتاط ، خونسرد و کسی بود که حتی اگه احساساتی میشد اصلا بروزش نمیداد و احساسات را در خودش میکشت . راستش با خوندن زوال فرشته که کتاب اخر بود هوندا از چشمم افتاد مخصوصا اینکه تو زوال فرشته شخصیت واقیعش را که همیشه پنهان میکرد با وجود سانسور های فراوان اون کتاب ، نشون داد . واقعا چه اسم به جایی برای این کتاب بود زوال فرشته ، یه اسم دوپهلو ، از یه لحاظ میشه به رو به زوال رفتن هوندا در نظر گرفتش و از یه نظر دیگه زوال رفتن کیو آکی و توهمات هوندا ...
من قبلا به این موضوع فک نکرده بودم ، وقتی یه کتابی را برای بار اول میخونی به نظرت محشر و قشنگه و یه سری نظرات مختص به اون دوره داری ولی وقتی بعد از چندسال بازم همون کتابو میخونی نظر متفاوتی نسبت به داستان ، شخصیت ها و جمله هایی که ممکنه تاثیر گذار باشن توی متن ، داشته میشی به نظرم خیلی خارق العاده اس این مورد . همچنین اینکه من بعضی موقعها بدون اینکه حواسم باشه بعضی داستان هایی که خوندم یهو یادم میان ، و درمورد کارایی که شخصیت اصلی داستان انجام داده و براش اتفاق افتاده فک میکنم ، فک میکنم وقتی یه کتابی را میخونین داستانش تو نهان شما نهادینه میشه و بعد از سالها اون ته نشین ها بالا میان با نظرات متفاوت ، شاید یک راه مقابه مغزم با سختی ها و ناملایمتی ها و افسردگی حادی که دارم باشه ، ازش ممنونم که اینجوری خودش را تسلی ؟ التیام میده . و از کتاب ها و از خودم که چقد فرهیخته ام که همچین کتابایی میخوندم و میخونم 😁😙🤪 . به نظرم کتاب حتی از نوع داستانش چیزهایی داره که نسبت بهشون بشه تفکر کرد و در هر زمانی قابل خوندن و قابل تامله .
نکته ای که به نظر خودم راجب خوندن این کتاب باید در نظر بگیرین اینکه با اینکه توی داستان و خیلی جاها اشاره شده که داستان ها بهم ربطی ندارن ولی اگه شما از کتاب اول ینی از برف بهاری شروع به خوندن کنین هم داستان براتون تاثیرگذارتر و قابل فهم تر میشه هم بهتر میتونین شخصیت هوندا را درک کنین . واقعا شخصیت پیچیده ای داشت . ترتیبش اینجوری : برف بهاری . اسب های لگام گسیخته . معبد سپیده دم . زوال فرشته .
چه اسم قشنگ و شاعرانه ای واقعا داره کتاب . توجه کنین اسمهای کتاب های میشیما همشون دارای بعدهای شاعرانه و قشنگین . ادم وقتی اسم رو میبینه حس خوبی بهش دست میده .
جزیره ه که تو اوای موجها ازش نامبرده شده
داستانش تو یه جزیره ی زیبایی در ژاپن رخ میده که کار اکثر مردمش ماهیگیری و این چیزاس . شخصیت اصلی داستان یه پسریه که پدرش مرده و با مادر و برادر کوچیکش زندگی میکنه . از طرفی به زور دیپلم گرفته چون همش در حال کار کردن بوده . و الانم به عنوان دستیار ماهیگیر مث بقیه همسن و سالاش داره کار میکنه . یه روز دختر یکی از پولدارا و درست حسابی های جزیره که یه جا دیگه زندگی میکرده به جزیره میاد و زندگی پسر از اینجا دچار تغییر میشه .
اینجا دیگه نود درصد اون زیارتگاهه که تو کتاب ازش یاد شدهزیارتگاه
جای جای کتاب با توصیف های زیبا و چشمنواز از مناظر زیبای اون جزیره پر شده ، که من هرچی گششتم تو نقشه نتونستم پیداش کنم ولی جای تقریبیش رو پیدا کردم چون جزیره های دیگه ای که ازشون یاد شده رو تو نقشه پیدا کردم متاسفانه عکسهای خیلی کمی تونستم از جزیره ای که به زیبایی شهره هست رو پیدا کنم . انقد این توصیفات زیبا هستن که بهم حس خوب و ارامش بخشی میدادن برای همین بارها جملات رو میخوندم . کتاب قشنگی بود . کم حجمه و زود تموم میشه چون داستانشم یجوریه که باید یه سره خونده شه .
کتاب دیگه ای که خوندم اسمش هست " موقرمز " که از اورهان پاموک نویسنده ی ترکیه ای است . من کلا ترکیه رو خیلی دوس دارم حتی قبلتر از اینکه عاشق کره بشم عاشق ترکیه بودم و هستم . خیلی مردم باحالی دارن و زبانشونم دوس دارم . اگه یه وقتی خاستم برم مسافرت خارج یا برم خارج زندگی کنم ترکیه رو برای این کار انتخاب میکنم گرچه همچنان تو پول دندون پزشکیم موندم 😑و حتی همچنان جویای شغلم 😥😪ولی کار خدا حساب کتاب نداره 🤔 خلاصه داشتم کتاب رو معرفی میکردم . قبلا از اورهان پاموک کتاب " خانه ی خاموش " را خونده بودم که دوسش داشتم ولی از این کتابش اصلا خوشم نیومد خیلی درهم برهم بود و داستانشم زیاد جذاب نبود برای همین نصفه ولش کردم .
کتابی که الان در حال خوندنش هستم اسمش هست : " تلخ و شیرین : اندوه و تمنا چگونه باعث کامل شدن شخصیت ما می شوند " رمان نیست از این کتابای نمیدونم بهشون چی میگن پشتش نوشته خودیاری ولی از این روانشناسی مسخره ها که نفسشون از جای گرم بلند میشه ، از این استایلا نی . کتاب جالبیه که فحوای کلامش اینکه ادما مزاج های مختلفی دارن و مزاج سودایی رو بهش میگن غمگین ینی ادمی که خصیصه هاش به سمت غم بیشتره نه که همش غمگین باشه یا دنبال غم و ناامیدی باشه . اینکه مثلا وقتی یه موسیقی غمگین میشنوی یا وقتی یکی رو میبینی که تو بدبختی و دلت براش میسوزه و ناراحت میشی همه ی اینا نشون دهنده اینکه اون ادم مزاجش غمگینه و به اون سمت گرایش داره . همچین محتواهایی داره و کتابیه که فک میکنم باید چندین بار بخونمش تا قشنگ متوجه شم و توم رسوخ کنه . این کتاب را اولین بار تو کتاب فروشی دیدم و صفحه اولشو که خوندم بهش جذب شدم و خیلی از حرفایی که زده بود خوشم اومد ولی چون اون موقع هم کتاب نخونده داشتم هم پول کافی نداشتم ، نخریدمش تا عطشش درم باقی بمونه . چندوقت پیش که خریدمش تا الان تونستم یه فصلش رو بخونم و جاهایی که ازش خیلی به دلم نشسته را زیرشو خط کشیدم تا بعدا بیام و بنویسم تو یه پست جداگونه .
شت .... چرا اینسریال این رابطه مقاومت ناپذیر ، اینجوری یهو دارک شدش ...بذارین من ادبو میذارم کنار : از اولم از قیافه ی پتیاره ی دوست دختر شین یو معلوم بود چه عفریته ایه ...پشت سر داره با صد نفر می لاسه ، بعد حالا میخاد با یه پسر افتاب مهتاب ندیده ازدواج کنه ایکبیری مارمولک ... اینکه قضیه بین شین یو و هونگ جو ساید خیانتی داره زشت هست ولی شین یهو قبل اینکه دلش برای هونگ جو بلرزه داشت با دختره سرد رفتار میکرد و میگفت که بیا ازدواج نکنیم و اینا ...دختره خودشو چسبونده ... معلوم نی دنبال چیه ...خوبه خودشون پول و پله دارن ...با اون قیافه ی سلیطه ش ...این هونگ جو هم راستش حرصمو د راورد مث ماست وایساد اون سلیطه به خاطر هیچ پوچ بهش سیلی بزنه ...خب توام یکی بزن دست نداری یا چلاغی ؟! شیربرنج بازی این کاراکترا حرص منو در میاره ...میخای مث ادم بگو میخام ولی اول تکلیفتو با اون سلیطه روشن کن بعد ... زودم خود سلیطه رفت تو اداره رو کرد که دوس دختر شین یو عه که همه دندون طمعو بکشن ...واه واه ... تشت رسواییش ایشالا می افته زمین ...دلم خنک میشه ...
کاش زودتر میرفت تو قسمت تاریخی ش می فهمیدیم چی به چی شده ...این دوقسمت تغییر کاراکتر شین یهو از کیوت به عاشق دل شکسته خیلی خوب بود و یهویی بود ... مخصوصا موهاشو اونجوری میزنه جلو و نگاهاش اونجوری به قول خودش اونجوری نگاه نکن 설레게 하니 ... رو وون چجوری انقد خوش قیافه س خییییییییییییییییییییییلی دیگه پرفکته اخه چرا یه مرد باید انقد پرفکت باشه قیافه استایل قد طرز نگاه بعد اخلاق شخصیت واو واقعا حیف نی این فقط برای یه نفر باشه ؟! 😁💚
وای واقعا چجوری تا قسمت بعد صب کنم اونم هفته بعد چهارشنبه ... تازه جای مهمیم تموم شده اصلا چرا تنهایی رفت اونجا پیش یارو روانیه ..من فک کردم رفته به اون پسره " اسمش یادم رفت " بگه که بیا باهم بریم یه جا ... ولی خب لازم بود بالاخره یه جا بیهوش شه که زندگی گذشته ش یادش بیاد دیگه ... اگه اینطوری شه مث سریال " از همین الان وقت نمایشه " پارک هه جین میشه ...اونم یه مدت بیهوش شد بعد تو بیهوشی زندگی گذشته ش یادش اومد ...امیدوارم این قضیه دوس دختر سلیطه شو زودتر جمع کنن حالم ازش بهم میخوره ...
حالا که فهمیدم درایو فیلتر نی ، قبلا فک میکردم فیلتره اخه 🤦♀️🙄 بای دیفالت 😁 میتونم اینجا برای هر سریال او اس تی که از همه قشنگتر بود به نظرم رو شیر کنم . 💚
سریال راجبه “مون سوهو : اوپام“ و “جانگ هه را” عه ، که هه را تو ی خانواده پولداره و سوهو پدرش دانشمند بوده و به طریقی کشته میشه بابای هه را ،سوهو رو میاره خونه خودش تا هم به دخترش ریاضی یاد بده هم از پسر دوستش نگه داری کنه از سر دلسوزی هماینکه ازمایشات پدررو ازش بگیره و استفاده کنه به نام خودش . خلاصه اینا شکوفه های عشق بینشون شکفته داشته میشده که یه روزسوهو میشنوه که پدر هه را داره بهش میگه این پسر فلان و اینا خلاصه حرفای بدی میزنه راجبه خودشو پدرش . اینم فرار میکنه میگه برمهمون یتیم خونه بهتره . میره یه جا ناامید و گریان ایستادبوده که یه خانوم اسرارامیزی میاد و دلداریش میده براش دعا میکنه که هیچوقت هیشکی سرراهش قرار نگیره و همیشه موفق باشه و شانس داشته باشه .
سوهو و هه را
همینطورم میشه سوهو میره خارج اونجا پزشک میشه خلاصه یه طرحی میده تو خارج اون طرح موفق میشه و پولدار میشه و میفته تو کار تجارت . هرکیم باهاش چپ می افتاده یه اتفاقی براش میافتاده . از اینور هه را ، پدر و مادرشو از دست میده و بدبخت میشه و الانم داره تو یه اژانس مسافرتی کار میکنه . سوهو هدفش اینکه بیاد کره و هه را رو پیدا کنه و دوباره باهم باشن چون با اینکه باباش اونجوری بهش بدی کرده بودش ولی گناه والد را چه به بچه . 🙂 درواقع اصلشم همینه ! هرچقدم والد به دنیا اوردنده ی فرزند باشه مگه نه اینکه همشون انسانهای متفاوتی هستن!؟و گناهاشون گردن خودشونه . خلاصه اینجا نمیخام وارد بحث دینی خودمون بشم 🥱.
راستی مامانه که ادم خوبی شده بود .چپی زن عفریته هه . 👿
از اون طرف دوتا زن هستن که نامیرا هستن ، اینا از دوره چوسان یه گناهایی کردن که نفرینشون اینکه زنده بمونن و جبران مافات کنن . و ارتباط مستقیمی با هه را و سوهو دارن . که الان میگم قضیه شون چیه .
مامانه ، زن دومی موردبحث که برای سوهو دعای خیر میکنه
یکیشون که خیلی جادوگر عفریته ای بودش تو دوران چوسان زنه سوهو بوده و هه را خدمتکارش بوده .نفر دوم زن اصلی بابای هرا بوده و چون بچه دار نمیشده باباهه یه زن دیگه میگیره ، زنه اصلی چون کینه به دل میگیره موقع تولد بچه اصلی را با یه برده تعویض میکنه . اینجوری میشه که هه را که اشراف زاده بوده میشه برده و بردهه میشه اشراف زاده . اینجاس که " مبادا گدا معتبر شود " نمود پیدا میکنه .
عفریته ی مورد بحث
این عفریته انقد حسود و عقده ای و بدبخت بود میخاست همه نگاها توجه ها همه چی از جمله شوهره و قلب شوهره ماله این باشه . درواقع به پسره هم به عنوان وسیله ای نگاه میکرد که چون من اشراف زاده ام پس اینم باید ماله من باشه . و اصلنم از موضع خودش تو این دویست سال زندگی پایین نیومده بود هنوز تو عهد چوسان مونده بود و همچنان داشت تو دوره جدید به هه را دستور میداد و مث برده باهاش رفتار میکرد که خوشبختانه هه را اینجا خوب حالشو جا اورد . تو دوران چوسان هه را خیلی کودن بود عین این ادمای بی اراده ،برده های دیگه بهش میگفتن فرار کن این ارباب باهات مشکل داره فلان ولی فرار نمیکرد . 🙄
نقاشی سوهو در دوران چوسانسوهو و هه را در دوران چوسان تو تبعیدگاه سوهو
خلاصه سوهو تو دوران چوسان عاشق هه را که خدمتکار زنشه ، میشه ، درواقع از اولم اونو میخاسته مجبوری با زنه ازدواج کرده . از اونطرفم تازه دین مسیحیت اومده چوسان ، و سوهو هم مسیحی شده . یجورایی میشه که زنه بچه دار نمیشه . مادرشوهره فالگیر مییاره میگن بخت پسرت با این خدمتکاره س با این بخابه سه تا پسر میاره. ولی اوپام ، انقد اقا انقد مرد انقد اصلا فوق العاده س به خدمتکاره میگه بچه بیاری ازت میگیرن میدن به اون عفریته بزرگش کنه تورم میندازن بیرون منم اینو نمیخام . خلاصه باهم نمیخابن . زنه از حسودی که داشته میمرده ،میره شوهرشو لو میده که مسیحی شده ، لباسای خودشم میپوشونه به خدمتکاره جای خودش جا میزنه ، خلاصه شوهره رو تبعید میکنن دختره رو هم شکنجه .دختره بعد چندصباحی برمیگرده به تبعیدگاه عشقش درواقع همون اوپا ، اونجا چندوقت زندگی میکنن ، بعد اوپا یه حلقه درست میکنه برای هه را ، هه را میگه دعا میکنم هیچوقت نمیری “منظورش این بوده نکشنت بهت اسیب نزنن“ مرده هم میگه هیچوقت نمیمیرم اینا زندگی ارومشونو داشتن ،از اونور حسود عفریته میاد میبینه اینا دارن باهم خوب زندگی میکنن ، خونه رو اتیش میزنه اینارو میکشه . دختره هم دم مرگ نفرین میکنه عفریته رو که تبدیل به روح بشی هیچوقت نمیری . اخه این نفرینه؟مسخره .
سوهو و هه را در چوسان
کسی که این مدت متنبه نشده بعد 200 سالم همچنان کور و کر و نادان میمونه فرقی نداره چقد عمر کنه . برای همینه که الان عفریته 200 ساله زندس . از اونور مادره که اونم 200 سالشه متنبه شده و همش کارای خیر انجام داده و میخاد با رسوندن این دونوگل بهم گناهشو پاک کنه تا بتونه پیر بشه و این دور باطل تموم شه و به مرگ برسه . برای همین مث یه مادر خیرخواه از اول مواظب سوهو و هه را بوده . حالا که باز سرنوشت این دو نوگل را بهم رسونده بود این عفریته اومده بود موش دوونی . هرکاری کرد هر ورد و دعایی کرد تا بالاخره زهرشو ریخت خیر ندیده . اون انگشتری که سوهو برای هه را درست کرده بود را دزدید و رفت باهاش چاقو ساخت و بعد با چاقو به قصد کشت سوهو را زد ولی دعایی که تو انگشتر بود باعث شد سوهو زنده بمونه و نه تنها زنده بلکه اونم نامیرا شد چون دعای دختره این بود که سوهو هیچوقت نمیره . درواقع یه جورایی دعاهه تبدیل به نفرین شد براشون 😭 .
این وسطا یه جنگی بینشون درمیگیره و بالاخره مادره اونجا جان به جان افرین تسلیم میکنه . حیف واقعا . کاش نمیمرد سوهو را با این وضع تنها گذاشت 😭با اینحال باهم ازدواج میکنن و میرن یه گوشه ای بدور از دوست اشنا زندگی میکنن . ولی خب خیلی سخت بوده براشون دختره هی پیر میشده بعد پسره جوون . خیلی عذاب بود براشون . حتی نمیتونستن همو ترک کنن لحظه ای که هه را متوجه شد چجوری میشه طلسم را از روی سوهو بردارن میخاست ترکش کنه تا طلسم از روش برداشته شه ولی سوهو نذاشت گفت بدون تو هرگز 😭 اخرشم دختره میمیره بعد سوهو زنده می مونه و منتظر تا دختره دوباره تناسخ کنه .حیف شد واقعا کاش اینجوری نمیکردن ، الان که فک میکنم میبینم چقد غم انگیز تموم شد .
اوپام این همه مدت منتظر هه را بود از خارج بیا با اون همه پول دختترو راضی کن باهم دوست شین عاشق شین ازدواج بعد نتونین باهم پیر شین . هر دوشون ناچار شدن برن یه دهاتی که نشناسنشون زندگی کنن . مخصوصا دختره بدون هیچ دوستی اشنایی . بعد به خاطر این وضعیت همش ته دلشون ناراحت بودن . خیلی غم انگیز بود .
عروسی شون
راستش من اول نگاه کردنی فک کردم پسره از اول نامیراس و منتظر تناسخ عشقشه ولی از اول ادم بود بعدنامیرا شدش. خیلی ناراحت شدم ولی . عشقشون خیلی قشنگ بود دختره با اینکه بازیش زیاد خوب نی و الکی مث کسخلا هی میخنده😆 ولی دختر خوبی بود تو سریال و عاشق اوپا بود و هرچی میگفت گوش میکرد . و به خاطر اوپا خیلی کارا کرد . اوپا واقعا شوالیه ای با اسب سفید بود . یه مردتمام عیار که لیاقت اسم مرد رو داره که ازشون یک در صد پیدا میشه که خدا قسمت خودمم کنه اون یه. دونه رو 😁🤧 . هرچی بگم ازقشنگی رابطشون کم گفتم واقعا لذت بخش بود بخشای رابطه زوج اصلی .
چه خنده های خوشگلی داره اوپام
و اینکه خیلی به عفریته سریال اهمیت نمیدادم و باعث میشد اروم شم قشنگی این دوتا بود . حرصامم به خاطر این بود که این دوتا طفلک از اول همو میخاستن ، اصلا پسره دختترو نمیخاست خودشو هی داشت به زور میچسبوند. الکیم میگفت عاشقشم الکی اسم عشقو انداخته وسط جادوگر چرا اسم عشقو کثیف میکنی چیزی که تو میخای از روی حسادت و عقده س ، چون به دختره حسودی میکرد میخاست هرکی به اون توجه میکنه مال خودش باشه بعد دویست سال ادم نشده بود همچنان رو حرف خودش بود و اصلا هیچ تغییری نکرده بود . ولی درکل سریال قشنگی بود . کیم ره وون فوق العاده س اصلا خیلی جذاب و مردونه س ، نه که اوپاهای دیگه ام این صفاتو نداشته باشنا ،ابدا 🤗 منتها این اصلا چجور بگم 🤩🤪 یه مدل شوهرگونه اس🤩🥰😍😄😭💜😎👌😜خیلی خیلی شوهره .
راستش سریالو خیلی کش دادن و 20 قسمت براش زیاد بود به نظرم میتونستن زودتر قضیه زن عوضی رو تموم کنن و یخورده به اینکه زندگی اینا بعد نامیرا شدن چجوری میشه یا تلاش برای برداشتن طلسم سوهو کار کنن ولی انقد این مساله زن عوضیرو کش دادن که دیگه تو نیم ساعت زندگی مشترک این دو رو تموم کردن . و یجورایی باز تموم شد سوهو زنده موند و همچنان منتظر برای به دنیا اومدن دوباره ی هه را . اینجوری واقعا خیلی بده . در حق همچین مرد فوق العاده ای ظلمه طفلک هیچی کاری نکرده بود ولی با اون دعای مسخره نامیرا شدش 🤧 و درواقع زندگی مشترکشون گل و بلبل نبود . که خب تقصیر خداعه دختره موقع دعا منظورش این نبود که تا ابد زنده بمونه منظورش این بود از شر هر اسیب و فتنه ای دور بمونه و با مرگ طبیعی بمیره ولی خدا با زندگی ابدی اشتباهش گرفته 😁 و کلا با زمانه پیش نمیبره دعاها رو . 🙄🥴 . ولی ارزش نگاه کردن رو داره و تا اینجا به نظرم کیم ره وون پروژه های تکی برداشته . بازیگر کم کاریه که نقشای اول قشنگی بازی میکنه بازیش واقعا خوبه . خیلی دوسش داشته شدم .
سریال کره ای " دوباره او هه یونگ " یا یک خانوم اوه دیگر :
오해영 خانوم او هه یونگ هستن
سریال راجبه او هه یونگه که اسم رایجیه و تو مدرسه یه همکلاسی داره که اونم اسمش او هه یونگ دقیقا با همون حروف ، 오해영 این شکلی .
توی مدرسه همیشه این دوتارو باهم مقایسه میکنن چون اون خوشگل و لفظ قلمی حرف میزنه و طرفدار یه عالمه داره ولی این یکی معمولیه و قیافشم معمولیه . خلاصه سالها گذشته و میخاد ازدواج کنه .
او هه یونگی که میخاد ازدواج کنه به سلامتی
روز قبل از ازدواج نامزده بهش میگه دیگه نمیخام ازدواج کنم از غذا خوردن تو خوشم نمیاد " مردک بیشعور " اینم برای اینکه ضایع نشه جلوی دیگران که مرده نخاستتش میاد میگه من نمیخام ازدواج کنم خلاصه همه جا براش حرف درست میکنن و اینا . اتفاقی با پارک دو کیونگ هندسام و همه چی تموم و اصلا کلمه در وصفش نیست اشنا میشه که اتفاقا دوکیونگ رو هم روز عروسی ،عروس قال گذاشته معلوم نی چرا . خلاصه اینا چون همدردن برای هم تسلی میشن غیرمستقیم و این بین دختره عاشق دوکیونگ میشه ،ولی این اقای دوکیونگ جذاب سکشی رازی داره که دختره اگه بفهمه ممکنه ترکش کنه ،برای همین برای پذیرش عشق دختره هی مقاومت میکنه .
پارک دو کیونگ جذاب نفسگیر
راز اینه ،اسم نامزد قبلی اقای دوکیونگ او هه یونگ بوده ، اتفاقی متوجه میشه که اون داره با یه پسری که کار و بارش گرفته ازدواج میکنه ، از طرفی با کسی که داره رو شرکت پسره سرمایه گذاری میکنه یه اشناییتی داره ، میخاد که انتقام بگیره برای همین میره به اون اشناهه میگه رو شرکت این پسره سرمایه گذاری نکن ، اونم قبول میکنه و اینجوری میشه که چون اشناهه کله گنده بود و سرمایه شو میکشه بیرون بقیه سرمایه گذارا هم همچنین و بعد طرف ورشکسته میشه و میخاد بیفته زندان . حالا طرف قرار با کی ازدواج کنه ؟ بعله با او هه یونگ مورد بحث ما نه با نامزد قبلیه اقای دوکیونگ جذاب .
اقای دوکیونگ جذاب فکر اینجاشو نکرده که کره به اون گندگی با یه عالم اسم و فامیل مشابه ، ممکنه که اینم تشابهه اسمی باشه و برای همین غیرمستقیم زندگی دونوگل رو خراب کرد . حالا از این ور او هه یونگ موردبحث را دیده و کم کم ازش خوشش میاد ولی هی مقاومت میکنه ،دوستش میگه نمیشه که اون یکی هم او هه یونگ بوده این یکیم او هه یونگ باشه . ولی اخه چه ربطی داره اسما یکین شخصیتا که یکی نیستن ! خلاصه هی مقاومت اخرسر عشق راهشو پیدا میکنه و به خوشی و خرمی و شادی باهم ازدواجم میکنن .
وقتی مقاومت شکست میخوره 🤪🥰
پیام سریال این بود که گرچه ممکنه دونفر هم اسم باشن ولی شخصیت و توانایی های متفاوتی دارن و مقایسه عمل زشت و ناپسندیه . چه برای کسایی که اسماشون مشابه چه کلا هرکسی را با دیگری مقایسه کردن . چون این مقایسه شونده را شخصیتش را خورد میکنه . تو این سریال که به شکل خیلی لج در اری این کارو انجام میدادن مخصوصا تو محل کار خیلی مسخره بود و بی مورد منم بودم عصابم بهم میریخت . ولی خب معلوم شد که گرچه او هه یونگ خوشگل را هی می کوبیدن تو سر او هه یونگ موردنظر ما اونم ضعفایی زیادی داشته که خوشگلیش اونارو پوشش میداده . البته شخصیتشم یجوری بود که خود به خود دیگرانو به خودش جذب میکرد و دیگران بهش احترام میذاشتن ولی او هه یونگ اصلی ما ، یخورده گیج بود و به قول خودش ادم اسونی بود و همه چیش رو بود حتی عشق ورزیدنشم خیلی رو و خیلی زیاد بود و کلا یجوری بود که دیگران زیاد جدی نمیگرفتنش و یجورایی باعث میشد دیگران اجازه اینو به خودشون بدن که بهش بی احترامی کنن .مثلا هیچکس جرات نمیکرد به او هه یونگ خوشگله چیزی بگه یا مقایسه ش کنن با او هه یونگ اصلی ، ولی دم به دیقه خوشگلرو میکوبیدن تو سر این بدبخت . خلاصه این براش عقده شده بود بعد فک کن می فهمید که عروسیشم به خاطر اون بهم خورده دیگه دیوونه شد کاملا .
وقتی می فهمه که عروسیش به خاطر سوتفاهم بین اسامی بهم خورده
سریال قشنگی بود خیلی خنده دار بود و باحال بود ،یه سری اب هاییم داشت که من میزدم جلو ، به عنوان مثال 18 قسمت کلا براش زیادی بود و میتونستن تو 16 تا جمعش کنن ، از طرفی این اینده بینی دوکیونگ جذاب هم زیاد اثر خاصی تو سریال و روندش نداشت نمیدونم چرا الکی یه تصادفم چپوندن تو سریال وقتی قرار بود دست اخر بهم برسوننشون چه کاری بود . برای یه بار و کلی خندیدن و حال کردن سریال خوبی بود . اریک " دوکیونگ" فوق العاده جذاب بود . تو سریال "شوهر دوم " اینقدرا باحال نبود . 😄 خدا حفظش کنه .
سریال ژآپنی اوردم براتون ، اسمش هست " اولین عشق ، منظور همون عشق اول " با بازی تاکرو ساتوه اوپای ژاپن در تمام ادوار " البته هاسگاوا دوپله ازش اوپاتره ولی خب اوشونم کم محبوب دلها نیستن "
اولین عشق
داستان اینکه این دو نو گل تو مدرسه عاشق هم میشن بعد همینجور رابطه شون ادامه پیدا میکنه تا دیگه وقت دانشگاه رفتن میرسه و از هم جدا میشن . دختره چون هواپیما دوس داره پسره به عشق دختره میره خلبان بشه پس میره ارتش ،فقط من متوجه نشدم مگه هرکی بره ارتش میتونه خلبان بشه تو ژاپن؟ خلاصه دختره هم دانشگاه زبان انگلیسی توکیو قبول میشه . بعد مدتها پسره میاد توکیو که دختترو ببینه منتها یه اتفاقی می افته و پسره قهر میکنه میره ، دختره هم داشته میرفته خونش که تصادف میکنه پسره میرسه جمعش میکنه میبرتش بیمارستان . بهوش میاد حافظشو از دست میده چجوری از دست میده ؟! اینجور یکه فقط پسررو یادش نمیاد ،مامانشو یادشه . 🙄😐 مامانشم بهش نمیگه که دوس پسر داشتی فلان پسره هم ول میکنه میره ولی همچنان به یاد دختره س سالها میگذره ،دختره ازدواج میکنه با یه خانواده مرفه که همه دکترن ، ولی به خاطر اختلاف طبقاتی طلاق گرفته ، خلاصه یه پسر 14 ساله داره . پسره ام از ارتش اومده بیرون و یه دوس دختر داره که بعد از دوسال تازه بهش گفته بیا دوس دخترم شو 🙄 ژاپنی ها عجیبن . فک کن اونهمه مدت بیرون برو خونه برو تا سکس ... بعد تازه میگه بیا دوس دخترم شو پس الان چی بود ؟! بعد تصادفی دختترو دوباره میبینه و عشقش دوباره فوران میکنه خلاصه چندبار همینجوری به واسطه ی پسر دختره میرن بیرون و اینا ولی به نتیجه ای نمیرسه . دست اخرم پسره میره خارج ، بعد یهو دختره تو خونش یه اهنگ قدیمی میشنوه یهو یادش میاد گذشته رو میره شهرشون و اونجا خاطرات گذشته همش تداعی میشه و میفهمه که ای بابا بنده خدا عشقم بوده قبلا . اونم میره خارج دنبال پسره و بهم میرسن .
دونوگل کاملا مشهوده دیگه ؟
خب نظرم : اولا اصلا خوشم نیومد حافظشو از دست داد باگ داشت احساس میکنم میگن حافظه ی قبل از تصادف را از یاد برده ، خب قبل تصادف شامل مامانشم میشه دیگه . پس چجوری کسی که ده سال باهاش دوست بودو از یادش میره ؟! این هیچی . همشون تو یه شهر کوچیک زندگی میکردن چه بعد از ازدواج دختره چه بعد از استعفای پسره یه شهر کوچیک مث ساپورو ، درحالیکه که خونه ننه باباهاشون همونجای قبلیه ، چجوری این همه مدت همو ندیدن ، دقیقا زمانی که پسر دختره میره تو ساختمونی که تاکرو کار میکنه ، یهو میفهمه که عه این پسرِ عشق قدیمیشه ؟! ینی تاکرو هیچوقت تاکسی نگرفته ؟! " دختره تاکسی رون بود "
یه سری جاهای دیگه شم مشکل داشت که همش به نظر من به خاطر ضعف فیلمنامه س . کلا ژاپنی ها درسته زیاد حاشیه نمیپردازن و شخصیتای زیاد نمیارن تو سریال با اینحال همون کمشم زیادیه . چون دیالوگ و رابطه قوی بین دو کاراکتر اصلی خیلی کمه خیلی ناپدیده . دیالوگای بی معنی بیخودکی خالی از عمق و مفهوم . بازیگر زنش که اصلا به دلم نشست . خود تاکرو هم بازی خاصی نداشت . تنها چیزی که سریال داشت مناظر کم ولی زیبای ساپورو بود . مثلا اگه همین موضوع را کره میساخت خیلی جذابتر خیلی اب و تابتر خیلی عمیقتر خیلی پزشکی تر و قابل باورتر خیلی جزییات دیگه که سریال را دیدنی و جذاب و غم انگیز کنه ،اینجوری میساخت ولی این خیلی ابکی و ساده بود و نمیدونم چجوری نتفلیکس داشت نشونش میداد . تنها چیزی که میشه گفت برای پخش در نتفلیکس درونش لحاظ شده منظره و بعدشم صحنه و بعدشم حرف از اسرائیله . شاید ندونین ولی ژاپنی ها خیلی کم صحنه تو سریالاشون دارن . ولی این دوتا صحنه داشت . خلاصه که زیاد خوشم نیومد . حتی غم و سرگشتگی دختره که خب حافظشو از دست داده و عشقشو فراموش کرده ولی حس میکنه یه چیزی کم داره رو خوب نتونستن روش مانور بدن و نشون بدن تا تاثیرگذار باشه برای بیننده .
چنل تلگرام ساختم . همینجوری یهویی . هرکی دوست داشت بیاد عضو شه . تو فکرمه اهنگ و معنی اهنگ و عکس و هرچی به نظرم جالب اومد بذارم .
های من اومدم با یه سریال باحال :
کوچکترین پسر خانواده ی ثروتمند
" تناسخ در خانواده ثروتمند " یا " کوچکترین پسر خانواده ی ثروتمند "
مدتتهای خیلی مدیدی بود که از شبکه ی جی تی بی سی سریال ندیده بودم ، اکثرا سریالاش تم خیانتیه و حرص در بیار ، برای این سریال از زمان پخشش تا زمانیکه که چندروز پیش شروع به دیدنش کردم همش دودل بودم ، هم سونگ جونگ کی رو دوس دارم تو سریالا هم دوس ندارم ، 🙄😁از طرفی تایتل سریال برام جذاب نبود ، از اون گذشته یکی از بازیگرای زنشو اصلا دوس نداشتم ، خلاصه ... مقاومت را گذاشتم کنار و شروع کردم به دیدنش ، اولاش یخورده گنگ بود ولی همراه که میشی با روند سریال دیگه نمیتونی ولش کنی . و خود به خود ازش سر در میاری . همونجور که میدونین من همراه اسپویل از سریال صحبت میکنم . پس بریم که داشته باشیم اصلا قضیه چی بود .
تناسخ در خانواده ی ثروتمند
داستان سریال راجبه کارمند یه کمپانی بزرگه که هرچی رییس هاش میگن گوش میکنه بی چون چرا ،اسمش هست یون هیون وو "سونگ جونگ کی " ، هیون وو کارمندیه که با دیپلم توی شرکت استخدام شده و پله های ترقی را با بله چشم گفتن های بی چون چرا ، طی کرده و الان مدیر یه بخشیه ، یه روز یه سند مخفی توی شرکت پیدا میکنه که برای سالها پیشه ، سند نشون دهنده اختلاس هنگفت کمپانی به نام یه شرکت کاغذیه ، هیون وو میره اینو نشون بالا دستیش میده ولی بالادستی اونو نابود میکنه و میگه به تو مربوط نی و اینا ،"این بالا دستی خیلی حروم زاده بود " همون شب رییس کمپانی را تو لابی میبینه رییس ازش تعریف میکنه اینم جوگیر میشه و میاد حالا عکسایی که از سند گرفته بوده رو نشون رییس میده ،رییسم میگه تو از الان مدیر مالی هستی ، بدو برو اونجایی که این پولا هست و برشون دار بیار اینم از اونجا که بی چون و چرا کارارو میکنه میدوه میره ترکیه تا پولارو بیاره ، ولی تو ترکیه میکشنش ، وقتی بیدار میشه میفهمه تو بدن یه پسر بچه تناسخ کرده ، پسره کیه ؟ کوچکترین نوه ی خانواده ی جین که بنیانگذار کمپانیی بود که توش کار میکرد ، اون الان اسمش " جین دوجون " هه .
یون هیون ووجین دو جون
هیون وو وقتی تو کمپانی کار میکرد خییلی پرتلاش بود و راجبه هرچیزی که نیاز شرکت بود مطالعه داشت از طرفی تمام فک فامیلای رییس کمپانی رو میشناخت ، هرچقد فک میکرد یادش نمی اومد جین دوجون قبلا چکاره بوده تو شرکت ، بعدها یادش میاد که دوجون تو جوانی مرده برای همین هیچوقت ازش هیچی نه خونده نه دیده و شنیده . درواقع زندگی دوجون واقعی تو هاله ای ابهام قرار داشت .
جین دو جون و درخت روابط فامیلی روسای کمپانی که توش زده جین دوجون مرده .
اون نمیدونه چرا تو بدن این پسر به دنیا اومده ولی سرنوشت را میپذیره و میگه حالا که این فرصت بهش داده شد بود باید به درستی ازش استفاده کرد اون باید میفهمید کی کشتتش و انتقام میگرفت ، به لطف دانش و اگاهی که تو زندگی قبلی داشت تو این زندگی به نحو احسن ازشون استفاده میکنه و با اینکه خانواده ش با خانواده ی پدربزرگ ینی بنیانگذار کمپانی تو قطع رابطه هستن ، میتونه خودشو تو دل پدربزرگ جا کنه و دوخانواده را اشتی بده و به لطف راهنمایی های مناسب با سنش " حدود ده دوازده ساله بود مثلا ، جایزه ی درخوری هم دریافت کنه ، و وقتی 20 ش میشه کلی پولدار میشه…
وقتی تو ۲۰سالگی یه عالم پول داشت
...خلاصه ... همینجور که محبوب پدربزرگ بود داشت زیرزیر خودشو برای انتقام و تصاحب اون کمپانی اماده میکرد ، کمپانی های کره اکثرا وراثتی هستن ،مثلا هرکی رییس کمپانی و بنیانگذارش باشه بچهاش میشه جانشینش ، اینجاام قرار بود پسر بزرگ خانواده جانشین بشه یه چیز بای دیفالت ،در عالم واقع حتی به این شکله .
پسرعمو و دوجون
تو یه مقاله ای که راجب سریال میخوندم ،نوشته بود « ایا کمپانی سون یانگ “اسم کمپانیه سون یانگ بود “ و رییسش شمارو هم یاد سامسونگ انداخته!؟» اتفاقا تو قسمت اول سریال موبایل یکی از کارمندای جدید ایفون بود که هیون وو بهش گفت موبایلش برای سون یانگ نی ، اینجا ثابت میکنه که کمپانی سون یانگ مثالی از سامسونگ بوده ، تو مقاله نوشته بود روابط و جانشینی های سازمانی در سریال خیلی خوب نشون داده شده و روسای شبکه ی جی تی بی سی و رییس جدید سامسونگ هم همشون وراثتی رییس شدن و حتی باهم فامیل هم هستن “
مقاله ای که اشاره کردم
خلاصه ولی با روی کار اومدن جین دوجون و دانش و موفقیت هاش و استعدادش تو پول در اوردن،کم کم ترس از اینکه پدر ممکنه کمپانی را به ما پسرا نده و بده به نوه ش جین دوجون که باباش پسر نامشروعه ، تو دل پسرای رییس بزرگ ، جا باز میکنه .
جین دوجونعمو بزرگهرییس تشکیلات :پدربزرگ
جین دوجون با کمک یه همکار بیزینس من ، خیلی موفق و زرنگ میتونه توی کره شرکت باز کنه و با کمک و اسم اون یه سری کارا برای اینکه بتونه به پول بیشتر و هم اینکه مقابله کنه با کمپانی بزرگ پدربزرگ میکنه ، دست اخر دستش رو میشه و خودش علنا به پدربزرگ نشون میده و از الان دیگه بازی قرار رو انجام شه .
همکار دوجوندوجون و پدربزرگ
اتفاقای خیلی زیادی و پیچیده ای می افته ،رقابت پدربزرگ و نوه خیلی تنگاتنگ بود ولی تو این همین رقابتی که بینشون بود علاقه هم به وجود میاد و دوجون میشه یکی از دوست داشتنی ترین نوه های پدربزرگ ، از طرفی دوجون خودش هم به پدربزرگ علاقمند میشه و واقعا تا اخرین لحظه کنار پدربزرگ میمونه و از ابروش محافظت میکنه در حالیکه حتی پدر خودشم به قیمت بردن ابروی پدرش" ینی پدربزرگه " حاضر بود به سهام کمپانی دست پیدا کنه ، رابطه شون واقعا خیلی قشنگ بود ، گرچه پدربزرگه عوضی بود ولی خیلی کاریزما داشت یجوری بود که نمیشد ازش بدت بیاد . هم درک میکردی هم نمیکردی ،حتی اخرش از ارثش به دوجون چیزی نداد ولی رابطه ای که بینشون بوده واقعا دوس داشتم .
پدربزرگه که رییس کمپانی بود از هیچی به اون مال و منال رسیده بوده و از اولم جانشینش را پسر بزرگش معرفی کرده بود ، تو تمام این سالها پسر بزرگ و بقیه بچها اینجوری فک میکردن با اینکه یه سری حسودی ها اختلاف هایی بینشون بود ولی اونقدرا بولد نشده بود تا جایی که دوجون به عنوان یه رقیب سرسخت ظاهر شد و پدربزرگه دقیقا دم مرگش گفت که میخاد جانشینی را روی شایستگی بذاره ، هرکسی دیگه ای باشه واقعا خشمگین میشه و فک میکنه در حقش بی انصافی شده ، شاید اگه از اول اینجوری میگفت انقد دشمنی بینشون به وجود نمی اومد تا جایی که بزنن همو بکشن ، فکرشو بکن پسر اولش تقریبا 50 ساله بود و یه پسر بزرگ داشت 40 ساله بهش گفتن تو جانشینی و پسرت هم بعد تو ، بعد یهو بگن نه . معلومه خون جلو چشاشو میگیره .من به همشونم حق میدادم راستش .
یون هیون وو
پول تنها چیزیکه جهان را تکون میده ، و نه تنها جهان بلکه روابط خونی را هم کات میکنه ، پدربزرگه خیلی به کمپانیی که ساخته بود اهمیت میداد و میگفت کسی باید جانشین بشه که بتونه پولساز باشه و شبیه من ، تنها نوه ای که شبیه ش بود و مغزش خوب کار میکرد دوجون بود . دوجون تا اخرین لحظه حتی زمانی که روانپریشی گرفته بود ازش محافظت کرد ولی دست اخر هیچی بهش نداد چون میگفت اون دلش برای من سوخته . عوضش پولای کثیفی که به اسم شرکت کاغذی گذاشته بود کنار رو بهش داد ، که دوجون ازشون استفاده نکرد . برای همین بود که اون اسناد و پولا بعد 20 سال دست هیون وو افتاده بود .
دوجون که کشته شدهیون وو
دوجون بعد از مرگ پدربزرگه با اینکه چیزی بهش نمیرسه ولی تو همون شرکت خودش با اطلاعاتی که از اینده داشت ، دوباره سرپا میشه و گندای کمپانی و عموشو می ریزه رو دایره و زمانی که داشت برای تحلیف رییس کمپانی شدنش میرفت با تصادف ساختگی کشته میشه . هیون وو یی که توی بدن دوجون 20 و خورده ای سال زندگی کرد و وقتی به هدف نهاییش رسیده بود ، بازم کشته میشه .دنیای بی رحم 😭😄
دوجون
هیون وو بعد انتقام و زمان مرگش خودشو میبینه که راننده ماشین باربریه ، خودش با خودش روبه رو میشه .
هیون وو و دوجون که باهم روبه رو میشن
اون تو بیمارستان ترکیه بهوش میاد و متوجه میشه در عرض یه هفته ، 20 سال به عنوان جین دوجون زندگی کرده .
هیون وو
الان میشه داستان را از اخر شروع کرد ، کی دوجون را که تو جوانی تونسته بود اونقد موفق باشه و نخبه را کشت ؟ و چرا هیونن وو تو بدن دوجون زنده شده بود ؟ راز این رابطه تو لحظه ای که دوجون یا هیون وو برای بار دوم میمیره نهفته بود .
هیونن وو وقتی برای کمپانی به عنوان راننده باربری کار میکرد توسط همون رییس حروم زاده به یه کار گمارده میشه بهش میگن برو فلان جاده اونجا وایسا ، وقتی ماشینو نگه داشته بود و رفته بود کنار تا تماس بگیره با رییسه که الان اینجام چیکار کنم ماشین دوجونی که داشت برای مراسم تحلیف میرفت از اونجا رد میشه و پشت ماشین هیونن وو استوپ میکنه ، کره ای ها گویا علاقه ای به اینکه اگه ماشین جلویی ایستاده اونا از کنار رد شن ندارن 😶😪🤣 همون حین یه کامیون از خدا بی خبر میاد و میزنه به ماشین دوجون و دوجون درجا میمیره ، هیون وو به رییسه میگه یکی مرده تو باعث شدی من غیرمستقیم تو مرگ کسی دست داشته باشم ولی رییسه میگه همینه که هستو و اگه نمیخای برو همون کارگری کن ، اینجوری میشه که هیونن وو بدبخت و بیچاره و دیپلمه که خانوادش به خاطر ورشکستگی کشور ، مثل خیلی دیگه از خانواده ها ، نابود شده بود ، عذاب وجدان رو سالها با خودش نگه میداره و ناچارا تو کار تو همون شرکت مشغول میشه و با اون درجات میرسه .
هیون وو در صحنه ی قتل
اینکه دوجون را بکشن دستور عمو بزرگه بود . هیوون وو چون شاهد قتل و رابطه ی غیرمستقیم با قتل دوجون داشتش ، تو بدن دوجون به دنیا اومد تا دوباره یادش بیاد که تو چه کاری دست داشته و انتقام خون پایمال شده ی دوجون گرفته شه . بعد از مرگ دوجون پرونده را سریع بستن و دیگه حرفی ازش به میون نیوردن ، پسر جوونی که اونقد زرنگ و خوب بود به خاطر جایگاه ریاست توسط عموش کشته شد درحالیکه هیشکی تقاص پس نداده بود . زندگیش واقعا تو هاله ای ابهام و غم انگیز بود . راستش من فک میکردم بعد اینکه تو بدن دوجون به دنیا میاد میره و هیون وو رو میاره زیردست خودش با اینکه کمکهای غیرمستقیم به خانوادش کرد ولی عجیب نی که این فکر به ذهنش نرسیده تا هیون وو رو بیاره زیردست خودش!؟ اینکه تو قتل کسی دست داشته باشی انقد بی اهمیته که یادت رفته بود!؟ چون تو ماشین رو نگه داشته بودی باعث شدی دوجون بمیره! چطور ممکنه همه ی وقایع ریز و درشت سالهای که زندگی کردی یادت باشه و همشو به کار ببندی تا پولدارتر بشی ولی یادت نباشه به خاطر پول و کار مناسب تو قتل دست داشتی ،چطور ممکنه به پدر و مادرت اهمیت بدی و حتی بخای کلی پول خرج کنی تا به خاطر شنیدن خطر تعدیل نیرو کارخونه مادرت نمیره ولی یه بارم نخای با خودت در زندگی الانت روبه رو شی!؟ راستش این جاشو زیاد دوس نداشتم و به نظرم به جای تمرکز زیاد روی سهام و بورس و شرکت میتونستن به این جزییات بپردازن .
از اون گذشته لاو لاین داستان با اینکه کم رنگ بود برای من زیاد اهمیتی نداشت . گرچه اون دید بدم نسبت به دختره از بین رفت ولی تو سریال تنها چیزی که بی اهمیت بود لاو لاین بود .
هیون وو /سنگ قبر دوجون
داستان دوجون در نوع خودش وقتی قسمت اخرو میبینی خیلی بی عدالتی و غم توش داره ، اینکه بالاخره قاتلش معلوم شد و کمپانی از جانشینی وراثتی در اومد ، خوب بود و میشه گفت انتقام کامل شدش ولی قسمت اخرو خیلی زود جمعش کردن و زیاد به دوجون واقعی پرداخته نشدش . خود هیونم وو به عنوان کسی که مصبب مرگ دوجون بود تقبیح نشد ، با اینکه متوجه شد دوجون ۲۰سال پیش اونجوری کشته شده دقیقا لحظه ی اخر اونم بدون هیچ ری اکشن قابل قبولی فایل ظبط شده مکالمه ی خودشو رییس حروم زادههرو زمانی که کنارجاده داشت خبر مرگ کسی که اون موقع نمیشناختمش رومیداد رو پخش کرد . ۲۰سال پیش چجوری بدون امکانات مکالمه تلفنی رو ظبط کرده بود !😵💫 تازه اونم تو دادگاهی که برای اختلاس هیون وو تشکیل شده یهو قتل دوجون رو پیش میکشن . و با قضیه ی قتل دوجون اختلاس هیون وو پاک میشه .
هیون وو وقتی داره تو دادگاه مکالمه رو پخش میکنه
درکل سریال قشنگ و جذابی بود ، ولی خب وقتی بهش فک میکنی این ضعفا خودشونو نشون میدن . تو یه مقاله ای میخوندم داستان اصلی اینجوری بوده که دوجون زنده می مونه با دادستان ازدواج میکنه و میره تو اون صخره ای که بار اول کشتنش و گل میذاره و اینا ، بیننده ها خیلی هاشون از پایان راضی نبودن و میگفتن گول خوردن و چرا باید دوجون رو بکشن ، با اینحال سریال تو اخرین قسمت با ریت ۲۷ به پایان رسیده . که برای یه شبکه کابلی خیلی ریت خوبیه .
تولد دوباره در بدن یک پولدار
بازیگر نقش پدربزرگ خیلی قشنگ بازی کرد ، قسمتای اخر دلم براش سوخت که اونجوری شد کاش متنبه میشد ولی خب اونجوری شدنش هم یجورایی میشه گفت نتیجه ی اعمال خودش بود . متاسفانه با اینکه خودش خیلی درایت رییس بودنو داشت ولی هیچ کدوم از پسراش غیر از اون نامشروعه و دوجون به خودش نکشیده بودن . اینکه انقد زیاد پول داشته باشی و به طور مساوی بین بچهات تقسیم نکنی همیشه این اختلافات را تو خانواده ها داره ، پول متاسفانه خیلی مهمه و روابط خانوادگی را خیلی تحت شعاع قرار میده ، حتی اگه اون اسایش نسبی در زندگی رو هم نداشته باشی و پولت کم باشه ولی همونم به طور مساوی و با روی خوش و گشاده برای اهالی خونه خرج نکنی موجب اختلافات و کینه های درونی زیادی میشه ، حالا اگه رییس کمپانی باشی و مال و منالت انقد زیاد باشه دیگه خیلی شدتش بیشتره . در هرحال که بعد از مرگت اون مال و اموال میمونه برای باقی مونده ها ، پس بهتر نی تا زنده ای همرو بدی بهشون هرچند که اونا لیاقتش را نداشته باشن ، هرچی نباشه بچها و خانواده ات هستن ، تا زمانی که مردی یا مریضی اینجوری باهات رفتار نشه و بعدشم سر اختلاف بین ریاست همه ی کاشته هات و کمپانی عزیزت بر باد نره ؟!
هیون وو و دوجون در کودکی
سونگ جونگ کی هم خیلی خوب بود ولی راستش تا قسمت 7 این مارمولک بازی هایی که داشت اصلا خوشم نمی اومد از کاراکترش ، اوایل وقتی تو خانواده ی جین به دنیا اومده بود و داشت بزرگ میشد یه مدلی مث ناظر بیرونی بود تو اون خانواده و همه رو به چشم تحقیر و مسخرگی میدید ولی وقتی رقابتش با پدربزرگه اشکارا شد رابطه شون حتی صمیمی تر شد و با اینکه رقیب بودن ولی خیلی باحال و عاطفی بود میونه شون .
سریال باحالی بود . خوشالم برای دیدن انتخابش کردم .
سریال " انتخاب همسر برای امپراطور : جنگِ زنان " یا " ملکه : عشق و جنگ "
انتخاب همسر برای امپراطور
داستان سریال در مورد امپراطوری" من دیگه تو متن چونا می نویسم " که با دختره یکی از درباریا که همه باهاش مخالفن ازدواج کرده ، چونا از بچگی این دختررو میشناخته و عاشقش شده بوده حالام باهاش ازدواج کرده بود که تو روز عروسی که داشتن تو خیابون بین مردم رژه عروسی برگذار میکردن یه عده خیانتکار میریزن و به عروس و چونا شلیک میکنن ، عروس میمیره ولی چونا بعد چندروز بهوش میاد .
امپراطور
کسی که این قتل رو برنامه ریخته بوده یکی از وزیراس ، چون چونا دختر اونو برای ملکه بودن انتخاب نکرده و دخترش عاشق چوناس ، گفته بذار همرو بکشم یهویی یه امپراطور جدید رو هم بیاریم .امپراطور جدیدم در نظر گرفته یکی از شاهزاده ها که تو دهات زندگی فقیرانه داره . بعدم برای اینکه گند خودشو بپوشونه و حواسارو پرت کنه به ملکه مادر میگه بیایم خانواده ملکه مرده رو به جرم خیانت بگیریم ، خلاصه میگیرن پدر ملکه رو هم میکشن ، جسد ملکه رو هم میندازن یه گوشه ای . چونا طفلی عشقشو از دست داده از اینورم نمیتونه از پدرزنش دفاع کنه . از اونجا که ملکه مرده پس باید دوباره گزینش ملکه انجام بشه ، دوباره دخترارو میارن و امتحان میگیرن و اینا ...
یه وزیر دیگه ای هست با همون شاهزادهه که وزیر اولیه در نظر گرفته بودش ، همدسته و گروه درست کرده و میخان چونا رو بکشن و خودش بشینه و کارایی که خودش فک میکنه درسته را رو ممکلت اجرا کنه ، وزیره با پدر ملکه ی فقید دوست بوده، اینم بگم که باباهه از این روشن فکرا بوده برای همین بهش انگ خیانت می بندن و زود دارش میزنن . ملکه یه قل داشته که بچگی گم شده بوده ، چون داشتن دوقلو نحسی برای کشور بوده ، باباهه به هیشکی نگفته بوده که دوقلو داره ،به هیشکی غیر از این دوستش ، وزیره اتفاقی دختره را میبینه و میفهمه که این قل ملکه ی فقیده ، میارتش و میگه اره خانواده ات اینجوری شدن دختره فراموشی داشته تو این مدت ولی یهو یادش میاد همه چی ،اصلنم بهت زده و بحران زده نمیشه و همه چیو قبول میکنه ، یارو میگه همش تقصیر امپراطوره ،تو باید قدرت بدست بیاری تا بتونی انتقام خانوادتو بگیری ،چجوری ؟ً ! باید بری ملکه بشی هرکیم گفت تو شبیه ملکه فقیدی دیوار حاشا بلنده .
چونا و ملکه
خلاصه اونو به عنوان دختر یه وزیر دیگه ای که دختر داشتش ولی دخترش بیمار بوده و هیشکی تاحالا ندیدتش برای گزینش ملکه جدید میفرستن قصر ، چوناام درتلاشه که بفهمه کی پشت ماجرای ترور ملکه شه . بی خبر از اینکه بدونه ملکه دوقلو داشته ، دختره رو میبینه و فک میکنه ملکه زنده شده ولی از دختر انکار و از چونا اصرار ، دختره گیج شده نمیدونه چونا دشمنه دوسته مگه اون مصبب کشتن ملکه و پدرش نبوده پس چرا اینجوری رفتار میکنه . دست اخر متوجه میشه که اونی که چونا عاشقشه نه تنها خاهرش بلکه خودش بوده که چونا رو تو جوونی تو خیابون دیده و بهم دل بسته بودن .
وقتی ملکه کشته شد
یه پروسه ی طولانی برای گزینش ملکه دوباره راه می افته و بازم تو مرحله ی اخر که میخان دختررو به عنوان ملکه انتخاب کنن ، وزیر اولیه میاد چونا رو تهدید میکنه که اگه دختر منو نکنی ملکه من لو میدم که این دختره ملکه ی قبلیه که زنده شده ،"چون بهشون انگ خیانت بستن پس اگه دختره حتی اگه ملکه قبلیه بوده باشه هم نمیتونه دوباره زن شاه بشه " چونا مجبوری دختره همون وزیر اولیه رو ملکه میکنه و دختترو میکنه صیغه ، تو این بین وزیره "همون دوست بابای دختره " که با شاهزادهه دستش تو یه کاسه س به دختره سم میده و میگه مامانت دست ماعه شاهو بکش تا مامانتو بهت بدیم . از این ور یارو و شاهزاده نمیدونن کی بوده که اون روز ملکه و چونا را میخاسته بکشه ،از طرفی وزیر اولیه نمیدونه که شاهزاده ای که در نظر داشته بکنتش شاه ، خودش چه بلاییه 😁 .
شاهزاده
از اونور بعد از اینکه گلوله خورده تو سر چونا ، چونا هر وقت دختره تو خطر می افته رویای صادقه میبینه ،این سری تو رویاش میبینه که دختره داره تو چاییش سم میریزه ، میره اتاق دختره ، و بهش رودستی میزنه ، میگه زخم سینه ات چطوره "گلوله خورده بود " دختره میگه خوبه ، چونا میگه زخمت که رو سینت نبود تو شکمت بود تو کی هستی و خلاصه یخورده ناراحتی بینشون به وجود میاد ، بعد با خودش دودوتا چهارتا میکنه میفهمه که دختره قل دیگه ی ملکه ی قبلیه . قضیه بینشون حل و فصل میشه و بازم باهم خوب میشن . از اونور حسودا و تنگ نظرا بیکار نمیشینن و تو شهر شایعه راه میندازن که این دوقلوی ملکه ی قبلیه و این نحسی میاره و اینا همه جمع میشن تظاهرات که چونا صیغه تو مجازات کن ، چونا هم راهی براش نمی مونه ، دختره میاد اعتراف میکنه که اره من دوقلوی ملکه قبلیم ولی به ملکه و پدرم تهمت زدن باید اسمشونو پاک میکردم برای همین این نقشه هارو کشیدم .
چونا هم میگه من میدونستم و بعدا مجازات این کار صیغه رو هم انجام میدم ولی اول باید اسم پدرشو پاک کنیم . خلاصه کارا خیلی رو روال و سریع انجام میگیره کسی میاد شهادت میده پدرش خیانتکار نبوده ولی چون درهرحال پیشگویی دوقلوها هنوز قضیه ش تموم نشده چونا و صیغه مجبور میشن از هم جدا شن یه مدت . از اون طرف شاهزاده هوله با وزیر اولیه " اون وزیره که دستش با شاهزاده تو یه کاسه بود همین وسطا لو میره و چونا بهش دستور خودکشی میده " دست به یکی میکنه میخاد بریزه قصر رو بگیره و چونا رو بکشه . حالا شاهزاده هم قبلا تو خیابون چندباری این دختترو دیده بوده و عاشقش شده بوده ، میخاد دختترو زنه خودش کنه . خلاصه جنگ و درگیری رخ میده و شاهزاده دختررو میدزده ولی چونا میاد و باهم می جنگن و دختترو نجات میده ، شاهزاده هم میبینه راهی براش نمونده خودشو میکشه . دست اخر این دونوگل بهم میرسن .
این خلاصه سریال بود البته که خیلی پیچیدگی ها داشت من خلاصش کردم 😁 سریال قشنگی بود . این اولین سریالی بود که از این پسره به عنوان نقش اول میدیدم واقعا بازیش خیلی خوب بود طرز حرف زدنشو خیلی دوس داشتم تو هر موقعیتی با ملاطفت و ارامش و تسکین دهنده بود طرز صحبت کردنش ، خیلی کاراکتر چونا رو دوس داشتم . دختره هم بد نبود با اینکه بازیش یکنواخت بود ولی خسته کننده یا شیربرنج بهتر بگم نبود . 😄این دختره اکثر سریالایی که داره همیشه نقش یکه با اینکه قیافه ی خیلی قشنگی نداره ولی اجزای صورتش خیلی همگونو قشنگن مخصوصا دندوناش ، "دندوناش لمینت نی " بازیشم بد نی بهتر از خیلی های دیگه س که الکی معروفن . موضوع تاریخی سریال و داستانشم خوب بود و جذاب . خیلی کشمکش بین وزیرا و چونا نبود مث سریالای تاریخی دیگه که خیلی همش وزیرا به چونا زور میگن و چونا همش در حال حرص خوردن و تلاش برای مقابله س ولی کاری نمیتونه بکنه . مثلا وسطای سریال قضیه خیانت یکی وزیرا خیلی زود و سریع توسط چونا مخفیانه راس و ریس شد و طرفو محکوم کرد و تمام . از طرفی اینجا مادربزرگه چونا که ملکه بزرگ بود خیلی رابطه ش با چونا که نوش میشد قشنگ بود و همش طرف چونا رو میگرفت .
کلا سریالای تاریخی کره ای با اینکه نشون دهنده ی بی عرضگی و مترسک بودن اکثر شاهاشونه ولی خیلی قشنگ میسازن و تازگی مخصوصا خیلی سریالایی که فقط کانسپت و بک گراند تاریخی داره ولی اثری از تاریخ واقعی توش نی میسازن . اینم از اون دسته سریالا بود با اینحال تو اینجور سریالا هرچقدم وزرا عوضی بوده باشن و طالب قدرت و تاپ داون بودن روی امپراطور و قدرتش هیچوقت خودشون نخاستن شاه بشن و یا به شاه بی احترامی کنن . حتی وقتی میخان شاهو عوض کنن دنبال کسین که ریشه سلطنتی داشته باشه . این نشون دهنده اینکه این موضوع که تو اون زمان شاه را به عنوان بنده ای برگزیده از سمت شاه می دونستن حقیقت داره و حتی خیلی بیشتر از اینکه تو سریالا نشون میدن به شاه احترام میذاشتن .
کاراکتر شاهزاده هم خیلی باحال بود بازیگرشو دوس داشتم خیلی جذبه داشت و عشقش به دختره رو دوس داشتم . حیف خودشو کشت البته که صحنه ی تراژتیکی بود /درست نوشتم اسمشو ؟ 😄
بعد مدتها سریال کره ای جدید دیدم از بازیگر سریال سونات زمستان که خییییلی دوسش داشتم ، ولی خب این سریالش اونچنان جذاب نبود با اینکه خودش همچنان جذاب بود و خیلی شوهراستایل .
ایشونو میگم : اسمش تو سریال فرانکه
اسم سریال هست “هتلدار” منظور کسی که یا صاحب هتله یا کارش هتله ، درمورد یه هتل معروف خیالی تو کره س که پنج ستاره س ، اوپای شوهراستایلم هاروارد درس خونده و کلا امریکا بزرگ شده کارش پایین اوردن قیمت کارخونه ها و هتل و این جور جاها و مفت خریشون یا برای خودش یا برای کلاینته .
سریال هتلدار
میزنه صاحب هتل معروف کره میمیره یه یاروییم تو کره تاجره و به این هتله چشم داره در صدد میشه که یکی بیاره تا هتل رو مفت خری کنه ، بهش اوپای شوهراستایل هارواردیمو معرفی میکنن ، اوپام اولش ناز میکنه چون از کره خاطرات خوبی نداره نمیخاد بیاد کره ، ولی یه روز تو یه رستورانی یه دختر کره ای میبینه و ازش خوشش میاد ، حالا دختره کیه !؟
دختره اینه مرده هم همون کارمنده س که بعدا میگم
کارمند همین هتله اس که اومده امریکا دنبال یه کارمند دیگه ی هتل که سالها پیش اخراج شده بود حالا دلیلش مهم نی ، اون از طرف رییس هتل که همانا زن رییس مرحومه ، مامور شده اون کارمندرو بیارتش کره و بکننش مدیر هتل چون زنه که هیچی بلد نی این پسره مثلا خیلی ماهر و شاخه ،هیشکی دیگه نیست که بشه هتلدار 😁🙄 قبلنم بین این دوتا یه خبرایی بوده ولی بعد از اخراج شدنش و اینا همه چی کنسل شده ولی دختره هنوز یخورده بهش احساس داره ، خلاصه یه روز که دختره داشت صبحونه میخورد تو هتلش از خدمات اونجا شکایت میکنه و دقیقا همین لحظه ام اوپای شوهراستایل هارواردیم ، اونجا بود و چشمش میگیره دختره ماجرا رو ، همون شب به دختره لباس میفرسته اسم اوپای شوهراستایل هارواردی “فرانک” یه کارتم میفرسته اسمشو مینویسه دختره ی گیج فک میکنه هدیه از طرف همون همکاره س .
میگذره و قرار میشه برگردن کره داشتن میرفتن تو جاده بودن تو ماشین ، که بحث بینشون درمیگیره پسره ی بی غیرت وسط بیابون تو امریکا دختترو پیاده میکنه و میره ، دختره میمونه تو بیابون ، چنددیقه بعد یهو یه ماشین لیموزین داشت رد میشد دختره دست تکون میده نگه میدارن کی بوده ماشینه؟! فرانک ، اول رو نشون نمیده بعد میرن خونه ی فرانک ، بعد اونجا یخورده حرف میزنن و اینا فرانک دیگه عاشق دختره میشه و مفهمه دختره تو همون هتلی که به این پیشنهاد مدیریتشو دادن کار میکنه ،ولی چرچیل بهش نمیگه که منم این پیشنهادو دارم و فلان ، دختره که میره ، سریع زنگ میزنه دستیارش میگه کار کره رو بگیر که فردا بریم اینجوری میشه که فرانک میاد کره و میره همون هتله میمونه ، بعد دختترو میبینه و بهش هدیه اینا میخره بعد بیرون میرن و اینا کم کم دختره هم خوشش میاد تا جایی که فرانک به دختره میگه من تورو میخام و این حرفا 😍🥰دختره یخورده مردد بود ولی ، حتی روز تولد دختره هم میرن بیرون بعد کیسم میخان برن دختره خودشو عن میکنه 😣😑🤐 خلاصه میگذره و ابش زیاد بودن سریال ، هتلی ها میفهمن که فرانک اومده بزخری کنه درصدد میشن جلوشو بگیرن بعد فک میکنن دختره دستش با فرانک تو یه کاسه اس بعد دختره ی احمق به خاطر هتل انگار که مال باباشه خودشو جر میده ،جالبه پسر صاحب هتل انقد دنبال مالش نبود که کارمندای هتل بودن ،اولش اصلا نمیخاستن تعدیل نیرو کنن ولی چون دعوا بالا گرفت زمزمه های اخراج ادمای اضافیم اومد چون هتله نقدینگی!؟خلاصه پول نداشت هتله و فقط الکی اسم در کرده بود برای همین دیر یا زود چاره ای نبود که تعدیل نیرو کنن ، اصلا تقصیر فرانکم نبود ،از طرفی توی سریال کاراکترای اضافی که روشون مانور میداد خیلی زیاد بود مثلا پسر صاحب رستوران که سست عنصر بود و کارمندای هتل که اصلا نییازی نبود انقد روشون زوم کنه . خلاصه چندقسمت دختره خودشو عن میکنه و فرانکم بهش میگه کار کاره رابطه ی بین ما رابطه ی بین ماست چرا قاطی میکنی ولی دختره احمق بود و گوشش بدهکار نبود ،خوشم اومد فرانک اصلا از موضعش کوتاه نیومد ، همینجور دعوا میکنن بعد دیگه دختره وا میده و باز بهم برمیگردن و داستان به شادی تموم میشه .این سریال هم ساب نداشت و بی ساب نصفشو متوجه شدم اونجاهایی که نمی فهمیدم رو ساب انگلیسی را فعال میکردم که بفهمم قضیه چی شد ، هم خیلی راجبه هتل و هتلداری و مالی حرف میزدن هم اینکه کیفیت صداش یجوری بود که خوب متوجه حرف زدنشون نمیشدم . فک میکنم اینها در نفهمیدم دخیل بود . راستش برای خودمم هنوز عجیبه که چطور سونات زمستان رو تقریبا 70 .80 درصدشو متوجه شدم شاید اگه الان ببینمش اون درصدای باقی مونده هم متوجه شم چون الان گرامرای بیشتری خوندم و کلمات بیشتری حفظ کردم . 😁 با این حال هنوزم برام باارزشه هم سریالش قشنگ بود و با اینکه نقشای فرعی دیگه ای هم داشت بازم تو طول سریال و تو داستان نقش بسزایی داشتن بی منفعت نبودن ، هم اینکه اولین سریال تمام کره ای بود که انقد زیاد متوجه میشدم حرفاشونو واقعا برام خیلی خاطره س اون سریال .
تو این صحنه اونجای که دختره خودشو عن کرده بود که فرانک میاد میگه فقط به حرفای من گوش کن و اعتماد کن . و بهشش مگه که عاشقشه بعد دیگه دختره اشتی میکنه اولش .
بعد جمله طلایی فرانک که واقعنم حقه ، برگشت اخراش که دیگه تسلیم شده بود که دختره رو ول کنه به دختره گفت :
میدونی اعتماد ینی چی ؟! میدونی اعتماد کردن چجوریه ؟ اینکه به چیزی که نمیشه اعتماد کرد ، اعتماد کنی ، اونو میگن اعتماد داشتن .کره ایشم مینویسم خودم یادم بمونه قشنگه :
진짜 믿음이 뭔지 알아요 ? 믿을 수 없는 것 믿을 게 믿음이에요
حقیقتا تا قسمت ۱۲قشنگ بود سریالش مخصوصا کاراکتر فرانکو دوس داشتم ، ولی از ۱۲ به بعد خیلی اب شد و اصلا رفتاراشون خیلی اغراق شده و غیرواقعی بود . اولا همونجور که گفتم دختره یه کارمند معمولی بود که دست کمی از خدمتکار نداشت به توچه که صاحب هتل کی میخاد بشه تو ببین رییس بعدی کیه بچسب به اون که جایگاهتو از دست ندی ، همچین رفتار میکرد انگار مال باباش بود و فرانک اومده بود غصبش کنه ، خیلی مسخره بود ، درثانی مردی مث فرانک عمرا عاشق یه زن احمق مث دختره بشه مردی مث فرانک زنی میخاد که کارش هرچیزی باشه درهرحال حمایتش کنه یا خانه دار باشه یا اگه شاغله اون ساید حمایتگری رو داشته باشه و درثانی رابطه و زندگی خصوصی رو به کار ترجیح بده ولی دختره اصلا اونجوری نبود چسبیده بود به کار و حالام که یه شوهر جیگر پیدا کرده بود یخورده از کارش نمیگذشت حالا اینجوریم نبود که اون نبود کار هتل لنگ بمونه ،بعد تا فهمید فرانک کارش چیه و از زبون دیگران شنید سریع با پسره کات کرد ایکبیری 😤 انقد حالم از زنای خوره کار بهم میخوره ، اینکه میخان نشون بدن زن غرور داره و شاغل باشه خیلی خوبه بیشتر حالمو بهم میزنه ،زن هرچیزیم باشه درهرحال دوست داره توسط کسی دوست داشته باشه و حمایت بشه ، دختره داشت خودشو جر میداد اون یارو همکاره بهش پا بده و دوباره رابطه شون شروع شه ولی یارو مث عن انگار نه اینگار تازه خودش یه دختر بچه پیدا کرده بود عاشق اون شده بود اجوشی 😤بعد که یه مرد تمام عیار مث فرانک پیدا شده بود داشت جفتک میزد ، خیلی زن بیخودی بود 🤢 خلاصه خیلی حرصمو در اورده بود . این سریال یه سال قبل از سریال سونات زمستان که باعث ستاره شدن اوپای شوهراستایل بود ،پخش شده بود . ورژن ژاپنیشم ساخته شده و اتفاقا همونجاام اوپای شوهراستایل نقش فرانک رو خودش بازی کرده ، ورژن ژاپنی برا سال ۲۰۰۷ که معلومه بعد از فوق ستاره شدن اوپا ، مخصوصا تو ژاپن ، این سریال رو ری میک کردن . این بود معرفی سریال امروز .
ورژن ژاپنی سریال
تو این مدت قبل از این سریال ، سریال کره ای تونل و سریال کره ای کشور من رو به ترتیب ،برای سومین بار و برای دومین بار نگاه کردم . میخاستم پستاشو جداگونه بذارم ولی حسش نبود همینجا یه خلاصه میگن خالی از لطف نی :
سریال کشور من
کشور من رو فقط به خاطر جانگ هیوک نگا کردم یه سریال با داستانی شلوغ که خاسته دوران امپراطور شدن ته جونگ و بعد جنگ ولیعهدی لی بانگ وون نشون بده ولی درواقع یه سریال عشقی بین چندجوون تو این دوره ی اشفته س که برای زندگی و عشق دارن میجنگن ، راستش برای نشون دادن هردو زیاد موفق نبود . مخصوصا برای نشون دادن دوره تاریخی که به نظرم غیر بازی جانگ هیوک تو نقش لی بانگ وون ،چیز دیگه ای برای اراعه نداشت .
جانگ هیوک در نقش لی بانگ وون " این دومین باری بود که جانگ هیوک این نقش رو بازی کرده بود "سریال تونل : سمت راستی همونیه که پاش به ایستگاه پلیس نرسید و کشته شد
سریال کره ای تونل که خیلی سریال قشنگیه ،یه سریال کره ای جنایی پلیسی ،راجبه یه پلیس تو سال ۱۹۸۰فک میکنمه ، که قتلهای زنجیره ای تو شهرشون اتفاق می افته و زنایی که جوراب شلواری پاشون هست رو میکشه ، پلیسه درصدد تا قاتلو بگیره یه روز که اخرین قتل تو تونل اتفاق افتاده بوده برای اینکه دوباره قتلگاه رو ببینه میره تونل اونجا یکیو میبینه که درحال سیگار کشیدنه و داره ادای خفه کردن کسی رو در میاره میفهمه این قاتله میره دنبالش ولی قاتله با سنگ میزنه توی سرش ، بیدار که میشه سال ۲۰۱۷عه و میره اداره شون و اول گنگ بود متوجه تغییر زمان نبود ، شانسا همون روز قرار بود یه گروهبان!؟ به اسم خودش بیاد به اون ایستگاه ، ولی اون بدبخت هیچوقت پاش به اون ایستکاه باز نمیشه چون از قبل کشته شده بوده ، کی کشته!؟ همین قاتل سی سال پیش ، چرا!؟ چون شم پلیسی و کارگاهیش اونم درحالیکه هنوز مامور راهنمایی رانندگی بوده زیاد بوده و کنکاش زیاد اونو به پرونده و بازمانده های قتل زنجیره ای ۳۰سال قبل میرسونه و عین ابله ها میره از خود قاتل سوال میپرسه رسما یجورایی میگه که : تو قاتلی!؟😲 خب معلومه میزنه میکشتت ، خلاصه پلیسی که فوروارد شده سال ۲۰۱۷ تو اونجا زندگی پلیسی جدیدی رو اغاز میکنه از شانس رییس ایستگاه همون همکار خودش تو سی سال قبل بود و زود میتونه سازگار شه از شانس اونجا پرونده ای رخ میده که قتلهاش مث قتلای ۳۰سال پیشه اینجوری میشه که پلیسه متوجه ماموریت و چرایی این انتقال در زمانش ، میشه . خیییلی سریال جذاب و قشنگی خوش ساختی بود من با این که سه بار دیدمش ازش باگ خیلی بولدی در نیوردم . پیشنهادمیکنم حتما ببینینش . خب امروز تا همینجا.
این سریال یه سریال انتقامی با موضوع خشونت مدرسه ایه . خب خشونت مدرسه ای همه جا هست ولی کره ای ها یخورده تو سریالاشن اغراق زیاد میکنن خب بالاخره سریاله دیگه . گرچه گاهی این خشونتا به مردن فرد یا خودکشیش می انجامه و حقیقتی کتمان ناپذیره ولی دیگه فک نکنم در این حد هم باشه که این سریال نشون داده . پرام ریخت حقیقتا .
دونگ اون در نوجوانی و بزرگسالی
سریال درمورد شخصیت اصلی " دونگ اون " هه که فقیره و مادرش میخواره و به نظر فاحشه اس . باباشم معلوم نی کیه . تو مدرسه مورد ازار و شکنجه ی وخیم چندتا بچه پولدار عوضی روانی قرار میگیره و با اتوی مو تمام بدنشو داغ میزنن . درواقع این داغ ها روی بدن دونگ اون درسته اغراق شده ش ولی سریال میخاد نشون بده چقد خشونت و زورگویی تو مدرسه در هر مقطعی میتونه به روح فرد اسیب وارد کنه و این اسیب ها حتی اگه به روانشناس و غیره هم مراجعه کنن تا ابد با فرد می مونه . و هیچ چیزی برای این فرد دارو نمیشه جز انتقام . منتها از نظر من انتقامشو خیلی لفت داده . اینکه خودشو نکشت با اون وضعیتی که داشت واقعا خیلی قوی بود و این قوی بودنش از کینه ش و فکر انتقامش نشات میگرفت نه امید به اینده ی بهترش . حتی الانم که پولدار شده و معلم ، پول و این کار رو فقط برای انتقام بدست اورده . تمام سالهای عمرش داشته به انتقام فک میکرده . و برای همونم زنده س . خودش تو یه جایی از سریال میگفت من حتی نمی خندم که شاد نشم که یادم نره برای چی زنده ام . دردناک و غم انگیزه .
از طرفی میگم کاش اینکارو نمیکرد کاش زندگی جدیدی رو شروع میکرد ولی زخمای روی بدنش چی کارایی که بی دلیل فقط به خاطر پولدار بودن باهاش کردن چی . اینارو واقعا کی قرار جواب گو باشه و اگه قرار باشه کسی که اینکارارو کرده خوب بخوره و خوب زندگی کنه و حتی یه ذره ام عذاب وجدان نداشته باشه پس تکلیف قربانی چی میشه که تمام زندگیش جهنم شده ؟! اگه قانون از این افراد طرفگیری نکنه اگه حتی خدا هم کارماشو بندازه رو زمان پیری یا بچه ی طرف این چه فایده ای برای قربانی داره ؟! و چرا باید بچش از گناه والدش مجازات بشه ؟! اینجاست که اولا کمبودهای قانون بولد میشن و بعد هم نبود خداس که بیشتر نمایان میشه .
دکتر جراح پلاستیک
همچین کمبودهایی حتی تو کشور خودمونم هست فت و فراوون . سالها پیش اسیدپاشی زیاد شده بود تکلیف اون کسی که اسید پاشیده رو صورت اون دختر زیبا که چهره ش رو اونجوری کرده بود چی شد ؟!یادم نیست . شاید سوال پیش بیاد که با کشتن یا اسید پاشیدن یا حتی انتقام به هر طریقی صورت زیبای قربانی بهش برگردونده میشه ؟! مسلما نه ولی دلش خنک میشه . وقتی دلت خنک شه اروم میگیری و تازه میتونی نفس بکشی . سوال اینجاست چرا خدا گفته انتقام نگیرین . به نظر من باید انتقام گرفت .
....
دکتر جراح پلاستیک
کاراکتر اصلی مرد ، با دونگ اون تو بیمارستان اشنا میشه ، بعدش میشه استاد دونگ اون که بهش پادوک " یه بازی مث شطرنج که کره ای ها بازی میکننش ،چینی هام فک کنم دارن . " یاد بده . اینجوری باهم اشنا میشن و پسره از دونگ اون خوشش میاد خلاصه سالها به یاد اون میمونه بعد حدود 8 سال که پسره الان دیگه متخصص جراحی پلاستیک شده و دونگ اون درحال اجرای اولیه انتقامشه دوباره همو میبینن و این سری دونگ اون تصمیم میگیره به این مرد تکیه کنه با نشون دادن زخماش قصه شو تعریف میکنه و پسره هم که تحت تاثیر قبول میکنه تو انتقام دونگ اون همراه شه . درحالیکه خودش "پسره" تو ذهنش در حال ریختن نقشه انتقام از قاتل پدرشه که اونو وحشیانه تو بیمارستان کشته و حالا قاتل داره برای پسره نامه های تهدید امیز مینویسه . فک میکنم میخاد خودشم قاتل شه تا بره زندان و قاتل پدرشو بکشه .
دوس داشتم بدونم در اخر سریال دونگ اون هم میتونه انتقام بگیره و بعد دلش خنک خاهد شد ؟! متاسفانه فصل دو سریال اومد ولی انتظاراتم ازش رو براورده نکرد . اولا خیلی بی عرضه و احمق و ترسو بود دختره ، به این دلیل که بعد از این همه عذاب و ناعدالتی که در حقش شده بود نتونسته بود شجاعتش رو جمع کنه تا انتقام واقعی از کسایی که اونطوری در حقش ظلم کردن رو بگیره ، فقط داشت دور خودش میچرخید ، میخاست با پلیس و پایین اوردن اونا از جایگاهشون اینکارو بکنه درحالیکه اولا از نظر من این روش احمقانه ترین روش برای انتقامه ، دوما اصلا نتونستن هیجان و باحالی به داستان اضافه کنن ، اولا خیلی اب بود فصل دو ،دوما من به عنوان مخاطب خنک شدن دل کاراکتر دونگ اون رو احساس نکردم . بازی سونگ هه کیو خوب بود درنقش یه ادم عذاب دیده ولی کاراکتر احمقی داشت ، کسی که باهاش اینکارو کردن دیگه به گناه و عدالت و اینا فک نمیکنه تویی که تو فکرته انتقام اونم از راه قانون بگیری چرا باید بعدش بری خودتو بکشی !؟ چیکار کردی که مستحق کشتن خودت باشی !؟اگه به کشتن بود باید زمانی اینکارو میکردی که اونجوری کرده بودنت ، درواقع بیشتر از اینکه انتقام خودشو بگیره انتقام اون دختری که توسط همون ایکبیری روانی کشته شده بود رو گرفت ، کسی اینکارو میکنه که رفته باشه بزنه اون کسایی که درحقش ظلم کردن رو کشته باشه اول از همه باید اون ننه ی نفرت انگیزشو میکشت جنازه شو تیکه تیکه میکرد چون مصبب همه ی بدبختی ها و منشاش اون بود ، انقد حال بهم زن بود که حد نداره 🫤 بعدشم میرفت یون جین رو میدزدید میبرد مث خودش شکنجه اش میداد بعدم رهاش میکرد صددرصد یونجین خودشو میکشت اگه همچین اتفاقی براش می افتاد این میشه انتقام نه اینکه پولتو جوونینو عمرتو برای انتقام بذاری اخرشم هیچی خب که چی افتاد زندان !؟ همچین ادمی زندان براش کمه الکیم نشون دادن که تو زندان دیوونه شده . خیلی سمبلی بود . خلاصه اصلا خوشم نیومد . وقت تلف کنیه نیبینین . عوضش اگه سریال انتقامی دوس دارین برین سریال کره ای بازگشت رو ببینین ، خیلی قشنگه . صد از صد .~
سونگ هه کیو
خب حالا بذارین یه بیوگرافی از سونگ هه کیو بدم : سونگ هه کیو ۴۱ساله از چهارده سالگی کار مدلینگرو شروع کرد و بعد تو یهسریال یه نقش کوچیک داشته همینجور سریالایی با نقشای کمرنگ بازی میکرده تا اینکه تو سریال فراموش نشدنی “پاییز در قلب من “ که من پستشو گذاشته بودم با سونگ سونگ هون و وون بین بازی میکنه و همونجا میشه ستاره ی کره و جهان . و اون سریال شروع موجکره در جهان میشه . سونگ هه کیو تقریبا تو هر سریال و فیلمی که بازی کرده اون سریال و فیلم ترکونده .
سریال نسل خورشید که منجربه ازدواجش با نقش اصلی مرد میشه شهرت خیلی زیادی براشون میاره و سریالشون تا سالها از بهترین سریالای کره ای نامبرده میشه ولی متاسفانه ازدواجشون طولی نمی انجامه و طلاق میگیرن . با اینحال هیچی از شهرت و خانومی سونگ هه کیو کم نمیکنه . من تا قبلاز سریال نسل خورشید شناختی ازش نداشتم و سریال نسل خورشیدم دوس نداشتم ولی از سونگ هه کیو خوشم اومده بود برای همین پارسال سریال “ درحال بهم زدن هستیم” رو ازش دیدم . جو سریال و داستانش هم قشنگ بود و بازی یکدست و عمیق و قشنگ سونگ ههکیو منو به طرفدارش تبدیل کرد . و تمام حرفایی که درموردش خونده بودم رو به حقیقت تبدیل کرد . خیلیا بازیشو دوس ندارن ولی به نظرمن بازیش خیلی عمقی و خوبه . ممکنه هیچ ری اکشنی نداشته باشه به نظرتون ، ولی خیلی خوب حس اون کاراکتر را بیان میکنه . درهرحال شهرتش فقط برای ظاهرش نیست . تو این سریال هم واقعا عالی بازی کرده بود . از چهره ش افسردگی و ناراحتی عمیقش و کینه و ترسی که هنوز توش به جا مونده ، دیده میشه . جایی خوندم برای این نقش ۱۰کیلو وزن کم کرده تا صورتش شکسته تر به نظر برسه . همچنین بعد از پخش این سریال سهام کمپانیش ۶درصد افزایش داشته . ولی خب با اینحال همه ی اینا دلیل نمیشه همه از این سریال تعریف کنن که ... خیلیا میگن شاهکاره ولی واقعا چیز خاصی نبود .
در مورد یه کاهن اعظم “قدرتهای خداگونه داشت “ اسمش هست “ رمبراری” تو یه دنیای خیالیه که وقتی داشته با شیطان میجنگیده ،یهو اتفاقی جاش با یه ایدل تو دنیای واقعی عوض میشه از قرار ایدله تو یه گروهی که بهش میگن ایدل شکست خورده ، ینی سالها فعالیت کرده ولی هنوز شناخته شده نشده و فنیم نداره . بعد متوجه میشه که شیطان زمانه ش این دنیاام اومده ، بعد اون شیطانه در صدده که رمبراری رو بکشه ، رمبراری با اون پسری که جاشون باهم عوض شده با قدرتهای الهیش ارتباط برقرار میکنه و پسره میگه باید جایزه ی ایدل سال رو بگیری تا موافقت کنم روحمون برگرده سرجاش ، اینم چاره ای جز این نداره .~
رمبراری که ایدل شده
حالا داستان اسپویلیش رو میگم :
تو اون دنیای خودش رمبراری یه کاهن اعظمه که قدرتهای خداگونه داره و میتونه زخمی ها و بیمارا رو شفا بده ، با شیطان میجنگه و اینا ، خداشون یه مجمسه ای که زنه و اونو می پرستن و قدرتهاشو از اون خداعه داره ، رمبراری که میاد دنیای واقعی و ایدل میشه کم کم به ایدل بودن عادت میکنه وقتی اهنگ میخونه با صداش دیگرانو شفا میده خلاصه کم کم طرفدارم جمع میکنن ، این وسط اون پسره که الان رمبراری جاشه یه فن داشته که فنه قبلا منیجره یه گروه خاننده ی دیگه بوده چون برای یکی از اعضای اون گروه اتفاقی افتاده از چشم این می بینن برای همین بیکارو ناراحت و افسرده س یه روز تو خیابون همون پسر ایدله که رمبراری تو بدنشه میاد بهش سی دی اهنگشونو میده و میگه “ من اسمم کسیه که دیگرانو شفا میده ، قوی باش “
این همون دختره س که گفتم منیجره
بعد دختره از اون موقع فن این پسره میشه و از افسردگی و اینا در میاد ، الان چون ایدلش تو وضعیت بحرانیه میاد به کمپانی اونا و میشه منیجر گروهشون ، اینجوری اینا بهم نزدیک میشن رمبراری بهش میگه که کیه ولی دختره باور نمیکنه بعد اتفاقی درحال استفاده از قدرتهاش می بینتشو باور میکنه ، خلاصه اینا کم کم عاشق هم میشن . شیطان از اینور درصدده رمبراری رو بکشه معلوم نی چه کینه ای ازش داره .
اقای شیطان
بعد اونور قضیه ام یه فرقه ای ایجاد شده که ایدلا میرن عضوش میشن تا عضو اون فرقه میشن یهو میترکونن و معروف میشن و اینا ، رمبراری میخاد تو این فرقه رسوخ کنه چون این فرقه هه داره از اسم خدای این استفاده میکنه ، درحالیکه طفلک از ایمان کورکورانه و صادقانه ی زیادیش حقیقت رو ندیده ، خداهه خودش عوضیه درجه یک و با شیطان دست به یکی ، چون قدرتهای خداگونه ش کم شده و چون قبلنا نیمی از روحشو که قدرتهای خدایی داره داده بوده به رمبراری ، حالا میخاد اونو توسط شیطان که اتفاقا اونم داره بازی میده ، بکشتش تا به قدرتهاش برسه ، رمبراری طفلی یه عمر سر قبرخالی گریه میکرده 🤣 و از سمت خداش خیانت می بینه و ناراحت میشه و اینا ولی خودشو نمیبازه و خدارو تحویل خدای مرگ میده و میره به عشقش میرسه .😄🌸💜
~
خدا ایکبیریه
راستش خیلی اب بود ... ولی خیلی کیوت و سافت و مهربون بود رمبراری ، طرز حرف زدن پسره خیلی قشنگ و ملایمه، یه داستانی میخوندم یه جمله ی قشنگ راجبه این حرف زدن معشوق ، داشت : “حرف زدنش اکنده ی از دلپذیری شکننده بود “ دقیقا همینجوری بود خیلی دلپذیره حرف زدنش مخصوصا وقتی تاریخی حرف میزد 😅 کیوت دلپذیر عشق بود خلاصه . خیلی نقششو دوس داشتم . این قضیه خدابودنشونم بامزه بود ، خدایی رو اینجوری معنی کرده بود که اون کسی خداعه که از حمایت بنده هاش برخوردار باشه اگه حمایت و عشق اونارو از دست بده دیگه خدا نی . 🤪😄
قسمت اخرشو خیلی اب بستن مخصوصا تیکه ی اخرش تماما سرهم بندی بود ، ولی اصلا برام مهم نبود ،روند و داستانشو دوس داشتم . بعضی موقعهاهم باید سریالای ساده دید .😄🌿🌸
برای یه بار دیدن می ارزه به نظرم مخصوصا که بازیگرشم خیلی خوب بود .
ولی خب از این لحاظ که وضعیت ایدلهای شکست خورده یا ناموفق یا وقتی که معروف میشن از اب خوردنشونم ایراد میگیرن رو خوب نشون داده بود ، از طرفی یه جمله ی خیلی حقیقت داشت که من خودم بهش ایمان داشتم خیلی دوس داشتم تو سریالاشونم بهش اشاره میکنن چون واقعا همینجوریه ،فک کنم قبلانم تو یه پستی نوشته بودمش بازم میگم اینجا :
دختره و رمبراری رفته بودن کلیسا دختره داشت دعا میکرد هرکی به خدای خودش ، بعد رمبراری نمیتوست از قدرتهاش استفاده بکنه و دیگرانو شفا بده برای همین ناررحت بود ، دقیق یادم نی قضیه چی بود ، بعد دختره بهش گفت اگه ایدل موفقی بشی و فنت بشن مردم ،میتونی دیگرانو شفا بدی ، یه عالم ادم هست که بعد از گذروندن یه روز سخت و ناراحت کننده فقط با نگاه کردن به عکس یا ویدعو ایدلی که دوس دارن ناراحتی و سختی روزشون ناپدید میشه ، اینجوری نیرو میگیرن و میتونن ادامه بدن . ~
به نظر منم دقیقا این حرف برای همه ی فنها صدق میکنه . من وقتی اهنگ یا سریال میبینم یا یه ویدعو کوتاه از اوپاهام کلی ذوق میکنم و حالم عوض میشه . سختی زندگی برام قابل تحمل میشه . اتفاقا این یه مساله ی ثابت شده ی علمیه که روش تحقیقاتم انجام شده . و اتفاقا تو کتابی که دارم این روزا میخونم یه جمله ی خفن بود که الان میگمش ، و بعد از خوندن اون با خودم گفتم اااا نگا من این همه مدت داشتم اینکارو میکردم پس ، و ینی من این مدت اینو به صورت غیرمستقیم میدونستم و اصلا این کار یه کار روانشناسه س . خدایا من چقد دانام 🤣
میگفت که :
چطور است صرفا دردهایی را که نمیتوانیم از دستشان خلاص شویم به چیز دیگری تبدیل کنیم !؟میتوانیم بنویسیم ، بازی کنیم ، مطالعهکنیم ، اشپزی کنیم ، شعر بنویسیم ، بداهه گویی کنیم ، درباره ی کسب و کاری جدید رویا بپردازیم . صدها کار میتوانیم انجام دهیم . واینکه خوب یا خاص انجامشان دهیم اهمیتی ندارد . حتی نیازی نیست خودمان هنر خلق کنیم . غرق کردن خود در خلاقیت ، از طریقکنسرت موزهای هنری و رسانه های دیگر با رضایت از زندگی و سلامت بیشتر و اضطراب و افسردگی کمتر همبستگی دارد . اقدامساده ی تماشای اثار هنری زیبا باعث افزایش فعالیت در مراکز پاداش لذت در مغز میشود . این حس تاحد زیادی مث عاشق شدن است. پس بیایید هردردی را که نمیتوانید از ان خلاص شوید به پیشکشی خلاقانه تبدیل کنید .~ کتاب “ تلخ و شیرین “
پس ما “خودم ینی ” مدتهاس داریم درد رو به چیز دیگه ای تبدیل میکنیم ! با سریال دیدن ، با اهنگ گوش دادن و دراخر با یادگرفتن زبان جدید قشنگم کره ای .زیبا نیست !؟
خلاصه که اگه از این دید نگا کنین همچینم بد نبود سریالش تامل برانگیزم بود . 😌☘️☀️🙂
بعد از مدتهای خیلی زیادی رفتم سینما فیلم " غریب " را دیدم ، دیشب یهو تو مطالعه هایی که یهویی تو نت به سمتشون کشیده میشم ، به این فیلم برخوردم ، به نظر جالب اومد اتفاقا امروزم سه شنبه بود و نیم بها 😄
فیلم راجبه شهید محمد بروجردی ، که نقش به سزایی تو خابوندن قائله ی "اشوب " کردها " ضدانقلاب " تو سنندج داشتن ، این تیکه از مصاحبه برادر دکتر چمران که چگونگی اغاز اشوب تو کردستان را توضیح دادن :
در کردستان کسانی که تفکرات چپ داشتند حزب دموکرات، حزب کومله و عده ای هم که جنبه های مذهبی به خود می دادند همچون حزب دین حسینی این گروه ها در زمان طاغوت یک عده به عنوان مخالف رژیم شاه بودند و عده ای هم حقوق بگیر ساواک بودند.این گروه ها در جریان پیروزی انقلاب اسلامی هیچ کاری نکردند؛ اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی همچون منافقین از شرایط سوء استفاده کردند؛ یک روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی حزب دموکرات به پادگان مهاباد حمله می کند. حدود 10 روز از پیروزی انقلاب می گذرد که این گروه ها به پایگاهی در سنندج حمله می کنند و شهید قرنی در برابر آن ها ایستادگی می کند.این گروه ها در کردستان پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ارتش، نیروهای مردمی و به سپاه پاسداران که از نیروهای مردمی و متدین شکل گرفته بود حمله کردند. اصل این است زمانی که این گروه ها باید حمله و قیام می کردند علیه رژیم شاهنشایی سکوت کردند و پس از پیروزی انقلاب اسلام این گروه ها به نیروهای مسلح ایران حمله کردند. گروه های حزب کومله و دموکرات با حمله به پادگان های مریوان و سنندج حمله کردند و باعث شد، ارتش محاصره شود.
خلاصه به این دلایل کردها انقلاب میخاستن بکنن ، جالبیش اینجاس هم تو این فیلم هم تو " چ " سردسته ی این انقلابشون یه فردی بوده که تحصیل کرده ی فرانسه بوده . یادمه توی فیلم چ اون شخصی که سردسته بود دوست و همدانشگاهی شهید چمران بودش .
راستش راجبه توالی تاریخی این واقعه چیز درست حسابی نتونستم بخونم ، تا جایی که یادمه خابوندن قاعله ضدانقلاب تو کردستان کار شهید کاوه بود ،
محمود کاوه ناجی کردستان است او طی کمتر از هشت سال شبانهروز برای خدا جنگیده و تمامی محورها و قلهها و سلسله جبال زاگرس و بیش از ۳۰۰۰ پارچه آبادی و روستا را پاکسازی کرده و طلسم شبهای نا آرام کردستان را برای همیشه به لطف خدا و همت رزمندگان اسلام و رشادت و تدبیر الهی که به وی عطا گشته شکسته و امن کرده بود ...
کلا شروع این وقایع از اواخر ؟ سال 58 بوده ، و اوجش 59 و 60 ، طی تحقیقاتی که کردم متوجه شدم شهید کاوه تو پاوه بوده سال 59 ، شهید بروجردی سنندج 59 ، شهید چمران هم نوشته شده تو پاوه بوده سال 59 ، همه باهم اونجا بودن ؟ هرکی تو یه شهری بوده ؟ خب چون کل منطقه کردستان تحت تاثیر این اشوبها بوده .
شخصیت و منش شهید مصطفی چمران تأثیر بسزایی در ختم غائله کردستان داشت. حسین شاهحسینی از همرزمان شهید چمران، درباره وقایع کردستان و پاوه میگوید: «...پاوه زمانی آزاد شد که حضرت امام در رادیو پیام داد که هیچ کس حق ندارد بند پوتینش را باز کند مگر محاصره پاوه شکسته شود. همین پیام که پخش شد خود به خود کوملهها که روی کوهها پنهان بودند همه فرار کردند.
خوب متوجه نشدم ولی چیزی که معلومه اینکه این سه نفر باعث شدن کردستان امن شه . دقت کردین هر اشوبی که تو کشور بوده اول تو کردستان بوده ؟ همیشه ساز مخالف میزنن این عزیزان . اشوب پارسالم زیرسر همینا بود .
در مورد فیلم میتونم بهش نمره ی 6 بدم بد نبود خوب بود ، ولی یخورده درهم بود . تهیه کننده کارگردانش گفتن که فیلمو از روی کتاب " محمد مسیح کردستان " ساختن چون تنها منبع موجود راجبه شهید این کتاب بوده که نویسنده ش 15 سال راجبش تحقیق کرده . کتاب خوندنی به نظر میاد چون یه جا خوندم که راجبه شهید کاوه و چمران هم داخلش نوشته شده ." اتفاقا جدیدا کتاب محمد مسیح کردستان رو خریدم و قرار بخونمش "
عکس شهید کاوه و بروجردی ،اینجور که به عکس نگا میکنم این بزرگواری که کنار شهید بروجردیه یجوریه تو عکس که انگار داره به ادم نگا میکنه
من کلا فیلمای اینجوری دوس دارم به نظرم باید بیشتر ساخته بشه . و هی نمایش داده بشه یه سری کور و کرا " مسئولین مخصوصا " ببینن که چه جوونای دسته گل و هندسامی رفتن جنگیدن و زندگیشونو گذاشتن و اینطوری ایران ایران شده .
فیلم شورشیرین
فیلم شورشیرین که سالها پیش اینم تو سینما دیدم " فرهیختگی ازم میچکه 🤣💖" درمورد شهید کاوه اس که اونم فیلم بسی قشنگ و غم انگیزی بود البته ، سر این خیلی گریه کردم . 😄🤧
شهید وصالی در فیلم چ
بابک حمیدیان کلا چهره ش یجوریه که هر گریمی بهش میاد . خداروشکر میکنم که تو اشوبهای پارسال نطقی در نکرده بود . تو فیلم غریب هم کپی برابر اصل شهید بروجردی شده بود . یه جا خوندم زده بود بابک حمیدیان تو اکران فیلم " ایستاده در غبار " گفته بوده شیفته ی شخصیت شهید بروجردی شده و بعد سالها قسمت شده تونسته نقش شهید رو بازی کنه . خوب بازی کرده بود و کلا بازیگر خوبیه .
توی فیلم راستش تیکه و اینا نسبت به حوادث اخیر هم بود که زیاد بولد نبود ینی یجوری بود که هم معلوم بود حرفای یه ضدانقلاب تو سال 59عه و هم تداعی کننده ی وضع اخیر کشور بود . یه سری نقدا دیدم میگفتن همش سفارشیه فلان من که سفارشی ندیدم البته که بهتر میتونست ساخته بشه ولی خب بضاعتشون همین بوده .
ایستاده در غبار
یادم اومد دیشب چرا به شهید بروجردی کشیده شدم ، داشتم درمورد خبری که میگن میخان شهید؟ متوسلیان را به عنوان شهید رد کنن و دیگه براش تشییع جنازه نمادین بگیرن میخوندم که تو اثنای خوندن اسم شهید بروجردی و فیلم غریب رسیدم . که البته شواهد زیادی هست که میگن ایشون شهید شدن خیلی وقته ولی خب گفتن که خبر صحت نداره . میگن دارن پیگیری میکنن 41 ساله ؟! ولی چشمم اب نمیخوره . این فیلمم که بیشتر مستند گونه بود فیلم قشنگی بود . من دوبار دیدمش خیلی غم انگیزه . اینکه بدونی پسرت برادرت یا از دید مردم فردی مورداحترام که انقد ادم خوبی بوده شهید شده یا مفقودالاثره بحثش خیلی فرق داره با اینکه بدزدنش و خبری ازش نیاد . ادم هزاران فکر و نگرانی داره که اگه زنده س الان کجاس چطوری زندس اگه کشته شده چطوری کشته شده جسدش کجاس نکنه به جسدشم بی احترامی شده . نکنه هنوزم زیر شکنجه اس . از این فکرای جیگرسوز . کاش زودتر خبرش بیاد .
درمورد سونگ هه کیو در نقش چا سوهیونه ،که باباش سیاست مداره و یجورایی باباش اونو وارد سیاست کرده و از اون برای رسیدن به اهدافش و نشون دادن خودش به مردم و اینا استفاده کرده ،یجورایی چهره خوب برای بالا بردن رای باباهه شده ،لازمه بگم که کره ای ها وقتی وارد سیاست میشن خانوادشونم وارد میکنن مثلا الان رییس جمهور کره زنشم باهاش برای مناسبات سیاسی میره اینور اونور مثلا کارای خیرخاهانه میکنه از این چیزا ، میخان بگن ما همه پشت همیمو. همه چیمون روعه نگا کنین !
در همین راستا یه شرکت خیلی بزرگی هست که پولدارن و فک میکنن خیلی شاخن مامانه احمقه سوهیون از اینا برای اینکه شوهرش بتونه بره تو انتخابات ریاست جمهوری شرکت کنه پول گرفته از اونور اونایی که پولو دادن گفتن خیلیه خب پولو دادیم حالا بیا دخترتو بکن عروس ما ، از این بازی های کثیف سیاسی ، خلاصه این بدبخت سوهیون دوسال همه تحقیرها و شکنجه روحی تو خونه مادرشوهر شیطان صفتشو تحمل میکنه اخر طلاق میگیرن برای نفقه هم یه هتل ورشکست شده رو خودش میخاد ، میگه اینجارو بدین من ، اونام میدن ولی به شرط و شروط ، ادم چقد میتونه حروم زاده باشه ،
کره ای ها کلا تو سریالا اینجورین که یکی یه چیزی میده به کسی دیگه اون چیز مال اون نی مال خودشونه همچنان ولی یه مدت میدن دست یکی دیگه و همچنان روش مسلطن . خیلی مسخره اس . البته که غیرواقعی باید باشه طبیعتا ولی چمیدونم در این حد اطلاعات ندارم . درهرحال خیلی مسخره اس . خلاصه سوهیون با تلاش و کوشش هتل ورشکسته رو به یه هتل خوب تبدیل میکنه با بازدهی مالی زیاد و اینا حالا میخاد یکیم تو کوبا بسازه ، حالا دیگه چمیدونم چرا کوبا ، میره کوبا برای قرارداد که میشنوه که یه جایی تو کوبا هست خیلی قشنگ و اینا غروباش زیباس و فلان ، اینم هوس میکنه بره اونجا تنهایی بدون منشی و اینا ، خلاصه عزم رفتن میکنه تقریبا رسیده بود به اونجا که کیفشو میدزدن ، میرسه به جای موردنظر و اونجا با یه پسر کره ای اشنا میشه و اون دوروز باهم میگردن و اینور برو اونور برو ، پسره کیه ؟!
پارک بوگوم ، در نقش جین هیوک ، جین هیوک تو فرودگاه میفهمه که این دختره رییس یه هتلیه و خیلی معروفه ، بعد میرسه کره بهش زنگ میزنن میگن مبارکه شما تو ازمون استخدامی هتل ما قبول شدین . بعدش میفهمه که اون دختر رییسه ، درواقع رییس خودشه از الان ، با اینحال باهم قرار میذارن . ولی همش مادرشوهر قبلیه و مامانه خودش هی بهش زور میگن تو چرا قرار میذاری به فکر موقعیت بابات نیستی ، نمیدونم هتلو ازت میگیریم فلان خیلی حرص در ار بود . اصلا من کلا از کاراکترای زورگو و عوضی بدم میاد نمیتونم تحمل کنم زورگویی رو از طرفی اینم مث ماست هی تحمل میکرد حرفای اینارو و جواب نمیذاشت جلوشون . دست اخر که بهم میرسن ولی از این سریالای بود که هی جلوشون سنگ میندازن هی میخان کات کنن بعد ناراحتن کلی مشکل جلوشونه همشم مصببش خانواده هاشونن ، این زور بگو اون زور بگو این راضی نی اون راضی نی هی اینو راضی کن دم اونو ببین اه بدم میاد .
خیلی حوصلمو سر برد . این سونگ هه کیو بدبخت کلا از مادر و مادرشوهر شانس نیورده ، اون از سریال کره ای قدیمیش پاییز در قلب من که مامانش فقیرو بی عقل بود ، اون از سریال خیلی قدیمترش که باباش عوضی بود اونم از سریال چندسال پیشش " درحال بهم زدنیم " که مادر ه پسره نذاشت باهم ازدواج کنن . اینم از این . همش تو سری خورو مظلومه . من اصلا از این کاراکترا خوشم نمیاد . دوقسمت اولش قشنگ و بامزه بود ، راستش پیش بینی کننده بود که رابطه شون سخت باشه چون دختره هرچی نباشه معروف بود اندازه یه سلبریتی ، و باباشم سیاست مدار بود ، بعد پسره کارمند تازه استخدام شده بود که هیچ خانوادشم معمولی بودن ، از این لحاظ به هم نمی اومدن ولی بازم همو دوس داشتن و برای هم مرهم بودن رابطشون قشنگ بود اگه میذاشتن ، ولی اینکه فقط مادرا هی جلوی بچه هاشون سنگ بندازن و زرزر مفت کنن تا قسمت اخر ، دیگه روعصابه .برای همین بیشترشو رو دور تند دیدم . اصلا بهم نچسبید حیف بازیگراش ...
شین سان هان کلمه ش به معنی مقدس یا پاکدامنه . اسم وکیله شین سان هان بود ، شین فامیلیشه /
درمورد اقای شین سان هانه که تو المان پیانیسته و خیلی تو کارش خوبه ولی با مرگ خاهرش به کره برمیگرده و تصمیم میگیره وکیل شه اونم فقط وکیل طلاق . حالا مگه مرگ خاهرش چه چیز مشکوکی درش بوده که خاسته وکیل شه!؟ قبل مرگش خاهرش طلاق گرفته بوده و شین فک میکنه که تو قضیه طلاق خاهرش یه بی عدالتی رخ داده برای همین اومده وکیل شده . به همین سادگی . ینی شین سان هان پولدار نمیتونه وکیل خبره ای رو استخدام کنه تا پرونده ی خاهرشو پیگیری کنه!؟ و چه چیز بزرگی پشت این ناعدالتی بوده!؟ هیچی . واقعا هیچی نبود . خاهرش افسردگی داشته و تو امریکا تحت درمان بوده ، ! شوهره با یه زنی سر و سر داشته ، زنه واه واه واه واه حرمله ای بود ، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . این زنه سیریش بوده و چسبیده بوده به شوهر سست عنصر شیربرنج خاهره ، اون باعث شده که اینا طلاق بگیرن ، و اون بوده که از افسردگی خاهره استفاده میکنه تا بتوننن حضانت بچه رو هم بگیرن . حالا چرا این همه تلاش!؟ پول طبیعتا. بچه هم از طرف مادر هم از طرف پدر پولدار بوده میخاسته بچه پیش خودشون بمونه تا پول بیرون از خانواده نره . وگرنه همچینم علاقه ای به بچه نداشته. خیلی عوضی بود خیلی . ولی بازم دلیل محکمی برای اینکه یکی موسیقی رو ول کنه بره وکیل شه نمیشه . اصلا منطقی نی . داستانش خیلی ایراد داشت کلا ولی بازی بازیگرا باحال بود . شین سان هان دو تا دوست صمیمی هم داره خیلی باهم مچن و رابطه ی اوناام تو سریال بامزه و مفرح بود .
ولی پیشنهاد نمیکنم ببینینش مگه اینکه مث من عاشق بازیگرش باشین.🤪🥰🥳💜🫣
جذابیت ازش چکه میکنه ، مخصوصا طرز حرف زدنش اصلا به کلمه نمیگنجه .
عشقم بهش تو سریال کره ای دوران خوش که تا قسمت شش دیدم فوران کرد برای همین رفتم یه سریال تاریخی قدیمی ازش دانلود کردم ، که اونجا نقش یک بود . اونم چه سریالی به ظاهر جذاب ولی در باطن اب ، حالا میگم بهتون . بذارین اول با عکساش تو سریال دوران خوش خفتون کنم :
تو سریال دوران خوش نقش منفیه ولی خیلی باحال بود
پشت صحنه
همونجور که میگفتم اسم سریال تاریخیه هست “ توطعه در دربار “ حالا کی توطعه داره میکنه تا قسمت هفت معلوم نی ، بعدش تو هفت پراتون میریزه که توطعه گر کیه ، واه واه واه امان از دسیسه ی زنای درباری و حرص و طمع قدرت طلبیشون .
سریال راجبه اوپای معرفی شده و یه دختریه که عاشق همن ، بعد رویای یک کشور پر از عدالت و انصاف رو دارن ، مخصوصا دختره همش شعار همش سخنرانی ، کدوم مرد احمقی با همچین زنی که هی میخاد بهتون دیکته کنه کدوم راهو برین بهتره همنشین میشه 🤨😒😵💫 “گرچه همه ی مردا خصیصه ی احمقی رو دارن دوزاش فرق داره “
خلاصه اوپا میره یه سفری نمیدونم چی حالا نشون نمیده ، تو این اثنا که تو شهر نی ، خانواده دختره به جرم خیانت دستگیر و تبعید و برده میشن ، بعدش دختره رو یکی میگیره زیربال و پرش و بهش طبابت یاد میده و میگه بیا انتقام بگیریم ، حالا پشت همه ی اینا ادمای کله گنده قصر هستن ،هدفشون در اخر اینکه دختترو بیارن قصر که امپراطورو بکشه …
یه پسر دیگه ای هم هست که عاشق دختره س قبلا برده ی خونشون بوده ولی دختره ازادش کرده و بهش سواد یاد داده و حمایتش کردن که بره امتحان دولتی بده و یه کاره ای بشه . خیلی پسر خوبی بود خدابیامرز .😅😭
دختره که طبابت مثلا یاد داره میگیره زهر درست کردنم یاد گرفته ، و زهرارو به ادمای مختلف می خورونن تا ببینن اثرش چجوریه . اینجوری میشه که یه سری اشراف زاده ها هی میمیرن به شکل های مشابه ، اوپا که پلیسه می افته دنبال قاتل ، یهو یه وزیرم کشته میشه ، وزیره دست راست امپراطور بوده ، می فهمن وزیر اون شب با یه زن بوده ، برای همین می فهمنن قاتل زنه و میگردن دنبالش ، از اون طرف اون پسره که گفتم زودتر از اوپا متوجه میشه اون زنه که قاتله ،کسی نیست جز همین دختره که عاشقشه ، اون به هوای اینکه نجاتش بده اون یارویی که باهاش هست رو میکشه ولی درواقع کسی دختررو مجبور نکرده به این کار خودش داره شمشیر انتقام رو تو قبلش تیز میکنه و اینا و پا توی این راه گذاشته، دختره فک میکنه مصبب بدبختی هاش امپراطوره ، درحالیکه که خودت امپراطور هم تحت فشاره و نمیذارن اصلاحاتی که میخاد رو انجام بده ، امپراطور کیه!؟ پسر سادو ..
بعدش به دختره دستور میدن برو اوپارو بکش زیاد حرف میزنه و تحقیق میکنه الان مارو پیدا میکنه ، دختره میره به اوپا زهر میده تا دم مرگ پیش میره اوپا و دوباره زنده میشه ، بعدش دیگه از دختره دست میکشه و میره با یه زنی که همیشه اوپارو دوسش داشت و بعله به خوبی و خوشی داشتن از شهر میرفتن که بازم دردسر درست میشه ،پسره میاد التماس اوپا که دختره داره میمیره بیا بریم نجاتش بدیم ،اوپا و زنش از هم جدا میشن ، دوتا پسرا میرن میخان دختترو منصرف کنن هی بهش میگن بیا بریم زندگی خودمونو بکنیم سیاستو بذار کنار بالاخره به یکیمون بگو اره ، بگو اره ، ولی دختره نفهمتر از این حرفاس و ول کن نی دست اخر میزنه امپراطورم میکشه ، و می فهمن پشت همه ی اینا ملکه ی مادر که میشه مادربزرگ امپراطور بوده ، بعدش امپراطور یه ارتش درس کرده مخفیانه و جاشو به دختره گفته ، دختترو به جرم قتل امپراطور میگیرن اوپا و پسره میان نجاتش میدن میرن رازو پیدا میکنن و میرن میدنش به وزیرای اصلح که امپراطور بهشون اعتماد داشت تا ارتش رو بیاره و قصرو از ادمای خیانت کار خالی کنه ولی وزیره توزرد از اب در میاد و میزنه اون یکی وزیرو میکشه خلاصه خیلی خرتوخر میشه بعدش اینا مجبور میشن فرار کنن همه میخان حمله کنن بکشنشون ، ولی دختره دست بردار ارزوها و عدالت و چرت و پرتایی که بهشون ایمان داره نی تو اون وضعیت از پشت و جلو محاصره با دومرد خوب و عالی که دم مرگن ،و دارن حیف میشن ، میگه بیاین برگردیم قصر بهشون بگیم امپراطورو کشتن 😵💫😑 ریلی!؟ تو اصلا میفهمی تو چه وضعیتی هستی !؟ عقل داری !؟ خلاصه کشته میشن و فقط پسره زنده می مونه ، ولیعهد که یه پسر ده ساله س امپراطور میشه و ملکه مادر نایب السلطنه تا عطش قدرتشو سیر کنه زنیکه ی ام الفساد .
خیلی کم و کاستی ها داشت ، ابم داشت ،ولی چون هشت قسمت بود زیاد بهشون گیر ندادم و نمیدم الانم . درکل بد نبود .ولی اخرش حرص در ار بود .
این سریالو به خاطر تاکرو ساتوه نگاه کردم ، بازیگر خوبیه ولی من بیشتر از همه جا تو فیلم “ دروغگپ و معشوقه ش “ و “ اگه گربه ها از جهان ناپدید شن “ دوسش داشتم ~
تاکرو ساتوه
سریال درمورد تاکرو ساتوه و دوس دخترشه که سه ساله باهم دوستن ، از بچگی هم همو میشناختن ولی بعد بیست سال همو اتفاقی می بینن و باهم دوست میشن ، تاکرو ساتوه رستوران داره و اشپزه ، دختره ارایشگر ، یه روز دقیقا تو روز تولد دختره ، تاکرو ساتوه ناپدید میشه ، این ناپدیدی سه چهارروز طول میکشه ، دختره میره اداره پلیس و گزارش میده ، تو اداره یه پلیسی هست که میتونه روحارو ببینه بعد اینکه اعلام مفقودی تاکرو رو میبینه اتفاقی تو خیابون روح تاکرو رو میبینه ، روح تاکرو می فهمه این پسره می بینتش ، میره میگه کمکم کن و فلان ،
پلیسه کت ابیه س
بعدش پلیسه با روحه میرن خونه روحه که دختره ام اونجا بود ، به دختره میگه من روح میبینم روح دوس پسرتم الان اینجاس ،دختر اول باور نمیکنه ولی بعدش تاکرو نشونی میده و باور میکنه ، خلاصه اینجوری میشه که کارگاه بازی که چطور شده تاکرو مرده شروع میشه ، تو همین حین یه یه پرونده ی قتل پیش میاد که یه دختری رو تو خونه ش کشتن ، از بین افرادی که به اون خونه رفت و امد میکرده تاکرو هم جزوشون بوده ، برای همین اینجوری میشه که پلیس دنبال اونم میگرده ، و اینجوری ده قسمت طول میکشه ، همه ی سریال فقط این داستان نبود فرعیاتم داشت~ سریال جذابی بود فقط یخورده روندش کنده که این مورد تو اکثر سریالای ژاپنی هست 😅 .
نمیدونم دقیقا ماه و رودخانه کجای سریال و استعاره از چه کسی بودن .
داستانش درمورد یه دوره خیالی از پادشاهی گوگوریوعه که امپراطور یه زن جوون از یه قبلیه ای گرفته ، زنه قبلا کس دیگه ای رو دوس داشته که اون شخص از این جنگنجوهای خیلی پرقدرت و معروفه که تو جنگای زیادی پیروز شده ، وزیر وزرای امپراطور خوششون نمیان که چونا: امپراطور ، یه زن داره که دوسش داره و حرفش حرف زنه س . برای همین برای زنه حرف درست میکنن که این با اون شخصه که قبلا دوسش داشته سر و سر داره ، وقتی زنه رفته بوده برای سرکشی به قبلیه ش ، چونا دستور میده برن همرو بکشن ، حالا زنه با دخترش که مثلا یه چیز حدود 14.15 سالشه رفته بوده قبیله ش . دخترشو فراری میده و میگه برو کوه فلان که اون شخصه که الان راهب شده اونجا حضور داره ، خودشونو میکشن . دخترش فرار میکنه میره به کوه میرسه میبینه باباش اومده داره همه ی راهب هارو میکشه . یهو یکی از پشت میگیرتش و بیهوشش میکنه .
دختر جاسوسه
سالها گذشته و دختره تو یه قبلیه ی کوچیکی که دارن قایمکی تو کوه ها زندگی میکنن تبدیل به قاتل شده ،میره اینو اونو میکشه .دختره حافظشو از دست داده ، این قبلیه قاتل تربیت کن ادمای اون وزیره س که همه ی نقشه ها زیر سرشه . تو یکی از ماموریت ها به دختره ماموریت میدن که بره چونا رو بکشه ، دختره نمیدونه چونا ، باباشه که ، میره تو یه مراسمی بوده برای ارامش روح مامان دختره و خود دختره ، که چونا برگذارش کرده بوده ، اونجا میخاد چونا رو بکشه ولی نمیتونه فرار میکنه و خلاصه یه سری اتفاقا می افته و دختره حافظش یادش میاد متوجه میشه عه شاهزاده س . خلاصه میره جایگاهشو بدست می یاره و به لطف ورودش چونا جون تازه ای میگیره و دربار رو میگیره تو دستش .
از اونور داستان دوتا اوپا هستن که دختره رو میخان ، یکیش پسره یکی از جنگجوهایی بوده که تو قبیله ی مامانش بی سر و صدا داشته از مرز دفاع میکرده و سر همون قتل عام که مامانشو کشتن اونم کشته میشه ، دختررو هم همین پسره فراری میده . اینا عاشق هم میشن . یکیم پسر این وزیره س که خیلی اوپاس خیلی اقاس و از بچگی توی قصر به این دختره شمشیرزنی یاد میداده . اینم عاشق دختره س ولی وسطای سریال که میبینه دختره برای خودش شوهر انتخاب میکنه ازش میکشه بیرون و میره عاشق یه دختر اشراف زاده ی دیگه ای میشه که از قضا دختره جاسوسه شیلاس .
اوپا و دختر جاسوسه
داستانش به نظرم خیلی ایراد داشت . اولا عشق این دوتا نقش اصلی اصلا مهم نبود برام و باحال نبود به نظرم . داستان اصلیم از جایی که جنگ دو کشور میخاد رخ بده داشت جذاب میشد و اگه به جنگ و داستانای سیاسی و در کنارش عشق بین دختر جاسوسه و پسر اوپاهه تمرکز میکردن خیلی قشنگتر میشد سریال . انگار اونجایی که میخاد اوج بگیره یهو رهاش میکنن و یهو شخصیت پسره که از وسطای سریال عاشق جاسوسه شده تغییر میکنه و یجوری میخان نشون بدن که این عاشق دختره نبوده داشته ازش استفاده میکرده درحالیکه اصلا اینجوری نبود و موقعیت موقعیتی نبود که نشون دهنده ی این باشه که داره از دختره استفاده میکنه برای منافع خودش . و همچین اتفاقی نیفتادش . اخرای سریال چون پسره و باباش که وزیر بود کودتا میکنن و میخان چونا رو بکشن ، موفق نمیشن و دختر جاسوسه پسسرو بیهوش میکنه و با خودش میبرتش شیلا . تو این مدت خب طبیعی پسره یه عمر برای گوگوریو جنگیده حالا اومده شیلا و خیانت کار شده براش سخت بود و ناراحت .
از طرفی باباش بدست شاهزاده خانومه کشته شده بود و میخاست انتقام بگیره ولی راهی نبود تا بتونه به هدفش برسه ، دقیقا از همینجا یهو شخصیت پسره که این همه عشقش نسبت به دختره قشنگ بود تغییر میکنه و میخان نشون بدن که این اصلا عاشق این دختره نبوده هنوزم عاشق شاهزاده س 🤦♀️😑 خیلی مسخره شدش ، اگه اینجوری نشون میدادن که مثلا پسره چون وطن پرست بودش نخاست تو شیلا بمونه و میخاست برگرده انتقام بگیره ولی به خاطر کشور انتقام رو میذاره کنار و به عنوان یه جنگجوی گوگوریویی با سربازای شیلا می جنگه و کشته میشه چقد قشنگتر میتونست بشه . ولی متاسفانه ریدن تو کاراکترش . حالا این بعد داستان هیچی . توی جنگ شوهر شاهزاده کلی تیر میخوره و میمیره بعدش بیست دیقه ی اخر نشون میدن که پسره زنده شده بود 😮🤨🥴اینجا دیگه قشنگ سریال و زحماتشون رو خراب کردن .
این سریال کلی حاشیه داشت و کلی پخشش عقب افتاده ش . تا اونجایی که میدونم تقریبا کل سریال رو فیلمبرداری کرده بودن که خبر میاد بازیگر نقش شوهر شاهزاده ، تو عکس بالا ، از راست نفر دوم ، که البته الان این عکس بازیگر تعویضیه ولی در کل ، تو مدرسه قلدری میکرده به دیگران و کلی از دستش عاصی بودن همکلاسی ها و اینجوری میشه که بازیگر رو کنار میذارن . سریال 6 قسمتش پخش شده بود که اینجوری میشه . تیم تولید هم میان میگن خب ما بازیگر رو عوض میکنیم و سریع یکیو جاش پیدا میکنن که این پسره که تو عکس بهش اشاره کردم ، بعدشم بقیه سریال رو از دوباره با بازیگر جدید فیلمبرداری میکنن ، ببین چقد زحمت میکشن برای سریال ینی میگم کنسلش نمیکنن بگن خب ولش کن که زحمات بازیگرای دیگه ام هدر شه ، بعد از طرفی وقتی بازیگر رو عوض میکنن باید تمام صحنه هایی که با اون بازیگر بوده ازدوباره فیلمبرداری شه واقعا خیلی کار سختیه . فک کن ینی کیم سوهیون عکس پایینه که نقش شاهزاده داشت دوبار نقششو بازی کرده بود با دوتا ادم مختلف . واقعا خیلی سخته . بعد یه تاخیر سریال با بازیگر جدید پخش شد و ریت موردنظرشونم گرفت و اتفاقا به نظر من که همون موقع دوقسمت اولشو با بازیگر اولیه دیده بودم ، این بازیگر بیشتر به این کاراکتر میخورد تا اون اولیه . اصلا از اولشم باید اینو میذاشتن . بعدش خبر اومد که تیم تولید و بازیگرا بدون دریافت پول اضافه قبول کردن که 6 قسمت اول از دوباره با بازیگر جدیده فیلمبرداری شه . واقعا خیلی زحمت کشیدن سر این سریال همه ی بازیگرا ولی متاسفانه داستانش اونقدری که براش زحمت کشیدن جذاب نبود .
راجبه چندتا دختر مجرد 30 تا 35 ساله ش که دارن با فرهنگ زشت و اُملی حاضر در دور و ورشون زندگی میکنن . کجا نوشته شده که دختر 35 ساله یا حتی 40 ساله دیگه نمیتونه ازدواج کنه ؟ ایه براش نازل شده ؟ اگه بخاین حساب کنین دخترا تو این دوره زمونه اگه بخان کار کنن و تو کارشون به مرحله ثبات و موفقیت برسن سن ازدواجشون همین حدودا میشه . ولی خیلی عجیبه که مردم وقتی میبینن یه دختر تو این سن مجرده به چشم بد بهش نگاه میکنن و به خودشون این حق رو میدن که بگن تو دیگه نمیتونی ازدواج کنی . دیگه پسر خوبی وجود نداره برای تو . از کجا میدونین ؟! مگه شما تعیین کننده هستین ؟! انقد مطمئن این حرفو میزنن که و انقد تکرارش میکنن که باعث ناراحتی و دل شکستگی طرف مقابل میشن . خدا هم ایه هاشو با این شدت و محکم نازل نکرده . خب مگه از شما نظر خاستن . خلاصه که خیلی بی فرهنگ و بیشعور و کوته فکرانه س این طرزفکر .
داستان این سریال هم نشون دهنده ی این فرهنگ زشت بود که اگه دخترا تا این سن مجرد می مونن برای اینکه دارن تو این جامعه با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنن ...چطور میتونین از یه دختر توقع داشته باشین که هم تو کارش هم موفق باشه هم به موقع ازدواج کنه و به موقع هم بچه دار شه ؟ اصلا مگه این "موقع ها" وحی منزل هستن ؟ واقعا خودخاهانه س . از طرفی اگه دختری مجرده نشون دهنده ی اینکه خانواده ی های سخت گیر و چه بسا عوضی پسرای خوب مجرد باعثش هستن . 😌چیزی که تو سریال قشنگ داشت نشونش میداد .
تو عکس از راست دختری بود که ده سال با یه پسری دوست بود و به امید ازدواج هرچی پول داشت خرج پسرو و خانوادش میکرد ولی اخرش دید هیچی براش نمونده و شده خدمتکار و پول چاپ کن خانواده پرتوقع و عوضی پسره برای همین از پسره جدا شد و دیگه با کسی دوس نمیشد . نفر دوم خبرنگار بود تو یه شبکه معروف و مدتها با یکی دوست بود میخاستن ازدواج هم بکنن ولی چون برای دختره از طرف سازمان بورس تحصیلی تو خارج تعلق میگیره دختره از پسره جدا میشه و میگه میخام برم درس بخونم موفق شم و این حرفا ، بعد از اینکه درسش تموم میشه برمیگرده میخاد بازم با اون پسره بره ولی پسره یکی دیگرو پیدا کرده و میخاد ازدواج کنه .
اخری مترجم همزمان و خیلی معروفه تو نشست های مهم سیاسی حضور داره و اینا ، ولی دوس پسر درست حسابی نداشته و حالاام میخاد هرجور شده ازدواج کنه . اینا هرسه باهم دوستن و 34 ساله هستن و دوس دارن ازدواج کنن . یه جایی بود دختر مترجمه میگفت من با سختی کار کردم و الانم تبدیل به یه زن موفق شدم حالاام زمانی رسیده ک دوس دارم تشکیل خانواده بدم مگه این گناهه .
سریالش خیلی مفرح و خنده دار و بامزه بود . خیلی قشنگ بود . و خیلی دوس داشتمش . بیشتر از این تعریف نمیکنم داستانشو . همین که پیامشو گفتم کافیه . 😄
سریال در مورد هان سوعه که خانواده شو به جرم خیانت تبعیدم بعدم بهشون یه چیزی بستن و کشتنشون . پدر هانسو یکی از وزیرای خوب امپراطور بوده که داشتن باهم قانونی رو درست میکردن تا به نفع همه ی مردم باشه نه فقط اشراف . اشراف هم از این موضوع خوششون نمیاد طبیعتا و این مسائل رقم میخوره . هان سو درس خونده و حالا به یه وکیل تبدیل شده ، نه از این وکیلای مدرن ، وکیل دوران چوسان . ولی کارش تقریبا همین وکالت و این حرفاس . هانسو میخاد از کسایی که این بلا رو سر خانوادش اوردن انتقام بگیره که راس این ها وزیریه به اسم وزیر یو که یه پسر داره مث تیکه ی ماه ، اقا ، جنتلمن ، متین ، اروم ، وفادار ، جونم براتون بگه ، هرچی صفات خوب مرد بهشتیه تو این مرد هستش و از همه مهمتر این پسر که اسمش جی سانه ، میدونه باباش عوضیه دوس داره باباش به راه راست هدایت شه و از قدرتش در راه درست استفاده کنه از طرفی چون نمیتونه عذاب وجدان داره و فک میکنه باید اون تقاص کارای بابای عوضیشو پس بده . این وزیر یو حتی امپراطور سابقم کشته و الان امپراطور یه پسر جوون و بی تجربه و سست عنصره .
یه شاهزاده خانومیم هست که خیلی سنگ رعیت رو به سینه میزنه رفته بیرون از قصر زندگی میکنه و یه کاروانسرا باز کرده اونجا به رعیت غذای مفتی میده . به خیالش خیلی داره کار خوبی و بزرگی میکنه . شاهزاده خانومه از امپراطور که برادرشه بزرگتره ، میخاد به برادرش کمک کنه سلطنتش سست عنصری نباشه ، و از زیر یوق وزیراعظم : یو ، بیان بیرون . ولی راهکاری بلد نی تا اینکه وکیل هانسو میاد شهر و اوازه ش همه جا رو فرا میگیره . اینجوری میشه که میره خودشو به هانسو می چسبونه ،هانسو یکی یکی وزیرای زیردست یو رو میکشه پایین و از دور خارجشون میکنه ، تا جایی که وزیر یو احساس خطر میکنه ، از اون طرفم شاهزاده خانومه به هانسو نگفته که شاهزاده س ، ولی قایمکی هانسو رو به چونای بی عرضه معرفی کرده و گفته این به درد ما میخوره از این استفاده میکنیم تا وزیر رو بکشیم پایین . خلاصه این وسط اینا عاشق همن میشن .
جی سان
یه ور داستان جی سان هست که عاشق شاهزاده س ، همینجوری الکی به یه لبخند وا داده ، بچم 🤧😭 اومده الان قاضی شده ، قاضی از روشای هانسو خوشش نمیاد از طرفی فک میکنه هانسو مشکوکه ، از اون طرفم خوشش نمیاد که هانسو چسبیده به شاهزاده خانوم ، خلاصه این دعوای عشقی هم تو داستان هست .
وضعیت خانواده هانسو که اونجوری میشه خانواده شوهر خاهر هانسو ، خاهرشو میندازن بیرون ، میگن تو خانوادت خرابه و چه جلافتا به خانواده ما نمیخوری ، خاهر هانسو هم تصمیم میگیره بیاد شهر تا بچسبه به یه کله گنده و انتقام بگیره ببینه کی اصلا این بلا رو سر خانوادش اورده ، وزیر یو از اون ورا رد میشده کمکش میکنه با خودش میگه این یه روز به دردم میخوره به دختره ام میگه که خانواده تو امپراطور کشته . راستم میگفت خانواده هانسو رو واقعا ملکه مادر دستورشو داده بود کشته شن . اون موقع صلاح مملکت اون بوده . دختررو مییاره ادمش میکنه و به عنوان جاسوس می فرسته تو بغل این وزیر اون وزیر ، دختره خبردار میشه که برادر کم عقلش اومده و از وزیر یو کینه داره .... و غیره . داستان همچین چیزیه .
خاهر هانسوخاهر هانسو که عاشق جی سان بود ، به جی سان میگفت تو طرز فکر و رفتارت با بابات فرق داره ، تو نباید تقاص کارای باباتو بدی ، فقط این دختر بود که جی سان رو دوس داشت و حقیقت رو میگفت .
خیلی سریالش اب بود . کلا من روی ان خیلی حساسم ، این طفلک هر سریالی بازی کرده سریالش یا اب بوده یا خودش کاراکترش کودن بوده یا بهش زور میگفتن یا همش مث این سریاله میگفتش " از من استفاده کنین " بابا مگه تو وسیله هستی ، چرا باید چون بابات عوضیه از تو استفاده کنن تا باباتو بکشن پایین بعدشم جای تشکر یجوری رفتار کنن انگار تو زدی خانوادشونو کشتی این چه وضع داستانه این چه وضعیت مسخره ایه ؟!
سر همین چیزاام بیشتر سریالاشو ندیدم نصفه ول کردم ولی دیگه این سری گفتم باید اینو بببینم هر جور شده . نگاهش کردم واقعا سعی کردم بدون اون بک گراندی که گفتم سریالو بدون پیشش داوری نگاه کنم ولی سریالش سرتاسر داستان بی منطقی و مسخره ای داشت . ینی واقعا خودشون نمی فهمن چقد کاراشون مسخره س ؟! مثلا همین هانسو رو کل خانوادشو امپراطور و ملکه مادر به خاک سیاه نشونده بوده ش ، از اون طرفم خاهرش مورد سواستفاده وزیریو قرار میگیره ولی اینکه وزیره گفته بودش خانوادتو ملکه مادر و امپراطور کشته راست بود ، حتی قسمت اخرم خود ملکه مادر میگه اره اون دستور رو من دادم . بعد خود جی سان خودشو جر میداد که نه بابای من کرده خب چرا ؟! بعد همچین ادمی که خانوادشو امپراطور کشته حتی دستور قتل خاهرشم امپراطور داد با اینکه میتونست اینکارو نکنه فقط چون هانسو به جای اینکه به اون التماس کنه رفته بود التماس وزیر یو ، دستور قتلشو داد ، بازم میره زیردست اون امپراطور و میشه وزیرش و بهش کمک میکنه مملکت رو درست کنن ؟! اصلا با عقل جور در نمیاد . تو مدتها دنبال انتقام بودی کسی که باید ازش انتقام میگرفتی امپراطور بود نه تنها انتقام نگرفتی بلکه عاشق خاهر شیربرنجشم شدی ؟!
کاراکتر خاهره که فوق العاده شیربرنج بود ینی اصلا یه ذره ری اکشن یه ذره بازی تو قیافه ی این دختر وجود نداشت تو کل 16 قسمت قیافش همش این شکلی بود . رسما برگشته به هانسو میگه من داشتم از تو استفاده میکردم این چه عشقیه ؟! بعد هانسو زمانی که خاهرشو امپراطور کشته بود اومد جی سان رو کتک میزد که تقصیر توعه . :| به این چه اخه .
تو کل سریال از نظر من کاراکتر جی سان بود که قشنگ بود ، دیالوگاش قشنگ به شخصیت خود هاکیون می اومد ، شاعرانه و رومانتیک و اروم و پر از سوز عشق . فقط تنها چیزی که ازش خوشم نیومد همین جمله ی مسخره ی از من استفاده کنین بود .
با اینحال با اینکه خود جی سان میخاست خودشو طعمه برای پایین کشیدن باباش قرار بده یه ذره احساس تشکر یه ذره احساس دلسوزی تو این شاهزاده شیربرنج و اون هانسو نمک نشناس عوضی وجود نداشت . انقد سر این سکانسا من حرص خوردم حد نداره ، قسمت اخر جی سان به خاطر هانسو حتی تیر خورده بود تیره سمی بودش اصلا قیافه هانسو نفرت انگیزترین حالت ممکنش بود . بعد اون شیربرنج به جای اینکه نگران جی سان باشه که تیر خورده خودشو داشت به خاطر هانسو جر میداد . خیلی حال بهم زن بودن . یه ذره عشق بین اینا دیده نمیشد .
درکل سریال ابی بود . حیف هاکیون با این توانایی بازیگریش که داره تو این سریالا سطح پایین هدر میشه .
یکی از دیالوگای قشنگی که جی سان داشت به اون شاهزاده ی بی لیاقت میگفت این بود ، شاهزاده بهش گفت من که کاری در حقت نکردم چرا منو دوس داری ، جی سان گفت :
" چون تو بهم لبخند زدی ،اگه یه بار دیگه اون لبخندو ببینم ، حتی اگه گل بی نام کنار جاده ام باشم ، راضیم"به قدری این دیالوگ زیبا و پر از عشق و سوز و جیگر سوز بود که حتی الانم میخونمش پرپر میشم براش ...
پشت صحنهاتمام فیلمبرداری
دیالوگی که من فهمیدم : یجاهایشو نفهمیدم جمله رو خودم ساختم:
그 미소만으로 새상을 다 가진 되었습니다 ~ 한번만 도 그때 그 미소를 볼수 있으면 전 길거리에 빈 이름 없는 꽃 📷 꽃이라도 좋습니다 .
چیزی که واقعا داشت میگفت : یکی از بهترین دیالوگای کل سریال :
저한테 웃어주셨으니까요.그 미소만으로 세상을 다 가진 듯했습니다.한 번만 더 그때 그 미소를 볼 수 있으면전 길가에 핀 이름 없는 꽃이어도 좋습니다.공주님께서 꺾어주신다면한없이 기쁠 것입니다."
سریال ایرانی راز بقا : اشغال محض . به قدری سخیف بود که موندم چرا دانلودش کردم .
2. سریال ایرانی خاتون :
بابک حمیدیان واقعا حیف بود تو این سریال ولی خیلی بازیگر خوبیه اینجام باحال بود نقشش هر گریمی هم بهش میاد
برای سه چهارقسمت اول بد نبود ولی بعدش به قدری افت کرد که حد نداره . میخاستن مثلا سریالی باشه که تو زمان اشغال ایران توسط روسها و انگلیس ها رو نشون بدن ولی انقد شعاری و مسخره و غیرمنطقی بود که حالم رو بهم زد . اولا اینکه محوریت اصلی داستان یه زن هست رو به شدت بدم اومد . ینی چی که یه زن میذارین بعد همه بهش چشم دارن . مثلا میخان بگن زنا هم تو مبارزات نقش داشتن ؟! باشه اصلا داشتن خیلیا بودن . ولی نه زنی که با خوشگلی و بی حجابی دوران شاهنشاهی دوره بیفته تو خیابونای شهر و موقعیت رو درک نکنه . یه زن خودخواه یه زن بی درک و شعور . کسی که حرف حرف خودشه و از عشق همسرش سواستفاده میکنه . اونم وضع بچه داریش بود . بدون اینکه لحظه ای از گذشته مادرشوهرش خبر داشته باشه سرخود داشت به هووی مادرشوهرش کمک میکرد تا بهش سوزش بده . اسمشم گذاشتن دلسوزی به رعیت . از بابای بی غیرتی که برای اسودگی دل خودش دخترشو یجورایی به شیرزاد فروخته بود همچین دختریم میشه انتظار داشت . خوبه که پدرا یجوری باشن که همیشه پشت بچه هاشون مخصوصا دختراشون باشن ولی ایرانیا این پشت و پناه بودن رو با ول گذاشتن دختر اشتباه گرفتن . بهشم اسم ازادی میدن .
اونم از دیالوگای شعارزده شون که همش به یه ارتشی میگفتن تو تو ارتش ایرانی باید با ایرانیا باشی فلان اونم تو زمانیکه ارتش ایران فقط مترسک بوده و وضع واقعا خفقان اور بود و هرکسی تمرد میکرده بالافاصله کشته میشد . انقد شعار زده بود که حالم رو بهم زد . اونم از عیارشون که چشم چرون بود و چشمش دنبال زنه مردم بود . انقد مصنوعی انقد هیز هی هم جمله ی مقدس عاشقم رو تکرار میکرد . اه اه . عق . باز اشکان خطیبی تو سه چهارقسمت اول اگه نقش عاشق رو بازی میکرد بهش می اومد . گرچه نقشش یه مرد سست عنصر و بی غیرت و بی عرضه بود . مردایی مث شیرزاد نباید زنای سرکش و مستقل بگیرن ، زنی مث خاتون اصلا نباید شوهر داشته باشه ، خاتون زن اون هیز هم میشد بازم به مشکل بر میخوردن . از همون قسمت اول معلوم بود با چه تیپ زنی طرفم یه زن خودخواه ، زنی که موقعیت شوهرشو درک نمیکنه ، شوهره ارتشیه همیشه باید اماده به خدمت باشه بعد این توقع داشت کاررو ول کنه خانومو ببره شکار ! هی هم قهر و پیف می اومد . انقد خودخواه و لجباز و بیشعور که جلوی یه غریبه که قشنگ معلومه بهش چشم داره ، داره انگار چراغ سبز نشون میده برگشته میگه منو شوهرم فقط رو کاغذ زن و شوهریم خب این ینی تو داری نخ میدی دیگه . ادم چرا باید دعوای زن و شوهریشو ببره تو یه موقعیت خطرناک جلوی یه مرد دیگه باز کنه ؟! بعد با اعتماد به نفس میگفت منو ببرین اردوگاه کار اجباری راضیترم تا برگردم خونه شیرزاد :| حالا بدبخت شیرزاد انگار سیخ داغ کرده بود تو استینش 😐بعد مث سگ ترسیده بود و دل دل میکرد شوهرش بیاد نجاتش بده اون رفتارات چیه اینکه منتظری طرف موقعیت خودشو بندازه تو خطر باید تورو نجات بده چیه ؟! بعد اون فیس هات بعد اینکه می فهمی نیومده چیه ؟! درسته که شیرزاد اگه زنشو واقعا دوس داشت می تونست از ارتش در بیاد ولی موقعیتش پیش نیومده بود فقط دوتا گزینه داشت : بله یا اره . بعدشم زیرسلطه ی روسه که بابک حمیدیان بود نمیتونست استعفا بده نمیتونستم به هموطن کمک کنه چون مردم بهش اعتماد نداشتن . شیرزاد واقعا انتخابای زیادی نداشت ولی بعدش که خاتون دیگه زیادی ول شده تازه یه شوهرم برای خودش پیدا کرده بود بارها موقعیت داشت تا بکشتش .
بابک حمیدیان تو این سریال چه نقشی داشت من موندم نمیدونم چرا هر وقت این ظاهر میشد پس زمینه صدای اسب می اومد :| خب که چی ؟ چرا ؟ مگه چیکار کرده بود ؟! خب یه خیانتکاری بود که تو جبهه ی روس ها بود حداقل مث اون عیاره با جانماز اب کشی به ناموس دیگری چشم نداشت . اگرم داشت به اون چشم نبود میخاست فقط اون زن رام نشده رو رامش کنه . اصلا نتونستن وضع اون موقع رو خوب نشون بده . خیلی شعاری و حال بهم بزن بود . به قول یه بازیگری یه تیکه انداخته بود به طرفدارای یه فیلمی ، گفته بود : هرکی سلیقه ش اینه ریدم به سلیقه ش . دقیقا منم ریدم به سلیقه و دیدگاه هایی که از این سریال و از زنای مث خاتون خوششون می یاد .
3. سریال کره ای ایلجیما :
ایشون لی جونگیه در نقش ایلجیما
این سریال رو یه سری شبکه 5 داشت میداد منتها قسمت سه چهار یکی از بازیگرا یه صحنه داره لباسشو در میاره میخاد با یکی دیگه بجنگه از وقتی اون صحنه پخش ، از فرداش پخش سریال هم قطع شد . چون نصفه دیده بودمش و لی جونگی عزیز توش بازی کرده بود گفتم بذا دانلود کنم ببینم . بدنبود ولی خیلی اب بود با اینحال شرف داره به سریال ایرانیا . درمورد لی جونگی ، که تو بچگی خانوادش به اتهام خیانت کشته میشه و اونو یه خانواده ی دیگه ای که معمولی بود از تو خیابون پیدا میکنن بزرگ میکنن ، تا جوونیش چیزی از گذشته یادش نمی اومده ولی یهو یه ضربه به سرش خورده میشه و باعث میشه خاطرات گذشته و این که کی هست یادش بیاد از اون موقع میگرده دنبال کساییکه خانوادشو اونجوری کردن و به اسم ایلجیما از پولدارا می دزده و میده به فقیرا . اینم موضوعش یجورایی همون عیاری و از پولدار به فقیر گشنه دادن بود ولی خدایی یه ذره شعار یه ذره حال بهم زنی واقعا چون طرفدار سریالای کره ای م اینو نمیگما واقعا میگم . اب ترین سریالشونم حتی.
یادمه یه سریالی بود چندسال پیش خیلی معروف شده بود اسمش "اقای افتاب " بود و اون اقای افتاب واقعا وجود داشته همین چند وقت پیشا باقی مونده های جنازه شو از امریکا برگردوندن کره و واقعا وطن پرست بود و کلی جنگیده بود قایمکی برای کشورش ولی اونم اصلا شعاری نبود اتفاقا توی اون سریالم یه دختر نقش اول بود و اتفاقا از اشراف هم بود و تبدیل به مبارز سیاسی شد ولی اصلا چرا دارم این مقایسه رو میکنم قیاس مع الفارقه واقعا . بیخیال . سریال قشنگی بود اونم نگاه کنین و اگه بی جبهه گیری نگاه کنین متوجه میشین چقد تفاوت بین سریال سازی سیاسی بین ما و اونا س .
سریال اقای افتاب
4.سریال کره ای نارکوی مقدس :
سریال خیلی باحالی بود ، در مورد یه مرد زحمتکش و به فکر خانواده س که میخاد یه کاری راه بندازه تا بتونه پول بیشتری به دست بیاره تا فردا روز بچهاش مث خودش نشن که از بی پولی رنج بکشن . همه کاریم بلده تعمیرکاری داره ، کلاب داره خیلیم سیاستمدار و زرنگ و بیزینس من قهاریه . یه روز یکی از دوستای دوران دبیرستانش میاد بهش میگه یه کشوری هست به نام سورینام که توش سفره ماهی نمیخورن وقتی ماهیگیری میکنن سفره ماهی که بگیرن میریزن دور بیا بریم اونجا تجارت سفره ماهی راه بندازیم وارد کره کنیم کلی سود میکنیم . چون تو کره ام سفره ماهی هم گرون داره میشه هم خیلی طرفدار داره . این یخورده سبک سنگین میکنه و بالاخره قبول میکنه و میرن اونجا ، اونجا رفتن همانا و افتادن تو دردسرایی که فکرشم نمیکنه همانا ، توی سورینام یه کره ای دیگه هست که اونجا پدرروحانی خودشو جا زده ، کار اصلیش قاچاق مواده ، حالا چرا رفته اونجا چون اونجا اولا قرارداد استرداد با کره رو امضا نکرده دوما از اونجا خیلی راحت میتونه به هرجایی تو اروپا و امریکای ؟! برزیل و این جاها منظور نمیدونم کدوم ور امریکا میشه ، قاچاق بکنه ولی تا حالا نتونسته به کره قاچاقشو انجام بده ، خلاصه اون اقایی که اول گفتم چون دینداره میره کلیسا و اونجا با این پدرروحانی قلابی اشنا میشه ، از اونورم به کارخونه ی اینا چینیا حمله کردن و یه عالم پول ماهانه ازشون میخان ، تو دردسر افتادن ف پدرروحانی خب خیلی وقته اونجاس و خودش سردسته ای این کارا چون میدونه ممکنه چینیا به اینا هم حمله کرده باشن بهشون میگه اومدین اینجا تجارت راه انداختین خدا پشت پناهتون کاری چیزی ندارین بگین من براتون انجام بدم فلان اینا میگن چرا چینیا و خلاصه تعریف میکنن پدرروحانی میگه اوکی من براتون اون قضیه رو حل میکنم خلاصه اینجوری اینجور مساعل رو پدره براشون حل میکنه ولی درواقع داره قایمکی تو سفره ماهی های اینا کوکایین قاچاق میکنه که یه سری موقع رد شدن از مرز یه کشوری باراشونو میگیرن و اینجوری میشه که اقاهه می افته زندان تو برزیل . اش نخورده و دهن سوخته . یه روز پلیس امنیت ملی کره میاد دیدنش تو زندان و میگه کجای کاری این پدر روحانی کهمیگفتی خودش این کارو باهات کرده و بار مواد گذاشته تو ماهی های تو ، خلاصه اقاهه پراش می ریزه و میگه چطور میگه اینطوری ، این کلی قاچاقچی زرنگی بوده ما دنبالش بودیم ولی فرار کرد اومده اینجا ، با همکاری تو باید بگیریمش ، اقاهه هم میگه مفتی که نمیشه من کلی سرمایه زندگیم از بین رفته دولت سرمایه منو بده زن و بچه ام تو کره گشنه موندن و اینا ، من اوکی با شما همکاری میکنم این عوضی رو بگیریم . دولتم میگه چشم و خلاصه داستان اصلی از اینجا شروع میشه .
سریال 6 قسمت نفسگیره و مث فیلم سینمایی ساخته شده اصلا فک نمیکنی که این سریاله یجوری که وایب فیلم میده . خیلی قشنگ و خوش ساخت بود با بازیگرای عالی . واقعا از دیدنش لذت بردم .
کیم هونگ دو ملقب به دان وان ، نقاش دوره ی چوسان در دوره ی 22 دومین امپراطور چوسان ینی جونگ جو ، پسر ولیعهد معروف " سادو" میزیسته . 😄" یهو ادبی میشه فعل ها "
او به عنوان نقاش نماینده دوره احیای ادبی در دوران سلطنت شاه جونگجو سهم زیادی در نقاشیهای منظره و ژانر داشت، اما نقاشی بود که در همه زمینهها نقاشیهای اصیلی مانند نقاشیهای باستانی، نقاشیهای تازه، نقاشیهای گل و پرنده و نقاشیهای بودایی میکشید اگرچه او عمدتاً به درخواست مقامات سلطنتی، مقامات عالی رتبه و اشراف نقاشی می کشید، اما به عنوان یک نقاش ژانر که زندگی روزمره مردم عادی را به تصویر می کشد توجهات را به خود جلب می کند. علاوه بر این، او نه تنها نقاشی می کشید، بلکه شعر هم می نوشت . نسب خانوادگیش خیلی طولانیه ، همین که بدونیم اون از یه خانواده اصیل زاده بوده کفایت میکنه . یه نقاش دیگه که با خانوادشون رفت و امد داشته بوده که کیم هونگ دو و استعدادش رو اون کشف میکنه و معلم اون میشه و اون بوده که باعث میشه کیم هونگ دو ، بره قصر و پرتره ی امپراطوری رو بکشه . که برای یه نقاش یه کار خیلی بزرگ و با ارزشه . همچنین کیم هونگ دو یکی از عزیزکرده های امپراطور جونگ جو بوده و رابطه ی نزدیکی باهم داشتن .
اگرچه او نقاشی های زیادی کشید و به عنوان بهترین نقاش زمان خود شهرت داشت، زندگی او سخت و سلامتی اش ضعیف بود. زمانی آنقدر فقیر بود که کاغذ و مداد و جوهر نداشت.نقاشی های تاشو ،"군선도
نقاشی های تاشو ،"군선도" که اولین بار توسط کیم هونگ دو کشیده شده ، نقاشی هایی هستند که "تصویری که با مضمون گروهی از جاودانه ها کشیده شده است تا اینکه جاودانه ها را به تنهایی نقاشی کند"
حالا اینو تا اینجا داشته باشین تا بریم راجبه زمان امپراطوری که این نقاش درش زندگی میکرده بخونیم :
ولیعهد سادو که بود و چرا کشته شد ؟!
واقعه ی " ایم او هوپیان " ینی حادثه ی ولیعهد سادو ، به حادثه ای اشاره داره که ولیعهد سادو رو به دستور پدرش داخل جعبه ی برنج گذاشتن وسط حیاط قصر تو چل تابستون و بعد از 8 روز طفلک هلاک شد . سادو اون موقع 27 سالش بود .
این خلاصه ای که همه جا میتونین پیداش کنین . اطلاعات دیگه ای که تاریخی و موثق هست رو از نامو ویکی کره از زبان کره ای دارم میگم :
پادشاه یونگجو از ولیعهد سادو، پسرش که در اواخر سن (42 سالگی) به دنیا آمد، انتظارات بیش از حد داشت و توبیخهای غیرقابل تحمل و آزار روانی را اعمال میکرد. ولیعهد سادو دچار بیماری روانی شد، کارهای غیراخلاقی و دور از شان انجام میداد ،
هر زمان که پادشاه یئونگجو وی را سرزنش میکرد؛ سادو برای تسکین استرس خود به طرز بی هدفانه ای در قصر مردم را میکشت یا کتک میزد. همچنین وی انحراف جنسی نیز داشت. بنا بر قوانین دربار پادشاه یئونگ جو نمیتوانست با دستان خودش پسرش را بکشد؛ بنابراین به سادو دستور داده شد تا در یک روز گرم از ماه ژوئیه سال ۱۷۶۲ در داخل یک مخزن برنج بزرگ چوبی قرار بگیرد. بعد از هشت روز سادو بر اثر خفگی فوت کرد. در قرن نوزدهم میلادی شایعاتی وجود داشت که ولیعهد سادو بیماری ذهنی نداشت و این یک پاپوش بود که برای وی دوخته شده بود اما این شایعات بهطور گستردهای توسط همسر وی در کتاب خاطرات بانو هه گیونگ و یادداشتهای سالیانه سلسله چوسان نقض شدهاست. پسر سادو (جئونگجو) در زمان مرگ پدرش ۱۱ ساله بود اما مادرش (بانو هونگ) به پسرش آموخت که علیه پدربزرگش موضعگیری نکند.
" یکی دیگه از دلایلی که سادو رو اینجوری کشتن این بوده که اگه به طرز معمولی میکشتنش پسرش نمیتونست امپراطور بعدی بشه ، درباریان به شدت با اینکه پسر سادو بشه ولیعهد بعدی مخالف بودن ولی امپراطور با این شرط سادو رو اونجوری کشت که نوه ش ینی پسر سادو بتونه امپراطور بشه . "
اینو تو یکی از سریالای قدیمی دیده بودم که لی جه هون ، نقش سادو رو بازی کرده بود . اسم سریال بود " در مخفی " تو اون سریال سادو دیوونه یا منحرف جنسی نبود یه ادم معمولی بود که چون با سیاست های درباریان مخالف بود و میخاست طرحی نو در بیاندازه با مخالفت های شدید پدر و درباریان روبه رو میشه و دست اخرم براش پاپوش درست میکنن و اونجوری کشته میشه .
لی جه هون در نقش ولیعهد سادو در سریال در مخفی
تو ویکی کره ای در مورد سادو نوشته که سادو از بچگی به شدت باهوش و مودب بوده . و پدرش اونو خیلی عزیز میداشته . ولی بعد از یه مدت رفتارش با بچه 180 درجه متفاوت میشه :
کودک آزاری پدر یونجو نسبت به ولیعهد سادو در کمال تعجب از سنین بسیار پایین آغاز شد. او تا سن 3 سالگی به ولیعهد بسیار اهمیت می داد و از هر کاری که می کرد تعریف و تمجید می کرد، اما از 4 سالگی شروع به سرزنش و تحقیر کرد. توقعات آنقدر زیاد بود که او را سخت تربیت کردند و ولیعهد از 9 سالگی از ملاقات با پدرش (یئونگجو) می ترسید. حتی زمانی که هوا ابری بود، پادشاه یونگجو او را سرزنش کرد و گفت: "به این دلیل است که ولیعهد با فضیلت نیست." مخصوصاً از سن 10 سالگی، یونجو نسبت به ولیعهد تندتر و تندتر شد و تعداد تمجید ها به سرعت کاهش یافت و توبیخ های شدید افزایش یافت.
همیشه ردپای تربیت بد والدین و والدین بده که باعث میشه بچه ها بیمار شن و بعدشم از والدین متنفر .
영조가 사도세자를 질투했다", 혹은 "열등감을 느꼈다", "편하게 왕이 될 수 있다는 것을 못마땅했다"는 의견을 제시하기도 한다./
در یکی از کتابای تاریخ اومده که پدر به پسر حسودی میکرده ، اون به وضوح بیان کرده که از اینکه سادو به این راحتی ولیعهد و بعدم امپراطور میشه ناراحته .
از سوی دیگر، پادشاه یونگجو اغلب موجی از جانشینی تاج و تخت را به راه می انداخت تا اظهار کند که هیچ تمایلی به تاج و تخت یا تثبیت وضعیت سیاسی ندارد. "من نمی توانم به عنوان پادشاه خدمت کنم، زیرا خادمان من مدام از گوش دادن به من خودداری می کنند و آشکارا با جناح ها (سیاست حزبی) می جنگند. دعوا میکنند و بعد میگویند لطفا ما را مجازات کنید.» اگر پادشاه میگفت که تاج و تخت را می بخشم ، رعایا و ولیعهد باید به شکل اعتراض شدید، «نه!» یا گفتن «من اشتباه کردم! لطفاً مرا ببخشید!»، میگفتند ،و مخالفت میکردن این به این دلیل است که راه اندازی یک پادشاه دیگر در حالی که شاه هنوز زنده است، خیانت و شورش است . حتی اگر آن پادشاه دیگر، ولیعهد فعلی باشد. به همین دلیل، ولیعهد سادو کسی است که مرتکب شدیدترین جنایات در چوسون شده است.
همچین صحنه ای دقیقا توی سریال " در مخفی " نشون داده شده بود .
اگرچه آنها جرات کشتن یکدیگر را نداشتند، اما هیچ زمانی نبود که تمایلی به کشتن یکدیگر نداشته باشند.این ثابت می کند که مرگ ولیعهد سادو بیشتر تحت تأثیر سوء استفاده و تصمیم خودسرانه پادشاه یونگجو بوده تا دعواهای جناحی.
توی بیشتر سریالا که تا حالا از سادو به طور مستقیم و غیرمستقیم ساخته شده نشون داده شده که درباریان باعث کشته شدن سادو شدن ولی تاریخ چیز دیگه ای میگه . هر ادم عاقلی وقتی تاریخ رو بخونه متوجه میشه که سادو چرا دیوونه شده .
در سال 1762، درگیری بین ولیعهد و پادشاه یونجو واقعاً به اوج خود رسید و او بعداً پس از اطلاع از اعمال ناشایستش توسط پادشاه یونجو کشته شد . در این هنگام ولیعهد موهای خود را پایین انداخت و زانو زد و گریه کرد و طلب بخشش کرد. با تاکید بر یونجو به عنوان "پدر" علیرغم فریاد پسر، "این کار را نکن زیرا من خوب درس خواهم خواند و همه چیز را طبق دستور انجام خواهم داد"، پادشاه یونجو تا آخر پسرش را نبخشید و به او دستور داد خودکشی کند. پادشاه یونجو هنگامی که تلاش ولیعهد برای کشتن خود به دلیل محدودیت خدمتکارانش بی نتیجه ماند، خشمگین شد، بنابراین به زور خدمتکاران و نوه خود را بیرون آورد، ولیعهد را با مهر کاغذی در یک سبد برنج قفل کرد و ولیعهد را از خوردن یک جرعه آب منع کرد. ولیعهد که در جعبه ی برنج محبوس شده بود، سرانجام پس از هشت روز از تشنگی و گرسنگی درگذشت . یونجو نه تنها پسرش را کشت، بلکه دستیاران پسرش را نیز اعدام کرد.
بعد از اینکه پسرش رو دیوانه و بعدم میکشه ، ینی بهش دستور میده خودکشی کنه ، خودکشی زورکی .چون نمیتونسته مستقیما پسرش رو بکشه پادشاه . پسر سادو "جونگ جو "رو ولیعهد میکنه . تمام پادشاهان چوسان به غیر از دوتاشون همشون از خط خونی سادو هستن . واقعا داستان سادو خیلی غم انگیز و رازالوده . از سادو تقریبا ده سریال ساخته شده که البته مستقیما راجبه سادو نبوده ، بیشتر راجبه پسرش جونگ جو ، جونگ جو اسم بعد از امپراطور شدنشه ، اسمش یی سان بوده . سریال ساخته شده .
جونگ جو در نقاش باد
بیست و دومین پادشاه سلسله چوسان ، جونگ جو یی سان! پادشاهی که پرتلاطم ترین و پر پیچ و خم ترین زندگی را در سلسله 500 ساله سپری کرد!
یکی از مهمترین دلایلی که از این پادشاه سریال زیاد ساخته میشه اسرارامیز بودن مرگ پدرشه و اینکه خیلی میتونن روی داستانش مانور بدن . خودش هم خیلی شخصیت پرباری داشته ، وقتی سادو کشته میشه جونگ جو 11 ساله بوده . طبیعتا مرگ پدرش رو دیده و اعتقاد داشته که در مرگ پدرش بی انصافی رخ داده ، بعد از به تخت نشستنش اولین چیزی که میگه اینه :"من پسر ولیعهد سادو هستم . "
اون میخاسته اسم پدرشو زنده کنه ، از طرفی میخاسته درباریان رو بترسونه که اونو با چشم تحقیر و اسون نبیننش . بعد از پادشاه شدنش بیشترین تلاشی که میکنه اینکه به پدرش عنوان امپراطور بده و به عنوان امپراطور قبلی بهش احترام بذاره ولی نمیتونه ، عوضش برای پدرش معبد میسازه و قبر پدرش رو به یه جای خوب تغییر مکان میده . بعد از سالها تو دوره ی یه امپراطور دیگه " چون اسمشو نوشته بود من دیگه سر چ نکردم چندمین امپراطور میشه " بالاخره به سادو لقب امپراطور میدن . به نظر میاد اون امپراطور خط خونیش به سادو می رسیده و میخاستن اونو فرزند خونده سادو کننش اونجوری لازم بوده که سادو رو امپراطور خطاب کنن . از طرفی تو عوام شایعه شده بوده که روح سادو اروم نگرفته به خاطر مرگ ناعادلانه ش . برای همین لقب امپراطوریش : 뒤주대왕 ینی پادشاهیی که به خدایی رسید / ملقب شده . این لقب به این دلیل بهش داده شده که با اینکه خودش در جوانی و بدون نشستن به تخت با اسم ولیعهدی کشته شد ولی خط خونیش تا سالیان سال ادامه داشت .
تصویر فرضی از سادو
تو دوره ی سادو ازش یه پرتره کشیده میشه ولی از پرتره هه استقبال نمیشه ، ده سال بعد پرتره به دست جونگ جو میرسه که بازم الان جاش نامشخصه و پیدا نشده و احتمالا مخدوش شده .
اتفاقا تو سریالی که الان دارم میبینم و همه ی این تحقیقات از دیدن اون سریال نشات گرفته جونگ جو داره دنبال پرتره باباش میگرده .
همه ی اینارو گفتم که برسم به معرفی سریال جدیدی که دارم میبینم و خیلی قشنگه ، قبل معرفی سریال اینم بگم که چون همیشه یه ابهاماتی راجبه سادو داشتم برای همین خاستم این سری قشنگ راجبش تحقیق کنم که نتیجه ش شد این . امیدوارم خونده باشین .
سریال نقاش باد :
سریال رو بر اساس رمان تاریخی پرفروش لی جونگ میونگ ساخته ان ، داستان با این فرض که شاید نقاش "شین یون بوک " واقعاً یک زن بوده است، بر زندگی اون تمرکز داره .
یک نقاش جوان با استعداد که برای جستجوی قاتل پدرش خود را به شکل یک پسر در می آورد. او با کیم هونگ دو، یک نقاش چیره دست آشنا میشود که او را به سمت تبدیل شدن به یک هنرمند بزرگ راهنمایی میکند و آنها یک دوستی قوی از مربی و شاگرد ایجاد میکنند.
اینجا اینم بگم که خالی از لطف نی :
لی جونگ میونگ خیلی نویسنده ی خوبیه اینو از اونجا که یه کتابشو خوندم و خیییلی قشنگ بود فهمیدم، فک میکنم یکی از داستانای خیلی قشنگ کره ای که از اولین کتابای کره ای ،بود که ترجمه شده بود چندسال پیش ،
کتاب " نسیمی که بر ستاره ای وزید "
اینم لینک طاقچه ی کتاب ، حتما بخونینش خیلی قشنگ و جذابه .
شین یون بوک که بیشتر با نام مستعار هه وون شناخته می شود، نقاش کره ای سلسله چوسون بود. مانند معاصرانش دان وون ، او به خاطر تصاویر واقع گرایانه اش از زندگی روزمره در زمان خود شناخته شده است. نقاشیهای ژانر او بهطور مشخصی اروتیکتر از نقاشیهای دان وون بودند ، واقعیتی که به اخراج او از مؤسسه نقاشی سلطنتی، دوواسئو باعث شد . نقاشی اغلب یک شغل ارثی در دوره چوسون بود و پدر و پدربزرگ هه وون هر دو نقاش دربار بودند. مطالعات و تئوریهای مختلفی در مورد زندگی او وجود دارد، مبنی بر اینکه او ممکن است هرگز عضو دوهواسو نبوده و با کیم هونگ-دو رابطه نزدیکی نداشته است. در حالی که کیم زندگی روزمره دهقانان را با لحن طنز به تصویر میکشید، شین در نقاشیهای خود از مردم شهر و گیسانگ، اجمالی از اروتیسم را نشان داد.راستی کیم هونگ دو ملقب به دان وون و اون یکیم شین یون بوکه
خب برسیم به سریال :
همونجور که مفصلا نقاش ها رو معرفی کردم سریال راجبه این دونقاشه و نقاشی هایی که میکشن و کارهای سیاسی که اونها درش دخیل میشن ، پدر شین یون بوک که نقاش چیره دستی بوده در نقاشی خونه ی سلطنتی همراه با استادش ماموریت کشیدن نقاشی ولیعهد کشته شده " سادو " را داشتن ، اونها بر طبق گفته امپراطور وقت ینی پدر سادو ، داشتن چهره ای که داشتن بهشون تعریف میکردن رو می کشیدن ، زنه امپراطور ینی ملکه از این قضیه خبر دار میشه و دستور میده که برن این نقاشا رو بکشن و نقاشی رو هم نابود کنن ، مخالفای سادو نمیخاستن که دیگه اسمش برده شه و ولیعهد جدید هم ادعاش شه که پدرش کشته شه و بخاد انتقام بگیره ،و این نشون دهنده ی این که امپراطور قبلی اشتباه کرده هم هست که اونا اینو نمیخاستن .از طرفی اونا میخاستن با این گفته که پدرت یه دیوانه بوده پس توام دیوانه ای روش سوار باشن ، خلاصه . ..
یه قاتل فرستاده میشه و استاد کشته میشه ، پدر شین یون بوک که اینو می فهمه و متوجه میشه که کی استادش رو کشته ، سریعا یه نقاشی مخفی از قاتل میکشه و اونو جایی پنهان میکنه ، چندوقت بعد میان خودشو زنشم میکشن ، کیم هونگ دو که دوست صمیمی این نقاشه بوده میاد میبینه دوستش رو کشتن استادش رو کشتن و خودشم چون ازش میترسیدن تبعید میکنن پیونگ یانگ ، دختر دوستش ینی همین شین یون بوک زنده می مونه و یکی از نقاشا که تو نقاش خونه ی سلطنتی بوده اونو میاره خونش و به عنوان پسرش بزرگش میکنه ، در واقع این نقاش از قبل بابای یون رو میشناخته و میدونست که خود یون هم استعداد بی نظیری تو نقاشی داره ، از طرفی نقاشه که خانوادگی نقاش بودن استعداد و تواناییش در حد این بچه نبوده ، وقتی استعداد اون دختر رو میبینه با خودش میگه اینو به عنوان پسر خودم بزرگ میکنم تا برام اعتبار و ارزش بیاره .
اینجوری میشه که شین یون بوک به عنوان پسر بزرگ میشه و به نقاش خونه ی سلطنتی راه پیدا میکنه ، یه روز که برای تمرین ازاد نقاشی به کوه رفته بودن ، شین میره توی شهر و از یه خونه ای که یه زنی توش ایستاده بود نقاشی میکشه :
اینو میکشه ، از شانس این زن ملکه مادر بوده که تو روز دعای باران که باید همه پرهیزکاری پیشه کنن رفته بوده با یه مرد دیگه ای رابطه نامشروع برقرار کرده بوده ، ملکه مادر میبینه که کسی داره ازش نقاشی میکشه ، می فرسته شبانه برن نقاشی خونه سلطنتی تا ببینه کی نقاشیشو کشیده و قشغرق به پا میکنه ، نقاشی رو پیدا میکنن ولی نمیفهمن نقاشش کیه ، چون اونا هنوز دانش اموز بودن و حق نداشتن زیر نقاشی اسمشون رو بزنن ، به جرم اینکه تو نقاشی خونه ی سلطنتی یه نقاش نقاشی اروتیک کشیده اونم تو دوره ی پرهیزکاری میگن باید نقاش پیدا شه ، امپراطور میگه تنها کسی که میتونه متوجه شه که کدوم دانش اموز نقاشی رو کشیده کیم هونگ دوعه ، کیم هونگ دو رو بهانه ی اینکه نقاش گناهکار رو پیدا کنن از تبعید در میارن و برش میگردونن نقاشی خونه ی سلطنتی .
کیم هونگ دو میاد و میفهمه که نقاشی رو یون کشیده ، و از استعداد شگرف اون هیجان زده میشه و از اینکه بالاخره یه استعداد درخشان پیدا میکنه خوشال میشه ولی حیف که این نقاش گناهکاره و باید دستاش قطع شن . این صحنه اش خیلی قشنگ بود :
به یون میگه چه فایده ی این همه استعداد که فردا قراره به جرم اینکه همچین نقاشیی کشیدی دستاتو قطع کنن ، یون میگه این فقط یه نقاشیه ولی استاد میگه که یه نقاشی خیلی حرفا برای گفتن داره تو باید یاد بگیری که هرچیزی رو نباید بکشی و هر چیزی که میخای بکشی جوری که واقعا هست به نظر نیاد ، ینی چیزی که میخای بکشی جوری بکشی که اون چیز نباشه .
استاد خیلی حیفش میادکه این نقاش قرار این بلا سرش بیاد به همین خاطر موقع گفتن اینکه نقاش گناهکار کیه میگه من نمیدونم متوجه نشدم و حاضرم خودم به خاطر این گناه مجازات شم . از اونور برادر یون که پسر همون نقاشه ش که به فرزندی قبول کرده یون رو ، میاد و میگه من نقاشی رو کشیدم ، یون هم همینطور برای دفاع از استاد و برادرش میگه من کشیدم .
خلاصه خیلی خر تو خر میشه ، از اون طرف امپراطور که به حرفای کیم هونگ دو مبنی بر اینکه کشتن و قطع دست یه با استعداد حیفه فک میکرد دوباره به نقاشی کشیده شده نگاه میکنه و متوجه نکته ای در نقاشی میشه که باعث میشه بفهمه که این همه قشقرق ملکه مادر که میشه مادربزرگ امپراطور ، به چه علته ،چون کسی که تو نقاشی خود ملکه مادره، این همه غوغا به پا کرده بود ، میره و جلوی اعدام رو میگیره و همه رو میبخشه ولی برادر یون به عنوان کسی که نقاشی رو کشیده شناخته میشه و تبعید میشه که بره تو ساختن و نقاشی قصر ها کار کنه .
نقاشی شین یون بوک
اینجوری قائله تموم میشه ولی یون خییلی ناراحت و افسرده میشه تو این دوران کیم هونگ دو به عنوان استادی که به استعداد بی نظیر شاگردش حیفش میاد ازش مواظبت میکنه و اونو دوباره به نقاشی علاقمند میکنه تا استعدادش هدر نره . تو این زمان بود که استاد و شاگرد بهم نزدیک میشن و ارتباط دوستانه ای برقرار میکنن ، "کیم هونگ دو میگه که این فرد برای من شاگرد و معلم و دوست و کسی که براش ارزش قاعل بودم ، بود ."
سریال روی نقاشی های این دو و انتقام کیم هونگ دو از باعثین واقعه ده سال پیشه ادامه پیدا میکنه ، از طرفی امپراطور که به کیم هونگ دو اعتماد داره و اونو دوس داره ، به اون و شاگردش ینی یون ماموریت میده تا دنبال نقاشی پدرش سادو بگردن ،اون میگه ده سال پیش امپراطور فوت شده به نقاش ها ماموریت داده که نقاشی سادو رو بکشن و من چون بعد این همه سالها داره قیافه ی پدرم از یادم میره نمیتونم اینو تحمل کنم اگه نقاشی اونو داشته باشم این ثابت میکنه که پدرم با بی انصافی کشته شده و کشتنش اشتباه بوده و هم میتونم بهش احترام بذارم هم پایه های امپراطوریم محکم و هم انتقام قتل پدرمو میگیرم .
اونا به سختی سرنخ هایی از نقاشی که استاد و پدر یون از ولعیهد کشته شده ، کشیده بودن پیدا میکنن ، استاد و شاگرد کشته شده ، چون از اینکه درباریا نمیذارن به راحتی نقاشی ولیعهد کشیده بشه و اگرم کشیده شه ممکنه نابود شه خبر داشتن اجزای صورت ولیعهد رو به 5 قسمت تقسیم میکنن و در اثنای اینکه ماموریت کشیدن نقاشی ولیعهد رو داشتن نقاشی 5 نفر از اعضای دربار که کله گنده هستن رو هم میکشیدن ، درواقع اونا اجزای صورت ولیعهد رو تو نقاشی های جداگونه که برای درباریان کشیدن پخش و نقاشی میکنن ، مثلا تو نقاشی فلان دربای به جای چشم اون فرد ، چشم های ولیعهد رو میکشن و به همین ترتیب برای همین وقتی صاحبان نقاشی ، نقاشی رو میبینن تعجب میکنن که چرا این نقاشی شبیه اونها نیست . با اینحال اون نقاشی رو نگه میدارن ، کیم هونگ دو و شاگرد اینو میفهمن و نقاشی ها رو با بدبختی از صاحباشون میگیرن و نقاشی ولیعهد رو کامل میکنن .
ولی خب این پروسه به راحتی نبود دیگه کلی دردسر جلوشون بود و کلی دسیسه .
اخراش که میخان بگردن دنبال قاتلین نقاش ها ، کیم هونگ دو متوجه میشه که شین یون بوک همون دختر دوستشه که داشته دنبالش میگشته . از طرفی تو این مدت محبتی هم بین این دو جوونه زده بود و خیلی قشنگ و تاثیرگذار بود ارتباطشون . دست اخر اینکه یون یه زنه به گوش ملکه مادر میرسه و زمانی که امپراطور تازه به نقاشی پدرش رسیده بود ومیخاست نقشه هاش رو اجرا کنه با تهدید ملکه مادر که نقاشی توسط یه زن کشیده شه و این ابروریزیه روبه رو میشه . امپراطور به یون دستور میده که اون شهر رو ترک کنه و باید همیشه به شکل یه مرد زندگی کنه وگرنه کشته میشه چون به شکل یه مرد زندگی کردن جرمه و تازه اون اومده بوده نقاشی خونه سلطنتی و جرم نابخشودنی مرتکب شده بوده . یون دست اخر بدون اینکه به استادش بگه که کجا میره شهر رو ترک میکنه و استادش هم از نقاشی خونه سلطنتی خارج میشه و میره برای خودش نقاشی بکشه .
سریال 20 قسمتیه ولی جا داشت واقعا 30 قسمت بشه . دوقسمت اخر خیلی زود جمع شد ولی بازم با اینحال قابل قبول بود . یه سری اشکالاتیم داشت که چشم پوشی کردم چون واقعا دیدنش لذت بخش بود .
بازیگرا مخصوصا بازیگر نقش کیم هونگ دو خیلی بازیش خوب بود قشنگ تغییر احساسش از استاد به شاگرد با استعداد ، و بعد دوست و بعدش کسی که بهش به عنوان زن نگا میکرد مشهود بود و خیلی قشنگ بودش . بازی دختره هم خیلی خوب بود . با اینکه نقشش یخورده کودن بود ولی قابل اغماض بود . درکل سریال تاریخی خیلی قشنگی بود . بعد مدتها یه سریال خوب واقعا چسبید .
یادم رفت اینو بگم ،
اولش یادتونه گفتم که پدر یون نقاشی از قاتل میکشه و قایمش میکنه ؟ اون نقاشی رو به دست کیم هونگ دو رسونده بوده ولی نقاشی بدون صورت بوده ، و کاغذ یه کاغذ ضخیم ، هونگ دو و یون به دنبال جایی که این کاغذ تولید میشه میرن و اونجا وسایل کاغذ سازیی که پدر یون اختراع و ساخته بود رو میبینن ، یون یادش می افته که پدرش بهش گفته بوده که این دستگاه کاغذارو بهم می چسبونه و از هم جدا هم میکنه ، یون با اون نقاشی بی صورت این کار رو میکنه و کاغذها از هم جدا میشن و تصویر زیری ظاهر میشه . و اونا می فهمن که قاتل ، فلانی کله گنده ی پولداره شهره .
این کاغذ درست کردنشون و این کاغذای چوسانیشون واقعا پروسه سخت و عظیمی داره . فکرشو کنین رو کاغذ با جوهر مینویسن و کاغذ خیس نمیشه از طرفی جوهر پخش نمیشه و به همین طریق بوده که نقاشی ها و کتابای تاریخشون بعد از این همه ساله که باقی مونده ، یکی از چیزای باحالی که راجبه کره دوس دارم و برام جالبه اینکه به تاریخ خیلی اهمیت میدادن و میرزا بنویس تو دربار داشتن که همه چیز رو ثبت میکرده یه چیز حدود 7 هزار و 400 تا کتاب تاریخ داشتن که برای کل امپراطوریشون تا قبل حمله ی ژاپن بوده ، که از اون 7 هزار و خورده ای تعداد کمی باقی مونده ، اون موقعی که ژاپن حمله میکنه یکی از کاخ ها رو اتیش میزنه و که تو اون کاخ ارشیو سلطنتی کتاب های تاریخ بوده که بیشترش میسوزه و یه تعدادیشم میبره ژاپن ، از اونایی که باقی مونده و تحقیقات دیگه است که کره تونسته تاریخ دست و پا شکسته ای از امپراطوری و جزییات امپراطوری ها داشته باشه .
حالا شما حساب کنین کره نصف نصف زمانی که ایران امپراطوری داشته هم نیست ، ما چی داریم و اونا چی . ینی ما همین شاهنامه رو هم سریال کنیم ها اصلا یه چیز خدایی میشه . که متاسفانه همچین هزینه ها و همچین نویسنده هایی تو ایران نمیشه و نیست . چندتا سریال به درد بخور داشتیم که دیگه ادم چندبار ببینه اونارو .یه سری سریال تاریخی هم داریم که نمیخام ضدمذهبی بازی در بیاریم ولی واقع بینانه اونا تاریخ ما نیستن و ما رسالت اینکه مثلا سریال حضرت یوسف بسازیم یا حضرت محمد (ص) یا سلمان فارسی " البته که ایرانی بود ولی بالاخره به ریشه ش پشت کرد رفت دنبال دین "رو نداریم . تاریخ خودمون انقد زیاد و اسراارامیزه و انقد میشه روش مانور داد و داستان ساخت ، تصور کرد ، که تا عمر داریم و عمر داره این ممکلت میشه ساخته شه و دیده شه ولیکن هیچی . هیچی . گفتنش چه فایده داره . حالا یه چیز دیگه بگم ؟ تو مدرسه هاشون اسم همه امپراطور ها رو شعروار حفظ میکنن . ما چندتا پادشاه میشناسیم ؟ ما غیر از اینکه همش خیلیا ، من نه ، ادعای اریایی و کوروش رو دارن ایا اصلا راجبه کوروش خوندن ؟ اطلاعاتی دارن که وقتی ازشون میپرسی مث بلبل جواب بدن ؟ نه . تاریخ ما تاریخ خیلی پرباریه ولی کی داره از تاریخ ما سریال میسازه ؟ ترکیه . سلجوقیان بزرگ ، پادشاه طغرل ، و به اسم خودش زده . چرا چون طغرل ترک بوده .خلاصه که از ماست که برماست .
سریال کره ای " اتفاقی دیدمت " یا اتفاقی بهم برخوردیم معنی بهتری میده البته . درهر حال درمورد یه خبرنگار و مجری اخباره معروفه که یه روز تو یه تونل یه ماشین عجیب که میشه باهاش تو زمان سفر کرد پیدا میکنه ، سوارش میشه و میره هی جلو و عقب و تو سفرش به سال 2023" مثلا 2023 چندسال بعده زمان حاضره " میفهمه که کشته شده ، و قاتلش یه قوطی کبریت که توش یه تیکه کاغذه که توش نوشته " زنایی که کتاب میخونن خطرناکن " گذاشته ، خلاصه تحقیق میکنه می فهمه که یه قاتل زنجیره ای تو اون شهری که توش متولد شده وجود داشته که الان زندانه و این همه سال هم داره میگه که من قاتل نیستم ، میره زمانی که هنوز قتل ها اتفاق نیفتادن ینی سال 1987 ،و اونجا برای خودش کار معلمی رو برمیگزینه و به تحقیقاتش که کی قاتله ادامه میده و جلوی قتل ها رو میخاد بگیره ، اتفاقی تو یکی از رفت امد هاش تو سفر ، توی تونل یه دختری داشته راه می رفته که با ماشین این برخورد میکنه و اونم به سال گذشته کشونده میشه ، توی تصادف ماشین خراب میشه و دیگه نمیتونن برگردن به همونجایی که بودن . برای همین با دختره همخونه میشه . از طرفی مامانه دختره هم همون دیشب به قتل رسیده و کنار جسدش همون قوطی کبریته وجود داشته اینجوری یه وجه اشتراکم بینشون پیدا میشه و باهم تحقیقات رو انجام میدن ، خلاصه اقای مجری دست اخرم می فهمه که باباش قاتله و باباش بوده که سال 2023 زده کشتتش . این خلاصه کل 16 قسمتی بود که تو این یکی دوماه نگا کردم .
اوایل داستانش جذاب بود ولی بازی بازیگرا چشم گیر نبودن ولی چون داستانش و اینکه معلوم نبود قاتل کیه جذاب بود هی نگاه کردم . راستش قضیه عشقی این دو اصلا برام اهمیتی نداشت . من بیشتر برام جذاب بود قاتل رو نشون بدن و انگیزه ش از کشتن این چندنفر که ربطی هم بهم نداشتن . مثلا یکی انقلابی بود اون یکی رقاص کلاب !
ولی انقد کش دادن انقد کش دادن که دست اخر اب بستن تو کل سریال . اولا اصلا انگیزه قتل رو نشون ندادن که چی بوده دوما یه عالم سوال بود که حل نشده باقی موند ، سوما قاتلش خیلی مسخره بود اصلا این نباید قاتل میشد نمیدونم چرا اونو قاتل جلوه دادن . خب به صرف اینکه مامانش کتاب خون بوده و ترکش کرده باید بزنه هرکی کتاب میخونه رو بکشه ؟ اون موقع باید نصف بیشتر شهرو بکشه که . ! در این صورت اولین مقتول باید همون نویسنده ی تو سریال می بود و جوونی مامان دختره که ! از طرفی نشون ندادن تو زمان حال که مامان دختره کشته شده و قبل مرگ دیالوگ " تو همه ی مارو گول زدی " رو گفت اشاره به کی داشت ؟ و چیکار کرده بوده که گولشون زده ؟! نشون نداد این قاتل چه مرگش بود که برای پسرش نامه های پرمحبت می نوشت ولی زده زرتی کشتتش ؟!
بازیگرا هم انقد بد بازی کرده بودن اصلا اولین بار بود تو تمام عمر سریال بینی م میدیدم که انقد بازیگرا بد بازی میکنن شیربرنج خالص . یه چندتا بازیگر هستن که با اینکه خوشگل و معروفن کلا بازیشون یخه مث پارک شین هه ، ولی اون حداقل خوشگله . این دختره اصلا ماست بود ماست . با اون مدل موهای زشتش که اصلا بهش نمی اومد . پسره هم بازیگر سرشناس و سونبه ایه تو این کار نمیدونم چرا انقد بد بود بازیش اینجا ! سرجمع خیییلی مسخره و اب تموم شدش .
درمورد چا دال گیونه که برادرزاده شو تو سانحه سقوط هواپیما از دست میده و توی ایکلادش ویدعویی از برادرزاده ش تو هواپیما گرفته بود رو پیدا میکنه که توی ویدعوئه یکی از مسافرا هم افتاده بوده ، هواپیما توی ابهای مراکش سقوط کرده چون جسدا همه متلاشی شدن دیگه جمع اوری نمیکنن ، خانواده های داغدیده میرن مراکش برای ختم و اینا ، چا دال گیون توی فرودگاه میره دستشویی ، توی دستشویی همون یارو مسافره که تو ویدئو برادرزادهه بود رو میبینه ، و کپ میکنه اگه همه مردن چطور این یارو نمرده ؟! خلاصه می فهمه که سقوط هواپیما به خاطر نقص فنی نبوده ، تروریست تو کار بوده . می افته دنبال قضیه و کل ممکلت رو هم میزنه تا انتقام بگیره . حالا قضیه چیه ؟! قضیه اینکه دوتا کله گنده لابیست هایی که دارن اسلحه و این جور چیزا می فروشن به اینور اونور میخان هرجور شده قرارداد تجهیزات و این چیزا بفروشن به کره اونم با رشوه های خیلی زیاد به اقصا نقاط اداره های کل کره که همه اوکی باشن با قضیه و بیشترین پولم میره تو جیب رییس جمهور . اینا بودن که هواپیمایی که برای شرکت رقیب بوده رو ترکوندن تا کره دیگه با اونا قرارداد نبنده و بیاد با اینا قرارداد ببنده . خیلی خالی بندی ها داشت گرچه بحث لابیست ها و صنایع دفاعی همینقدر واقعی هم ممکنه باشه . ولی من زیاد خوشم نمیاد از این جور موضوع های لابیست و اینجور چیزا . یه سریال دیگه ام اینجوری دیده بودم خوشم نیومد . اولا چادال گیون خیلی دیگه داشت الکی مث قهرمانا یکه تازی میکرد درحالیکه یه ادم عادی بود و کارشم بدل کاری بود . ولی دیگه اینکه یه بدل کار هرچقدم هنرهای رزمی بلد باشه بتونه نیروهای امنیتی که برای کشور دارن کار میکنن رو شکست بده خیلی احمقانه نشون دادن اون کشور و نیروهاش نی . همه ی کارارو اون میکرد . حتی اون رفت به رییس جمهور عقل گذاشت که ممکنه برات تله گذاشته باشن و اینا . اخرش که اصلا انقد مسخره و اب بود که حد نداشت ، میتونستن قضیه رو با گرفتن یارو کله گندهه ببندن و هرکی بره سرکار خودش ولی به شکل مسخره ای چادال گون که خودش از این کارا خوشش نمی اومد رفته بود کیلر لابیست ها شده بود . از اونورم پلیسی که باهاش همکاری میکرد رفته بود لابیست شده بود . خیلی مسخره شده بود چرا یه پلیس که برای حقیقت و عدالت میجنگید باید بره تو همچین صنعتی که مخصوصا برای یه زن انقد کثیفه . دقیقا کسایی که از این ادما ضربه خورده بود رفته بودن تو این صنعت . وقتی پایانشو دیدم حس کردم 16 قسمتی که دیدم بیهوده بوده . درسته که به قول یارو کله گندهه که همه چی زیر سر اون بود ، این صنعت هیچ وقت تمومی نداره و اگه اون بمیره کسی دیگه ای میاد ولی همینکه اندازه خودت بتونی سهمی تو اصلاح و بهبود روابط این مدلی داشته باشی خودش کافی نی ؟! هرچقدم زندگیتو برای جنگیدن با این ادما بذاری هیچوقت تمومی نداره ، هم تو بی خانمانی هم اونایی که دارن تو این صنعت فعالیت میکنن . درکل سریال بدی نبود . ولی اخرشو خراب کردن .
فیلم بریده ای کوتاه از زندگی شهید مهدی باکری و برادرش و جنگ و نقش اونها تو جنگه . در کل بد نبود . ولی به خوبی غریب یا ایستاده در غبار نبود . میتونست بهتر ساخته بشه ، یه جاهاییش اضافی بود یه کسایی رو نشون میداد که اصلا ربطی به داستان نداشت .
ولی با اینحال چیزایی داشت که منو دوباره به این فکر واداشت که چقد اون زمان ارتباطا قشنگ بوده چقد خالصانه بوده چقد همه درست بودن ، چقد پاک و بی الایش بودن . واقعا حیف این جوونا که بدون برنامه بدون نقشه رفتن و شهید شدن . چقد از اون موقع تا حالا ادما تغییر کردن . دیگه فک نمیکنم مردی مث باکری ها و رستگاری ها پیدا شن . نه فقط برای اینکه به کشور خدمت کنن بلکه برای اینکه شوهر و برادر و پسر خوبی برای زندگی هم باشن . اون ارتباطای پاک و صادقانه بدون فکرای کثیف بدون دروغ بدون برنامه ریزی که اگه اینو گفت اونو بگم بدون اینجور ارتباطای دو دوتا چهارتایی . واقعا پر از سادگی و زیبایی بوده اون موقعها . الان انقد ارتباطالات انسانی پیچیده شده و هرکسی فقط به فکر نفع خودشه که نمیشه راست و دروغ رو تشخیص داد . همش باید تجزیه تحلیل کنی . چقد خسته کننده و طاقت فرساس واقعا زندگی الان . به نظرم یکی از چیزهایی که تو جمله ی " ازدواج اسان " نهفته هست اینکه انقد صاف و صادقانه طرفین خودشون رو بهم نشون بدن که شناخت اسونتر شه و به طبع اون تصمیم گیری و بعدشم زندگی زیباتر شه .
خلاصه این چیزا بعد دیدن فیلم به یادم اومد که گفتم اینجا بنویسم . اینجور فیلما باعث میشه کسایی که کنجکاو هستن برن درمورد شهدا تحقیق کنن و یا کتابشونو بخرن و بخونن تا بیشتر با زندگی اونها و شخصیت اونها اشنا بشن . مث من که دوماهه کتاب " محمد مسیح کردستان " رو خریدم ولی وقت نشده بخونمش . 😄
سوران
اتفاقا تازگی تی وی یه سریال جدید داره پخش میکنه به نام " سوران" که اونم درمورد یکی از شهدای کرد ، هستش و از روی کتاب خود شهید " عصرهای کریسکان " ساخته شده . و اونم سریال خوبی به نظر میاد .
اینجور سریالا رو که میبینم بیشتر دلم برای شهدا میسوزه ، طفلکی ها همشون اسیر بودن تو کردستان و کوه هاش که این زبون نفهمای ناسازگار رو ساکت کنن . همین نفهما باعث شدن که پارسال اون همه کشته دوباره داده بشه و ممکلت ناارام شه . بر باعث و بانیش لعنت .
سریال ژاپنی " روزها " براساس "واقعه ی زمین لرزه و سونامی توهوکو" و به طبع اون "حادثه اتمی فوکوشیما "در سال 2011 ساخته شده .
حادثه اتمی فوکوشیما ۱ به مجموعه حوادثی گفته میشود که از تاریخ ۱۱ مارس ۲۰۱۱، در پی زلزلهٔ ۹ ریشتری و سونامی، و در اثر از کار افتادن ماشینآلات نیروگاه هستهای شماره ۱ فوکوشیما متعلق به شرکت نیروی برق توکیو، یکی پس از دیگری، و نشت مواد رادیواکتیو به وقوع پیوست. متخصصان این حادثه را بعد از حادثه چرنوبیل بزرگترین فاجعهٔ اتمی میدانند و از نظر پیچیدگی آن را در مقام نخست فجایع اتمی جهان قرار میدهند چرا که تمام رآکتورهای نیروگاه فوکوشیما در نتیجهٔ این رویداد با مشکل مواجه شد.
بعد از اینکه زمین لرزه 7 و بعد 9 ریشتری 7 استان اصلی و کل شبه جزیره ی ژاپن رو تحت تاثیر قرار میده ، ژاپن و کشورهای کنار اقیانوس ارام هشدار سونامی رو میدن ، اونا احتمال یه سونامی 5 تا 10 متری رو میدن ولی سونامی 15 متر ارتفاع داشته و کلی شهر رو نابود میکنه .
در پی زمین لرزه یکی از شهرایی که بیشترین خسارت رو میبینه و بیشتر مهمتر بوده فوکوشیما بوده ، چون اونجا نیروگاه اتمی قرار داشته ، بعد از زلزله برق ها قطع میشه و ژنراتورهای اضطراری شروع به کار میکنن ولی یه ساعت بعد از زلزله سونامی میاد و همه چی زیر اب میره برای همین برق کاملا قطع میشه ، نیروگاه اتمی زیر مجموعه شرکت برق توکیو هست ، و برق بیشتر ژاپن و همچنین توکیو از اونجا نشات میگرفته ، کارکنان شرکت برق و نیروگاه دست به دست هم میدن تا بحران پیش اومده رو پشت سر بذارن . از طرفی زلزله نصف کشور رو نابود کرده و از طرفی هم سونامی که حتی از زلزله هم بدتره . تمام اینا یه طرف مشکل بزرگتر نیروگاه ها هستن که با نبود برق شروع کردن به گرم شدن و این حتی از اون دوتای دیگه هم خانمان سوزتره .
سریال درباره تلاش های شبانه روزی کارکنان نیروگاه هسته ای و برق و بقیه رییس روسا هستش تا علاوه بر بدبختی طبیعی که بهشون وارد شده نذارن بدبختی دست ساز انسان هم بهشون وارد بشه . همشون مستاصل نگران و هول بودن و گیج .
در راس اونها رییس نیروگاه اتمی " ماسائو یوشیدا " بود که تونست با سرپیچی از دستورات دفترمرکزی از وقوع فاجعه بزرگتری جلوگیری کنه .
"او با سرپیچی از دستورات دفتر مرکزی شرکت مبنی بر توقف استفاده از آب دریا برای خنک کردن راکتورها، نقش مهمی ایفا کرد. به گفته فیزیکدان هسته ای دکتر میچیو کاکو، تصمیم به استفاده از آب دریا مسلماً از یک فاجعه بسیار بزرگتر جلوگیری کرد.بدون آخرین تلاش برای استفاده از آب دریا برای خنک کردن راکتور، فاجعه بسیار بزرگتری که میتوانست بخش زیادی از شمال ژاپن را آلوده کند ممکن است رخ داده باشد. در 12 مارس 2011، حدود 28 ساعت پس از وقوع سونامی، یوشیدا و سایر مدیران TEPCO به کارگران دستور داده بودند که شروع به تزریق آب دریا به راکتور شماره 1 کنند تا از گرم شدن بیش از حد و ذوب شدن راکتور جلوگیری کنند. اما 21 دقیقه بعد به یوشیدا دستور دادند که عملیات را متوقف کند. یوشیدا تصمیم گرفت که این دستور را نادیده بگیرد و به کارگران کارخانه دستور داد که ادامه دهند. در ساعت 20:05 همان شب، دولت ژاپن دوباره دستور داد تا آب دریا به واحد 1 تزریق شود."
رییس نیروگاه
در پی این حادثه سه نیروگاه بزرگ منفجر میشن و نشت رادیو اکتیو در شهرا اتفاق می افته . تو سریال میگفت که نزدیک نیروگاه 400 اصله درخت ساکورا کاشته بودن که همشو قطع میکنن چون همشون الوده به مواد رادیو اکتیو بودن . اگه چهارمین ساختمون هم به این وضع دچار میشد و منفجر میشد نه تنها چرنوبیل بلکه از حادثه ی بمب اتم هیروشیما ناکازاکی هم 100 برابر بدتر میشد . که خداروشکر تونستن اونو خنک کنن و منفجر نشده ولی ذوب شده گیش به حدی بوده که هیچ بنی بشری نمیتونسته بره تو اون ساختمون و اینجوری میشه که اونجارو به امون خدا ول کردن . تو خبرها اومده که این زمین لرزه شبه جزیره ی ژاپن رو 10 سانتی متر جابه جا کرده .
رآکتور شماره 1، که در آن تعلیق تزریق آب برای خنک کردن هسته نادیده گرفته شد، اولین رآکتوری بود که در بعدازظهر 12 مارس 2011، یک روز پس از زلزله و سونامی تسلیم انفجار هیدروژن شد. تلاشهای تزریق آب متعاقباً در راکتور شماره 3 شکست خورد، که در صبح روز 14 مارس منفجر شد. این امر باعث میشود که فشار در مخزن مهار راکتور شماره 2 که مواد رادیواکتیو را در 15 مارس به مناطق خشکی در سطوح بالاتر پرتاب میکند، غیرممکن کند. راکتور شماره 4 نیز در 15 مارس منفجر شد و نگرانیها را در مورد از دست دادن احتمالی آب از استخر ذخیره سوخت هستهای آن افزایش داد. از دست دادن آب می توانست حتی مواد رادیواکتیو بیشتری را به بیرون پرتاب کند.
رییس نیروگاه اتمی /
سریال خوب و باحالی بود ولی ...
ولی خیلی باحال نشون ندادن ،در برابر کار تیمی و دقت و دستورایی که هاسگاوا تو فیلم" گودزیلا " میداد رییس نیروگاه اتمی تو این سریال خیلی کند بود و اروم بود انگار هیچی نشده بود ، "یه زلزله اومده و رفته خیله خب برق نی خب زنگ بزن ببین تو نیروگاه چه خبره" . میدونی تو همچین ژانری که خب هیجان و نگرانی موج میزنه ، به عنوان بیننده منتظر ری اکشن های ناراحت تر و هیجانی تر و تند عمل کردن و بدو اینور بدو اونور مث کره ای ها که برنامه ریزی میکنن زود تند سریع ، اینا اروم اروم نگرانی تو قیافش بودا ولی یجوری بود میدونین ؟! قشنگ ژاپنی بود درواقع ، دقیقا مث اون داستانی که میخوندم " باران سیاه " تو داستان بمب انداخته بودن هیروشیما بعد شخصیت اول داستان یه کارخونه ای کار میکرد باید میرفت نمیدونم یه چیزی بخره برای کارخونه ، بمب رو انداختن این گفت عه این سری بمب بزرگتر بوده انگار با اینکه کلی زخم شده بود اومد بیرون رفت سرکارش . 😶 اصلا من همینجوری مونده بودم ، بمب انداختن ! تو میخای بری سرکار ؟؟ریلی ؟ ، تو این سریالم ادما این حسو بهم میدادن .
بعد رییس انرژی اتمیشون اقتصاد خونده بود نخست وزیر ازش سوال میپرسید الان چی میشه باید چیکار کرد چقد وقت داریم مثلا سوالای علمی راجبه همین رادیو اکتیو ، بعد رییس دست و پاش می لرزید عینهو این دانش اموزایی که درس بلد نیستن معلم ازشون میپرسه .راستش اولش خوشم نیومد برام خنده دار بود ،ولی بعدش متوجه اوج نگرانی و استصال و استرسی که داشتن شدم ، این بلاتکلیفی این سردرگمی رو خوب نشون داده بودن . برای ادمایی مث ژاپنی ها این حد از نشون دادن احساسات هم برام قابل درک شد . برای همین میگم خوب بود .
یه چیز دیگه ای اینکه این جزییات از کارایی که اون موقع تو اون هفت روز تو نیروگاه انجام دادن تا باعث نشن وضع وخیم تر از این بشه ، همش به دست همین اقای رییس ظبط و نوشته شده به صورت کتاب ،اسم کتاب هست "شهادت یوشیدا " و از همون کتاب هست که تونستن بفهمن اونجا چه خبر بوده و این سریال رو ساختن . این لینک کتابه .
یه اهنگ خیلی قشنگ از کیوهیون صدا بهشتی ،اسمش هست “ پاک کننده ی قلب “ یا روح یا درون .
پاک کننده ی قلب کیوهیون سوپرجونیور
اهنگ راجبه شخصیه که عاشق کسی شده که هنوز به اندازه خودش اونو دوس نداره و حتی از رابط قبلیش تو قلبش ناراحتی هایی و دغدغه هایی داره . معنیش انقدر قشنگ و با محبته که هروقت گوش میدم ناراحتی های درونیم تسکین پیدا میکنه .گو ناخوداگاه لبخند میزنم .وقتی به معنیش و درون مایه شعر نگا میکنم نشون دهنده ی پختگی و سطح شعور و فرهنگ شاعر رو توش میشه دید که چقد زیبا راجبه اینکه چطور میشه رابطه ای را با کسی که قبلا یه بار توی رابطه شکست خورده برقرار کرد ، نوشته . چیزی که خیلی دربین ما و روابطمون کمه . حتی در بین زوجهای متاهل . از همچین موضوعی یه شعر ساده ی زیبا پر از محبت نوشته شده .
توی شعر جایی هست که میگه “ برای من کافیه که چیزای کوچک مشترکی را باهم داشته باشیم”
چقد قشنگ میشه اگه توی رابطه هامون دنبال یه تحول خیلی بزرگ یا خاسته های خیلی عجیب نباشیم . چقد قشنگه اگه دیدن یه اسمون پاییزی زیبا با درختای زرد و نارنجی همون حسی که من دریافت میکنم رو دیگری هم دریافت کنه و برای لحظه ای این شادی بینمون باشه . و براش قلبمون بزنه که این یه چیز مشترک بین ما بود .
امروز بازبینی برای سومین بار سریال بازگشت رو تموم کردم ، تصمیم گرفتم ازش پست بذارم چون واقعا سریال قشنگیه .
خب البته برای سومین بار یه سری باگ ها و مسائل غیرواقعی تو چشمم اومدن ولی خب بازم مزه داد ،داستان و پرونده سریال ریتم خوبی داشت و با وجود اون باگ هایی که گفتم برای منی که بیننده ی ریزبین هستم ، باز هم دیدنی جذاب و بازم اخراش واقعا برام غم انگیز بود . این یکی از سریالایی که تقریبا وسط سریال بازیگر نقش اصلی عوض شد و چه تعویض به جایی بود و چقد تو سریال و جذابیتش تاثیر به سزایی داشت .
بذارین اول شخصیت های اصلی سریال رو بهتون معرفی کنم که همشون تو سریال تاثیر گذار بودن :
از چپ : وکیل چو جه هه / پلیسه / اوه ته سوک / هاک بوم / این هو / زن این هو / جون هه / دکتر / دونگ به / و بقیه هم زیرش نوشته اسماشونو به ترتیب موقع تعریف میگمشون ...
داستانو از اخر به اول میگم ، اسپویل داره :
"چو جه هه" دخترش کشته شده و اون الان تبدیل به وکیل خبره و معروفی شده و اومده تا انتقام کشته شدن دخترشو بگیره . قاتلین دخترش چهارتا پسر بچه ی 13 ساله هستن " ته سوک ، هاک بوم ، این هو و جون هی و سانگ وو که اصلا کاره ای نبود و فقط تو ماشین بودش و خدمتکار بچها بودش یجورایی " اونا غیرقانونی مشروب مصرف میکنن مستن میکنن و سوار ماشین سرایدار میشن و تو جاده رانندگی میکنن و به یه دختر بچه میزنن ، دختره همون لحظه نمیمیره . اونا هول میکنن و به یه دختری که باهاشون رفت وامد دارن " می جونگ : که دختر سرایدار ویلای اوه ته سوک ایناس ،" زنگ میزنن ، دختره بهشون میگه جسد رو ببرین یه جای دورتر از محل تصادف و بندازین تو دریا ، اوناام همون کارو میکنن نزدیکای صخره یکیشون میگه بچه هنوز زنده س بیاین فقط ولش کنیم و بریم ولی بقیه اصرار دارن که بندازنش تو اب و بچه ی زنده رو پرت میکنن تو اب .
بعدش میرن ویلا و می جونگ میاد و بهشون میگه که اگه لو رفتین میگین که راننده سانگ وو بوده ، چون سانگ وو 14 سالشه . بعد یه مدت جسد پیدا میشه و پلیس هم با رشوه جوری جلوه میده که سانگ وو همه کاره بود ، سانگ وو چون 14 سالش بوده 2 سال زندان میره و اون 4 تا پولدار 50 ساعت کار اجتماعی .
قانون جرائم اطفال زیر 14 سال کره جنوبی ، اینجوری که اگه بچه زیر14 سال باشه حتی اگه قتلم کرده باشه مجازات نمیشه . بهش میگن قانون محافظت از اطفال ، درحالیکه خیلی قانون مسخره ایه . تو همه ی سریالاشون که بیسش قتل و جرائم زیر14 سال دارن یجورایی این قانون رو زیرسوال میبرن .میکشن و بعدشم گستاخانه ول میچرخن و عذرخاهی که هیچ تو رفتارشون فکر و اصلاحی هم انجام نمیدن . درحالیکه به نظر من اینجور افراد حالا زندان نمی فرستین ، اوکی ولی باید تا رسیدن به سن قانونی زیرنظر گرفته شن که اگر بازم جرمی کردن اینبار با شدت بیشتری باهاشون رفتار شه .
درهرحال این قانون روی اون 4 تا پولدارم انجام میشه و قسر در میرن . سانگ وو که فقیر بودنش ، بعد از زندان نمیتونه به درس و مدرسه برگرده ، باباش پول رشوه ای که والدین اون 4 نفر بهش دادن رو برمیداره و اونارو ترک میکنه ...
اون چهارتا بعد از سالها الان برای خودشو هرکدوم کسی شدن ، ولی با مشکلات خودشون . و هنوزم با می جونگ در ارتباطن و حتی خانواده ی ته سوک برای می جونگ بار مشروب باز کرده ... می جونگ با این هو رابطه داره و جون هی رو هم معتاد کرده .
همون موقع ، مامان بچه بارها در خونه ی قاضی میره که این چه حکمیه و فلان ، اونجا با مامان سانگ وو اشنا میشه و با اینکه والدین مقتول و گناهکارن باهم ارتباط خوبی برقرار میکنن ، مامان بچه بارها برای اعتراض با پلاکارد میره و چون داشته ابروی اون 4 تا بچه میرفته ، بابای اوه ته سوک ادم می فرسته خونشو اتیش میزنن . بعد از اون مادره میخاسته تو بیمارستان خودشو بکشه که یه مادر دیگه ای که دخترشو از دست داده بوده هویت دخترشو بهش میده و با عمل جراحی اون میشه دختر اون زن . اینجوری میشه که چو جه هه به چو جه هه الان تبدیل میشه .
چو جه هه یه مدت قاضی بوده ، تو اولین پرونده ش بازم همون 4 نفر مقصر بودن ، این بار به یه دختر زیر سن قانونی تجاوز و مواد داده بودن . دختره خاهر دکتر کیم جانگ سو عه ، که یه مدته تو بار می جونگ کار پیدا کرده و می جونگ اونو به خونه ی هاک بوم و جون هی فرستاده و این بلا سرش اومده و بعدشم یه جوری قضیه رو نشون دادن که مقصر خود دختره س نه پسرا . برادره جلوی دادگاه خودشو میخاسته به اتیش بکشه که چو جه هه نمیذاره و بهش میگه " برای انتقام باید شمشیر انتقام رو جوری تو قلبت تیز کنی که بتونی به این دنیا زخمی بزنی که علاج ناپذیر باشه ." همچین چیزی میگه ...اینجوری میشه که این سه خانواده با هم هم دست میشن تا از می جونگ که مغز متفکر گوه کاری های پسراس و پسرا انتقام بگیرن .
اونا می جونگ رو میکشن و جسدشو تو ماشین هاک بوم میذارن ، جون هی و ته سوک و هاک بوم جسد رو تو چمدون این هو میذارن و اونو تو زمین بلا استفاده ی خانواده ی ته سوک دفن میکنن چندروز بعد جسد توی چمدون توی جاده ی منتهی به اون شهری که چو جه هه اولا زندگی میکرد پیدا میشه .
شب قبل از اینکه می جونگ کشته شه ، می جونگ و این هو که با اینکه این هو زن و بچه داره باهم ارتباط دارن ، سر اینکه این هو دیگه نمیخاد با می جونگ ارتباط داشته باشه و خانواده شو دوس داره و فلان دعوا میکنن و کتک کاری ... از اونجا که پوست این هو زیر انگشتای مقتول بوده و چمدونم که برای این هو ، اینهو مضنون به قتل میشه . چو جه هو وکیلش میشه ...
وقتی پرونده بالا میگیره ، جون هی میخاد بره و حقیقت رو به پلیس بگه " که جسد می جونگو اونا پیدا کردن و این هو قاتل نی " ولی هاک بوم و ته سوک نمیذارن ادم میفرستن دقیقا جلوی کلانتری جون هی رو میدزدن ، بعدشم میبرن تو یه کوهی و بحث در میگیره ، هاک بوم که کلا وحشیه و عدم کنترل خشم داره با سنگ می کوبه تو سر جون هی ، فک میکنن مرده ، ته سوک میذارتش تو ماشین خود جون هی و میخان ببرنش تو کوهی جایی سر به نیستش کنن ، تو ماشین جون هی به هوش میاد و بیحاله ، ولی ته سوک بیخیال نمیشه و بدون اینکه به هاک بوم بگه که جون هی هنوز زنده س ماشینو هل میدن تو دره ... براش مجلس ختم و اینا گرفته میشه و ته سوک به بابای جون هی میگه که به حرفای پلیس که گفته دی ان ای بگیریم گوش نکنه چون جون هی معتاد بوده ... خلاصه ...
چندین وقت بعد جون هی زنده و تو کما تو بیمارستان خارج شهر پیدا میشه ، کی اونو برده اونجا ؟! جون هی چجوری زنده مونده ؟! همه ی اینا زیر سر وکیل چو جه هه و برادر سانگ وو و خود سانگ وو و دکتره که برادر خاهری که هاک بوم اینا بهش تجاوز کرده بودن ، هستش . برادر سانگ وو پلیسه و زیردست اون پلیسه که اول معرفی کردم . اینا هم تو داستان هستن و دارن مثلا تحقیق میکنن ...
تا قسمتا 13.14 هویت وکیل معلوم نی و رفتار های معمولی داره و درواقع با اینکه معلومه یه چیزی پشت پرده هست ولی یجوریم هست که نقش پررنگی نداره و هنوز اون روش نشون داده نشده ... بازیگر این نقش هم به موضوع شکایت میکنه پیش کارگردان و دعواشون میشه و سر فیلمبرداری نمیره و اینجوری میشه که کلا انصراف میده از سریال ... سر دوهفته بازیگر بعدی رو میارن و دقیقا بعد از اومدن بازیگر جدید نقش چو جه هه انقدی جذاب و پررنگ میشه و داستان جذابتر که حد نداره ...تعویض بازیگر واقعا خیلی تو سریال تاثیر گذاشت ، بازیگر قبلی یا همش با موهاش ور میرفت یا اروم اروم حرف میزد و اون تاثیری که باید میذاشت رو به نظر من نذاشت حتی با اینکه اون نقش اول و کلیدی این سریال بود .
از قسمت 15 که بازیگر عوض میشه ، چهره واقعی چو جه هه نشون داده میشه که چرا داره اینکارارو میکنه و چه کینه ای داره و چه زجری کشیده از بی عدالتی که در حقش شده ...
غمی که این شخصیت داشت واقعا خیلی قابل لمس و تاثیرگذار بود . درواقع بیشتر عصبانیت و خشم و کینه ش به خاطر این بود که قاتل های واقعی دخترش مجازات نشده بودن و با اینکه با این قانون بهشون فرصت دوباره داده شده بود بازم اصلاح نشده بودن و نه تنها اون موقع بلکه الان هم به واسطه پول و قدرت شون داشتن کارای بدتری انجام میدادن . و هنوزم تغییر نکرده بودن . و اعمالشون همونجوری بود .
خلاصه ...
اون به ترتیب پلیسی که اون موقع با رشوه پرونده دخترش رو اونطوری بست ، و بعدشم دکتر پزشک قانونی رو میکشه و کاری میکنه که این 4 تا دوست بیفتن به جون هم ، اخرش با کارایی که ته سوک کرده بود و باعث شد بود بینشون شکراب بشه جون هی ، هاک بوم رو میکشه و بعدشم هاک بوم به ته سوک شلیک میکنه و زخمیش میکنه . این هو هم تو این ماجرا یه پلیس رو زخمی میکنه ...
چو جه هه بعدش به جرمهایی که مرتکب شده بود دستگیر میشه ولی با اون همون قانون هایی که بلد بود تبرئه میشه چون مدرکی دال بر اینکه اون اینکارارو کرده بود پیدا نشده بود ...بعدش میره تو مکانی که دخترش اونجا جسدش پیدا شده بود لایو میذاره و همه ی ماجرا رو تعریف میکنه و بعدشم اونجا خودشکی میکنه ...
سریال خیلی قشنگی بود و واقعا می ارزید که برای سومین بار ببینمش . از باگ هایی که داشتش چیزی نمیگم چون جذابیتش که تعریف کردم ممکنه برای خاننده کمرنگ شه . امیدوارم اگه سریال جنایی معمایی دوس دارین حتما یه بار این سریال رو امتحان کنین . یکی از بهترین سریالا تو ژانر خودشه .
سریال در تلاش بود تا زندگی اینفلوعنسر!؟ ها رو نشون بده ، رقابت ها ، استرس ها ،دوبهم زنی ها و حرکات متظاهرانه ، عطش برای معروفیت ، برای پول . و ادمایی که این ادمارو معروف میکنن و ادمایی که از این ادمای متظاهر حمایت میکنن و باعث میشن گنده شن وفک کنن خیلی ادم مهمین . اینستاگرام یه سری ادمای پول دار و لاس زن ، دروغگو رو تبدیل به سلبریتی هایی کرده که هیچی ندارن ،هیچ هنری برای عرضه، هیچ دیدگاه عمیقی ، پوچن ، فقط پولدارن و با پولشون دارن پولای هنگفت بیشتری رو پارو میکنن ، خودشونو از مدل ها ، بازیگرا و خواننده هایی که با تلاش و پشتکار و هنر خودشون به این معروفیت رسیدن بالاتر و اونارو هیچ حساب میکنن . فک میکنن چون میکروفون دستشونه دیگه خدا هستن ، نمیدونن کسایی در پشت پرده که باعث شدن اینا به این خدا تبدیل بشن ، هستن تا به وقتش از اونا برای پوشوندن گندای سیاست مدارا استفاده کنن یا وقتی که دیگه خیلی خودشاخ پندار شدن و خاسته های اونارو انجام ندادن یا خاستن خودشونو از اونا جدا کنن ، پایین بکشوننشون .
دوست سو آری که باعث شد آری بیاد تو این خط
داستان درمورد " سو آ ری " که تا دبیرستان پولدار بودن ولی ورشکست میشن و اونچنان فقیر نیستن ولی خب از اون وضعیت اشراف زادگی خیلی پایینترن . سو آ ری معلومه که خودشو با فقر وفق نداده و داره ادای اینکه با فقر وفق داده رو در میاره . در باطن میخاد که پولدار بشه ولی نمیدونه چجوری . تو یه شرکت لوازم ارایشی که لوازم ارایشی ها رو میبرن دم خونه ها می فروشن کار میکنه " تو کره همچین کاری هست " و سریال اولش یجوری نشون میده که شرکت و ایده لوازم ارایشی ها برای خودشه ولی اخرش نشون میده که اونجا واسه کس دیگه ای بوده و اونم اونجا کار میکرده ، 🤨حالا ... سو آ ری مشغول پول دراوردن و خوردنه و مامانشم خیاطه و تو گنگنام یه خیاطی باز کرده که لباسای برند پولدارا رو رفو میکنه یا سایزشونو کوچیک میکنه . مامانش چون هنوزم توهم پولداری داره اونجا با اون مبلغ هنگفت مغازه باز کرده و از طرفی میخاد توی لباسای گرون قیمت زندگی کنه . " مث اون سریاله که شبکه سه میداد ویشکا اسایش میگفت ما تو بشقاب و قاشق نقره زندگی میکردیم 😁"
داشتم میگفتم :
سو آری از فضای مجازی هییییییییییییییییییییییچچچچچچچچچچچچچچچی نمیدونه . سو آری در عصر تکنولوژی و فضای مجازی در حالیکه مسئول یه شرکت لوازم ارایشی هرچقدم غیر برند چطور از اینستاگرام چیزی نمی دونه ؟! و نمیدونه که اگه اونجا عضو بشه و محصولش رو تبلیغ کنه خیلی بهتر میتونه فروش کنه ؟؟!
دوست و همکارش ولی خیلی اینستابازه همه ی اینفلوعنسرها رو می شناسه .تو دنیای این... ها یه گروهی هست متشکل از 4.5 تا دختر پولدار که کسایی که از اون طریق پولدار شدن ، این گروه چشم و هم چشمی زیر اب زنی خلاصه هرکاری از پسشون برمیاد خیلیم سلیطه ان .
این بین یکیشون هست که زن داداش یکی از همین اینفلو..چی هاس زن داداشه خودش پولداره و باباش وزیره برای همین نمیتونه بیاد اینستا ، خانواده ی شوهره هم خیلی معروفن یه دفتر وکالت خیلی معروف دارن با وکیلای خبره برادره هم خودش وکیله . زن داداشه رو گذاشتن لله ی خاهر شوهر سلیطه که مواظب این باشه دست از پا خطا نکنه تو اینستا و گوه نزنه تو ابروی دفتر وکالت سرشناسشون .
از اون ور زن داداشه هم تو این گروهه هست میره میاد نظر میده و فلان . ولی الکی میخاد بگه من علاقه ای ندارم ولی داره میمیره که خودشم اونجوری شه . بین این گروهه یه دختری هست که ازدواجم کرده ، یه روز اتفاقی سو آ ری رو میبینه ، کی بوده ؟ قبلا همکلاسی بودن همون موقع که آری پولدار بوده و تو یه مدرسه ی معروف خارجی درس میخونده ،میخاد پزشو بده به فالواراش تو لایوش اینو میاره نشون میده ، بعدشم ازش دعوت میکنه بره تو مهمونی که اینجور ادما میرن .
اینجوری میشه که سو آری تو این بازیا کشیده میشه و اولش هی با دست پس میزنه با پا پیش میکشه . وقتی یهو تو اینستا معروف میشه یه اکانتی بهش پیام میده میگه من فنتم فلان پته ی همه ی اون یکی دخترارو برای آری رو میکنه ، آری هم از فرصت استفاده میکنه و همه ی اون دخترارو خراب میکنه که فقط خودش باشه ، و پته ی اونارو هی میریزه رو اب .
درواقع اصلا نمیخاست زیردست اونا باشه میخاست خودش یهو معروف شه و خودشو محق میدونست که باید پولدار باشه و معروف ، چون سو آری دختر کارخونه دار ورشکسته ای که قبلا همین دوستش بهش غبطه میخورد .
خلاصه ... از یه جایی به بعد چون حرف اون فنه رو گوش نمیکنه ، اون فنه میره تو زمین اون یکی دخترا و حالا پشت آ ری حرف میزنه اینجوری هی دوبهم زنی میکنه ...
راستش چون خیلی دختره نفرت انگیز و حسود و عقده ای بود به ستوه می اومدم " این جمله رو تازه یاد گرفتم " برای همین زدم جلو ببینم چی میشه ، بعدش معلوم میشه که اون فنه یه هیتر پلاستیکی خاک تو سر بوده که داشته از حسودی اینکه این دخترا پولدارن می مرده ، برای همین خاب و زندگی نداشته و فقط همش تو این فضا بوده تا اینارو به هم بندازه و هیت بده . نمیدونه که تو پشت پرده ایناام خاب و خوراک ندارن تا خودشونو خوب نشون بدن و فالور جذب کنن و از طریق اون بتونن تبلیغ بگیرن و پولدار بشن . اخرش مثلا این آری قهرمان قصه میشه و میاد میگه فضای مجازی و زندگی اینفلوعنسر ها زشته و کثیفو اه اه پیف پیف من نمیخام . درحالیکه رطب خورده منع رطب کی کند ؟
سریال زیاد باحالی نبود فقط به این دلیل که این سریال کامبک بازیگر لی دونگ گان بعد سالها بود ،دیدمش . خب بیشتر چیزاش واقعی بود ولی من خوشم نیومد . چیزای بدیهی حوصلمو سر میبره . مخصوصا که دختره خیلی جانماز اب میکشید . تو ایرانم وضع اینفلوعنصرها به همین وضعه حتی ممکنه نابودترم باشه .
لی دونگ گان هستن .هنوزم کپشن عکس درست نشده .
کلا از اینکه از اینستا بخای پول در اری رو خوشم نمیاد . همش باید سرت تو گوشی باشه همش باید مواظب بالا پایین شدن فالور باشی ، کامنتا ، خیلی خسته کننده و عصاب خورد کنه . برای همینم اصلا به کارای اینجوری تمایل ندارم تازه چقدم دک و پوزین و حرفای دهن پر کن میزنن همچین تو اگهی میزنن مسلط به الگوریتم اینستا ! حالم بهم میخوره . چرا یه کار درست حسابی که ادم احساس بیهودگی نکنه نیست ؟
در ادامه از مجله ی ترجمان مصاحبه با یکی از معروفترین پاپارتزوی تاریخ " روون گاللا " رو اوردم که بی ربط به این موضوع نیست :
" البته که منظور از سلبریتی در این مصاحبه اینفلوعنسرای پلاستیکی نی "
گاللا: یکجور کنجکاوی است. در جامعۀ ما همه میخواهند ثروتمند و مشهور باشند، و لذا علاقهمندند که سلبریتیها چطور ثروتمند و مشهور شدهاند. فکر میکنم دلیلش همین است. ما همه میخواهیم ثروتمند و مشهور باشیم، واقعاً میخواهیم!
همچنین میخواهیم قهرمانهای مرد و زن را ببینیم، میخواهیم آدمهای موفق را ببینیم. به همین دلیل است که مجلۀ پیپل رونق دارد ولی دکان لایف تخته شد. مردم نمیخواهند دربارۀ جنگ و چیزهای منفی بخوانند. سلبریتیها مثبتاند و همه کنجکاوند که آنها چطور مشهور شدند، چقدر زیبایند. این کنجکاوی…
گلدفاین: به نظرتان، رسانههای اجتماعی چه تغییری در فرهنگ سلبریتی رقم زده است؟
گاللا: خُب، مسئلۀ اخبار فوری در میان است. به نظرم، سلبریتیها از شدت نوری که به آنها تابیده میشود سوختهاند. ربط زیادی هم به تلویزیون دارد. به عبارت دیگر، اگر به دهههای ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰برگردیم سوپراستارهای بزرگی مثل بت دیویس داشتیم که در سینما استعداد داشتند؛ ولی تلویزیون که به میدان آمد دیگر نیازی به استعداد نبود، چون باید هفت روزِ هفته و ۲۴ ساعت شبانهروز آنتن را پُر میکردند. به نظرم همان تعبیر فنی «نوردهی زیاد» بجاست و، به بیان دیگر، فقط بهخاطر ظاهرتان است که پایتان به تلویزیون باز میشود.
오래만에 중국 드라마를 봤는데요 . 제목은 “ 소년 가행 “ 이었어요 . 육번쩨 왕자는 셔오새로 부르는데 그의 삼촌은 반역죄로 죽었기 때문에 왕자리과 세자자리를 버리고 궁을 떠난 바람에 어떤 아주 힘이 강한 사람 손으로 죽이려고 할 뻔했어요. 왕자는 살아 남아 내는 있지만 가지고 있었던 모든 힘과 능력을 잃어버리게 됐어요 . 왕자는 지금은 사람이 가기 힘든 곳에서 호텔같은 곳을 관리하고 있는데 . 어느날 어떤 싸움이 잘하는 남자가 그 곳에 손님으로 왔어요 . 그 다음에 도독놈들도 왔는데요 . 그 남자가 싸움을 잘 할 수 있기 때문에 도독들하고 싸우고 그들을 내더버렸어요 . 그는 싸움이 아주 심하게 한 때문에 호텔이 망가젔을테니까 셔오새는 “지금 제 호텔을 이렇게 됐더니 값을 내 놓아야지” 라고 했는데 그 남자는 ” 저는 돈이 없지만 지금은 x도시에 가고 있는 길인데 너도 함께 가면 그 곳에 돈이 얻고 네 돈 줄텐데요 “ 라고 했어요 .
그렇게 둘이 친구 됐기도 하고 아주 흥분하고 신비롭고 쾌감이 있는 여행을 시작했네요 .
알고 보니까 셔오새는 힘이 강하고 생각이 넓고 정이 많다는 사람이였지만 궁에서 삼촌에게 어떤 억울한 일을 버려서 지금은 냉철하고 담담하지만 아직도 영리하고 상량하고 경이로운 점들을 가지고 있는 모양이에요 .
줄거리는 너무 흥미롬이 없어서 볼때 조금 심심한 기분이 들을 수 도 있으며 그래도 드디어 셔오새는 뭘 할지는 궁금해서 끝까지 보자” 라고 했어요 .
사실은 로맨스 없었으면 좋겠는데요 . 여주인과 남주인은 어울리지 않아서 계속 마음에 걸리기도 했어요. 그냥 친구 사이는 뭐가 뭐 문제가 있는지를 알수가 없네요 . 이런 줄거리가 있는 드라마들에 로맨스는 없더라도 볼수 있는만큼 있지 않을까 싶어요.
그래서 저는 솔직히 재미있게 보지 못했고 해서 그냥 셔오새는 드디어 복수할 수 있게 될까 않을까 궁금했고 지루하게 봤고요.
셔오새는 뭐 조금 우유부단해 보여서 먼저 무슨 일을 할지를 모르겠다는 성격이 있는 모양이였어요 .
잘생기는 게 다 아니라는 말이 있잖아요 . 그건 이 드라마 덕분에 맞는 말인지 깨달었어요 .
셔오새는 이보다 더 재미있어지고 더 눈 부시게 된다면 스토리는 더 흥미로워젔을텐데요 .
그런데 셔오새는 냉철하게 쳐다보고 입이 열지 않게 말하더니 매력적인 있기는 있기한데 딱 20 에피소드까지였는데요. 그 이상이 지루하고 시청자는 셔오새는 어떤 훌륭한 일을 하는 것을 기라리고 기대하고 있는 바람에 그는 아무것도 안하고 가슴에 손을 얹고 줄을 서 있었네요 . 대단한 힘도 없고 해서 조금 실망했더라고요 .
오늘은 여기까지 .
سریال چینی " خون جوانی "
درمورد شاهزاده ششمه که به این خاطر که عموش با بی عدالتی و با انگ خیانت کشته میشه از قصر میاد بیرون و عنوان شاهزاده گی ازش گرفته میشه . تو راه رفتن به شهر دیگه ای یه نفر که خیلی قدرتمند بود اونو مجروح و باعث میشه هنرهای رزمی اش از بین بره " چینی دیده باشین میفهمین منظورم از هنرهای رزمی از بین رفتن چیه . چون پیچیده س توضیحش سخته . " الان تو یه شهر دور افتاده مسافرخونه داره . یه روز یه پسری که تازه داره هنرهای رزمی یاد میگیره به اونجا میاد ، پشت بندش یه سری دزدم وارد میشن ، پسره با اونا می جنگه و مسافرخونه وسایلش خراب میشه . شاهزاده که اسمش " شیائو سه " هست میگه باید خسارت بدی فلان قد خسارته ، پسره میگه ندارم ولی دارم میرم فلان شهر اونجا ممکنه پول دستم بیاد . بیا باهم بریم . شاهزاده هم پامیشه باهاش میره . و اینجوری سفر شگفت انگیز و پر از خطر اونها شروع میشه . تو راه همینجوری جوون های دیگه ای بهشون اضافه میشه و خود به خود به سمت شیائو سه کشیده میشن مث پروانه . بالاخره اشراف زاده ای که شاهزاده س دورش ادم جمع میشه دیگه .
راستش زیاد سریال جذابی نبود . هی نگا کردم ببینم چی میشه به قول دوستم خاستم بهش فرصت بدم چون چینی ها یجورین که از قسمت 20 به بعد یهو داستان اصلی شروع میشه . که از نظر من مسخره س این مورد . خاستم بعد مدتها سریال چینی ببینم ولی غیر از پسر نقش اصلیه که یخورده جذاب بود چیز خاصی نداشت . حتی نقش پسره ام بیخودی بود . الکی دست به سینه می ایستاد نگا میکرد . هیچ کاریم نکرد . خیلی سریال ابی بود .
ادم اگه میخاد اهنگ خارجی منظور با زبان انگلیسی گوش بده اهنگی گوش بده که صدای خاننده خوب باشه اهنگ مفهوم داشته باشه . تو رو به وجد بیاره . الان مث این اهنگی که من دارم گوش میدم .
تایتل دومی به سریال نمیخورد همون شیطان بهش میخورد . همونجور که ممکنه بدونین من با اسپویل تعریف میکنم .
داستان از جایی شروع میشه که یه خانواده پولدار در حال ورشکستگیه ،زن و شوهر هر دو شیطان صفتن ، 😄 زنه میاد یه شمن میاره تا اون شمن یه روح شیطانی درست کنه تا اون روح شیطانی خانواده اینارو دوباره ثروتمند کنه . روش خاصی هم نداشته فقط روح شیطانی انگار براشون شانس میاره و دشمن ها و مخالفاشونو میکشته اینجوری بازم ثروتمند شدن .
این پیری ، همون زن شیطان صفته س ...
منتها درست کردن این روح شیطانی یه سری مراحل و شروط داره . شمن میره یه دهاتی و اونجا دخترارو ردیف میکنه اون دختری که از نظرش بدجنس تر و حریص تر به نظر میاد رو انتخاب میکنه . فرایند درست کردن روح شیطانیم اینه که یه دختر رو ببرن یه جا انقد بهش گشنگی بدن تا بمیره بعدش یه انگشتشو قطع کنن و با ورد و جادو خلاصه روح اون دختر تبدیل به شیطان میشه و میره میچسبه به شوهره و همینجوری نسلی ادامه پیدا میکنه این قضیه ، حالا ...
این دختره که دبیرستانی بوده می فهمه که قرار چه بلایی سرش بیاد برای همین خاهر کوچکترشو میفرسته برای قربانی شدن .میگذره و کلی پول به خانواده اینا میدن ، دختره خوشال بوده و همیشه ارزو داشته نقاش شه . میره ابرنگ اینا میخره . باباش میاد کتکش میزنه میگه اره ، میدونی این پول چه پولیه . مامانشونم خودکشی میکنه فرداش باباهه هم تو دریا میمیره . دختره میمونه تنها ، به جای اینکه حالا از فرصت استفاده کنه و تنهایی بره کاره ای بشه و از پولا استفاده کنه عین ابله ها میره خونه ای که خاهرش به عنوان قربانی در حال مردنه و میگه این پولارو بگیرین خاهرمو پس بدین ، اشاره کنم که از خاهرش بدش می اومد و میگفت کاش همتون بمیرن . انسان ناسپاس وقتی خاسته شم بهش میدن جفتک میزنه ...😣شمن هم میزنه خاهرشو جلو چشمش میکشه و خودشم میندازه تو انباری تا از گشنگی بمیره . اینجوری میشه که دختر دبیرستانیه تبدیل به روح شیطانی میشه .
مشکل داستان از جایی شروع میشه که اصلا روحه خوددرگیری داشت ، روحه از بچه های دوم بدش می اومد میزد بچه دوم ها رو میکشت ، چرا از بچه دوم بدش می اومده ؟ چون خودشون چندتا بچه بودن و همیشه گشنه ...بچه دوم این خانواده کشته شد ، بچه دوم پسرشون کشته شد ، و به این ترتیب ...
خلاصه صاحب دم تشکیلات ، زن و شوهری که گفتم ، موانع پولدار شدنش رو پشت سر میذاره به زنش میگه من دیگه نمیخام این روح بهم بچسبه میخام نابودش کنم برو دفترچه راهنماشو 😄 بیار ، زنه یارو خیلی حریص و طمعکار و شیطان صفت بوده ...
اصلا سریال پیامش این بود که روحا شیطان نیستن ، این انسانهای حریص و طمعکار و خبیثن که شیطان هستن و با رفتارشون باعث میشن نفرت و کینه تو دل کسایی که داره بهشون ظلم میرسه رشد کنه ....از طرفی زنه همیشه سیاه می پوشید و چهره ش تیره بود و همیشه از بالا فیلمبرداری میشد صحنه هاش و گریمشم مث عوضی ها و اصل جنس بود خلاصه ... شیطان سریال روحه نبود ، این زنه بود ...
داشتم میگفتم ، زنه چون هنوز این همه پول براش ناکافی بوده از حرف شوهره خوشش نمیاد ، میاد میره که دفترچه رو بده شوهره ، روحه میاد به زنه میگه من شوهرتو میکشم اینجوری همیشه منو تو زنده می مونیم اینجور که وقتی دفترچه راهنما رو دادی بهش اسم واقعی منو بهش نده . اینجوری نمیتونه منو نابود کنه . زنه هم کور از خدا چی میخاد اینجوری شوهره رو میکشن . روح میره تو پسرشون .
نوه - پروفسور فولکور
پسرشم به این ترتیب منتها زمانی که روح میخاسته بره تو نوه ، مامان نوهه ینی عروسه ، میفهمه که قضیه چیه ، میره دنبال نابود کردن روحه ، متاسفانه نمیتونه و روحه میکشتش ولی تو بدن پسره هم نمیتونه داخل بشه .روحه به غیر از دشمنای این خانواده ،افرادی رو که توسط کسی که بهش چسبیده رو دوس داشته میشه رو میکشه ، روحه از اولشم میخاست عروسه رو بکشه ...چون پسر زن شیطان صفته زنشو دوس داشت ، از قضا نوهه خودش روح میبینه ، اون پسره الان بزرگ شده، پروفسور فولکور شده ، درمورد ایین های باستانی و روح و چیزای باستان شناسی و اینا تحقیق میکنه . یه روز تو تحقیقات متوجه یه روح شیطانی قدرتمند میشه که تعداد زیادی ادم رو کشته و همه اون مرگ ها به عنوان خودکشی رد شده ، تحقیق میکنه میرسه به یه پروفسوری که اونم اتفاقا به این شکل داشته راجبه اون روحه تحقیق میکرده .
پروفسوره کیه ؟ اونم یه پروفسوری تو این زمینه اس که ته این قضیه رو در اورده منتها چون داشته کور میشده میاد خونه ی زن شیطان صفته ، بهش میگه من فهمیدم چه غلطایی کردی و پسر و شوهر و عروستو کشتی و اینا ولی من به این روحه نیاز دارم اینجوری میشه که به عنوان میزبان روحه میشه تا بینا بمونه . دیگه خلاصه به هدفاش که رسیده بوده میخاسته روحو نابود کنه که نمیتونه چون زنه همچنان اسم واقعی روحه رو به هیشکی نگفته بوده و روحه میکشتش .
پروفسوری که میخاست کور بشه و میزبان روح شیطانی شده
روح میره تو دخترش . دخترش اینه .
سانگ یونگ دختر پروفسوره
دختر پروفسور و مادرش سالهاس که از اونا جدا زندگی میکنن ، طلاق گرفتن ، سر اینکه پروفسور و شیطانی که بهش چسبیده باعث مرگ بچه ی دوم و بعدم مادر زنه شده . وقتی میمیره ، میان برای ختمش ، مادربزرگش بهش یه تل تزیینی میده میگه اینو بابات برات گذاشته دختره تا بهش دست میزنه ، روح واردش میشه . و اینجوری متوجه تغییرات در خودش میشه . دختره اسمش سانگ یونگ، با اسم راحتتره تعریف کردن . الان نمیدونم متوجه توالی خانواده ای که روح شیطانی رو درس کرد شدین یا نه ؟! 😄
همه چی از این تل تزیینی شروع شد ...
پروفسوری که نوه ی زنه شیطان صفته هست ؟! اونم داشت تحقیق میکرده که چرا مامانش اون مدلی مرده ، که به این قضایای روح و اینا میرسه و بعدشم میرسه به این پروفسوره ،چون سونبه ش حساب میشه ، میاد ختمش ، بعدش میخاد تحقیقات کنه که دختر پروفسور رو میبینه و از اونجا که روح میبینه ، به سانگ یونگ میگه یه روح بهت چسبیده اونم یه روح قدرتمند ، سانگ یونگ باور نمیکنه ولی بعد یه مدت که تغییرات رفتاریش اغاز میشه، خودش می افته دنبال پروفسوره تا روحو از بدنش خارج کنه ...
تحقیق میکنن و متوجه ته قضیه میشن ...حالا چجوری روح باید از این بدن های میزبان خارج شه ؟ اینجوری بوده که باید 5 تا از وسایل اون روحه که جاهای مختلفی دفن شده رو با اون انگشت که بریده شده بود؟ و اسم واقعیشو بدونن . این بنده خداها همه اینارو انجام میدادن ولی چون انگشت و اسم واقعی روح رو نمیدونستن میمردن .
سانگ یونگ و پروفسور
حالا سانگ یونگ و پروفسور اینارو پیدا کردن ولی اسم واقعی روح رو نمیدونستن و از قضیه انگشت هم خبر نداشتن ... با کلک از مادر بزرگه اسم روح رو میفهمن و خلاصه طی یه پروسه ای روح رو نابود میکنن ...
سانگ یونگ
خیلی پیچیده بود یخورده هم کند میگذشت ، در کل سریال بدی نبود ولی به اندازه ی سریالای دیگه تو این سبک اونقدرام قوی نبود . و روحش هم خیلی کودن بود و سر چیز الکی کینه گرفته بود . خودش با پای خودش رفت تو قتلگاه ، توقع نداشتی همچون ادمایی که برای یه ادم قربانی کردن انقد خرج کردن و کل روستارو سیراب از گوشت و نوشیدنی و پول کردن بیان قربانی رو رها کنن ؟!
سریال تو کره خیلی ترکونده و خیلی از بازی کیم ته ری ، همین دختره تعریف کردن ، راستش برعکس همه که از بازی سانگ یونگ خیلی تعریف میکردن ، من زیاد خوشم نیومد ، اینکه دونقش اونم نقش یکی که شیطانی هس رو بازی کنی خیلیه ، ولی لبخنداش و اکتش بیشتر شبیه دختر خرابا بود تا شیطان . از طرفی بازی واقعا خاصی که تحت تاثیرم قرار بده نداشت . فقط با موهای پریشونش هی میرفت اینور اونور و ده دیقه فقط رو چهره ش زوم میکردن تا مثلا نشون بدن داره از چهره معمولی به شیطان تغییر میکنه . خیلی این جاهاش رو عصابم بود .
پروفسوره هم خییلی بدبخت و طفلی بود اون همیشه بازی خوبی داره . اینجا هم تو نقش کسی که کل وجودش از پول شیطانی رشد کرده بعد اینکه حقیقت رو فهمید میخاست خودشو بکشه . خیلی غم انگیز بود زندگیش . قبل شروع سریال نقش این پروفسور رو به گونگ یو پیشنهاد داده بود . بهتر قبول نکرد گونگ یو .
خلاصه خداروشکر که سریال 12 قسمتی بود چون واقعا کشش 16 تایی بودن رو نداشت . خیلی خسته کننده و کش می اومد همش
"درباره ی خاهر برادر "دوهیون سو و دو هه سو" عه که از تی وی متوجه میشن که باباشون قاتله و زندگیشون تحت تاثیر این اتفاق قرار میگیره . "
از این جا به بعد اسپویله :
خاهره دو سال تقریبا ، از برادره بزرگتر ، زندگی خوب و متمولی داشتن و تو یه روستا زندگی میکردن ، باباشون از این ادمایی بوده که زیاد احساساتی نبوده و احساسات رو بروز نمیدن تازگی اسمش شده اختلال شخصیت ضد اجتماعی همچین چیزی ، ولی اصلا ربطی به این نداشت جوری که بودن . پسرشم از قضا مث خودشه و نمیتونه درست تشخیص بده که چه احساسی داره و حس خوشالی و غم یا پشیمونی رو خوب درک نمیکنه .
باباهه برای بچها چیزی کم نذاشته ، چیزیکه من متوجه شدم این بود ینی چون هیون سو بعد این همه سال به باباش نمیگفت "اون ادم " میگفت بابام و البته که حس کینه و اینا رو درک نمیکرد ولی معلوم بود که نسبت به باباش همچین حسی نداره . همچنان با احترام درموردش حرف میزد .
هیون سو
باباشون جواهرساز بود ، چیزای زینتی از این جور چیزا میساخت . کارگاهشونم طبقه ی بالا خونه شون بود . هیون سو هم هنر رو از باباش به ارث برده بود و میخاست مث اون بشه . و از بچگی باهاش تو کارگاه بود و چیز میز می ساخت . تا اینکه باباشون خودکشی میکنه معلوم نی چرا و اینا از اخبار متوجه میشن که قاتل قتل های سریالی شهرشون باباشون بوده . اونا می مونن و یه عالم اموال و انگ بچه ی قاتل .
از طرفی چون هر دوشون تو سن 17. 18 ساله بودن ،و هیون سو هم مث باباش ادم سردی به نظر می اومد همسایه ها گفتن اگه باباهه قاتله پس پسره ام قاتله همیشه تو کارگاه بوده و تو قتل ها به باباهه کمک میکرده "قتلگاه هم زیزمین کارگاه بوده " از این حرفای کودنی و همش ازار میدادن اینارو از طرفی چون باباشونم قاتل شناخته شده بود نمیتونستن اذیت و ازار همسایه ها رو به پلیس بگن .
یه کد خدای عوضی داشتن این میگفته تو بدن هیون سو جن رفته هرروز اینو زوری میبردن مراسم جنگیری روش اجرا میکردن رو پسر بچه ی 18 ساله .تابلوعه که پول گرفته که این کارو انجام بده حتی به خانوادشم گفته تو روستا شایعه بندازن که هیون سو همدست باباشه ... خب با این همه ازار اذیت روانی ، توقع دارین طرف یه ادم معمولی بمونه ؟
خاهرش که خیلی هیون سو رو دوس داشته میره به کد خدا بگه که دست از سر ما و هیون سو بردار ، ولی کدخدا به دختره حمله میکنه به قصد دست درازی خاهره م میزنه میکشتش ، هیون سو میاد میبینه و میگه به همه بگو که من کشتمش ... برای همینم تحت تعقیب قرار میگیره . بعد از اون میرن خونشونو اتیش میزنن و از اونجا فرار میکنن . ینی واقعا باید یکیو میکشتین بعد از اون دهات برین ؟ بی عقلا ...
هیون سو
بعد از اون هیون سو قایمکی زندگی میکنه و با دوستش تو یه رستوران داشته کار میکرده که دوست حریصش میاد بهش چاقو میزنه و پولاشو میدزده ، هیون سو زخمی از تو جنگل میاد تو اتوبان با یه ماشین تصادف میکنه .
وقتی بیدار میشه خودشو تو یه خونه ای میبینه . صاحب خونه میگه ما تورو نجات دادیمو اینا بیا به عنوان پسر ما زندگی کن . اسم پسرمونو بهت میدیم . متوجه شدیم که تو کی هستی . اونم قبول میکنه . حالا اونجا خونه ی کیه ؟ خونه قاتل روانیی که همدست باباش بوده . هیون سو راجبه قتل های باباش چراییش چرا مرده هیچیش نمیدونه ، حتی نمیدونه که همدست داشته . پلیسای احمقم نمیدونستن . انقد این پلیساشون تو سریالا حمقن که حد نداره .
قضیه اینجوری شده که وقتی تصادف میکنه ، قاتله داشته میرفته کلک یه بدبخت دیگه رو بکنه که تصادف میکنه ، به باباش زنگ میزنه که بیاد قضیه تصادف رو جمع جور کنه گوشیو جواب نمیده .
سوتی رو نگا کنین شما اخه !... یه ادم که قاتل روانی چرا باید وقتی تصادف میکنه به جاییش باشه؟! خب طرفو مرده زنده ، پرت میکردی تو جنگل یا همونجا دفنش میکنی .. چرا باید خرکشش کنی بیاری خونتون که ممکنه مامانت اونجا باشه تو باغچه خونتون دفنش کنی ! که بعدشم مامانش که از قبل متوجه قاتل بودن پسرش شده میاد میبینه که اون داره باغچه رو میکنه که هیون سو رو دفن کنه میزنه با همون چاقویی که پسرش مردمو میکشته پسرشو زخمی میکنه .
پسره میره تو کما ولی هیون سو بعد از چندوقت بهوش میاد و سالم میشه ...چون خانواده ی متمول و سرشناسی بودن خاستن اونو به عنوان پسرشو قبول کنن و بعدم بهش میگن رابطه تو با همه دوستات قطع کن نیازی نی با کسی رفت وامد کنی ...
سوال بعدی : چرا به همچین کاری نیاز بوده ؟! اصولا وقتی این کارو میکنی که یا کسی پسر تورو نشناسه یا پسرتو همش با خودت همه جا ببری و نبودش باعث شک و شبهه اطرافیانت بشه و باعث ابروت ... اولا پسرش یه ادم تقریبا 23 ساله بود که باهاش همه جا میرفت تو این کارهای خیریه و اینا پس همه پسر رییس بیمارستان رو میشناسن ...و میدونن که نخبه ی ریاضیه ...یه ادم که 23 سالشه و نخبه ی ریاضی بوده چرا باید بیاد بره جواهرساز بشه ؟ و اگه قرار نی با کسی رفت و امد داشته باشه چه نیازی که بگی این پسرمه خب میتونستی خیلی راحت بگی رفته خارج ... خیلی مسخره بود ...
و هیون سو ...عجیب نیست که اسمشو عوض نکرده ؟اگه فقط میتونستی با یه اسم عوض کردن زندگیتو دوباره شروع کنی ،پس چرا نکردی ؟! هزاران راه برای اینکه اسمشو عوض کنه و با اسم دیگه ای زندگی کنه بودش ...چرا وقتی داشته کار میکرده به ذهنش نرسیده اسمش عوض کنه ولی وقتی یه ادمی که معلوم نی هدفش چیه و کیه سعی داره اسم پسرشو به اون بده تا با هویت اون زندگی کنه رو قبول میکنه ؟! اونم هیون سویی که که به هیچکس اعتماد نداشته ...!
خلاصه 15 سال با این اسم زندگی میکنه و با خاهرشم قطع ارتباط میکنه ، ازدواج میکنه و بچه ام داره و تو این اثنا اینکه چجوری نقش بازی کنه که خوشاله یا ناراحت یا عاشق رو یاد گرفته ، از قضا زنش پلیسه ،یه روز یکی از دوستای تو مدرسه شون که الان خبرنگار شده میاد به جواهرسازی هیون سو و اونو میشناسه ، هیون سو میترسه و اونو کتک میزنه و تو انباری مغازه ش زندانیش میکنه ، خیلی تهاجمی ... بعدشم بعد از چندروز ازادش میکنه ... میزنه یه قتلی اتفاق می افته و باز پرونده 18 سال پیشه قتلای سریالی باباش و اسم هیون سو سر زبون ها می افته و اینجوری میشه که هیون سو باز استرس اینو پیدا میکنه که وای الان میان منو میگیرن و دیگه یه بار بگیرنت زندگیت نابوده و قضیه ی "تا بیای ثابت کنی خرنیستی صد من بارت کردن" ...پلیس احمقم مث همیشه مضنون شماره یک رو هیون سو میدونه ...قاتلی که زده دوست هیون که پولاشو دزدیده بود رو کشته ، فک میکنه هیون سو قاتل زنشه ، از طرفی جسد زنش پیدا نشده ، برای همین دنبال هیونه تا هم انتقام بگیره هم جسد زنشو پیدا کنه ...
هیون سو که داره تمرین چطوری خوشال باشه میکنه
پلیس نمیدونه هیون سو الان چه شکلیه ، یه پیرزنی تو روستا زنگ میزنه میگه من یه عکس ازش دارم ، برای 5 سال پیشه ، خبرنگاره به هیون سو میگه پلیسا و زنت دارن میرن عکسی که تو توش هستی رو از روستا بگیرن و الانه که زنت بفهمه تو کی هستی ...هیون سو هم میره روستا اونجا قاتل رو میبینه و قاتل زندانی و شکنجه میکنتش ...زنش و پلیسا میان نجاتش میدن و براشون سواله که شوهر کارگاه " چا جی وون " اونجا چیکار میکرده ...ده روز تو کما بودش و تو اون ده روز که هذیون میگفته و زنش کنارش بوده ، تو هذیونا خودشو لو داده . اینجوری میشه که زنش میفهمه که شوهرش کیه ... اولش همش شک و ترس بوده ولی از ترس خراب شدن زندگیش و بعدشم چون خییلی عاشق هیون سو بود در صدد میشه که بی گناهی شوهرشو ثابت کنه ...
خلاصه یه پروسه ی طولانی 16 قسمتی اتفاق می افته تا بالاخره بی گناهی هیون سو ثابت میشه ...
خیلی سریال حرص در اری بود ، هیجانی هم بود ولی انقد حرص خوردم اصلا ازش لذت نبردم . اولا درسته که سریاله ولی وقتی انقد تحقیقات رو شخصیت پردازی و غیره میشه طبیعی نیست که برای روند سریال هم یه منطقی وجود داشته باشه ؟! همه چیز خیلی مسخره اتفاق می افتاد ...مخصوصا اون تیکه تغییر هویت هیون سو انقد غیرمنطقی بود که همش دنبال دلیلی بودم که این کار انجام شده باشه ولی هیچی نبود ...
پدر مادر قلابیه کهمعلوم نبود فازشون چیه ، مرده به خاطر اعتبار خودش سعی داشت پنهان کنه که پسرش قاتله و زنه از اینکه پسرش قاتل بود مث سگ میترسید ...14 سال تو کما بود تو این مدت میزدین میکشتین شما که تو این مدت هیون سو رو به عنوان پسرتون جا زده بودین ...اینکه یه قاتل به هوش بیاد که یهو نمیخاد درست شه تا بیدار شده بود به فکر این بود که عه میخاستم برم خاهر هیون سو رو بکشما ...
شخصیت هیون سو ادمی بود که حسی نداشت به اطرافیانش ولی ته دلش زنشو دوس داشت و به خاطر زندگیش بود که داشت خودشو میکشت تا همدست باباشو پیدا کنه ... اونم انقد راحت پیدا کرد که حد نداره فقط کافی بود تو این مدت خوب به روند اتفاقایی که براشون افتاده با شک ، فک میکرد ...تو این مدت چرا اصلا نخاست خودشو از مذن اتهام مبرا کنه ؟! خودشو و خاهرش که این همه به خاطر هرکاری میکرد مهم نبودن ؟فقط زن و بچه مهم بودن ؟ ینی باید زن و بچه دار بشی تا بیفتی دنبال بی عدالتی که برات اتفاق افتاده ؟ از طرف دیگه همونجور که گفتم ادمی که از اول سریال داره میگه هیشکی برام مهم نی و حسی ندارم چجوری عاشق زنش میشه ؟چرا خاهرتو که بعد 16 سال دیدی هیچ حسی نسبت بهش نداشتی ..خاهرت برات مهم نبوده ؟! اینکه چقد باهم زجر کشیدین و اینکه چقد این مدت تنها بوده اصلا برات اهمیتی نداره !؟
" الان یادم افتاد راستش "لی جونگی" کسی که هیون سو رو بازی کرده ، تو سریالای دیگه اشم خاهر داشته ولی همیشه عشقش اولویت داشته براش نه خاهرش ...😶"
یه پلیسی بود تو تیمشون که از اولش همش اصرار داشت که هیون سو قاتله و مضنونه بگردیم دنبالش بگیریمش و پرونده رو ببندیم ... بعدش که فهمید هیون سو شوهر کارگاه چاعه یهو همه چیو وا داد و گفت اره همه ی دنیا دارن میگن این خاهر و برادر قاتلن من دیگه ول میکنم ... نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی ...
از قاتل همدست بابای هیون سو هم بگم ، خیلی خیلی عوضی بود ...یه ادم عقده ای حسود و روانی ...بچه که بودش زده بود یه سگو کشته بود بعد به خاطرش میرفته روانشناس ، تو اون مرکز روانشناسی هیون سو هم میرفته ، اونم تو بچگیش زده بوده یه حیونو کشته بوده ، دلیلشو نگفتن ...روانشناس هیون سو هم یه بسواد احمق بود که تشخیص داده بود هیون سو اختلال اجتماعی داره و بزرگ شه خطرناک میشه ...
قاتل همدست روانیه
باباش که اونجا بود به پسره قاتله میگه تو زدی اون حیونو کشتی تو پس مث منی روانی و قاتلی و یجورایی بهش گفته که بیا زیر دست من دیگه ... ازاون موقع اینا باهم میزدن اینو اونو میکشتن ...تو یکی از قتلا ینی همین قتل اخریه که یه زنی رو دزدیده بودن یه شاهد پیدا میشه که قیافه ی پسررو با مقتول رو میبینه ، میره به پلیس اطلاع میده ولی کاری از پیش نمیبرن پلیسا ...تو جنگل داشتن سر این که حالا که یکی منو دیده چی میشه حرف میزدن بابای هیون سو میگه باید خودتو تحویل بدی از اولم قرارمون همین بوده ...پسره میگه بندازیم گردن هیون سو ، باباعه تهدیدش میکنه که به پسر من کاری نداشت باش اون با تو فرق داره ... اونم بعدش میزنه باباهرو میکشه ... بابای هیون سو خودکشی نکرده بود کشته شده بود و بعدشم کسیکه لوش داد همین عوضی بود...
بابای هیون سو
تو صحنه های خیلی کمی که از گذشته نشون میده کاملا معلومه که قاتله از اینکه بابای هیون با اینکه خودش قاتله ولی نمیذاره پسرش بفهمه که قاتله و اونو تو این کار نمیاره و هوای پسرشو داره ، داره از حسودی میمیره ...سر همینم کینه گرفته و میخاسته هرجور شده از هیون سو قاتل بسازه و اون بوده که به کدخداعه پول میداده تا هیون سو رو اونجوری کنن ...البته که طبیعی هم بودن باباهه که قاتل بودش ، پسررو بیشتر به سمت قتل سوق داده بود شاید به احتمال خیلی کم اگه باباهه تشویق کننده نبود اون پسر بچه ای که سگ کش بود به راه راست هدایت میشد ، اینکه ببینی یکی تورو به قتل تشویق میکنه ولی پسر خودشو میخاد سالم بار بیاره حرصت در میاد دیگه ...
خلاصه از هیچ کاری فروگذار نکردن تو 16 قسمت که از هیون سو قاتل بسازن ولی هیون مث یه قدیسه فقط روان و زندگیش نابود شد و دست به قتل نزد ... درحالیکه کارایی که روستایی ها و بقیه مردم که پشت سر و جلوشون میزدن از صدتا قتل بدتر بود ...خود همون دوستی که پولای هیون رو دزدید از بچگی مدام شکنجه ش میکرد تو مدرسه و کتکش میزد که بابات قاتله ..ولی خودش قاتلتر بود زمانیکه چشمش به پولای هیون بود و هیون رو به خاطر پول تا مرز کشتن زخمی کرد ...
اینکه هربلای بی انصافانه ای سر شخصیت اصلی بیارن شکنجه های روحی روانی از کشتن بدتر بهش بدن و بعدشم وقتی میخاد از خودش دفاع کنه تقبیحش کنن ... و هی هم بگن نه تو نباید کسیو بکشی ...مزخرف ترین داستانی که میشه یه سریال داشته باشه . عشقی که بین زن و شوهر بود قشنگ بود . ولی این راضی کننده نی ...من توقع داشتم زنش وقتی فهمید که شوهرش همون هیون سویی که باباش قاتله و خودشم مضنونه مث زنای دیگه چسی بیاد و دشمن بشه ولی ازش حمایت کرد و برای اثبات بی گناهیش جنگید ... گرچه اونم تناقض هایی داشت مثلا تو قسمتای اخر ...
اینکه وقتی تو یه خانواده ای کسی قاتل میشه و خانواده ش تحت تاثیر اون قرار میگیرن چیز عجیبی نی مخصوصا زمانی که اسم قاتل و اسم اعضای خانوادش لو بره ...
هیون سو به خاطر انتخاب های اشتباه خودشو خاهرش بیشتر بلاها سرش اومد ، احساس نداری !عقل که داری ...روستا دارن اذیتت میکنن و باباتم که قاتله برین یه شهر دیگه ...اگه با عوض کردن اسم همه چیز حل میشه خب خودت که داشتی کار میکردی به جای اینکه عاطل باطل و بیهوده بگردی خودتو جمع میکردی و یه اسم واسه خودتو خاهرت جور میکردی و اون روزها رو پشت سر میذاشتی ... توی شب با کسی که تو بچگی همش می بستت به درخت و بهت سنگ پرت میکرده میری جنگل توقع داری نازت کنه ؟! خب میخاد بکشتت دیگه ... خوبه بابات قاتل بوده باید از این چیزا سر در بیاری دیگه ...
با اینحال بدون در نظر گرفتن قضیه غیرمنطقی که گفتم ، داستان هیجان و عشقی که بین زوج اصلی بود قشنگ بود و نمیتونم در نظر نگیرمش ...بازی لی جونگی و دختره خیلی خوب بودن ...با اینکه هیون سو خیلی بدبخت بود و احساسی نداشت ، دوتا زن تو زندگیش بود که خیلی دوسش داشتن و اونا فرشته ی نجاتش بودن ، یکی خاهرش بود که هرکاری براش کرد ، یکیم زنش بود که واقعا تو زن بودن سنگ تموم گذاشت . این دوتا اگه نبودن شاید هیون نابودتر از اینی که هست میشد .
شخصیت پردازی هیون و داستان بدبختی و بی عدالتی که نه فقط به خاطر قاتل بودن باباشون بلکه بیشتر به خاطر تحقیقات نادرست و بزن در رویی پلیس بهشون تحمیل شده بود واقعا غم انگیز بود . اگه همون موقع به صرف اینک قاتل پیدا شده و مرده ، پرونده رو نمی بستن و درست تحقیق میکردن و احتمال وجود همدست رو در نظر میگرفتن و از خانواده ی قاتل که خودشون تو شوک بودن محافظت میکردن این بلا ها سر این دوتا بچه نمی اومد .
گفتم بذا یخورده تنوع بدم برای همین سریال ژاپنی نگاه کردم .
چشم های قرمز ، اشاره به ادمایی داره که درد از دست دادن عزیزی رو کشیدن و یا بی عدالتی در حقشون صورت گرفته ، و چشمهاشون از غم و خشم و انتقام قرمز شده .
درمورد پلیسی به نام " فوشیمی " که تو سومین سالگرد دوستیش با دوس دخترش زمانیکه میخاد ازش خاستگاری کنه یه قاتل از خدا بی خبر دوس دختررو تعقیب و بعدم میکشتش . از قضا دوس دختره حامله بوده و میخاسته اون روز فوشیمی رو سوپرایز کنه .وقتی تعقیب میشه به فوشیمی زنگ میزنه یکی داره تعقیبم میکنه فوشیمی فک میکنه شوخیه ولی دختره تماس تصویری میگیره و فوشیمی سریع میره دنبال دوست دخترش ولی پیداش نمیکنه و وقتی همچنان تماس برقرار بود قاتل میاد و دختترو میکشه . فوشیمی هم داشت میدید ، قاتل یه علامت بریدگی از بالای مچ تا روی ارنج داره ... وقتی دختره میمیره تازه می فهمه که حامله بوده و درد دوچندان میشه ... . خلاصه ...
طبیعتا این فوشیمیه .
فوشیمی بعدش عدم کنترل خشم میگیره و با یه کارگاهی گلاویز میشه و از پلیس اخراج میشه . اون الان یه گروه درست کرده که اوناام قبلا ناخاسته و با جبرروزگار دچار جرم شدن و کارگاه خصوصی شدن .
حالا بعد سه سال پلیس اومده یه بخش جدید برای جرایم خشونت امیز مث گروگانگیری و قتل و اینا زده و گفته میخاد از دوربین های سطح شهر برای این کار استفاده کنه تا سرعت ببخشه به کارا . گویا مثلا همچین چیزی باب نی و مردم اعتراض میکنن که چرا میخان از دوربینا اونارو دید بزنن و این نقض حقوق پرایوسی ! و این حرفاس .
خلاصه با هر اعتراضی بود این بخش زده میشه . و پلیسی که رییس این بخشه برای افرادی که میخاد برای تیم انتخاب کنه فوشیمی رو در نظر داره . فوشیمی شرط میذاره که اگه منو میخای این تیم منم باید بیان اینجا . خلاصه قبول میکنن و تیم تشکیل میشه و شروع به کار میکنن .
اولین پرونده ، پرونده ی قتله و قاتل همون علامتی رو روی دستش داره که دوس دختر فوشیمی رو کشت ، تحقیقات شروع میشه و در ادامه می فهمن که قتلها و قاتل ها همه اجیر شده کسین به اسم " سنسه : استاد" و همشون جمله ای رو تکرار میکنن " با احساساتت صادق باش " !
از این جا به بعد اسپویل اینکه قاتل کیه :
قاتل رو افراد این تیم تمرکز کرده و میخاد انتقام کشته شدن زنشو بگیره . 4سال پیش زنش که معلم بود توسط یکی از دانش اموزا مورد ازار و اذیت قرار گرفته و به شدت کتک زده ، دانش اموزه پسر وزیره و وزیر با رییس پلیس قضیه رو ماست مالی میکنن و بعدشم یه مقاله منتشر میکنن که معلم خودش مرض داشته و تازه داشته دانش اموزا رو به خودکشی تشویق میکرده . معلم هم طاقت این همه حرف پشت سرش رو نمیاره و خودکشی میکنه . شوهره روانشناسه که با بدبختی به اینجا رسیده بوده و زندگی خوبی داشتن ، اینجوری میشه که تصمیم میگیره انتقام بگیره . اولم میره کسیو میکشه که مقاله رو نوشته . سوال من اینه خب میرفتی از منشا این مشکلات انتقام میگرفتی این زیردست ها که کاره ای نیستن .
مقاله رو کی نوشته ؟ دوس دختر فوشیمی ... دوس دختر فوشیمی اولش قبول نمیکنه این مقاله رو بنویسه ولی تهدیدش میکنن که اگه تو ننویسی دوس پسرت که پلیسه تو دردسر می افته . برای همین اجبارا این کارو میکنه .
حالا قاتل گیر داده به فوشیمی و همش هرکاری میکنه تا اونو خشمگین کنه و اون دنبال انتقام بره . مثلا یکی از قاتل هایی که اجیر شدن وقتی دستگیر میشه به فوشیمی میگه سوپرایز شدی و کلمه سوپرایز رو منظور دار ،جوری میگه که فوشیمی رو یاد دوس دخترش می ندازه و از اونجا بود که فوشیمی متوجه ارتباط قتل ها میشه ...هدفش اینکه فوشیمی رو قاتل کنه . حالا میگم چرا .
خلاصه به همین ترتیب افرادی که مربوط بودن کشته میشن . تا اینکه شوهر رییس بخش هم کشته میشه و بهش میگن برو پیش روانشناس مشاوره بگیری اینجوری نمیشه برگردی سر کار . پلیسه میره روانشناس و روانشناسه کسی نیست جز همین قاتله . قاتله کلا ادمیه که بیماراشو سریع مغزشویی میکنه و اونارو تحت تاثیر قرار میده . این رییسه هم وقتی میرفت پیشش خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و حس ترس نسبت به دکتره داشت .الحق خیلیم ترسناک و روعصاب بود دکتره …
بالاخره می فهمن که این قاتله ولی چون فعلا مدرکی ندارن دنبال مدرک بودن که یه سری داستان ایجاد میشه و بعدش قاتل دوتا از همکارای فوشیمی که باهاش همکاری میکردن و پسر وزیر و رییس پلیسو میدزده و لایو میذاره و اونجا میگه که چرا این کارارو کرده و تو لایو پسر وزیر و بعدشم رییس پلیسه میکشه ، میخاست همکارای فوشیمی رو هم بکشه .
بهش میگن گیری دادی به فوشیمی اون چیکارت کرده ، انتقامتو که گرفتی ، میگه وقتی دوس دخترشو کشتم به جای اینکه دنبال انتقام باشه داشت زندگیشو میکرد ، من میخاستم اونو به خودش بیارم تا با احساساتش صادق باشه و دنبال انتقام بره . بعدشم طرز کشتن دوس دخترشو به فوشیمی میگه تا اونو بیشتر خشمگین کنه ، فوشیمی میخاست دیگه بکشتش که همون همکاره که گروگان بود ، تو لایو ادرس یه فایلی رو میده تا پخشش کنن و فیلم رکورد شده دوس دخترشو که داشت خبر حاملگیشو میداد رو پخش میکنن که داشت میگفت میخاد از این به بعدم فوشیمی مرد مهربون و قویی باشه ... که فوشیمی قاتلو نمیکشه و خلاصه پلیسا بعد شش ساعت که فوشیمی بدبخت کلی کتک میخوره میان قاتلو دستگیر میکنن .
درکل سریال قشنگی بود . بازیگرشم خیلی خوشم اومد . بازی داشتش . داستان سریالشم جدید بود به نسبت سریالای ژاپنی دیگه ای که دیده بودم نو بود . هیجان هم داشت ولیکن ...اهنگش خیلی زیاد بود ، ینی از وقتی سریال شروع میشد اهنگ داشت تا اخرش ...اصولا اهنگو زمانی میذارن که صحنه ی مثلا تعقیب و گریزه و میخان هیجان رو بیشتر کنن ولی این از اول تا اخر اهنگ داشت بعضی موقعها میوتش میکردم . خیلی رو مخ بود . به غیر این در کل ژاپنی ها یخورده چجور بگم زرق و برق که هیچ صفر ….یخورده هم کندن . ولی همونجور که گفتم بدون در نظر گرفتن این جزییات جزیی نگر سریال خوبی بود .
یه جمله ای هم داشت خوشم اومد حق بود جایی بود که یکی از قاتلا میخاست یکیو بکشه رییس پلیسه میگفت این انتقامه تو باید اگه از کسی صدمه ای دیدی بدیش دست قانون و عدالت که قاتله گفت :
دوبرادر هستن که از بچگی تو یتیم خونه ی کلیسا دچار شکنجه و اینا شدن . حالا بزرگ شدن ، نمیدونم مستقلن هنوز یا بازم تو کلیسان هنوز نشون نداده . این از قضیه کلیسا که داشته از بچها سواستفاده میکرده .
یه روز برادر اولی کنار دریاچه با دوستش بوده که میبینه چندتا همکلاسی های خودش دارن یه بی خانمان رو کتک میزنن و می کشنش و ازش فیلم میگیرن . روانی ان کلا نوجوون های کره . کره میبینین چون دین ندارن اینجورین ها ...نوچ نوچ نوچ ... 😁 " ولی واقعا زورگو زیاد دارن تو مدرسه یه تخته شون کمه "
میره به یارو بنده خدا کمک کنه نمیتونه ... میره به پلیس میگه که من شاهدم اینجوری فلان ، پلیس معلوم نی چیکار میکنه هنوز نشون نداده ولی یه بنده خدای بدبخت دیگه ای که اون حوالی بی خانمان بوده رو به عنوان قاتل با زور و شکنجه میگیرن میندازن زندان و تمام .
حالا قضیه اینکه برادر اولی ناپدید شده از اون موقع ، و برادر دومی میره پاسگاه دنبال اولیه .این تا اینجا خب ؟
تو زمان جدید الان ینی ، یه نویسنده ای هست که سالهاس میخاد نویسنده شه ولی هنوز هیچی درست حسابی ننوشته که چاپ شه . کار پاره وقت میکنه . یه روز موقع رانندگی بوده که یهو یه پسری از ناکجا می افته جلو ماشینش . پسره کیه ؟ برادر دومی که از گذشته اومده اینده . همراهش یه کوله س . نویسنده کوله رو باز میکنه میبینه توش یه رمانه جذابه . اونو به اسم خودش چاپ میکنه معروف میشه . ولی چی ؟
رمانه از روی وقایع واقعی همون قضیه قتله 27 سال پیش نوشته شده . نویسنده اینو نمیدونه . میزنه یه نفر دقیقا تو همون دریاچه کشته میشه . کارگاه پرونده میفهمه که این کتاب با اون وقایع چندین سال پیش یکیه و بازم داره اونجوری وقایع اتفاق می افته . نویسنده از همه جا بی خبر دهنش باز مونده چطور ممکنه .
یکی بهش زنگ میزنه... ناشناس ....میگه نباید این کتابو چاپ میکردی . طرف کیه ؟ برادر اولی که 27 سال پیش ناپدید شده بوده البته هنوز معلوم نی که این برادر اولیه س یا کسیه که از وقایع خبر داشته .!
حالا اون دومیه که اومده اینده میتونه به هرکی دست میزنه گذشته شو ببینه و دردشو حس کنه همچین موقع هایی یهو از دهنش یه هوا می یاد بیرون مث "ها" تو هوای سرد هست ؟! اونجوری . خیلیم تابلو همه هم می فهمن . اینم مث سیریش ها می افته دنبال همه تا مشکلات اونارو حل کنه . خیلی مسخره س این تیکه ش . خیلی سیریشه قیافشم رو عصابه .
قضیه قتل های 27 سال پیش ،قتل های الان ،که برادر اولی داره انجام میده و انتقام میگیره معلوم نی برای کی ... خب حالا بگیم تو دیدی که یکیو کشتن به تو چه !مگه بابای تو بوده که تو داری مییری از قاتلای اون بنده خدا انتقام بگیری ؟! بعدش قضیه کلیساعه که اول گفتم و قضیه قوز بالا قوز کتابی که نباید چاپ میشده ولی از طرفی با چاپش کلی اعتبار و پول کسب شده ی نویسنده . از طرفی بابای نویسنده هم تو این قضیه دخیله . باباش 27 سال پیش دوتا برادرو میشناخته . و اون بوده که روزی که برادر دومی اتفاقی میاد به 2023 ، کوله پشتی برادر اولیو میده بهش . خلاصه شیرتوشیر و خر توخری شده سریال ...
ادم عوضی ها هم که معلومه دیگه نفرت انگیز ترین قیافه ها و ری اکشن ها ، حتی فیلمبرداری هم میخاد نشون بده اینا خیلی قدرتمندن و بقیه مث مورچه بی اررزش زیر پاشونن .
یجورایی تلفیقی از فیلم " من قاتل هستم " و سریال " بازگشت " که البته فک نمیکنم با این وضع انگشت کوچیکه ی بازگشت هم بشه . بازگشت خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود
بعد نوشت :
برادران معجزه 2 : از قسمت 7 تا 14 :
داستان از اونجایی شروع شد که کانگ سان از زمان قدیم به زمان جدید اومد و اتفاقایی افتاد ... حالا کانگ سان کاملا در جریان موقعیت و پیچیدگی وقایع قرار گرفته و بالاخره تونست بعد از 27 سال برادرش رو ببینه . برادری که این همه بهم وابسته بودن و تو این مدت فک میکرد کانگ سان مرده ... دیدار دوباره شون اونم معجزه وار در حالیکه برادر هانول پیر شده و کانگ سان هنوز 17 سالشه خیلی قشنگ و تاثیرگذار بود ...
کانگ سان و برادرش هانول
این دوتا برادر واقعا خیلی سختی کشیدن ولی راستش همونجور که گفتم تقصیر خود هانول بود که خودشو درگیر همچین پرونده ای کرد ...حالا در هرحال این اتفاقا افتاده و تو تصمیم گرفتی که انتقام بگیری دوحالت داره یا میخای بکشیشون یا میخای رسوا کنی و بعد بکشی ...اگه رسوا کنیو نکشی اشتباه محضه ...چون اونا انقد قدرتمندن که رسوا ام بشن بازم پول و پله شونو دارن و از مجازات در میرن پس باید کشته شن ...
هانول پلیسی که بیشترین تقصیر ها گردن اون بوده تو این وقایع رو میدزده و وادارش میکنه حقیقت رو بگه و بعد ازش فیلم میگیره ...ولی فیلمو به پلیس و قاتلین 27 سال پیش که الان تبدیل به قاتلین و مجرمین حال حاضر شدن می فرسته... کار احمقانه ...
پلیسه عوضیه که الان نماینده مجلسه ...
پلیس نتونست کاری کنه ...فقط قاتلا تصمیم گرفتن پلیسی که الان تبدیل به نماینده مجلس شده رو حذفش کنن ... یه ادم عوضی به تمام معنا بدون اینکه حقیقت پشت وجود نحسش برملا بشه به عنوان نماینده مجلس به قتل رسید ... حالا اگه فرداام حقیقت برملا شه که مصبب همه این بدبختی ها سر ادمای بی گناه پلیس و پنهان کاری و لاپوشونی برای افراد پولدار بوده ، درحالیکه که مجرم از قبل مرده ، چه اهمیتی میتونه داشته باشه ؟ به نظر من که زحماتش هدر رفت ...
از طرفی هانول اومد خودشو به قاتل نشون داد ... همه اینا به کنار ...این زن پلیسه خیلی روعصاب منه ... هی از قسمت اول میخاستم هیچی نگم و ازش بدم نیاد دیگه داره عنشو در میاره درحالیکه مدارک معتبری از گوه کاری های ادمای عوضی دارن اونارو به واسطه کله گنده بودنشون ول کردن و چسبیدن به اینکه هانول کجاست و کیه و کانگ سان کیه و رمان نوشته شده توسط نویسنده حقیقته یا توسط خودش نوشته شده یا چی ..خیلی سیریش و مسخره و غیرمنطقیه ...اگه به بی مدرک بودن و قانونی نبودن مدارکه پس چرا تو الکی رو هوا گیر دادی به این دوتا برادر تا پته شونو بریزی رو اب ...که چی شه ؟؟!
پلیس سیریشه که ادعای زرنگی و عدالتش گوش اسمونو کر کرده ...
سمت دیگه قضیه کلیساییی که این دوتا برادر تو بچگی توش بزرگ و شکنجه شده بودن ، که هنوزم به قوت خودش باقیه و همچنان داره فرقه ش بزرگتر میکنه ...که به نظرم داستان اضافیه ... داستان تا اینجا به اندازه کافی کشش و سیاه و نقش منفی اش به اندازه کافی نفرت انگیز بوده دیگه چه احتیاجیه که دین رو هم قاطی ماجرا کنی و بگی که از اسم دین دارن سو استفاده میکنن ؟ انگار که ماستارو بریزه تو قیمه ها ...بیخودکی ...
از طرفی هدف واقعی هانول هنوزم برام نامشخصه ... از کی میخای انتقام بگیری برای چی ؟ درواقع مصبب بدبختی هات اینکه تو کلیسا بودی پس باید بری از اون یارو فرقه ای انتقام بگیری ...اگه به خاطر اینکه از برادرت دور افتادی خشمگینی پس باید از پلیسه که گرفته بودیش انتقام میگرفتی ... اگه به خاطر اواره گیه که تقصیر خودت بود بعدشم باز تقصیر پلیسه ...
اینکه اون 4 تا دانش اموز که الان کله گنده های ممکلت ریختن یه بی خانمان رو کشتن راستش اصلا به تو ربطی نداشت و نداره که بخای از اونا انتقام بگیری اگه حرصت از بی عدالتی در اومده خب میتونی مدارک رو ، رو میکردی مث نویسندهه که رفت اخبار همه چیو لو داد ...به جای اینکه قایمکی مث ترسو ها زندگی کنی میتونستی " خنجر انتقام رو تو قلبت تیز کنی " ___ این جمله ی یونگ سان به گونگ بوک تو سریال امپراطور دریاعه که وقتی کشتش گفت این مدت این خنجرو تو قلبم تیز کرده بودم تا از تو انتقام بگیرم ___ و کاره ای شی تا بتونی این اهداف رو دنبال کنی ... اینکه قایمکی بدون پشتوانه درحالیکه این مدت زیاد با تغییر جامعه هنوزم به کسی اعتماد نداری خب طبیعیه ولی میتونستی در عین بی اعتمادی این کارارو بکنی که نکردی ...حالا در هرحال سریال تا حالا به ما نگفته این دردش چیه و میخاد از کی انتقام بگیره ...واقعا نمیدونم برای چی این کارارو کرده ...به چه هدفی ... شخصیت عجیبی داره ... اینکه تو بری شهادت بدی چندنفر یکیو کشتن بعد پلیس جای محافظت ازت و تشکر بیاد خودتو بخاد بکشه خب حرص داره ولی انتقام ؟!خب حداقل انتقام میگرفتی از پلیسه ...بعد اینکه پلیس اگه درست حسابی بود که نمیذاشت کلیسا و ادمای فرقه ای عوضیش اون کارارو با بچها بکنن ...این جور کارا با همدستی پلیس انجام میشه دیگه ..این همه سال اونجا بود نفهمیدی اینو ؟! خیلی کودنی بوده کارش ...
راستش داستانش ضعفایی داره ولی تونسته خودشو جذاب نشون بده و تا اینجا بکشونه منو ...به غیر اینکه نقش نویسنده خیلی احمق و کندذهن و تاپاله و مفت خوره ... و چیزاییکه گفتم ... جمعا بد نی . برای مخاطبی که مث من ریزبین نباشه میتونه عالی هم باشه ... باید دید دوقسمت اخرو چجوری جمعش میکنن راستش من اصلا خوشم نیومد پلیسه رو یلخی کشتن و حذفش کردن ادم کثافتی که نه تنها به عنوان یه ادمی که پست مهمی تو جامعه داشته ،بلکه برای خانوادشم عوضی بوده ... باز اگه ادم عوضی باشه به خاطر خانواده و فقر این کارو کرده باشه یا حداقل با خانوادشم خوب بوده باشه ، در طول زمان به واسه پول حروم و طمع اینجوری شده باشه یه چیزی ...اصلا بی وجدانیه که نگو ...حیف شد اینجوری مرد باید تیکه تیکه میشد ...برای همین من 14 رو رو دور تند دیدم ...
اپدیت در 27 مرداد :
بالاخره این سریال هم تموم شد ، نظر پایانیم اینکه اصلا پایانشو دوس نداشتم . اولا به صورت قطعی به ما نشون ندادن که هانول چه جرمی مرتکب شده بود که عذاب وجدان داشت و بعدشم رفته بود زندان ،تو این دوقسمت هم اینو شفاف سازی نکردن .
منظورش از اینکه میخاد خوشبخت و شاد با کانگ سان زندگی کنه چی بود و چه چیزی سد راهش بود . شاید منظورش هویت تقلبیش بوده باشه ولی چه اهمیتی داره اونقدرام جرم بزرگی نبود . حتی اگه میخاست میتونست بره با هویت خودش زندگی کنه درهرحال اونقدی نبود که 5 سال به خاطرش زندان بیفته . تمام زندگیش قایمکی و با کینه و حس بی انصافی در حقش زندگی کرده بود و تازه باید ازش تقدیرم میشد ...تنها کسی که فوق عوضی سریال بود و به درستی به سزای اعمالش نرسید همون پلیسه بود که همه گندا زیر سرش بود و الکی الکی مرد . خلاصه زیاد زیاد باحال نبود فقط میخاستم ببینم اخرشو چیکار میکنن...
کابوراگی به جرم کشتن یه زوج به زندان افتاده سه ساله که تو زندانه و تو این مدت مدام گفته که اون قاتل نی ولی به خاطر وجود اثرانگشتش رو چاقو و مهمتر از اون شاهد که مامانه مقتوله ، براش حکم اعدام بریدن ، وقتی حکم نهایی میشه و قراره چند وقت بعد اعدام شه ، بیمار میشه و تو راه بیمارستان فرار میکنه ...
قضیه این بوده که کابوراگی همسایه خانواده مقتول بودش و هروقت از جلو در خونه اونا رد میشد می ایستاد و چنددیقه تو رو نگا میکرد ، هرکسی که این منظره رو ببینه شاید به نظرش بیاد مرده داره خونه مردم رو دید میزنه ، ولی چون مامان مقتول پیانو میزد اون می ایستاد صدای پیانو زدن مامانه رو بشنوه . خلاصه یه روز که داشت رد میشد از خونه اونا صدای داد و فریاد می شنوه میره تو و میبینه زن و شوهره مردن و فقط مامانه زنده س ، و سعی داره چاقو رو از شکم پسرش بکشه بیرون ، کابوراگی به زنه میگه زنگ بزن امبولانس و خودش چاقو رو میکشه بیرون و جای زخم رو داشته فشار میداده که پلیسا میرسن و چون چاقو دستش بوده فک میکنن اون قاتله .
سه سال تو زندان بود و دوسال تو فرار ، تو اون دوسال جاهای مختلف با اسمای مختلف زندگی میکردش ،
کابوراگی
اوایل فرار به عنوان کارگر ساختمون میره کار میکنه و به کارگرای دیگه کمک میکنه که حقشونو از شرکت پیمانکاری که حقوقشون رو بهشون نمیده رو بگیرن . یکی از کارگرا بهش نزدیک میشه و میخاد باهاش طرح دوستی بریزه چون اون واقعا ادم خوبیه ، بعدش اتفاقی می فهمه که این همون قاتل فراریه ، چون جایزه ای که براش گذاشتن وسوسه انگیزه ،تو حالت مستی ، با پلیس تماس میگیره ولی بعدش پشیمون میشه ولی فایده ای نداره ...
سریال ژاپنی هویت
کابوراگی فرار میکنه و این سری قیافشو تغییر میده و به عنوان یه فری لنسر که مقاله درباره ی مد می نویسه کار پیدا میکنه چون جایی برای موندن نداره همیشه چمدون همراهشه ، روزی که میخاد برای تحویل کار و پولش به سایت خبری مد ، بره با یکی از کارمندای اونجا اشنا میشه و کارمنده از کابوراگی خوشش میاد میگه اگه جا نداری بیا خونه ی من ...
سریال ژاپنی هویت
یه مدت باهم هم خونه بودن ، ژاپنی ها از کره ای هام چشم پاک ترن فقط همخونه بودن ، 😁 تو این مدت از هم خوششون میاد ، یه روز دوس پسر قبلی دختره میاد مزاحمش میشه کابوراگی میرسه و میندازتش بیرون مردک فلان فلان شده رو ... یارو هم میره زنگ میزنه پلیس میگه که قاتلو فلان جا دیدم ، پلیسم میاد جلوی در ، دختره که از قبل متوجه شده بود کابوراگی کیه بهش میگه که پلیس اومده و من میدونم تو کیی و بهت اعتماد دارم و گذشته ات برام مهم نی ، کابوراگی میگه من بیگناهم خلاصه تو کمد پنهان میشه ولی پلیس می فهمه و کابوراگی فرار میکنه .
سریال ژاپنی هویت
تو مدتی که تو خونه دختره بود ، برای خرید میرفت بیرون تو راه یه مردی رو میبینه که مشکوک یهو میبینه مرده میخاد خودشو از پل پرت کنه میره نجاتش میده ، بعدش میفهمه مرده وکیله و اتفاقی ناعادلانه براش افتاده که اونو مظن اتهام قرار داده ولی رد شده ولی چون ازش فیلم گرفتن مردم تو نت پخش کردن زندگیش مختل شده ، کابوراگی از دختره میخاد راجبه این موضوع مقاله بنویسه و خلاصه این کار انجام میشه و مرده میتونه به زندگی عادیش برگرده به کابوراگی میگه که تو هم نجاتم دادی هم زندگیمو بهم برگردوندی ، چندوقت بعد که متوجه میشه کابوراگی کی بوده میخاد در صدد کمکش بربیاد که میفهمه از اونجا فرار کرده ...
سریال ژاپنی هویت
این سری کابوراگی رفته شهری که خاهر ، مادر مقتول اونجا کار و زندگی میکنه ، میخاد بدونه مامانه الان کجاس ، تو اون مدتی که اونجاس بازم تغییر قیافه داده و به اون اهالی اونجا هم کمک میکنه ، ولی یکی از ادمایی که اونجا بودش هویت واقعیشو می فهمه و لوش میده ، این سری کابوراگی میره به اسایشگاهی که مامان مقتول اونجاس و به عنوان مددکار استخدام میشه ، به مادر مقتول نزدیک میشه ، میفهمه که مادر مقتول بعد از حادثه حافظش دچار اشکال شده ، ولی با حرف زدن باهاش متوجه میشه که دادستان به مادر مقتول تلقین کرده که حافظش دچار اشکاله و بهش گفته که تو دادگاه بگه که کابوراگی قاتله ...این مامانه خیلی رو مخ بود زنیکه ابله ...
سریال ژاپنی هویت
تو همین اثنا یه قاتلی رو گرفتن که یه خانواده رو کشته بوده ، قاتل گفته قتلای دیگه ایم انجام داده ، حالا ...
کابوراگی رو باز این سری هم یکی از کارکنا لوش میده ، پلیس ها میان و میخاد فرار کنه که پاش تیر میخوره و از ساختمون پرت میشه، مدتی تو کما بودش ، تو اون مدت کسایی که تو این دوسال باهاشون اشنا شد و به شکلی بهشون کمک کرده بود و اونها فهمیده بودن کابوراگی چه ادم خوبیه ، و همچنین وکیله جمع میشن و کمکش میکن تا بی گناهیشو ثابت کنه ، دختره که باهم تو یه خونه زندگی میکردن و وکیله اسنادی پیدا میکنن که ثابت میکنه ممکنه قاتل واقعی اون حادثه همین قاتلی باشه که دستگیر شده ، از طرفی مامانه کودنه مقتول هم بالاخره مث ادم به حرف میاد که کابوراگی قاتل نی بلکه کسی بوده که کمکش کرده ... اینجوری میشه که بیگناهیش ثابت میشه . و تبرئه میشه .
وقتی تبرئه میشه . طفلی باور نمیکرد ...
خیییییییییییلی قشنگ بود واقعا خوشم اومد . استصال کابوراگی ، تلاش برای زنده موندنش و اثبات بی گناهیش مدتی که با دختره تو یه خونه زندگی میکردن ، یه سریال جمع و جور 4 قسمتی و پر از هیجان واقعا خیلی خوشم اومد .
اینم قاضی های ژاپن
بازیگرشم همون بازیگر سریال " چشم های قرمز " بود ، چون از بازیگره تو اون سریال خوشم اومد این سریالشم دانلود کردم . خیلی قسمتاش کم بود تعجب کردم گفتم نکنه نصفه ش . ولی واقعا خیلی خوب بود . بازی بازیگر و داستان و هیجان سریال واقعا قشنگ بود . یه حس غم انگیزی خاصی هم داشت که نمیدونم چجوری توصیفش کنم .
در واقع پیام سریال این بود که اگه ادمی واقعا انسانیت و صداقت داشته باشه در هر مرحله ای از زندگیش هم باشه بازم با دیگران با انسانیت و صداقت رفتار میکنه ، شاید به نظر بیاد که کارایی که کابوراگی داشت میکرد برای نفع خودش بود ولی اینطور نبود اون خودشو خوب نشون نمیداد و برای نفع خودش وکیله رو نجات نداد یا به پیرزنایی که با خاهر مادر مقتول دوس بودن و درگیر کلاه برداری شده بوده به نفع خودش کمک نکرد ، اگه به خاهره نزدیک شده بود فقط به خاطر این بود که میخاست بفهمه مامانه مقتول کجاست تا بره ازش کمک بخاد که شهادتش نسبت به قاتل بودنش رو پس بگیره . با اینکه خودش داشت به سختی قایمکی زندگی میکرد و اواره بود ولی بازم داشت به دیگران کمک میکرد . واقعا فک میکنم سریالی بود که 4 قسمت براش کم بود ولی همینم خیلی جذاب بود .
اپدیت در 14 فروردین 1402 :
دیروز بازیگر این سریال کامناشی خبر داد که این سریال تو نتفلیکس قرار گرفته شده و امروز این سریال جزو تاپ 10 نتفلیکس جهانی قرار گرفت .
درمورد دکتری به اسم " تاکانو" عه که الان دکتری رو رها کرده و وکیل شده ، داستان اینکه دوس دختر تاکانو که وکیل بوده توسط مضنون پرونده مجروح شده و الان مدتیه که تو کماس ، تاکانو چون تقریبا در جریان پرونده بوده ، بعد اینکه این اتفاق برای دوس دخترش می افته میره وکیل میشه تا سر از کار این پرونده در بیاره و ضارب دوس دخترشو پیدا کنه .
اینجور مواقع سوال یکه برای من پیش میاد اینکه چندسال مگه طول میکشه دکتر شن که بعدش میرن وکالتم میخونن همه عمرش در حال درس خوندن بوده که ...!بدون وکیل شدنم میشد بری انتقام بگیری 🙄!
فصل دوم این سریال هم اومده ولی من پیداش نکردم برای دانلود . درکل بد نبود ولی یخورده کند میگذشت و به نسبت دوتای قبلی که دیدم اونقدرا جذاب نبود . بیشتر به خاطر بازیگرش نگاش کردم .
سریال ژاپنی عدالت
طفلی این اوپام تو هر سه سریالی که ازش دیدم دوس دختراش یا کشته شده بود یا مجروح و بیهوش بود یا مجبوری از هم جدا شده بودن . یه بار نذاشتن این به عشقش برسه . خیلی اوپای جذابیه . به لیست بازیگرای موردعلاقم از خطه ی ژاپن اضافه شدش .😁😍🥰
اسمش هست " کازوئو کامناشی" 37 ساله از ژاپن . به به جذابیت چکه میکنه ازش . خدا حفظش کنه .
کره ای ها یه کلمه دارن " 적성에 맞는 일 " جاکسانهِ مَن نین ایل ، ینی کاری که داری انجام میدی به تو میاد ، "به تو میاد "دوتا معنی داره ، به شخصیتت میاد و به توانایی هایی که داری جور در میاد ، این معنی رو داره .
داشتم فک میکردم که تو ایران چندنفر هستن که کارشون بهشون میاد ؟ چندنفر کاری که دوس دارن رو انجام میدن ؟ چندنفر تو اون کار تبحر دارن و کار به شخصیتشون میاد ؟!
راستش من هنوز بعد از کار کردن تو یه شرکت و دیدن کارای مختلف و انجام کارای مختلف و این همه مصاحبه رفتن ، هنوز نمیدونم چه کاری برام مناسبه البته یه چیزایی میدونما ولی اون کار نمیدونم چه کاریه که برم دنبالش ، اون کاری که به شخصیت من میاد اون کاری که با توانایی من جوره ، اون کار نیست اصلا انگار .
بیشتر اوقات فک میکنم من اصلا نباید می اومدم تو این رشته درس میخوندم ولی گفتن این حرف چه اهمیتی داره وقتی الان مدرک فوق لیسانسشو دارم ؟! خاهرم میگه حالا تو این رشته رو خوندی و بیکاری اونایی که رشته های دیگه مث انسانی رو خوندن و بیکارن چی بگن ...! بعد من یاد اون فارغ التحصیله روانشناسی می افتم که چندسال پیش تو روزنامه خونده بودم ، میگفت با مدرک فوق لیسانس روانشناسی سه سال بیکاره ...
بعدش دیشب داشتم فک میکردم چرا ساعت های کاری انقد طولانین ؟ چی میشد ساعتای کاری مث مدرسه تو شیفت صب بود ؟! "اداره ای 😁 " اگه ساعت کاری اینجوری و حقوق هم همون مبلغ باشه چقد همه میتونن به کارای عقب افتاده یا به سرگرمی و خانواده شون برسن . چرا ادم باید با این مبلغ کم حقوق کل روزش رو بره تو یه محیطی که خوشش نمیاد و راحت نی . مثلا ... و دوساعتم باید تو راه باشه تا برسه خونه . تازه خونه هم کلی کار باید انجام بده . کاش شرکتای ما هم مث شرکتای کره ای بود . چقد شیک و باحالن باهم . محیطشون دیزاینشون روابطشون خیلی خوبه .
با ایران مقایسه نمیکنم که فقط عصاب خورد کنیه .
خلاصه داشتم به این چیزا فک میکردم گفتم یه جا بنویسم خالی شم .
انگار هرکسی که دنبال شغل اداریه ، باید به چهره ی خودش نقاب بزنه . با فدا کردن وسیله برای هدف ، هدف واقعیشون تو زندگی رو گم میکنن . اینهمه تزویر و وانمود کردن برای چیه ؟و برای کی ؟
فیلم ژاپنی someone
فیلم ژاپنی یه کسی :someone 2016
نظر: چندتا جویای کار دورهم جمع میشن تا هم برای کار پیدا کردن و مصاحبه ها بهم قوت قلب و مشورت بدن هم اینکه دوست بشن ...یکیشون ولی تو رو یه جور رفتار میکنه ولی تو باطن یه حساب توییتری ناشناس باز کرده هی اینو اونو قضاوت میکنه . درکل بد نبود . ولی یخورده کند و خسته کننده بود .
درباره ی دختری به نام " ریو" که با باباش و برادر کوچکترش تو روستا زندگی میکنه ، باباش سرپرست خابگاه یه دانشگاه ورزشیه ، ریو هم تو کارای خابگاه به باباش کمک میکنه و با بچهای خابگاه هم دوسته ، از بین پسرای خابگاه یه پسری هست که خیلی پسر خوبیه و ریو از این پسره خوشش میاد ، پسره هم همینطور .
ریو کاراکتر بدی نبود ولی شخصیت پردازیش به عنوان نقش اول زیاد قوی نبود .
اسم پسره هست " میازاکی " ...ریو تصمیم داره که کنکور پزشکی بده و بره توکیو داروسازی بخونه ، برادرش یه بیماری مغزی داره که بعضی چیزا از یادش میره مث اختلال حواسه ...مامان ریو که از باباش جدا شده ، تو توکیو یه کمپانی داروسازی داره و به باباش گفته که ریو بیاد توکیو ساپورتش میکنه و هیچ نگرانی نداشته باشه ، روز قبل از کنکور برای ریو یه حادثه ای پیش میاد که یادش نمیاد چه اتفاقی افتاده ، باباش اونو راهی توکیو میکنه که بره کنکور بده ، تا اون کنکور بده و برگرده باباش میمیره ...ریو خونه رو میگرده یه مشمع که توش لباسای خونیش هست رو پیدا میکنه ، یه چیزایی محوی یادش میاد و متوجه قضیه میشه و به این نتیجه میرسه پی اش رو نگیره بهتره و حقیقت رو تو خودش دفن میکنه ...
میازاکی که خیلی اقا بود
چندروز بعد پدر یکی از دانشجو ها میاد خابگاه و سراغ پسرشو میگیره ، ریو متوجه میشه که لباسای خونیش ربطی به اون پسره داره ، چون اخرین بار داشت با اون حرف میزد ، ریو از این قضیه چیزی نمیگه ، اون میره به توکیو تا درس بخونه ...
حالا 15 سال گذشته و اون رییس کمپانی داروسازی شده و به عنوان یه رییس جوان معروفه ، میازاکی پلیس شده و پرونده ای اتفاق افتاده که به ریو و قضیه ای که 15 سال پیش اتفاق افتاده ربط داره ...بابای اون دانشجوعه تو دریاچه مرده پیدا میشه و ریو مضنون پرونده س ...!
" سو ساکورا " دانش اموز انتقالی و میاد به دبیرستان " ائوبا" و " میناتو " میناتو از قبل به آئوبا علاقه یک طرفه داره ولی چون لفتش میده که بگه علاقشو ، ساکورا نیومده دل آئوبا رو میبره ، این دوتا رابطه ی نزدیکی دارن و بینشون شکوفه های عشق جوونه زده ، این دو نوگل میرن میان و خوشن و هی تلفنی جیک جیک میکنن ،ائوبا میگه که من از اس ام اس خوشم نمیاد فقط تلفنی ، بس که ساکورا صداش قشنگ و دلرباس ، دبیرستان تموم میشه و هرکی میره دانشگاهی ...یخورده بینشون فاصله می افته .
یه روز ساکورا به ائوبا میگه بیا همو ببینیم ، و بعد از اون دیدار با یه اس ام اس رابطه شو با ائوبا قطع میکنه . چرا ؟ چی شده بوده ؟!
ساکورا بعد از دبیرستان متوجه وز وز گوشش میشه و اولش بهش بی توجهه و فک میکنه از هنسفریه "هنذفری؟" ولی بعدش کم کم دچار کم شنوایی میشه و با مامانش میرن دکتر و ازمایش و می فهمن که متاسفانه پسر به این خوش صدایی و نازنینی داره شنوایشو از دست میده . " گریه ی بیننده "
دکترا میگن که این یه بیماریه ژنتیکیه . که از مامانه بهش رسیده . ساکورا نمیخاد کسی مطلع شه که اون ناشنوا داره میشه ، برای همین رابطه شو با همه ی دوستاش قطع میکنه . ائوبا هم مستثنا نبودش .
نمیتونه که طبیعتا بره بهشون بگه من ناشنوا شدم همتون برین زبان اشاره یاد بگیرین . از طرفی اینکه اونا طردش کنن خیلی غم انگیز تر و سختتره تحملش ، پس خودش قطع رابطه کنه بهتره .
8 سال میگذره و تو این 8 سال ساکورا کاملا ناشنوا شده ، و یه کاریم داره حالا نشون ندادن چی ... با یه دختریم دوسته که اونم ناشنواس . اوایل که داشت ناشنوا میشد به ذهنش نرسیده بود بره زبان اشاره یاد بگیره ،تحمل این درد براش سخت بود و همه خانواده شو تحت تاثیر قرار داده بود ، و خودش از لحاظ روحی بهم ریخته بود ، دانشگاه هم براش غیرقابل تحمل شده بود ، چون نمیشنید کسی هم بهش جزوه نمیداد . تو یه کمپانی فرصت شغلی برای ناشنواها میذارن اونجا با این دختره که از اول ناشنوا به دنیا اومده بود اشنا میشه و کم کم به جامعه برمیگرده ... دختره عاشق ساکورا شده ، بس که اقاس ...
یه روز ائوبا که الان بعد 8 سال با میناتو دوست شدن ، تو مترو ساکورا رو میبینه و صداش میکنه از اونجا که ساکورا ناشنواس نمیشنوه . مدتها ذهنشو مشغول میکنه . از اون طرف راستش یادم نمیاد چی میشه که میناتو هم یاد ساکورا می افته و میخاد ازش خبر بگیره ، میره دم خونه شون و شماره ی ساکورا رو از خاهر کوچکترش میخاد ، خاهره میگه میخای بهش تلفن کنی ؟ میگه اره ...میگه تو میدونی ؟! میناتو هم میگه اره خاهره میگه از وقتی برادرم ناشنوا شده با هیچکس ارتباط نداشته خوب میشه اگه بازم به جمع دوستاش برگرده مرسی و فلان ... میناتو از اونجا که اونم دوست صمیمی ساکورا بود بعد از شنیدن این موضوع دچار بحران و شوک میشه ...و قبول کردنش براش سخت بودش ...
میگذره و یه روز دیگه اتفاقی ائوبا دوباره ساکورا رو دم همون مترو میبینه ، میره باهاش حرف میزنه و اینا ساکورا اول مقاومت میکنه ولی بعدش با زبان اشاره قضیه رو میگه ... ائوبا هم دچار شوک میشه و ناراحت و اینا بعدش از میناتو میشنوه و بعدش زودی میره کلاس زبان اشاره ، تا اگه دوباره شد ساکورا رو ببینه باهاش با زبان اشاره حرف بزنه ...
خلاصه اینجوری میشه که ساکورا دیدار با دوستای قدیم رو شروع میکنه ، ساکورا از اینکه دید ائوبا بعد از جدایی باهاش رفته نه با هرکسی ، اونم با دوست صمیمیش ، میناتو دوس شده ناراحت میشه ولی چون ناشنوا شده و فک میکنه همه چی تقصیر اونه ، زیاد شدید بهش فک نمیکنه ...از اون طرف میناتو این وسط از اینکه ساکورا دوباره پیداش شدش و نکنه دوس دخترم " ائوبا ینی " بازم به اون متمایل شه نگرانش میکنه ، دوستاش بهش میگن نه بابا ائوبا الان خیلی وقته که با توعه نمیاد تورو ول کنه بره با یه معلول که ، هرچقدم دوست پسر قدیمیش باشه اون الان کره ...!
هی دیدار دیدار تهش میناتو میبینه نه ائوبا اصلا از اولم میناتو رو نمیخاسته و هنوزم عاشق ساکوراعه ، انقد که تا فهمید ناشنوا شده انگار نه اینگار و رفته زبان اشاره یاد گرفته و کلیم پیشرفت کرده ...اینجوری میشه که میاد یهویی به ائوبا میگه بیا جدا شیم و برو برگرد با ساکورا باش ... ائوبا هم از خدا خاسته انگار یه باری از دوشش برداشته سریع از فرداش با ساکورا باز شروع میکنه ...
این وسط خب یه سری مشکلاتم بود مخصوصا از طرف ساکورا ، ساکورا میترسید باری روی دوش ائوبا بشه و تقصیر اون بوده باشه که از میناتو جدا شده ولی اونا بهش اطمینان میدن که اینجوری نیستو اونا اصلا برای هم ساخته نشدن و قسمته و فلان و ماست مالی میشه ...دختره رسما با دوتا دوست صمیمی نوبتی دوس بود 🤣🤣از طرفی ساکورا چون ناشنوا بود سخت بود با یه سالم رابطه برقرار کنه ولی ائوبا بهش گفت هیچ مساله ای نی و مهم عشقه و این چیزا ...
این وسط اون دوست ناشنوای ساکورا هم متنبه میشه و یکی دیگرو پیدا میکنه و از ساکورا میکشه بیرون ... و سریال تموم میشه به خوبی و خوشی ...
سریال قشنگی بود ، مشکلات یه ناشنوا رو خیلی خوب نشون داده بود مشکلاتی که از نظر روحی و اجتماعی متحمل میشن هم خودشون هم خانوادشون و هم دوستاشون ... و از هر منظری اینو بررسی کرده بود .
یه چیزیکه واسه من سوال بود و همیشه فک میکردم کسی که ناشنواس پس لالم هست ولی بعد این سریال تحقیق کردم فهمیدم ناشنواها لال نیستن ... حالا خیلی ریز درموردش تحقیق نکردم ببینم پس اینا چجوری میتونن حرف بزنن درحالیکه نمیشنون ...
ولی ساکورا بالاخره 20 سال ، سالم بود و میتونست حرف بزنه پس وقتی شنواییشو از دست میده که صداشو از دست نمیده برای همین میتونست حرف بزنه ولی خیلی کم اینکارو میکرد بیشتر با زبان اشاره حرف میزد . از حق نگذریم صداش خیییییییییییلی جذاب بود ... واقعا به نظرم خیلی باحال و تبحر میخاد که برای یه سریال 10 قسمتی زبان اشاره یاد بگیری و تو سکوت بازی کنی و طوری بازی کنی که بدون دیالوگ قشنگ و تاثیر گذار باشه .
البته راستش من دوس نداشتم بازم بعد 8 سال برگشتن پیش هم ، مسخره شده بود مخصوصا اینکه دختره خیلی زود بعد از جدایی از ساکورا رفته بود با میناتو دوس شده بود .
اون دختره که گفتم دوست ناشنوای ساکورا بود بهش میگفت تو باید با یکی دوس بشی که مث خودت باشه یا کلا ناشنوا بوده باشه منظور خودش 😁یا یکی باشه که مث خودت یه مدتی سالم بوده و حالا از بد ماجرا ناشنوا شده تا بتونی بیشتر همو درک کنی ، میگفت " بهش بگی فلان اهنگو گوش داده بودی ؟ اره گوش داده بودم چقد صداشون قشنگ بود اهنگای جدیدشونم اومده حیف که نمیتونیم گوش بدیم " همچین مکالمه ای رو بتونی داشته باشی و درک کنین همو ، ساکورا میگفت الان ما هردومون ناشنواییم پس چرا همو درک نمیکنیم ،من اینجا گفتم چون تو بین خودتو این طفلک دیوار کشیدی فک میکنی از اون برتری چون یه مدت سالم بودی ...
به نظرم مناسبش این بوده که با همون دختره بره ولی الکی خاستن بگه قدرت عشقو اینا ...سریاله دیگه خاستن بهم برسوننشون زوری ...🤣
ولی قشنگ بود بازیگرشم خیلی جذاب بود . پوسترشو که دیدم یادم افتاد موقع پخشش بهش چشم داشتم ببینمش ولی به خاطر زیرنویس نداشتن منصرف شده بودم . 😁
بعد سریالم نشستم غصه خوردم که طفلی ناشنواها هیچ وقت نمیتونن موسیقی بشنون . بتهوون چجوری ناشنوا بوده ولی اهنگ میساخته ؟ جلل الخالق ...
حالا که حرف گوش شد ، اینم بگم که گوش خودمم عفونت کرده ، به مامانم بگم ، میخاد بگه بس که هنسفری میذاری ، بعد مامانه ساکورا عذاب وجدان گرفته بود که پسرش تو جوونی ناشنوا شده و دیگه نمیتونه موسیقی که انقد دوس داشت گوش کنه ...تازه 24 ساعته هم هنسفری داشت پسره ، من اگه کرم بشم مامانم میخاد بگه بس که هنسفری گذاشتی خودتو کر کردی ... تفاوت فرهنگی ...
این اوپامم خاننده س میگم چقد صداش خوب بود . ren meguro
سریال راجبه ماساکی که تو رابطه هاش همیشه گیر دخترای ناجور می افته ، این سری یه روحی که به خودش میگه خدا بهش ظاهر میشه و میگه که هاروکا دختر شرکت بغلی سرنوشت توعه و تو باید بری با اون ازدواج کنی و سر یه سالم بچه دار شین تا بچتون 30 سال بعد دنیا رو نجات بده ...
ماساکی
اینجوری میشه که ماساکی درصدد میشه تا با هاروکا ارتباط برقرار کنه و باهاش دوست بشه ولی هاروکا چون 2 سال پیش شکست عشقی خورده دیگه نمیتونه به مردی اعتماد کنه و میترسه که دوباره وارد رابطه شه ...ماساکی هم نه گذاشت نه برداشت زرتی رفت همینو به دختره گفت ، خب به هرکی اینو بگی معلومه مسخره میکنه و مقاومت و فک میکنه تو ادم غیرمعمول و مشکوکی هستی ...
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
اینجوری این چالش پیش میاد و از ماساکی اصرار و از هاروکا رد کردن ...
بعدش متوجه شد که اینکه میخاد زوری یه جورایی به دختره بگه ما سرنوشت همیم بیا همو دوس داشته باشیم و دوس بشیم اشتباهه ، از طرفی به دختره فهموند که اینکه از اول هی بگی بدم میاد و یه چیزی رو امتحان نکنی و بگه بدت میاد اشتباه . " اینجای قضیه رو با دوس نداشتن هویج رییس ماساکی نشون دادن خیلی در لفافه " متوجه شد که نیازی نی دونفر حتما همو از همون اول دوس داشته باشن همین که از هم بدشون نیاد نصف قضیه حل شده س . بعدشم که همونجور که گفتم اوایل شناخت دختره متوجه شد که دختره از چه اهنگایی خوشش میاد ، طبیعتا وقتی ببینی که یه کسی داره برای اینکه دل تورو بدست بیاره به چیزایی که دوس داری علاقه نشون میده خب راجبش فک میکنی و با خودت میگی چه ادم باحالی و اینا .
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
اینجوری شد که دختره به این نتیجه رسید که حرف ماساکی درسته و حالا که انقد پسر خوب و ساده و صادقیه ضرر نداره باهم دوست شن و شناخت پیدا کنن . ماساکی هم طفلک اصلا ادم بدی نی قصدشم ازدواجه . واقعا ادمایی صافو صادق و ساده ای مث ماساکی چقد کمن . کاش زیاد شن .بالاخره اخرش هاروکا متوجه صداقت ماساکی میشه و باهم دوس میشن ... و تهش هم ازدواج میکنن ...
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
کاراکتر ماساکی ، همچنین بقیه همکاراش تو شرکت و رابطه هاشون و بقیه افراد تو شرکت هاروکا ، همگی خیلی خیلیییییییییییی بامزه و باحال بودن . ینی ده قسمت انقد لذت بردم و خندیدم فکم درد گرفته بود . خوبه ادم فکش نه از استرس و ناراحتی عصبانیت بلکه از خنده درد بگیره ، نه ؟! 😁
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
خیلی سریال قشنگ و فرح بخشی بود . واقعا از دیدنش لذت بردم . کاراکتر ماساکی واقعا خیلی باحال و بامزه بود در عین سادگی و صداقتی که داشت خنگ بازی در نمی اورد ، اگرم کاری میکرد که دچار خنده میشد به خاطر سادگی و ندوننستنش بود خیلی دوسش داشتم . پشتکارش و شخصیتی که داشت خیلی تحسین برانگیز و رشک برانگیز بود . یه مرد نمونه ی منحصر به فرد .
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
وقتی بالاخره موفق میشه دست دختترو بگیره . عزیزم 🥰
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
تو این دوتا عکس داشت بهش میگفت که اشکالی نداره که از اول همو دوس نداشته باشیم خیلی صحنه ی قشنگی بود .
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
یکی از همکارای ماساکی تو شرکت برعکس قیافه ی درگیرش خیلی بامزه و باحال بود . دلقکی بود برای خودش .
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
اون پیرمرده بابای دختره بود اینجا انقد همکاراش زیاده گویی میکنن یه لحظه پیرمرده شک میکنه که دخترش باادم درستی دوست شده یا نه ...
سریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destinyسریال من سرنوشت تو هستم I'm Your Destiny
خب از کجا شروع کنم این سریال چون زیرنویس فارسی نداشت و انگلیسی منم لنگ میزنه و تازه ساب انگلیسیشم افتضاح بود؛ برای همین من زیرنویس ژاپنی 😁 رو انداختم تو ترجمه و خب قابل تحمل تر و قابل فهم تر بود . اوایلش خیلی گنگ بود . ولی درکل خوب بود . فقط اخرشو زیادی کش دادن مخصوصا دستگیر کردن قاتل رو اصلا خوشم نیومد انقد لفت دادن . حالا تعریف میکنم :
final cut سریال ژاپنی برش نهایی
داستان راجبه "کیوسکه " که با مادرش زندگی میکنه و مادرش یه مهد کودک غیرقانونی رو اداره میکنه ، مال خودشونو انگار درواقع ، یه روز یه بچه ی 5 ساله که تو این مهدکودک میرفته ، کشته و جسدش تو یه کارخونه ای پیدا میشه . چون دستمال مادرش اون اطراف بوده میگن مامانش قاتله .
کیوسکه final cut
اینجوری میشه که از زمانی که خبر کشته شدن بچه پخش میشه ، یه شبکه ای که یه برنامه ی خیلی معروف داره، یه چیز تو مایه های " در شهر " خبرنگاراش میان و چتر میشن جلوی مهد کودک و خونه ی کیوسکه اینا ، و هرجا میرن دنبالشون میکنن . و با اینکه از مامانش مصاحبه میکنن و مامانش تو مصاحبه میگه که یه پسر مشکوک رو اون شب دیده با اینحال اون مصاحبه رو پخش نمیکنن و بریده بریده حرفای مامانرو یه جوری ادیت میکنن که ینی طرف خودش تایید کرده که قاتله و قاتل جلوه ش میدن .
خاهر قاتل واقعی . دختر اولیه که با کیوسکه دوس میشه
مدیر این برنامه هم یه شخصیه که خیلی زرنگه و از طرفی با رییس پلیسا بده بستون داره و ازشون خبرای دست اول رو میگیره . این خبرم اونجوری بدست اورده .
مدیر برنامه
خلاصه مادر کیوسکه طاقت نمیاره و خودکشی میکنه . کیسوکه بزرگ میشه و دنبال این می افته که از ادمای این برنامه که خبرای فیک میگن و تا یه خبری میشه بدون اینکه صحتشو تایید کنن زندگی طرف رو مختل میکنن انتقام بگیره و هم قاتل واقعی اون بچه رو پیدا کنه که همانا همون شخصی بوده که مامانه دیده .
کیوسکه که پلیس هم شده ، با دوستش دم و دستگاه راه انداخته و همرو زیرنظر داره . میره اینور اونور دوربین میذاره خبرنگارارو تعقیب میکنه تا ازشون نقطه ضعف دربیاره و بتونه با اونا تهدیدشون کنه که بیفتن تو راه درست 😁
سریال ژاپنی برش نهایی
تو این وسطا هم با خاهرای اون قاتله ارتباط برقرار میکنه تا ببینه تو خانوادشون چه خبره و برادر قاتل عوضی شون کجاس . که یهو عاشق دختر اولیه میشه . 😁عشقش یخورده اضافی بود تو سریال ، مخصوصا کیس یهویی و اینکه رفتن باهم خابیدن هم ! اصلا نباید میخابیدن 😁 کی میره با خاهر قاتلی که باعث شده مادرش قاتل جلوه داده بشه میخابه ؟!!
سریال ژاپنی برش نهایی
حالا چجوری فهمیده که این برادره قاتله ، تو تحقیقات به طور مشخص از این برادر قاتل نام برده شده ، دفتر وکالت باباشون طبقه ی بالای مهد کودک بوده بچها هم به اونجا رفت امد داشتن ، برادره که منحرفم بوده به دختر بچهه حمله میکنه به قصد کار شنیع بچه هه داد وهوار میکنه برادره جلو دهنشو میگیره که بچه خفه میشه بعدشم می برتش میندازتش تو کارخونه ی متروکه . مامانه همون شب برادر رو میبینه و به پلیس و به خبرنگاره میگه که این فرد مشکوک بودش ولی کسی گوش نمیده و مضنون دم دستشون رو میچسبن .
از طرفی بابای پسره وکیل بوده و پولدار میره به رییس پلیس پول میده و اسم پسرش از افراد مضنون پاک میشه . بعدشم میفرستتش خارج و کلا ناپدید بوده مدتها . همه ی اینا رو کیوسکه با تحقیق متوجه میشه و دست اخر بالاخره با ترفندی این مار عوض رو از لونه ش میکشن بیرون .
قسمتای اول تا وسطاش کیوسکه دنبال افرادی بود که از این برنامه تلوزیونی اسیب دیده بودن . و دونه دونه با این ادما دیدار میکرد و با روشهایی تهدید و بعدشم ازشون راجبه پرونده ی مادرش میپرسید همشون متفق القول میگفتن که اونا هم خبرو از یه ادم معتبر گرفتن . بعدش کیوسکه متوجه شد که رییس پلیس ها هم تو این قضیه دست دارن . معاون رییس پلیس که میشد مدیر بخشی که کیوسکه توش فعالیت داشت ، قبلا مسئول پرونده مامانش بودش ، اون به کیوسکه ، چون متوجه شده بود داره چه کارایی میکنه ، گفتش که همه چیز برعلیه مامانت بوده و الکی زور نزن .
رییس برنامهه اولش مقاومت میکرد ولی وقتی دید کیوسکه این همه خودشو به اب و اتیش میزنه ، رفت معاون پلیس رو دید و بهش گفت که حالا که پسر قاتل داره انقد اصرار میکنه حتما یه چیزی هست من میخام روش تحقیق کنم ، معاون پلیسم دید فردا گندش در میاد خودشم رفت پیش کیوسکه و بهش کمک کرد .
خلاصه طی یه پروسه ای بالاخره قاتل واقعی برگشت ژاپن ولی نتونستن همون موقع دستگیرش کنن اینجاش مسخره بود . بقیه ی قاتلارو زرتی تا یه مدرک الکی پیدا میکردن دستگیر میکردن و فیلم برداری و خبر و اینا ولی اینو بابای وکیل عوضیش اومد گفت نه اجازه ندارین زندگی خصوصی مون رو فیلم بگیرین . انگار زندگی بقیه و اللخصوص کیوسکه و مامانش زندگی نبودن . 🤬
خلاصه اخرش حق به حقدار رسید و مدیر برنامهه هم تو برنامه زنده از کیوسکه و مادرش و همه ی کساییکه اینجوری باعث شده اسیب ببین عذرخواهی کرد .
کیوسکه و دختره هم بعد یه مدت دوباره باهم قرار گذاشتن . 🙄
یخورده کند میگذشت و یخورده موضوعش رو خوب در نیاوردن . داستان میتونست جذابتر و هیجانی تر باشه . مخصوصا قسمت عشقیش ...یخورده هم اب بود . خوب بود ولی نه به اندازه سریالای دیگه ای که از این اوپا دیدم . مخصوصا در مقابل سریال 4 قسمتی 💚 سریال ژاپنی هویت 💚 که دیدم ، این واقعا خیلی سطحش پایینتر بود . ولی بازی اوپام واقعا قشنگه و جذابه خودشم به شدت جذذذذذذذذذذذذاببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب
ببببببببببببببببببههههههههههههههههه به شدت ها .
یه سری ادا و اطوارایی داره و یه طرز حرف زدنی که واقعا جذابترش میکنه . کیسشم ای بابا !درست نبود! ولی خب به عنوان فنی که کیس اوپا دیده خیلی سکشی بود . 😁🤩🥰😍😏
مثلا سریالای کره ای حتی اون اب ترینش هم بازم تو میتونی ما به ازای اون کاراکتر رو تصور کنی که ممکنه باشه . برای اون کاراکتر شخصیت سازی شده ، دیالوگا واقعی ترن و با دنیای واقعی میخونن .
Kazuya Kamenashiتو ژاپن املاکیا برای اجاره خونه اینجوری نقشه خونه رو دارن با توضیحات راجبه اون خونه و ایرادی که ممکنه داشته باشه .
ولی ژاپنی ها کلا خیلی ساده ان هم از لحاظ نشون دادن کاراکتر ها و هم دیالوگ ها . فرض کنین این سریال رو کره ای ها می ساختن کلی راجبه اینکه چرا این کاراکتر مرد این کارو میکنه و اون حرفو میزنه پس زمینه میساختن جور یکه تو درک میکردی اها به این دلیل این اینجوریه واو چه ادم مثلا جالبی ... ولی ژاپنی ها برعکسن ، به معنای واقعی کلمه واقعا ساده ان ... یه مرد ساده که تا خدا بهش میگه این دختترو سرنوشتته برو باهاش دوس شو و سر یه سال بچه دار شو ، اقدام میکنه و میخاد با دختره رابطه برقرار کنه در ساده ترین روش های ممکن ... انقد ساده و قشنگ و صادق که ادم میگه چرا همچین ادمی ساده و بدون هیچ پیچیدگی بدون هیچ دودوتا چهارتایی واقعا وجود ندارن ...نه که خنگ باشه و کارای احمقانه کنه ها ... اونجوری نه . نمیدونم باید چجوری وصفش کنم . ولی گاهی اینجور سریالا به دلم می شینه . بامزه س .
در مقابل سریالای کره ای ، به عنوان مثال این سریال نگاه ها ری اکشن ها کارایی که انجام میشه حرفایی که زده میشه مث یه زندگی واقعیه ...حتی اگه اون کاراکتر ما به ازای خارجی نداشته باشه .
چرا همه تو مرغ میخان رونش رو بخورن ؟! اینجاام سر رون دعوا بود 😁سریال touch behind you
چنل تلگرام ساختم . همینجوری یهویی . هرکی دوست داشت بیاد عضو شه . تو فکرمه اهنگ و معنی اهنگ و عکس و هرچی به نظرم جالب اومد بذارم .
سریال عشق مقاومت ناپذیر
درمورد هونگ جو عه که کارمند شهرداری و تنها زندگی میکنه ، والدینش مردن ، و تو مدرسه بهش قلدری میکردن و از طرفی تو محل کار هم دوستی نداره معلوم نی چرا همه ازش دوری میکنن . درحالیکه هم خوشگله هم بامزه س . برای همین یخورده عقده ای شده . همیشه تنها غذا میخوره و از تنها غذا خوردن بدش میاد . حاضره کارای همکاراشو انجام بده تا اونو تو جمع حساب کنن . خلاصه بدبختیه .
درواقع منم بیشتر جاها تنها بودم البته این تنهایی بعضی موقعها خودخاسته و بعضی موقعها ناخاسته بوده . ادم تنها باشه بهتر از اینکه با یه مشت کودن و گیج همکلام و همنشین شه . مخصوصا با این ادمای سواستفاده گری مث دور وری های هونگ جو هخون بهتر خودشو براشون بگیره تا اینجوری به عنوان یه نفرت انگیز طرد شده باشه نه کسی که با همه خوبه و مشکلی نداره ولی همه باهاش چپن ...تازه اینجوری احترام بیشتری هم کسب میکنه ...
درواقع ادمایی که با ادمایی مث هونگ جو اینجوری رفتار میکنن همشون از حسودیشونه که اینجوری میکنن حالا به چی حسودی میکنن خدا عالمه ولی صد در صد عاملش حسودیه و خودشون غیرقابل تحملتر و عوضی هم هستن ، همین و بس ....حالا در هر حال ...
هونگ جو
هونگ جو داره کارشو انجام میده که یه پرونده ای به وجود میاد و هونگ جو قبول میکنه که بره قضیه رو حل کنه ، توی جنگل یه تیکه زمین شخصی هست که تو اون زمین یه خونه ای که برای شمن بوده معلومه که خیلی از بودنش میگذره ...چون یکی اونجا میمیره مردم اعتراض میکنن که اینو خراب کنین خطرناکه فلان ...صاحب اون زمین "جانگ شین یو "هه ، که خیییییییییییلی خوشتیپه و کامل ، پولدار خوشتیپ تحصیلکرده همه چی دیگه ...جانگ شین یو وکیله اون خونه ام اجازه تخریبشو باید مادربزرگش که شمن بوده بده ، به هونگ جو اینجوری میگه ، هونگ جو میره خانه ی سالمندان که مادربزرگه هست و اجازه تخریب رو میگیره و میره تخریب رو انجام میدن ، زیر زمین یه جعبه پیدا میکنن که مادربزرگه به شین یو میگه که اینو باید بدی به هونگ جو ، صاحب اصلیش اونه ، از این تناسخ و این چیزاس ولی حالا فعلا وارد اون بحثا نشده سریال ...
جانگ شین یو
شما میتونین راجبه ادامه ی سریال را تو این صفحه بخونین :
از طرفی شین یو اینا خانوادگی انگار مرداشون نفرین شدن و سر جوونی یا میمیرن یا بچه دار نمیشن ، همچین چیزی ، شین یو هم مریضه ، تازگی فهمیده ، خلاصه جعبه رو برمیداره میبره میده هونگ جو میگه هرچی توش بود به منم نشون بده . در جعبه خود به خود برای هونگ جو باز میشه ، توش یه دفتر که طلسم های مختلف نوشته شده بود ، بود .
هونگ جو جدی نمیگیرتش ولی چون به یکی از پسرای خوب اداره چشم داره میگه بذار طلسم عشق رو انجام بدم ببینم چی میشه ، از اینورم یه سری مسائل پیش میاد شین یو میاد وکیل شهرداری میشه ، بالاخره شهردای به یه وکیل نیاز داره دیگه ...اینا یجورایی همکار میشن ...بعدش هونگ جو طلسم رو که تو اب خونده بوده میبره تو لیوان اون پسره میریزه که جلسه داشتن ، ولی از شانس پسره راست دسته و هونگ جو لیوانو گذاشته سمت چپ از طرفی شین یو چپ دسته ، اینجوری میشه که طلسم عشق رو شین یو میخوره و اینجوری عاشق هونگ جو میشه ...عشقشم اینجوریه که میدونه نباید این احساس رو داشته باشه ولی قلبش برای دختره پروانه و اکلیل تراوش میکنه ...در حالت پوکرفیسی ولی عاشق، اینجوری کاراکترش ...خودشم تعجب میکنه وقتی متوجه میشه دختره طلسم رو استفاده کرده ، میره دوربین ها رو چک میکنه میفهمه اب رو جای اون پسره ، خودش خورده و برای همین اینجوریه ....و ...
سریال عشق مقاومت ناپذیر
فعلا داستان تا قسمت 6 همین بود ...کش مکش بین این دو که تو بهم طلسم دادی مسئولیتمو قبول کن و دختره هم نه و اینا ...مساله ی مهم اینکه شین یو دوس دختر داره و دختره کیه ؟! دختر شهرداره از طرفی دبیرستان همکلاسی هونگ جو بوده که بهش قلدری میکرده ، و میگه تو دوس پسر منو دزدیدی ...فک کن یه همچین سلیطه ای بعد بفهمه هونگ جو باز دوس پسرشو دزدیده ، چه شود ...
شین یوهونگ جو
راستش از همون قسمت دو به بعد به این نتیجه رسیدم که " رو وون " اصلا بازیگر مناسبی برای این نقش نبوده ، رو وون خوشگله خوشتیپه ولی بازیش خیلی چطو بگم انگار فقط داره دیالوگ میگه ،فقط یه جاهاییش که دیالوگاش خنده داره ، بامزه میشه وگرنه در تمام مدت پوکر فیس بودنش جذاب نی! بازی نداره میدونی ؟! این نقش رو باید " جون " بازی میکرد ، "جون" خدای پوکرفیس عاشقه ...اصلا وقتی همچین نقشایی بازی میکنه به شدت جذاب و سکشی و وای ال..اکبر این پسر فوق العاده میشد برای این نقش...
لی جون یانگ ملقب به جون ...سریال بگذار شوالیه ات باشم از جون فوق العاده قشنگه
حیفش کردن واقعا نقش رو ...جو بو اه هم برای این نقش درکل بد نی خیلی بهتر از روونه ولی چون بامزه س در کل سریالش و داستانشم هنوز به اوجش نرسیده و میگم شاید چیز بیشتری برای نمایش داشته باشه دارم ادامه ش میدم ...چون از چیزایی که نشون داده معلومه که هونگ جو تو زمان چوسان برده بوده و با شین یو ی اشراف زاده عاشق و معشوق بودن ، احتمالا دوس دختره هم سلیطه ی دوران چوسانه ...میخام ببینم قضیه اینا چی بوده و از طرفی اولای سریال نشون داد که یه دست خونی همش شین یو رو لمس میکنه ، خودش حالیش نی یا سریال یادش رفته ^_^ ، از وقتی طلسم رو خورده و اون خونه خراب شده دسته دیگه نمیاد لمسش کنه ...چون جعبه به صاحب اصلیش برگردونده شده ...احتمالا همین هونگ جوی زمان چوسانی شین یو رو نفرین کرده ...حالا باید دید چی میشه ...تا اینجا با اینکه گفتم بازی رو وون خوب نبود ولی قشنگ بود سریالش ....
بعدا نوشت : اولش نظرم این بود که رو وون مناسب نی ولی بعدش نظرم تغییر کرد برای اینکه بقیه نظراتمو بخونین میتونین به پست های مربوط به سریال سر بزنین .
این تیکه ش خیلی خنده دار بود ، گفتم عکس گرفتم هدر نره ، اینم بگم ، اینجا رفته بودن که دختره تو شبی که ماه کامله طلسم رو باطل کنه ، تو پارک بودن ، یکی اومد گفت سگم گم شده فلان ، رفتن دنبال سگه بعد اسم سگ بونگ گیله ، شین یو میگه این شبیه بونگ گیل نی شبیه ماکسیموسه .... خیلی خنده دار بود ...
حالا یه فرضیه دیگه که الان یادم اومد اینکه من فک میکنم اینا خانوادگی با زنایی که تو تقدیرشونه ازدواج کنن عمرشون طولانی میشه ، جوون مرگ نمیشن درواقع ، چون باباهه یه وجهه کیوتی داره ولی همچون خانواده ی پولداری بهش نمیاد مامانش اونجوری خنگ باشه ، فک میکنم مامانشم چون تقدیر باباش بوده ازدواج کردن ، احتمالا شین یو هم همینجوری میشه ...درواقع از لحاظ اجتماعی به دختره نمیاد ...
سریال کره ای " باد و ابر و باران " 바람과 구름과 비 Kingmaker: The Change of Destiny یا " امپراطور ساز _کینگ میکر : تغییر سرنوشت "
سریال در زمان 25 مین امپراطور چوسان روایت میشه ، تو این زمان خاندان کیم بیش از 60 ساله که رو دولت احاطه دارن و امپراطور نقش مترسک رو داره . خاندان سلطنتی " لی " ها نسلشون تقریبا منقرض شده و اگرم کسی بوده که ریشه مستقیم از امپراطورهای قبلی بوده از ترس جونشون با بدبختی و فلاکت تو دهاتا زندگی میکردن . امپراطور قبلی که میمیره ، همین خاندان کیم میرن از دهات این امپراطور رو برمیدارن میارن میکنن امپراطور ، طرف تو دهات هیزم جمع میکرده و کشاورز بوده ، وقتی میاد امپراطور میشه 19 سالش بوده . ملکه مادر هم یکی از اعضای همین خاندان کیمه ولی با اونا مخالفه . خلاصه این بعد تاریخی ش بود .
شاهزاده هواریون یا بونگ نیان
سریال راجبه شاهزاده خانوم " هواریون یا بونگ نیان " هه که توانایی خواندن چهره ی افراد و گفتن دقیق سرنوشت اونها رو داره . شاهزاده قبلا تو شهر مرزی که دریا هست با مادرش زندگی میکرده ، مادرش شمنه .درواقع دختره از زمان تولد توانایی دیدن سرنوشت افراد از روی چهره شون رو داره و اگه بهشون دست بزنه هم کارایی که قبلا کردن رو میتونه ببینه . ولی مادرش بهش هشدار داده بوده که هیچوقت این توانایی رو با کسی درمیون نذازه و فاشش نکنه وگرنه تو دردسر می افته .
چه چانگ جونگ
یه پسر اشراف زاده ی یبسی هم هست که از این دختره خوشش میاد ولی به جای اینکه مث ادم محبت کنه میخاد زوری دختررو بدست بیاره . بونگ نیان و پسر یکی از اشراف زاده ها که اسمش "چه چانگ جونگه "باهم اشنا میشن و قرار میذارن ، اون پسر یبسه که اینو میبینه از حسودی و خباثتش میره لو میده که شمن زیر خونه ی فلان اشراف زاده دعا دفن کرده ، و میگه که اون خاسته اون خانواده رو نفرین کنه . میرن مامان دختترو میگیرن و میبرن پیش حاکم شهر ، حاکم شهر کیه ، " تسو " تو جومونگ بود ؟! اون حاکم شهره و یکی از پسر های خاندان کیمه . کیم چند و چون ماجرا رو می فهمه که شمن توانایی چشمگیری تو پیش بینی داره ، از اون طرف دختره میاد میگه :
" نه مامانم نیست و من بودم که پیش بینی میکردم . امشب تو ساعت 11 قرار بمیری چهره ات تاریکه و سایه مرگ روت نشسته ."کیم میخنده و میگه خیلیه خب اگه ساعت 11 اتفاقی افتاد که من در معرض مرگ بودم حرف تو درسته و من مادرتو ازاد میکنم تا اون موقع باید اینجا بمونین .
ساعت میشه 11 قاتلای اجاره ای حمله میکنن دختره از کیم محافظت میکنه و میگه دیدی گفتم ،خیلیه خب حالا مامانمو منو ازاد کن . کیم میگه عمرا ، من تورو نگه میدارم و از این به بعد باید برای خاندان کیم این پیشگویی هاتو انجام بدی .
کیم
لو دادن خودش و تواناییش همانا و تا سالها زندانی و اسیر دست خاندان کیم شدن همانا. تو همین اثنا یهو راز تولد دختره هم فاش میشه ،مادر دختره که میبینه دخترشو اینا اسیر کردن میره پیش امپراطور و میگه من از تو یه دختر دارم اینا دزدیدنش ، همونجور که گفتم امپراطور تا 19 سالگی ادم معمولی بوده پس جای تعجبی نیست که بچه هم داشته می بوده . شاهم از اونجا که از خودش اختیاری نداره میگه دخترت تو خونه اینا بزرگ شه خوبه یا تو بیابونا . اینجوری میشه که شاهزاده خانوم 10 سال تو خونه ی خاندان کیم اسیر بود و براشون چهره خانی میکرد که این یارو به نفع شما نی اون یکی به نفع شما کار میکنه از این جور چیزا .
اینم اضافه کنم که ، تو این سریال داستان اینجوری که خیلی به سرنوشت تولد و طالع بینی و این چیزا اهمیت میدن . چه چانگ جونگ تو سرنوشتش هست که یه مرد بزرگ بشه و تا مقام های بالای حکومتی پیش بره و کشور رو به امن و امان برسونه . ولی پدرش اینو از دیگران مخفی میکنه که پسرش تو چه روزی و ساعتی به دنیا اومده چون همچین طالعی فقط طالع یه امپراطور میتونه باشه .
نوجوونی دختره خیلی نقشش روعصاب و پرمدعا بود ولی خوشبختانه بزرگیش هم خوشگل بود هم کلا تغییر کرده بود شخصیتش .
طرف دیگه ی داستان "چه چانگ جونگه" که داره تو همون شهر همراه باباش تجارت میکنه و اینا ، کیم الان یکی از وزیرای کله گنده بود یه روز برمیگردن به همون شهر مرزی ، قضیه اینکه یه عالم طلا قرار از اون شهر بفرستن به پایتخت و بابای چانگ جونگ هم مسعول این کاراس و خود چانگ جونگ هم کمک باباشه . کیم نمیخاد اون طلاها بره به خزانه امپراطوری میخاد خودشون برشون دارن ، برای همین به بهونه ی سر زدن به اون شهر و بعدشم ازدواج سلطنتی شاهزاده و پسر ارباب چه ، ینی چانگ جونگ میخاد حرکت کشتی رو عقب بندازه، ولی بابای چانگ جونگ لجباز تر و درستکارتر از این حرفای که به حرف کیم گوش بده میخاد هرجور شده همون روز کشتی رو راهی پایتخت کنه .
که کیم قضیه ازدواج رو میگه که ارباب مخالفت میکنه ولی چانگ جونگ که شب قبل شاهزاده رو دیده و فهمیده که همون عشق جوونیش بونگ نیانه به پدرش میگه حتما میخاد با شاهزاده ازدواج کنه . تدارکات ازدواج رو میچینن و همون روزم کشتی حرکت میکنه ولی کیم که نقشه کشیده تا پولارو با مواد محترقه جابه جا کردن ، کشتی راه نیفتاده و منفجر میشه و چانگ جونگ هم مراحل ازدواج رو انجام نمیده و میره ببینه چه خبر شده . خلاصه باباشو به جرم خیانت میگیرن و ازدواج هم بهم می خورده . اینجوری باباش به خیانت متهم میشه و توسط همون پسر یبسه کشته میشه ، خودشم میره تو کوه ها و طالع بینی و ستاره شناسی یاد میگیره و برمی گرده شهر و اوازه ی درست پیش بینی کردنش تا قصر هم میره .
سریال کلا روی چهره خوانی و دیدن طالع مردم و اشراف زاده ها تمرکز داره و تو بطنش تاریخ هم وجود داره . تو همین دوره شاهزاده هیونگ سونگ که یکی از شاهزاده های ریشه اصلی امپراطورای چوسانیه ،به این خاطر که خاندان کیم به خودشو خانوادش اسیب نزنن خودشو به کودنی و می خوارگی و این جور کارا زده . هیونگ سونگ با چانگ جونگ اشنا میشه و میخاد توسط اون خودشو به امپراطوری برسونه . چانگ جونگ تو چهره ی پسر هیونگ سونگ امپراطور بودن رو میبینه و به همه میگه که این امپراطور بعدی چوسانه .
هیونگ سونگ از پیش بینی های چانگ چونگ و بعدشم شاهزاده استفاده و پسرشو به امپراطوری می نشونه و به مرور خاندان کیم رو نابود میکنه .
پسر هیونگ سونگ که امپراطور میشه . 26 مین امپراطور چوسان
این بین قضیه عشقی شاهزاده و چانگ جونگه . شاهزاده که سالها اسیر دست خاندان کیمه بالاخره میتونه خودشو از دست اونا خلاص کنه و میره پیش چانگ جونگ و باهم ازدواج میکنن و مدتی زندگی میکنن ،ولی هیونگ سونگ که به قدرت رسیده از محبوبیت شاهزاده و چانگ جونگ خوشش نمیاد ، از طرفی میخاد شاهزاده رو بیاره پیش خودش تا از توانایی پیشگویی هاش برای خودش و امپراطوری پسرش استفاده کنه یه شمنی بهش گفته که قدرت های این شاهزاده خییلی زیاده .
سر همین چیزا حمله میکنه به مکانی که چانگ جونگ و طرفداراش هستن و یه عده کشته و چانگ جونگم یه تاجری با یه کشتی به خارج می فرسته تا زنده بمونه . اینجوری باز شاهزاده اسیر میشه و با تریاک و اینا باعث شدن حافظشو از دست بده و فقط برای اونا پیشگویی کنه . معلوم میشه که این مدت شاهزاده بچه دارم شده و بچه شو داده مادرش بزرگ کنه . چانگ جونگ بعد یه مدت زندگی تو انگلیس دوباره به کره برمیگرده و این سری میخاد که بر علیه خودکامگی های هیونگ سونگ بجنگه .
خلاصه زن و بچشو نجات میده و اخرش از جنگیدن بی نتیجه خسته میشه و زن و بچه و طرفداراشو می فرسته سمت روسیه . " اون موقع تو اون برحه تاریخی کره به جای اینکه به ژاپن یا چین بچسبه میخاست بچسبه به روسیه . " میرن با هم اونجا زندگی میکنن . چون دیگه نمیتونستن تو کشور خودشون بمونن هیونگ سونگ نمیذاشته یه نفس راحت بکشن .
در کل سریال قشنگی بود . یخورده اتفاقایی که توش می افتاد بی توجیه بود مثلا اینکه دختره یهو شاهزاده شده بعدشم به جای اینکه تو قصر باشه رفت خونه ی خاندان کیم به نظرم خیلی غیرمنطقی بود . یه دختر جوون شاهزاده هم باشه و تو خونه ی افراد غریبه باشه ؟! عجیب بود .
از طرفی اخرشو هم یخورده کش دادن و دیگه چانگ جونگ زیادی داشت خودشو برای عدالت و این چیزا میکشت ، از لحاظ عقل سیاسی و زرنگی درحد هم بودن زن و شوهر ، دختره یه کودن بازی هایی داشت که قابل اغماض بود چون کلا دختر خوبی بود همیشه عاشق چانگ جونگ و حامیش بود . کودنی مهمشم این بود که لو داد چه توانایی داره و زندگیش همش تو اسارت یه مشت ادم سواستفاده گر عوضی بود . خیلیم خوشگل بود و صداش خیلی ملایم و با ارامش بود . کلا از بازیگرش خوشم اومد .
پارک شی هو هم که بازیگر معروفیه و نیازی به گفتنش نی . تو یه مصاحبه ای میگفت وقتی این سریالو بهم پیشنهاد دادن یاد سریال " مرد شاهزاده خانوم " که نه سال قبل این سریال بازی کرده بود و داستان مشابهی داشته افتاده . و گفته بعد این همه سال نباید یه چیزی باحالتر بهم پیشنهاد بدن 😄 .
من اون سریالو ندیدم ولی اینو دوس داشتم هم تاریخی و سیاسی ش قشنگ بود هم عشقشون .
دیگه اینکه متوجه نشدم اخرش اسم کره ای اش که " باد و ابر و باران " ینی چی . اسم انگلیسیش بیشتر بهش میخورد .