۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سریال چینی تاریخی فانتزی عاشقانه» ثبت شده است.

سریال چینی افسانه ها The Legends 2019

داستان درباره‌ی لو ژائویاوه(بای لو) دختری که به‌خاطر یک سوءتفاهم و بازی قدرت، کشته می‌شود و بعد از سال‌ها به شکل روح برمی‌گردد تا انتقام بگیرد .در این مسیر، با لی چن‌لان (شوکای)روبه‌رو می‌شود؛ پسری که همه فکر می‌کنند وارث شیطان و موجودی خطرناک است، اما در واقع سال‌هاست در سکوت و اجبار زندگی کرده.
ژائویاو فکر می‌کند چن‌لان باعث مرگش شده و از او متنفر است،   در حالی که دشمن واقعی قدرت‌های پشت پرده هستند. 
اما چون چن‌لان جایگاه او را گرفته، ژائویاو کینه‌اش را به سمت او می‌برد. در طول مسیر، کم‌کم حقیقت‌ها آشکار می‌شود. .
چن‌لان نه دشمن اوست، نه قاتلش—   بلکه تنها کسی است که همیشه بی‌صدا مراقبش بوده.
به لی چن‌لان (شوکای) خیلی کم‌پرداخته شد.وواقعا جای تاسف داره،این شخصیت ظرفیت سه چهار قسمت مستقل داشت، اما سریال بیشتر روی ژائویاو(بای لو) متمرکز شد.

چون - داستان از زاویه‌ی دید  «ژائویاو»(بای لو ) روایت می‌شه، نه چن‌لان(شوکای) ، چن‌لان شخصیتی درون‌گرا و خاموشه که  بخش زیادی از گذشته‌ی او فقط بهش اشاره می‌شه، نه اینکه بهش پرداخته شه با نشون بدن 
- رابطه‌ی عاشقانه محور اصلیه داستانه ، چن لان شخصیتی که باید لایه‌لایه باز می‌شد تا اون رو بیشتر و بهتر بشناسیم و درک کنیم ، تبدیل شد به سایه‌ای که فقط در لحظه‌های کلیدی دیده می‌شه.واقعا افسوس داره که اصلا خوب نشون ندادنش.
ابن کارکتر بخش کودکی و هویتِ ش مصادره‌شد،او از بچگی در محیطی بزرگ شده که:همش  بهش گفتن «تو خطرناکی،
تو باید کنترل بشی، تو حق انتخاب نداری» پس هویت خودش رو‌گم کرده و نتونست بسازه  و هویتی که دیگران براش تحمیل کردن  رو تحمل کرده در قسمتتی اول سریال  ژائویاو برای اولین‌بار مکث می‌کنه و به چن‌لان نگاه می‌کنه.   نه از روی دشمنی، نه از روی کنجکاوی ساده—  یک لحظه‌ی واقعیِ دیدن.
او با تعجب می‌گه که چشم‌های چن‌لان با چیزی که فکر می‌کرد فرق داره. 
نه تاریکه، نه شیطانی، نه چیزی که مردم درباره‌اش می‌گن. 
چیزی توی نگاهش هست که ژائویاو رو برای لحظه‌ای متوقف می‌کنه. چن‌لان هم مثل همیشه ساکته،   اما از نگاهش پیداست که این اولین‌باریه کسی خودِ واقعیش رو می‌بینه،  نه نقابی که سال‌ها بهش چسبوندن. حس صحنه اینه:   «تو اون‌قدری که فکر می‌کردم ترسناک نیستی… حتی شاید مهربونی.» و این اولین ترکِ دیوار بین‌شونه.
ژائویاو برای اولین‌بار می‌بینه ،چن‌لان برای اولین‌بار دیده می‌شه 
- رابطه‌شون از دشمنی کور به شناخت واقعی تغییر می‌کنه 
- و نگاه چن‌لان، که همیشه پنهان بود، تبدیل می‌شه به نقطه‌ی اتصال این سکانس، نقطه‌ی شروع فهمیدنِ چن‌لانه.
سکوت او  به‌عنوان زره دفاعی ،چن‌لان حرف نمی‌زنه، چون اگر حرف بزنه، دردش لو می‌ره  ،اگر اعتراض کنه، مجازات می‌شه  اگر احساسش رو بگه، آسیب‌پذیر می‌شه سکوتش ضعف نیست بلکه سلاح دفاعی‌اشه.
وفاداریِ بی‌صداش واقعا غم انگیزه او از ژائویاو محافظت می‌کنه بدون اینکه خودش رو مطرح کنه.   این وفاداری نه عاشقانه‌ی اغراق‌شده‌ست، نه قهرمان‌بازی. 
بلکه یک جور تعهد درونیه. زندگی او ن در سایه‌ی اتهام قرارداره
همه فکر می‌کنن او «شیطانه . برای همین او هم یاد گرفته خودش رو پنهان کنه تا آسیبی به کسی نرسه.   این باعث می‌شد که  همیشه یک قدم عقب بایسته.  عشق بدون ادعا داشت اون  ژائویاو رو می‌خواد، اما نمی‌خواد او رو مجبور کنه. 
یا نمی‌خواد مالک باشه.   همینطورم نمی‌خواد خودش رو تحمیل کنه.این عشق،  ساکت‌ترین و شریف‌ترین شکل عشقه.
بزرگ‌ترین درد چن‌لان اینه که: دشمن واقعی رو می‌بخشن 
اما او که بی‌گناهه، هدف انتقام می‌شه ،این دقیقاً همون چیزیه که تو من درک نکردم  ،کینه‌ی ژائویاو نسبت به او منطقی نبود. 
او فقط چون جایگاه ژائویاو رو گرفته بود، قربانی شد.
چون سریال به هیچ وجه گذشته‌ی اونو کامل نشون نمی‌ده 
-زخم‌هایش رو فقط در حد اشاره می‌گه ، انگیزه‌هایش رو توضیح نمی‌ده ،سکوتش رو به‌جای عمق، تبدیل به «ابهام» می‌کنه اگر فقط ۳–۴ قسمت روی این کارکتر تمرکز می‌کردن، 
بیننده می‌فهمید:که چرا این‌قدر آرامه ؟ چرا این‌قدر می‌ترسه 
چرا این‌قدر وفاداره  ،چرا این‌قدر تنهاست ،چرا این‌قدر دیر حرف می‌زنه ،چرا عشقش این‌قدر بی‌صداست
«چن لان »از آن آدم‌هایی‌ست که وقتی وارد صحنه می‌شود، حضورش آرام است، اما نگاهش سنگین‌تر از هر دیالوگی. 
کسی که انگار همیشه یک قدم عقب‌تر می‌ایستد، نه از ترس، از عادت.  عادتِ کسی که سال‌ها یاد گرفته دیده شود اما فهمیده نشود.در چهره‌اش چیزی هست که توضیح داده نمی‌شود؛ (همان تتوی آبی رنگ نیم رخ صورتش) نه اندوه آشکار داره ، نه خشم پنهان،بیشتر شبیه ردّی از زندگی‌ای که هیچ‌وقت انتخابش نکرده. اون از آن شخصیت‌هایی‌ست که وقتی نگاهش می‌کنی، حس می‌کنی چیزی در گذشته‌اش شکسته، 
اما سریال هیچ‌وقت نمی‌گوید چی؟ 
فقط می‌گذارد حدس بزنی:  شاید سال‌ها سکوت،  شاید سال‌ها اتهام،  شاید سال‌ها ایستادن در جایی که هیچ‌کس نمی‌پرسد «تو خودت چه می‌خواهی؟»
چن‌لان از آن آدم‌هایی‌ست که مهربانی‌شان را اشتباه می‌گیرند. 
فکر می‌کنند سرد است،  در حالی که فقط بلد نیست خودش را توضیح بده و‌نشون بده،  بلد نیست برای خودش بجنگد. 
بلد نیست بگوید «من هم حق دارم».او همیشه در سایه می‌ماند،  نه چون سایه را دوست دارد،  چون نور هیچ‌وقت سهم او نبوده.و همین است که غمگینش می‌کند:  نه تراژدی‌های بزرگ،  نه مرگ و انتقام،  بلکه این حقیقت ساده که هیچ‌کس نفهمید او چه بارسنگینی  را بی‌صدا حمل می‌کرد.
در داستان، همه درباره‌ی سرنوشت حرف می‌زنند، 
اما او تنها کسی‌ست که واقعاً اسیر سرنوشت است. 
تنها کسی‌ست که اگر از او بپرسی «چرا این‌طور زندگی می‌کنی؟»  جوابی ندارد—  نه چون نمی‌داند، 
چون سال‌هاست کسی این سؤال را از او نپرسیده.
او از آن شخصیت‌هایی‌ست که اگر سه چهار قسمت فقط به او اختصاص می‌دادند،  بیننده می‌فهمید چرا این‌قدر آرام، 
چرا این‌قدر محتاط،  چرا این‌قدر تنهاست. 
اما سریال عجله داشت،  و او تبدیل شد به غمِ نانوشته‌ی داستان، آن غمی که حس می‌کنی، اما هیچ‌جا توضیح داده نشده.
چن‌لان شبیه جمله‌ای‌ست که نویسنده نیمه‌کاره رهایش کرده، 
اما همان نیمه‌کاره بودنش او را واقعی‌تر می‌کند. 
کسی که اگر از ابتدا اختیار داشت،  دنیا را رها می‌کرد و فقط کنار کسی می‌رفت که برایش معنای «آرام بودن» داشت.
در قسمت‌های آخرهم ، همه‌چیز به نقطه‌ای می‌رسه که لی چن‌لان و لو ژائویاو باید با دشمن اصلی روبه‌رو بشن؛ همون نیرویی که از اول پشت تمام اتفاقات بوده و هم ژائویاو رو کشته، هم چن‌لان رو سال‌ها در سایه نگه داشته.
چن‌لان و ژائویاو کنار هم می‌جنگن.  برای اولین‌بار، نه از روی سوءتفاهم، نه از روی اجبار ،بلکه از روی انتخاب.
چن‌لان در این نبرد تقریباً خودش رو فدا می‌کنه.   اون لحظه‌ای که انگار قراره بمیره، ژائویاو تازه می‌فهمه چقدر از اول اشتباه فهمیده بودش. ژائویاو خودش رو قربانی می‌کنه، 
اما این‌بار چن‌لان نمی‌ذاره سرنوشت تکرار بشه. 
او هر کاری لازم باشه انجام می‌ده تا ژائویاو برگرده— 
حتی اگر خودش نابود بشه. در نهایت ژائویاو زنده می‌مونه.
چن‌لان زنده می‌مونه، اما…
اون  از نبرد جان سالم به در می‌بره،  اما چیزی درونش تغییر می‌کنه:  دیگه اون پسر خاموش و مطیع نیست.   انگار بالاخره از سایه بیرون اومده درنهای سریال با یک پایان ساده و آرام تموم می‌شه:   چن‌لان و ژائویاو کنار هم می‌مونن،   نه با ازدواج، نه با صحنه‌های اغراق‌شده،بلکه با یک آرامش مشترک. انگار می‌گه: 
«بعد از این همه رنج، همین که کنار هم باشیم کافی‌ست.»
چرا این پایان مهمه؟ چون برای چن‌لان،   این اولین‌بار در تمام زندگی‌اشه که: خودش انتخاب می‌کنه  ،خودش تصمیم می‌گیره 
خودش کنار کسی می‌ایسته که می‌خواد  و کسی هم بالاخره او را می‌بیند.این پایان، پایانِ یک  «قهرمان» نیست؛   پایانِ کسی‌ست که بالاخره از سایه بیرون آمد. برای یک بار دیدن بد نبود.اما ضعف هایی داشت.

سریال چینی انتیمد ،بی  وقفه،رام‌نشده :
بالاخره نوبتیم باشه نوبت این سریال رسید . 

سریال چند بخش مهم داشت:سنگ یین،طلسم ببر یین ، سقوط وی ووشیان - تغییر شخصیت  -بازگشت بعد از ۱۶ سال  .
خلاصه سریال:کلییت سریال درمورد یک سنگ که به پنج قسمت تقسیم شده و هر قسمت درجایی گم و گور شده هرکس بتونه هرپنج قسمت رو کامل داشته باشه میتونه به جهان حکمرانی کنه و قدرت ماورایی زیادی رو شامل میشه ( از این نظر خیلی شبیه سریال کلمه افتخار) و درموازات این قضیه یسری اتفاقات  هم میافته  که همش مستقیم یا غیر مستقیم مربوط به اون سنگ هست که اسمش «سنگ یین»هست .و درپیرامون این جریانات یسری ادما ی طماع و حیله گرم هستن که به بهانه  پیدا کردن اون،  بقیه رو میخوان تحت سلطه خودشون داشته باشن حالا بعضی  قبایل با خشونت و‌اعمال زور (که بعدش  منحل میشه اون قبیله)وبعضی قبایل با حیله گری و چرب زبانی،  اما درواقعییت ماهییت  و نییت هر کس یکی هست ینی داشتن قدرت و سلطه به بقیه توسط سنگ یین،از طرفی یه نشان قدرت دیگری هست که بنام «طلسم ببر یین»(فک کنم اسمش همین بود)اونم نشانی هست که  توسط ارواح خبیثه با تهذیب گری میشه بهش رسید
که اون قدرتش از سنگ یین بیشتره و میتونه قدرت اون سنگ رو کنترل کنه.

شخصییت ها:

حالا کارکترای اصلی دراین داستان و ماجرا  چه نقشی دارند الان می گم: شیائو جان در نقش «ووی یینگ یا آژیان» بابازی شیائو جان که در ابتدای سریال میبینیم در دره ای سقوط میکنه و ظاهرا کشته میشه و بعد درسکانس های بعدی میبینیم که این کارکتر زنده س یا اینطور بنظر میرسه تناسخ پیداکرده(درصورتیکه همچین چیزی نیست و چون تا چهارپنج قسمت ابتدایی یکم مبهمه ... )این کارکتر یک شخصییت شاد بی خیال و سرزنده س ولی بی اهمییت به اطراف نیست بلکه با خنده و شادی سعی میکنه  مسایل را حل کنه و زیاد سخت نگیره به همه چی ، امادیگرون فک میکنن چون اون بانشاط و خو ش خنده س پس ادم ساده لوحی درصورتیکه اینطور نیست تا قسمت بیست بیست و پنج اینا همینجور پیش میره. وداستان جوری پیش میره که بنظر میاد سریال چیزی براگفتن نداره. اما بعداز اتفاقی که برای قبیله ون نینگ (همون که باخشونت و‌زور میخواست سنگ یین رو‌بدست بیاره)میافته و جانبداری آژیان از یسری افراد بیگناه اون قبیله  و کمک به اونها باعث میشه همه چیز رنگ دیگه ای پیداکنه و آژیان با قبیله خودش اختلاف پیدامیکنه و اونجارو ترک میکنه ووقتی که درطی جنگی که رخ میده اون زخمی میشه و مدتی گم میشه درحقیقت میافته در یه دره ای بنام دره تاریکی ،  بعداز بهو ش اومدن و پیداشدنش  بطورکلی شخصییت این کارکتر تغییر میکنه . 

دیگه مث سابق همه چیزو سطحی نمیبینه و دیگه اون لبخند همیشگی و نشاط رو ازش نمیبینیم بلکه اونم میشه یکی مث خودشون. این تغییر رفتار و عملکرد تاثیراتی م میذاره رو تصمیمات اطرافیان و قبیله خودش  بنابراین نتیجه اینطوری میشه که همه بهش شک میکنن  که لابد اون تیکه اخر سنگ گم شده ممکنه در دست آژیان باشه براهمین  کج دارو مریض باها ش رفتارمیکنن(ینی هم میترسن بهش زور بگن و میخوان بیارن سمت خودشون و  هم میخوان حذفش کنن ) اما چیزی که باعث شده قدرت آژیان زیاد بشه و نتونن باهاش مقابله کنن سنگ یین نبوده بلکه تهذیب گری با ارواح شیطانی و نشانی بنام «طلسم ببر یین» اینو وقتی همه میفهمن که همه دشمنیا رو شده و زمانیکه قراربود برای  دیدن خواهرزاده ش بنا به دعوت وارث رئیس قبیله  بره که جشنی به پا شده بود  پسرعموی اون پسر ه  مخفیانه میره بین راه آژیان و میخواد مانع رفتن اون بشه که ازاینطرف اون یکی پسره «ون  یینیگ» که دوباره زنده شد ویجورایی  عروسک‌گردان  و شمشیر آژیان شده بود  یهو قاطی میکنه و کشتارراه میندازه که تو این بین شوهر خواهرآاژیان ینی همون وارث رئیس قبایل کشته میشه و جنگی خونین سر همین قضیه پیش میاد که دراونجا مشخص میشه آژیان نه تنها سنگ یین رو داره بلکه قدرت کنترل اون و ارواح شیطانی رو هم توسط ببر یین پیداکرده و این راز افشا میشه امایهو کنترل اونا رو ازدست میده و دیگه نمیتونه اون عروسک گردان ها  و ارواحی رو که به ذهن و جسم اون مردم رسوخ پیداکرده بود رو کنترل کنه و قدرت مهارشون رو نداره اینطوری میشه که ترو خشک باهم یکجا میسوزن و دراین میان هم خواهرش کشته میشه و برادر خونده  ش به همین دلیل دشمن خونی اون میشه و غیر مستقیم‌کمک میکنه تا اژیان که از قبل وقتی اتفاقات رو دید تصمیم گرفته بود بخاطر این اشتباه خودشو بکشه ،کشته بشه و به دره ای سقوط کنه تااینجا رو داشته باشین...
همه اینا در ظاهر آژیان رو مقصر میدونن ولی حقیقت اینه آژیان تو هیچکدومشون دست نداره فقط کنترل اونا ازدستش خارج شده. همه این اتفاقات و داستان  بعداز قسمت سی به بعد مشخص میشه چون از ابتدا خیلی پخش و پلا و گنگ راجبشون گفته میشه وقتی شما به قسمت سی و سی وپنج اینا میرسی همه اینارو که میذاری کنارهم  معلوم میشه که جریان چیه...
همین جا   یک تعریف در یکی جمله از کارکتر آژیان یا همون وویینگ بگم اینه که اون :آژیان «انعطاف‌پذیر» بود، اما «قابل رام شدن» نبودآژیان «ظاهرش» با «باطنش» فرق داشت، اما نه از نوع دورویی.آژیان دورو نبود.   فقط درونش رو به هر کسی نشون نمی‌داد.
***یه نکته مهمی رم بگم تایادم نرفته که حالا اینکه چرا به این سریال رام نشده هم میگن دلیلش دیقا همینه:

چون آژیان نتونسته بود اون ارواح شیطانی رو مهارکنه و کنترلشون از دستش در رفته بود و فک میکرد تاحالا تونسته اونهارو رام کنه درصورتیکه اونها رام نشده بودن  و اینکه کلمه رام نشده دیقا منظور سریال همین بوده نه اینکه شخص باشه  بلکه ارواح شیطانی منظورش بوده اما خب متاسفانه بایانکه خیلی خیلیا این سریالو دیدن و فنش شدن اما باز نتونستن متوجه معنی این کلمه بشن  و فقط ربطش میدن به کارکترای اصلی اژیان و لان جان  ( راجب لان جان م قراربگیم)
خیلی‌ها فکر می‌کنن عنوان سریال به شخصیت‌ها اشاره داره، 
اما درواقع منظور ارواح شیطانیه که رام نمی‌شن. 
این نکته توی خود سریال هم گفته می‌شه، 
ولی چون داستان پیچیده‌ست، خیلی‌ها متوجهش نمی‌شن.»

( خواستم فقط یاداور شم که منظور سریال از این کلمه رام نشده یا نشدنی چیه ؟که اینجا معلوم میشه خوبه تو خود متن سریال  مردم هم حتی میگن که چیه ها.)

حالا برگردیم به ادامه داستان: بعداز سقوط آژیان به دره    «لان جان» یا «وانگجی» کارکتر اصلی دیگه سریال که نقشش رو «وانگ یبییو»بعهده داره از همون ابتدای سریال  درکنار آژیان همیشه هست چه زمانیکه هنوز اونقدر صمیمی نبودن و زیاد با کارای آژیان موافق نبود وچه زمانیکه همه چیز بهم ریخت و اون جزو اولین کسی بود که میدونست حرفای اژیان درستن اما روش اون اشتباهه ولی باز بایانحال درکنارش بود در این اتفاق مهم تمام تلاششو کرد تا بتونه اژیان رو بخودش بیاره و از جنگ و‌خونریزی بیشتر جلوگیری کنه و حتی زمانیکه اژیان متوجه شد  دیگه کنترلی رو ارواح شیطانی نداره و میخواست بسمت خواهر ش بره و بقیه بهش حمله میکردن  باز درکنار اژیان بود تا بهش آسیبی نرسه ولی دیگه دیر شده بود حتی وقتی از صخره پرت شد کمکش کرد تا نجات پیداکنه ولی بی نتیجه بود ،بهرحال بعداز این قضایا و چندسال بعد اژیان رو نجات داد ،که در سریال میگه مثلا شونزده سال گذشته  و سه سال بعدازاون اتفاق «لان جان» میره و پیداش میکنه که  اونم‌باز داستان جداگانه داره که چرا بعداز سه سال میره همون زمان نمیره‌دنبالش بگرده ، بعداز شونزده سال دوباره یسری اتفاقات داره پیش میاد که لازمه اژیان و لان جان دوباره یسری کارایی انجام بدن ....
نظر کلی راجب سریال و بازیگرا : 

البته در طی این زمان که زمان حال و بعداز شونزده سال هست برااینکه شناسایی نشه آژیان زنده س چون از اون بعنوان یک قاتل و خائن نامیده شد،  نقاب میزنه و خودش رو شخص دیگری معرفی میکنه (که اونم داستان حاشیه دیگه ای داشت).
در نیمه دوم سریال یسری اتفاقات مرتبط با سنگ یین باز پیش میاد که بیشتر بنظر من حاشیه بودن لزومی نداشت اینقد این قضیه رو‌کشش بدن ،گاهی اینقد داستان تو داستان میاورد که موضوع اصلی فراموش میشد نهایت چهل قسمت دیگه بسش بود  پنجاه قسمت خداییش خیلی زیادی بود براش (تازه  ایناهمه برا فصل اول) .و تنها یک  بخش مهم س یال تو نیمه دوم ،  راز قتل ها بود که نشون میده پشت همه اینا ازابتدا کی بوده و اینکه آژیان در این بخش درصدد تا بیگناهی شو ثابت کنه  البته باکمک لان جان و‌برادرش،که دیالوگ برادر لان جان در سریال خیلی بیشتراز خود لاجان بوده لان جان بیشتر درسکوت و نگاه نقش داشته تو نیمه اول سریال(که من همچین نگاه های تاثیر گذار یا اکت خاصی م  از بازیگرش ندیدم نکاهاش خیلی بی روح و یکنواخت بود،اصن هیچ  احساسی  نداشت  و حس نگرانی یا غم یا خوشحالی درونی رو نشون نمیداد یا بتونه حداقل حس اون لحظه  رو انتقال بده و ادمو تحت تاثیر قراربده، نیمه ا‌ول سریال رسما کسل کننده بود، واقعا خیلی صبوری کردم تا بالاخره تا انتها دیدم نقطه اوج سریالم دوجا بود یکی قسمت سی تا سی و‌پنج و یکی ام قسمت چهل تا چهل و دو سه بقیه حاشیه و شاخ و برگ اضافی زیاد بود. از نظر تِم موضوعی و یسری سکانس ها و دیالوگا  خیلی شبیه کلمه افتخار بود  وقتی اون سکانس هارو میدیدم دیقا سکانس مشابه  کلمه افتخار درنظرم  میاومد و تداعی میشد،اما اون کجا و این کجا.

telegram chanel :


 

سریال چینی عشق و رستگاری  Love and Redemption

بای لینگ خدای قلمروی اسمانی و لو هو جی دو یکی از قوی ترین اهریمناس ، اونا با اینکه قلمرو اسمانی و اهریمنا باهم در جنگ هستن با هم دوستن ، و حالا قلمرو اسمانی که فرمانده ی جنگی نداره داره از اهریمنا شکست میخوره . بای لینگ با نیرنگ و خوروندن شرابی لو هو جی دو رو بیهوش و روح اولیه ش رو جایی پنهان و از استخوان اون خدای جنگ می افرینه ، از قضا خدای جنگ زنه . اون هیچ اختیاری  و ارتشی از خودش نداره و فقط از فرامین بای لینگ اطاعت باید بکنه وگرنه خود بای لینگ حسابشو میرسه . خدای جنگ به جنگ با اهریمنا که قبلیه ی خودشن میره و همرو میکشه ولی بعد از اینکه هراهریمنی رو میکشه حس بدی پیدا میکنه . بالاخره متوجه حقیقت میشه و میره تا برینه به بای لینگ که اون میخاد بکشتش که از اینور شی شوان پسر خدای خدایگان میاد و از خدای جنگ طرفداری میکنه ، خدای خدایگان هم اونارو به دنیای فانی می فرسته تا 10 بار تناسخ کنن و خشم کینه شونو خالی کنن . تو این ده بار تناسخ بای لینگ خودشو جای فانی میزنه و میره تا شوان جی دختری که تناسخ خدای جنگ هست رو به راه راست هدایت کنه ولی هرسری عاشق یو سه فنگ میشه که از قضا اهریمنه . تو اخرین تناسخ شوان جی مهر و مومش شکسته میشه و میفهمه که خدای جنگه و فک میکنه ستاره ی موشا یا لو هو جی دو ، یو سه فنگه ، و میخاد جام بلورین رو باز کنه و یو سه فنگ رو نجات بده " حالا یه چیزیش شده بوده "  که از قضا تو جام بلورین روح اولیه خودش ینی ستاره ی موشا لو هو جی دو ، هست . بای لینگ که به عنوان یه تهذیب گر خیلی فن داره و استاد شوان جی بوده وقتی می بینه شوان جی به راه راست هایت نمیشه و هیچ جوره از یو سه فنگ دست نمیکشه با هر نیرنگی که میزنه تا اونو از چشمش بندازه ، دیگه از بدن فانی در میاد و میره به عنوان خدا حلول میکنه و میخاد که سه قلمرو رو نابود کنه و میگه که شوان جی باعثشه و اون نباید جام بلورین رو باز کنه . خلاصه . شوان جی تو همون قسمتای 40 .45 متوجه میشه که خودش لو هو جی دو " خیلی سعی کردم اسمشو حفظ کنم " خلاصه مهر و موم شکسته و شوان جی تبدیل به خود واقعیش ینی لو هو جی دو ی مرد میشه و میره خدیا اهریمنا میشه و میخاد انتقام بگیره . از اونور یو سه فنگ میگه نه و نباید جنگ کنیم و سه قلمرو رو خراب کنیم . خلاصه یک عالم اتفاق می افته و خدای خدایگان میاد و میذاره اینا سنگاشونو باهم وا بکنن و به لو هو جی دو اجازه میده که برای عدالتی که میخاد هرکاری بکنه چون این حقشه و خدای بای لینگ رو میگه تو شیطان درونته و همش تقصیر توعه ، بای لینگ متنبه میشه و خودشو نابود میکنه و از خدایی و قدرت های الهی ش رو نابود میکنه ینی . بعدشم شراب الوده ای که یه روز داده بود به دوستش لو هو جی دو رو باهم میخورن و میمیرن . شوان جی و یو سه فنگ هم فانی میشن و میرن زمین زندگی میکنن . 

این همه ای که تعریف کردم تو ده قسمت معلوم شد چی به چیه . فوقش میشد 20 قسمت باشه سریال . بقیه ی 39 قسمت اب بود . من تقریبا 5تا 5 دیدم و وقتی می دیدم بالاخره داره یه چیزایی معلوم میشه از داستان اصلی و نیازه قبلتر رو ببینم میزدم مثلا قسمت قبل . اینطوری دیدن بهتره ادم وقتش تلف نمیشه حوصلشم سر نمیره . درکل بد نبود سریالش . 

سریال چینی خونخواهی آن The Vendetta of An 2025

راجب خاندانی به نام آن ، که ارتش بزرگی رو ساختن به نام هوبن ، ولی امپراطور از این ارتش دیگه می ترسه و میخاد منحلش کنه و قدرت این خاندان رو کم کنه ، برای همین در صدد کشتنشون بر بیاد و اینطوری میشه که بقیه روسای قبایل ؟😁 بقیه همکارای اقای آن ، به آن حمله میکنن که سردسته ی اونها کسی نبود جز برادر کوچکتر خودش ، خلاصه همگی کشته میشن و از اون طایفه دوتا بچه می مونه یه پسر و یه دختر ، که از هم جدا میشن . پسر اخرین لحظه می بینه که عموش باباشو میکشه . اون میره به یه شهر کوچیک خیلی دور از چانگ آن ،  شیِه هوآی‌آن که اسمشم تغییر داده اونجا به عنوان ادم معمولی زندگی میگذرونه ، امپراطور عوض میشه و با عوض شدن امپراطور دوباره جنگ ها و درگیری ها بین ارتش امپراطور که شهرو گرفته و امپراطور قبلی رو انداخته بیرون و بازمانده های ارتش هوبن شروع میشه ، یکی از ملازم های امپراطور بهش میگه این جنگو کسی به غیر از بازمانده ی بنیانگذار هوبن نمی تونه تموم کنه ، پس ادم می فرسته تا هوای آن به چانگ ان بیاد . خلاصه اینجوری یک سری درگیری هایی رخ میده و اینا که باید ببینین . 

 یه چیزی اولش خوشم نیومد و مسخره اومد به نظرم این بود که هوای آن به دست امپراطور فعلی ، امپراطور قبلی که میشه برادر کوچکتر اون فعلی رو پیدا میکنه و چون همه در صدد کشتن اون هستن چهره شو با چهره ی کس دیگه ای عوض میکنه . یه شبه بدون هیچ زخمی 🤨😂😂😂 خیلی مسخره بود اینجاش . و کلا نقش بیخودی داشت اون امپراطوره و اضافی بود . 

خیلی سریال ارومی بود و خیلی کند میگذشت ولی قابل دیدن بود یه سری جذابیت هایی داشت . پسره هم جذاب بود البته ولی من منظورم داستان و سیر سریال بود . 😄  

سریال خونخواهی آن (The Vendetta of An / 长安二十四计) محصول سال 2025 چین است؛ یک درام تاریخی-معمایی پر از سیاست، انتقام و نبردهای پنهانی.  

داستان: 

- ماجرا در دوران سلطنت امپراتور ووده رخ می‌دهد.  

- گروه مخفی «نگهبانان هووبن» (Huben Dark Guards) کنترل شهر چانگ‌آن را در دست داشتند، اما با به قدرت رسیدن ارباب شیائو وو یانگ، امپراتور برکنار شد و این گروه ناپدید گردید.  

- قهرمان اصلی، شهی هُوای‌آن (Xie Huai’an)، یک مقام باهوش از هواین، مأموریت می‌یابد تا هووبن را نابود کند. انگیزه شخصی او انتقام است: رهبر هووبن، یان فنگ‌شان، پدرش را کشته بود و او ده سال برای این لحظه آماده شده است.  

- هُوای‌آن با متحدانی چون ژنرال گو یو و شمشیرزن یه ژنگ وارد جنگی سایه‌وار می‌شود؛ نبردی که سرنوشت امپراتوری را تعیین خواهد کرد.  

ویژگی‌ها

- ژانرها: اکشن، تاریخی، معمایی، تریلر.  

- تعداد قسمت‌ها: 28 قسمت (پخش از 12 دسامبر تا 25 دسامبر 2025).  

- کارگردانان: لین فنگ، لی لی.  

- بازیگران اصلی:  

  - چنگ یی در نقش شهی هُوای‌آن  

  - لیو یی‌جون در نقش شیائو وو یانگ  

  - وانگ جین سونگ در نقش وو ژونگ‌هنگ  

  - ژو چی در نقش شیائو ون‌جینگ  

  - تونگ منگ‌شی در نقش یه ژنگ  

  - شو لو در نقش بای وان  

نقاط قوت سریال

- داستان پر پیچ‌وخم با استراتژی‌های جنگی و سیاسی (الهام از «هنر جنگ»).  

- بازی قدرتمند بازیگران باسابقه مثل لیو یی‌جون و وانگ جین‌سونگ که به شخصیت‌های منفی کاریزما می‌دهند.  

- فضای تاریک و پرتنش، بدون عناصر فانتزی؛ تمرکز بر هوش، نقشه‌کشی و انتقام.  

---

سریال ژاپنی عشق در تاریکی : 

هیروکی نویسنده‌ای مستقل است که در حال تحقیق درباره یک پرونده قتل زنجیره‌ای در توکیو است. او در جریان این تحقیقات با ماکوتو تسوتسویی (کارگردان برنامه خبری تلویزیونی) آشنا می‌شود و رابطه‌ای میان آن‌ها شکل می‌گیرد.اما با پیشرفت داستان، شک‌هایی درباره خود هیروکی به‌عنوان مظنون اصلی قتل‌ها به‌وجود می‌آید. این تردیدها باعث می‌شود ماکوتو بین احساساتش و وظیفه‌اش دچار کشمکش شود. 

15 سال پیش مادر هیروکی به قتل رسیده و هیروکی به عنوان مضنون دستگیر شده ، علتشم این بوده که خون روی لباسش خشک شده بوده و بعد پلیس و بقیه اومدن سر صحنه قتل . حالا به هر شکلی بابای هیروکی میره خودشو به عنوان قاتل معرفی میکنه . حالا بعد از این مدت . دوباره قتلهایی رخ داده . و بعد از تحقیقات پلیس به هیروکی مضنون میشه . نه به این خاطر که 15 سال پیشم مضنون بوده . همینجوری بازجویی و مضنونی ادامه دار میشه تا اخرش . بالاخره مشخص میشه که هیروکی به دلایلی مجبور بوده یه جورایی با قاتل همکاری کنه . 

کمی تا قسمتی حوصله سر بر شد یه جاهاییش ولی درکل به خاطر گل روی هیروکی که جذاب بود نگاهش کردم تا اخر . بد نبود در کل . 

سریال ژاپنی The Monster Within هیولای درون : مامونو

عنوان «مامونو» به هیولایی اشاره دارد که ممکن است درون هرکدام از ما پنهان باشد. 

کاجین وکیل زن، مستقلیه که تو جامعه مرد سالار تونسته جایگاه خودشو پیدا کنه . سر یه اتفاقی اون با زنی اشنا میشه که شوهرش دست بزن داره . و این میشه شروع اشنایی اون با همون مرده : ایتیا . که با عذرخاهی و مست بودن و تلفن رو اشتباه گرفتن قضیه کتک اون شب رو ماسمالی کردن . زنه به شکل عجیبی به سمت این مرد جذاب کشیده میشه . مدتی باهم قرار میذارن . " ایتیا هنوز زنشو داره ها " و بالاخره ایتیا یه روز اون روی واقعیشو نشون میده . اخرشم همون زنش می کشتش . 

مرد جذابی بود ولی حیف عوضی بود . سریال جذابی بود . جذابیت بصری 🤣 .

یه سریال دیگه ام دیدم که اسمش رو هرچقد گشتم پیدا نکردم . خیلی خنده دار بود . یه گیشا از دوران ادو یهویی به توکیو میاد و اولین نفری که می بینه پسری که تو کافی شاپ کار میکنه و ده ساله که یه دختری رو میخاد و هنوز بهش اعتراف نکرده . گیشا همینجوری یهویی بیمقدمه میره خونه همون پسره .  صحنه های خنده داری داشت کلا گرچه واقعا اب بود و بازیگرای چشم گیری هم نداشت . گرچه اون رییسه شرکته که گیشا عاشقش شده بود بامزه بود . 

سریال چینی عشق در میان ابرها : LOVE IN THE CLOUDS 

جی بوزای جنگجویی کاریزماتیک با گذشته ای تلخ و تاریک و مرموزه . اون با جنگیدن با جنگجوی کوه یانگ فلان ، مینگ شیان ، میتونه اونو شکست بده و باران الهی رو برای سرزمین خودش به ارمغان بیاره . بعد از شکست مینگ شیان با سمی مهلک مسموم میشه و علنا توسط مامانش دور انداخته میشه . اون به سرزمین جی بوزای میاد چون فک میکنه که اون مسمومش کرده . و همچنین دنبال پادزهرش بگرده که شایعه ها میگن دست جی بوزای هست . حالا چی ؟ مینگ شیان در واقع دختره . اون به جی بوزای نزدیک و اینا عاشق میشنو اینا . تهشم ازدواج میکنن و بالاخره بی اعتمادی که جی بوزای به همه داشت نسبت به مینگ شیان که الان خود واقیعشه دختره . مینگ یی ، از بین میره و عاشق مینگ یی میشه . تا جایی که قلبهاشون بهم متصل میشه و مینگ یی میتونه به درون جی بوزای رسوخ کنه و ببینه که پادزهر: ارزن طلایی ، موردنظر دست جی بوزای هست . ولی در اخر جی بوزای مچشو میگیره و پادزهر رو نابود میکنه چون به استادش که سازنده این پادزهر هست قول داده که این رو به کسی نده . حالا پایینتر گفتم قضیه دیتل ترش رو . الان میخام بگم که چرا من سریال رو دراپ کردم . 

از قسمت 20 به بعد واقعا اب شد و یجوری انگار داشت به بچه نشون میداد سریال رو . واقعا خنده دار بود . یه سی درامر یا کی درامر دیگه تقریبا میتونه ادامه سریال رو حدس بزنه و متوجه روابط و مرموزیات سریال بشه . یجوری توهین به شعور بیننده س به نظرم .

جی بوزای که برای مدت 20 سال ارزن طلایی ساخته ی استادش رو تو وجودش حفظ کرده چون نمیخاد قولش رو نسبت به استادش بشکنه اونو حتی به عشقش نمیده و نابودش میکنه . بعدش مینگ یی که همچنان تا قسمت 25 به جی بوزای هویت واقعیش رو نگفته با اینکه جی بوزای کل زندگیش رو انداخته تو دایره ، با استادش از همون کوه فلان ، میره تا کتاب به جا مونده از خاندان بو ، همون استاد جی بوزای ، رو پیدا کنه تا بتونن ارزن طلایی که پادزهر هست رو بسازن . جی بوزای به کمک اینا میاد درحالیکه دیگه متوجه شده که مینگ یی همون مینگ شیانه و جر واجر کردن خودش برای پیدا کردن ارزن طلایی برای خودش بوده نه کس دیگه ای یا قدرت ، تو پرانتز بگم که چرا این ارزن طلایی انقد مهمه و از اول سریال همه دنبالشن ، چون با وجود ارزن طلایی فرد میتونه به نامیرایی و قدرت بی انتها برسه . تو اون کوهی که رفتن تا کتاب رو پیدا کنن یه محافظی میاد خون اینارو امتحان میکنه و اگه از خاندان بو ، باشن راهشون میده . خلاصه معلوم میشه که مینگ یی دارای اون خونه و در براش باز میشه و میره تو یه خونه ای و اونجا اگاهی الهی باقی مونده از استاد جی بوزای و خاهرش رو می بینه . و خلاصه که اگه سریال رو از اول دیده باشین و با این ژانر اشنا باشین واقعا تابلوعه که الان مینگ یی از خاندان بو هست و به این سرزمین جی بوزای از اولشم تعلق داشته . ولی این موضوع رو انقد کش میدن که حد نداشت . بعدشم معلوم میشه که جی بوزای درواقع شاهزاده ی کوه یانگ فلان بوده و جاش با مینگ یی عوض شده . اینجارو هم به شدت کند حوصله سر بر . اخرشم یا این میمیره یا اون یا هردو زنده می مونن . چون خود جی بوزای هم سم تو بدنش داشته که همین استاده نجاتش داده و میگن سم ممکنه بعدها عود کنه . مسخره . 🤣

اینجور سریالا داستانای به ظاهر پیچیده ای دارن . ولی در کل ابی بیش نیست . من شخصا فقط به خاطر جذابیت بی انتهای جی بوزای تا 20 نگاهش کردم . ولی تا همون 20 هم بامزه بود برام . عشقشون و اینا . موضوع های دیگه فرعین . این ژانر سریال جاودان ها و اینا هستن ، ولی فقط اسمشون جاودانه س . 

حالا بیشتر براتون بازش میکنم :

اول بگیم که جی بوزای ینی چی ؟ 

🈶 معنی اسم "جی بو زای" (季不哉)

🔹 季 (Ji)

  • در زبان چینی می‌تونه به معنی "فصل" باشه، ولی در نام‌ها معمولاً به عنوان نام خانوادگی استفاده می‌شه.

  • همچنین می‌تونه اشاره به چیزی گذرا یا ناپایدار داشته باشه—مثل فصل‌هایی که می‌گذرن.

🔹 不哉 (Bu Zai)

  • ترکیب فلسفی و شاعرانه‌ست:

    • یعنی "نه" یا "نبودن"

    • یک واژه‌ی قدیمی‌ست که در متون کلاسیک برای تأکید یا پایان جمله استفاده می‌شه، مثل "باشد!" یا "نیست!"

  • پس "بو زای" می‌تونه معنی بده: "نبودن"، "ناپدید شدن"، یا حتی "من نیستم آن‌که می‌پنداری"

🧠 تفسیر نمادین

اسمش می‌تونه این‌طور تعبیر بشه:

"کسی که از فصل‌ها می‌گذرد، ولی هرگز در هیچ‌کدام نمی‌ماند." یا "آن‌که نیست، آن‌که نمی‌خواهد تعریف شود."

و این دقیقاً با شخصیت جی بو زای هم‌خوانه:

  • از دنیای طردشده میاد، ولی نمی‌ذاره گذشته‌ش تعریفش کنه.

  • همیشه در حال تغییر، فرار، و بازتعریف خودشه.

  • نمی‌خواد به هیچ قلمرو یا هویتی وابسته باشه—نه قهرمان، نه شرور، نه قربانی.

شش قلمرو  تو  سریالای این سبکی چیه اصلا ؟

"شش قلمرو" نه‌تنها در Love in the Clouds بلکه در خیلی از سریال‌های ژانر شوان‌هوان (Xuanhuan) و شیان‌شیای (Xianxia) نقش محوری دارن. بیا با هم هم از نظر داستانی بررسیش کنیم، هم از نظر فلسفی و فرهنگی:

🌌 شش قلمرو در Love in the Clouds

در این سریال، شش قلمرو به نام Hexu Six Realms شناخته می‌شن. هر قلمرو نماینده‌ی یک نوع قدرت، فلسفه، و سبک زندگیه:

  1. Jixing Abyss – دنیای تاریک، تبعیدی‌ها، و کسانی که از جامعه رانده شدن. جی بو زای از اینجاست.

  2. Yaoguang Realm – قلمرو سلطنتی، نظم و افتخار. مینگ شیان (مینگ یی) شاهزاده‌ی اینجاست.

  3. Sunken Abyss – دنیای ممنوعه، جادوهای ممنوع، و جاه‌طلبی‌های خطرناک. مو چی بای با اینجا ارتباط داره.

  4. Fairyland (Realm of Spirits) – دنیای اسرارآمیز، جایی که تعادل کیهانی حفظ می‌شه. ورود بهش ممنوعه.

  5. Lingxu Mountains – محل آموزش روحانیون و جنگجویان مقدس.

  6. Heavenly Mirror Domain – دنیایی که زمان و حافظه در اون تغییر می‌کنه. معمولاً برای سفرهای ذهنی یا بازسازی خاطرات استفاده می‌ش

چرا این شش قلمرو مهمن؟

در فرهنگ چینی و ژانرهای فانتزی شرقی، جهان به صورت لایه‌لایه دیده می‌شه—مثل بدن انسان، که هم جسم داره، هم روح، هم ذهن. این شش قلمرو:

  • نماد تضاد بین نور و تاریکی، نظم و هرج‌ومرج، حقیقت و فریب هستن.

  • به نویسنده‌ها اجازه می‌دن که شخصیت‌ها رو در سفرهای درونی و بیرونی قرار بدن.

  • باعث می‌شن که داستان فقط درباره‌ی عشق یا جنگ نباشه، بلکه درباره‌ی رشد، انتخاب، و رهایی باشه.

  • مینگ شیان (که بعدها با نام مینگ یی شناخته می‌شه)، شاهزاده‌ی کوه یائوگوانگه که از ۱۳ سالگی با جادویی خودش رو به شکل مرد درآورده تا بتونه در مسابقات جنگی شرکت کنه.
  • او به مدت ۷ سال بی‌رقیب بوده و همیشه قهرمان Qingyun Conference بوده.

🧪 نقطه‌ی عطف

  • در قسمت اول، جی بو زای، جنگجوی مرموزی از دنیای Jixing Abyss، مینگ یی رو شکست می‌ده و تبدیل به ستاره‌ی جدید می‌شه.
  • اما مینگ یی که از این شکست شوکه شده، تصمیم می‌گیره با هویت جعلی یک رقاص وارد زندگی جی بو زای بشه تا ازش انتقام بگیره و در عین حال دنبال پادزهری برای سمی باشه که خودش بهش آلوده شده.

🎭 بازی‌های ذهنی و احساسی

  • هر دو شخصیت، هویت واقعی‌شون رو پنهان می‌کنن. جی بو زای هم اون‌قدر که نشون می‌ده بی‌خیال و بی‌هدف نیست.
  • رابطه‌شون پر از کشمکش، فریب، و لحظات عاشقانه‌ست. گاهی به هم نزدیک می‌شن، گاهی از هم دور می‌شن.
  • در قسمت‌های اخیر، رازهایی از دنیای پریان (fairyland) و گذشته‌ی هر دو شخصیت فاش می‌شه که همه‌چیز رو زیر و رو می‌کنه .

سؤال فوق‌العاده‌ای پرسیدی Asi جان، چون دقیقاً همین دو نکته—دلیل جنگ و هویت پنهان—هسته‌ی احساسی و فلسفی سریال Love in the Clouds رو تشکیل می‌دن. بیا با هم بازش کنیم:

⚔️ چرا جی بو زای و مینگ یی با هم می‌جنگن؟

  • جی بو زای از دنیای تاریک و طردشده‌ی Jixing Abyss میاد. اون در کودکی تحقیر شده، به عنوان "بچه‌ی رهاشده در مرز" شناخته شده، و برای زنده موندن مجبور به فرار و مبارزه بوده
  • مینگ یی (در اصل مینگ شیان)، شاهزاده‌ی کوه Yaoguang، از ۱۳ سالگی آموزش دیده که باید همیشه پیروز باشه تا بتونه "باران مقدس" رو برای قلمروش به دست بیاره
  • هر دو در مسابقات Qingyun Conference با هم روبه‌رو می‌شن—جایی که قدرت، افتخار، و آینده‌ی قلمروهاشون در گرو پیروزیه.
  • پس جنگشون فقط یک رقابت شخصی نیست؛ بلکه نماد دو جهان متضاده: تاریکی و نور، طردشدگی و افتخار، بقا و وظیفه.

👤 چرا مینگ یی خودش رو شبیه پسر کرده بود؟

  • از ۱۳ سالگی، مینگ شیان با جادویی خودش رو به شکل مرد درآورد تا بتونه در مسابقات جنگی شرکت کنه، چون زنان اجازه‌ی حضور نداشتن
  • به مدت ۷ سال، با این هویت جعلی، بی‌رقیب بود و به عنوان "خدای جنگ" شناخته می‌شد.
  • اما این هویت پنهان، فشار روانی زیادی روش گذاشته بود. همیشه باید پیروز می‌شد، چون شکست یعنی نابودی قلمروش.
  • بعد از شکست از جی بو زای، تصمیم گرفت با هویت جدید یک رقاص، بهش نزدیک بشه تا هم انتقام بگیره، هم رازهایی رو کشف کنه.

این دو شخصیت، مثل آینه‌ی همدیگه‌ان—هر دو زخمی، هر دو دروغ‌گو، و هر دو در جستجوی چیزی فراتر از قدرت: شاید رهایی، شاید عشق، شاید حقیقت.

🌌 دشمنی بین دو دنیا

  • Jixing Abyss جاییه که افراد طردشده، محکوم، یا فراموش‌شده زندگی می‌کنن. جی بو زای از اون‌جاست—با گذشته‌ای پر از درد و بی‌اعتمادی.

  • Yaoguang Realm قلمروی سلطنتی و مقدسه، جایی که مینگ شیان (همون مینگ یی) به عنوان شاهزاده بزرگ شده. اونجا همه‌چیز بر اساس نظم، افتخار، و وظیفه‌ست.

  • این دو دنیا از نظر تاریخی و جادویی با هم در تضاد بودن. مسابقات Qingyun Conference هم مثل صحنه‌ایه برای اثبات برتری یکی بر دیگری.

🥀 چه کسی مینگ یی (مینگ شیان) رو مسموم کرده؟

  • مینگ یی با زهر نادری به نام "گل اندوه‌زا" (Leaving Grief Flower) مسموم شده. این زهر نه‌تنها جسم رو تحلیل می‌بره، بلکه روح رو هم کم‌کم محو می‌کنه.

🧪 چرا پادزهر دست جی بو زای افتاده؟

  • جی بو زای، بدون اینکه بدونه، در کودکی توسط همان مو چی بای نجات داده شده و بهش پادزهری داده شده که در بدنش ذخیره شده—نوعی "خون درمانگر".

  • وقتی مینگ یی متوجه می‌شه که تنها راه نجاتش، دسترسی به خون جی بو زایه، تصمیم می‌گیره بهش نزدیک بشه—نه فقط برای انتقام، بلکه برای بقا.

  • اما این نزدیکی، کم‌کم از یک نقشه‌ی سرد و حساب‌شده، به یک رابطه‌ی پیچیده و احساسی تبدیل می‌شه.

💔 پس چی می‌مونه؟

مینگ یی بین سه چیز گیر کرده:

  1. غرور جنگجویانه‌اش که نمی‌ذاره از دشمن کمک بخواد.

  2. ترس از فاش شدن هویتش که می‌تونه همه‌چیز رو نابود کنه.

  3. احساسی که داره شکل می‌گیره—عشقی که نمی‌دونه از کجا اومده، ولی نمی‌تونه انکارش کنه.

و جی بو زای؟ اون هم داره کم‌کم می‌فهمه که این رقاص مرموز، فقط یه مأمور نیست… بلکه کسیه که شاید بتونه زخمشو درک کنه.

🧙‍♂️ استاد جی بو زای و پادزهر

  • استاد جی بو زای، یان شیائو، پزشک تبعیدی از Jixing Abyss، کسیه که پادزهر رو در بدن جی بو زای ذخیره کرده—نوعی درمان جادویی که فقط با خون فعال می‌شه.

  • این استاد، در گذشته توسط مو چی بای کشته شده، چون حاضر نشد فرمول پادزهر رو به خاندان سلطنتی بده. 

...