۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب ژاپنی» ثبت شده است.





اورن مانینه . 오랜만이네

یه عالم سریال نگا کردم ولی حوصله نداشتم پستشونو بذارم  . نسبت به اینکه اینجا فعالیت کنم انگیزه ای ندارم . شایدم علاقه . اینطورم نیست که جای دیگه بخام بازم همین منوال رو ادامه بدم . کلا از فضای رقابتی و سمی اینستا که ذهلم میره . اینجاام خودمو جر بدم بیشتر از 30.40 نفر خاننده نداره . دیگه مث قدیم نیست که مردم وبلاگ خانی کنن یا بخان متن بلند بخونن . البته خودم اینطورم حالا احتمالا بقیه هم همینطورن و شاید کلا ذائقه های تغییر کرده و بیشتریا دنبال پست ها و حرفای عوامانه و سطحی هستن . حالا هر چی . به خاطر این دلایل دیگه حسش نیومد تا بیام بنویسم راجب سریالا . البته مث همیشه لیست دارم که بدونم چی دیدم و چی ندیدم . ولی خب نمی شینم داستانشو و نظر خودمو بنویسم . 

داشت اخیرا یه برنامه نگا میکردم کیوهیون و سوگون و جی وون که تو سفر به غرب بودن ، رفته بودن کنیا  و برنامه ی اونا بود با تهیه کنندگی نا پی دی . تو برنامه تو مسابقه اسم یه کتاب رو اوردن و به نظرم جالب اومد  ،گفتم بذا ببینم میتونم دانلود غیرقانونی کنمش 😁 و شانسا پیداش کردم ترجمه ش تعریفی نداشت . داستانش جذاب بود ولی یهویی تموم میشه و دزدای داستان یهویی بی مقدمه به یه روشنی ناگهانی می رسن که اصلا خب خاننده میگه خب که چی چی شد اینجوری شد چه ربطی داشت . دیالوگا و حرفای اونچنان تاثیرگذاری نداشت و راستش وقتی کانسپت داستان دستتون میاد می فهمین که انقدرا هم جالب نبوده که الکی معروف شده و اینطوری . برای یه بار خوندن بد نی . ولی اونقدرا هم میستری نبود . این یه سری جمله هایی از کتاب هستند . 

اسم کتاب : معجزات خار و بار فروشی نامیا 

بیتلز فعالیت خود را به عنوان هنرمندان مستقل شروع کردند. این کار فقط به این دلیل امکان پذیر بود که گروه بیتلز آن طلسم قوی ای را که آنها را کنار یکدیگر نگه داشته بود شکستند؛ دقیقاً همان کاری که کوسو که کرده بود او فقط بعد از این که با والدینش قطع رابطه کرد به آرامش و رضایت رسید قلب های آنها از هم فاصله گرفته بود و وقتی چنین اتفاقی بیفتد راهی برای درست کردن اوضاع وجود ندارد . 

" این جمله منو یا ویکس انداخت . اِن به تنهایی نمیتونست 5 نفر ادم گنده ی دیگه رو کنار هم نگه داره . صرف انرژی بیهوده بود . اونا خیلی وقت پیش از هم دور شده بودن . درسته که همشون الان دارن راه خودشون رو می رن و فن های خودشون رو دارن ولی گفتن اینکه مادیگه ویکس نیستیم و دیسبند شده میتونه همون فنارو به شدت بریزونه . برای همینه با اینکه همشون تو یه کمپانی نیستن تصمیم گرفتن فعلا از اسم ویکس محافظت کنن . درهرحال . خبر اومده که ویکس میخاد اوایل 2026 کامبک بده . هوراااااااااااااااااااااا . قرار اِن هم تو کامبک باشه . هورررررررررررراااااااااا. "

قلب آنها از هم دور شده بود. وقتی این اتفاق بیفتد دیگر تلاش برای درست کردن اوضاع بی فایده است. 

چیزهای ارزون آدم رو ارزون میکنن نه تنها ظاهرت رو بی ارزش می کنن، بلکه روحت رو هم خوار و خفیف میکنن اون ها انسانیت رو ازت می گیرن برای همین آدم باید همیشه بهترین ها رو بخره .



 

راجبه یه پلیس به نام اگاواعه که با خانوادش به یه دهکده ی کوچیک انتقالی گرفته . اون پلیس توانایی تو توکیو بوده ولی سر یه پرونده ای که یه متجاوز کودکان ، دخترشو رو گروگان گرفته بوده ، متجاوز رو میکشه و دخترش یه سری بیماری هایی پیدا میکنه از اینا که لال مونی میگیرن فقط خیره میشن مدل ژاپنی طور 🙄😂 دخترش کسخل بود خدایی . خلاصه اگاوا به این خیال که برن دهکده حال دخترش تو طبیعت و اینا خوب میشه " حالا انگار توکیو کم طبیعت داره " میرن اونجا و از قضا اون دهکده از شهرم بدتر بودش . این دهکده یه دهکده ی عجیب و خلوت و مرموزه . همون ابتدای ورودش یه خیل ادم میان با اسلحه و اینا که یکی تو کوه مرده بیا بریم . میره اونجا متوجه میشه که کسی که مرده به گفته ی اهالی توسط خرس خورده شده ولی جای دندونای انسان رو بدن به جا مونده وجود داره . خلاصه کم کم موارد عجیب غریبی رخ میده . و اگاوا راجبه پلیس قبلی که اونجا بودش تحقیق میکنه و می فهمه که انگار خانواده ی بزرگ گوتو که ریشه دار هستن تو اون دهات ، ادم خوار هستن و از این فرقه ای کسخلان . تحقیق و بزن بزن  و تهدید هایی صورت میگیره از سمت خانواده گوتو ، ولی اگاوا از اینایی نیست که عقب بکشه و بترسه همه رو می نشونه سر جاشون و به مقامات گزارش میده و خلاصه کم کم گره های داستان و ادم خوار بودن اینا از کجا نشات گرفته و چطور شده اینجور شده باز میشه و ادم خواره هم میمیره . و دهات روی ارامش به خودش می بینه . 

ولی خدایی چه ادمای کسخلی بودن خب از اول قایمککی ادمخوار رو میکشتین خودتونو راحت میکردین دیگه . بعد تازه اخه ادم عاقل وقتی همچون اتفاقایی تو یه جا رخ میده بازم برمیگرده به اونجا ؟ همه چیز که تموم شده بود پلیسه برگشته بود به همون دهات زندگی کنه . عجیبه . 

درکل بد نبود . اونقدرا ترسناک نبود بیشتر چندش بود . این سریالو به خاطر بازیگر نقش پلیسه دیدم که تو سریال 🌺سریال ژاپنی پناهنگاه لاین 🌺 بود . جذاب بود به نظرم الان که بیشتر دقت کردم جذابیتش برام فروکش کرد . 😆🤔

بعد از مدتها سریال ژاپنی . 

سریال ژاپنی که نتفلیکس پخش شده ، به نام فراتر از خداحافظی با بازی ساکاگوچی کنتارو . 

سایکو "دختر" و یوسوکه " پسر" باهم دوستن و خیلی همو دوست دارنو خیلی ارتباط قشنگی دارن از اینا که وقتی میبینی حسرت به دل می مونه و عشق میکنی از عشق بینشون مکالمه ی بینشون . خلاصه همه چیشون . یوسوکه تو روز تولد سایکو میخاد ازش خاستگاری کنه تو راه یه کوهستانی هستن و به دوستاشم سپرده که از یه جای دیگه ای نزدیک اون کوه ، از این فش فشه ها در کنن ، چون اتش بازی دوس دارن . اتش بازی همانا و بهمن همانا . بهمن میاد و اتوبوسشون سقوط میکنه و خلاصه دنبالشون میگردن و یوسوکه میمیمره و دختره زنده می مونه . به شکل موازی ، ناروسه و زنش تو بیمارستان هستن ، ناروسه " کنتارو" بیماری قلبی داره و منتظر عمل پیونده . از شانس یوسوکه مرگ مغزی شده و قلب اونو میدن به ناروسه . بعد از پیوند ناروسه از یه شخص ساکت و کم حرف تبدیل میشه به یه شوخ و شلوغ و پرانرژی . بعد محل کار و خونه شون با یه قطار رفت و امد میکنن ، تو اون قطار به شکل اتفاقی ناروسه و سایکو باهم اشنا میشن و ناروسه از سایکو خوشش میاد و اینا ... 

 

سریال ژاپنی فراتر از خداحافظی beyond goodbye

انتظار نداشتم اخرش ناروسه بمیره و پیوند رو پس بزنه . به نظرم به خاطر این بود که نتونست به عشقش برسه . حالا خبرش از اون زن اجوماعه زشتش که چسب بود جدا میشد نمیشد ؟! 

درکل بد نبود . مناظرش خیلی قشنگ بود . ینی فکرشو بکن هررزو از همچین منظره ای رد شی بری سرکار خونه پیاده روی ...باید چقد خوش شانس باشی که به شکل ادم یا گیاه و درخت و حتی سوسک به دنیا بیای اونم در همچین جایی . واقعا خارق العاده س. اصلا طرز مکالمه و ارتباط هاشون باهم خیلی قشنگه . پر از احترام و زیبایی و همه چیز شفاف همه چیز کادو شده همه چیز ملایم مودب . خیلی دوس دارمشون . انگار رابطه هاشون بویی از اون مناظر بردن و اینجوری قشنگ شدن . خوش بحالشون . اوناام ادمن . ایرانی هام ادمن . 😫🥱

سریال ژاپنی فراتر از خداحافظی beyond goodbye

سریال ژاپنی فراتر از خداحافظی beyond goodbye

سریال ژاپنی فراتر از خداحافظی beyond goodbye

سریال ژاپنی فراتر از خداحافظی beyond goodbye

ایتتسو نموتو راهبی ژاپنی که وبسایتی برای کسانی که قصد خودکشی دارند راه میندازه ، اون میخاد با انها حرف بزنه و سعی کنه اونهارو پشیمون کنه . متنی که اینجا گذاشتم تو یکی از شماره های همشهری داستان چاپ شده بود . راجبه کسایی که به راهب نامه نوشتن و گاهی حرفای راهب و بعد هم عارضه ای که برای راهب پیش میاد .  یکی از تاثیرگذارترین متن هایی که این مدت خوندم و مدتها تو یادم مونده و هست . 

یکی از کارهایی که راهب کرده اینکه به اونهایی که میخان خودکشی کنن میگه که فرض کنن که سرطان دارن و 3 ماه بعد قراره که بمیرن . کارهایی که میخان درعرض 3 ماه انجام بدن رو تو کاغذ بنویسن . یکی از شرکت کننده ها میشینه گریه میکنه و میگه که جوابی برای سوال نداره . چون هیچ وقت فک نکرده که میخاد با زندگیش چی کار کنه . همیضه فقط به این فکر کرده که میخاد بمیره . هرگز واقعا نزیسته پس چطور میخاد بمیره؟! 

ایمیل به راهب : 

مدتهاست دنبال کار گشتم اما همه درخاست هایم برای کار رد شد . کم کم احساس کردم دلم میخاد بمیرم . حتی یه بار سعی کردم خودمو بکشم ولی عملی نشد . واقعیت اینه که واقعا نمیخاهم بمیرم . دلم میخاد جایی کاری پیدا کنم . خلاصه واقعا بلاتکلیفم و نمیتوانم تنهایی راه خلاصی پیدا کنم . 

این جمله رو با تمام وجودم درک میکنمش . 

ایمیل به راهب : 

بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه پیش پدر و مادرم بودم و برای امتحان وکالت میخوندم اما با اینکه 6 بار امتحان دادم قبول نشدم . من متوجه محدودیت توانایی و استعدادهایم شدم و تصمیم گرفتم وکیل شدن رو فراموش کنم و دنبال کار بگردم ولی چون سنم از سی گذشته و قبلا فقط کارهای نیمه وقت کردم پیدا کردن شغل ثابت برایم دشوار شده . خودم رو گم کرده ام و حتی نمیدانم میخاهم چه کار کنم یا با در چه جهتی پیش بروم ...از مدتی قبل هیکی کوموری شدم ... میدانم که این وضعیت لاعلاج تقصیر خودم است و خودم باید مساله را حل کنم اما من ادم ضعیف و وابسته ای هستم و ضعیف تر از انم که خودم راه نجاتی پیدا کنم ...احساس میکنم به بن بست رسیده ام و هیچ چاره ای برایم نمانده . توصیه به من بکنین . 

ایمیل به راهب

احساس میکنم زیربار حسرت های بزرگم له میشوم ...رنج بسیاری میکشم و دیگه نمیتونم تحمل کنم ...

...

متنفرم از این که غریبه ها سعی کنند به من بگویند که مشکلی دارم. دلیل این که چرا با قطار میروم، چیز دیگری است از این که زمان بدون مکانی در اختیار دارم بیشتر و جور دیگری لذت میبرم نه این جا هستی و نه آنجا با وجود این وقت داری؛ بی خیال میافتی و هیچ کاری نداری کسی هم مراقبت نیست هر وقت هم دلت بخواهد میتوانی این ور و آنور بروی قطار را به این جای تنگ و ناراحت ترجیح میدهم. ساختمانها را میبینم و بالکن ها را گلدانها و بچه ها را و مراتعی را که وقتی از جلویشان میگذری در آن انتها با آسمان یکی می شوند. اگر بخواهم دقیق تر بگویم یک دلیل دیگر هم هست که تا حالا زحمت گفتنش را به خودم نداده ام آشنا شدن با کسی در طول سفر که در هر مسافرتی ته دلم امیدش را دارم. در هواپیما فقط دو نفر کنارت نشسته اند و آن قدر چسبیده به هم که نمی توانی نگاهشان کنی در قطار آدم ها بیش ترند و حداقل در نگاه اول به اندازه ی کافی فضا داری زمانی اوضاع ناجور میشود که من در تمام طول سفر تنها در کوپه باشم؛ وقتی سفر تمام می شود این احساس به ام دست می دهد که انگار چیزی کم بوده انگار این قطار سواری بی خود بوده. بعد دوباره یادم می آید که چقدر میتوانستم کار کنم...