۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معرفی کتاب ژاپنی» ثبت شده است.





اورن مانینه . 오랜만이네

یه عالم سریال نگا کردم ولی حوصله نداشتم پستشونو بذارم  . نسبت به اینکه اینجا فعالیت کنم انگیزه ای ندارم . شایدم علاقه . اینطورم نیست که جای دیگه بخام بازم همین منوال رو ادامه بدم . کلا از فضای رقابتی و سمی اینستا که ذهلم میره . اینجاام خودمو جر بدم بیشتر از 30.40 نفر خاننده نداره . دیگه مث قدیم نیست که مردم وبلاگ خانی کنن یا بخان متن بلند بخونن . البته خودم اینطورم حالا احتمالا بقیه هم همینطورن و شاید کلا ذائقه های تغییر کرده و بیشتریا دنبال پست ها و حرفای عوامانه و سطحی هستن . حالا هر چی . به خاطر این دلایل دیگه حسش نیومد تا بیام بنویسم راجب سریالا . البته مث همیشه لیست دارم که بدونم چی دیدم و چی ندیدم . ولی خب نمی شینم داستانشو و نظر خودمو بنویسم . 

داشت اخیرا یه برنامه نگا میکردم کیوهیون و سوگون و جی وون که تو سفر به غرب بودن ، رفته بودن کنیا  و برنامه ی اونا بود با تهیه کنندگی نا پی دی . تو برنامه تو مسابقه اسم یه کتاب رو اوردن و به نظرم جالب اومد  ،گفتم بذا ببینم میتونم دانلود غیرقانونی کنمش 😁 و شانسا پیداش کردم ترجمه ش تعریفی نداشت . داستانش جذاب بود ولی یهویی تموم میشه و دزدای داستان یهویی بی مقدمه به یه روشنی ناگهانی می رسن که اصلا خب خاننده میگه خب که چی چی شد اینجوری شد چه ربطی داشت . دیالوگا و حرفای اونچنان تاثیرگذاری نداشت و راستش وقتی کانسپت داستان دستتون میاد می فهمین که انقدرا هم جالب نبوده که الکی معروف شده و اینطوری . برای یه بار خوندن بد نی . ولی اونقدرا هم میستری نبود . این یه سری جمله هایی از کتاب هستند . 

اسم کتاب : معجزات خار و بار فروشی نامیا 

بیتلز فعالیت خود را به عنوان هنرمندان مستقل شروع کردند. این کار فقط به این دلیل امکان پذیر بود که گروه بیتلز آن طلسم قوی ای را که آنها را کنار یکدیگر نگه داشته بود شکستند؛ دقیقاً همان کاری که کوسو که کرده بود او فقط بعد از این که با والدینش قطع رابطه کرد به آرامش و رضایت رسید قلب های آنها از هم فاصله گرفته بود و وقتی چنین اتفاقی بیفتد راهی برای درست کردن اوضاع وجود ندارد . 

" این جمله منو یا ویکس انداخت . اِن به تنهایی نمیتونست 5 نفر ادم گنده ی دیگه رو کنار هم نگه داره . صرف انرژی بیهوده بود . اونا خیلی وقت پیش از هم دور شده بودن . درسته که همشون الان دارن راه خودشون رو می رن و فن های خودشون رو دارن ولی گفتن اینکه مادیگه ویکس نیستیم و دیسبند شده میتونه همون فنارو به شدت بریزونه . برای همینه با اینکه همشون تو یه کمپانی نیستن تصمیم گرفتن فعلا از اسم ویکس محافظت کنن . درهرحال . خبر اومده که ویکس میخاد اوایل 2026 کامبک بده . هوراااااااااااااااااااااا . قرار اِن هم تو کامبک باشه . هورررررررررررراااااااااا. "

قلب آنها از هم دور شده بود. وقتی این اتفاق بیفتد دیگر تلاش برای درست کردن اوضاع بی فایده است. 

چیزهای ارزون آدم رو ارزون میکنن نه تنها ظاهرت رو بی ارزش می کنن، بلکه روحت رو هم خوار و خفیف میکنن اون ها انسانیت رو ازت می گیرن برای همین آدم باید همیشه بهترین ها رو بخره .



«رفته بودم تشییع جنازه؛
توی مراسم به یه چیزی فکر کردم
هیچوقت نمیدونیم یه آدم کی میمیره
تجملاتی ترین رفتاری که میتونم تا زنده هستم انجام بدم چیه؟!
کار نکردن با آدم هاییه که دوستشون ندارم
این تجمل گرایی منه. »

🎪 سریال کره ای مُتل کالیفرنیا 🎪


با مشت گره کرده حرص میخورد و دندان قروچه میکرد ، با هستی سر جنگ داشت . از زور خشم، بلند بلند فریاد می زد - هیچ وقت هیچ کس را آن جوری که که باید دوست نداشته بود به فرمان میکوبید و به خودش می گفت نمی تواند کسی را دوست داشته باشد ذاتش بد، روحش معیوب و جنسش خراب بود . آن وقت کفری میشد و از کفری شدنش خجالت می کشید، تنها کور از اشک ولی حتی همین هم نمایش بود نه زندگی صرفا ادایی ترسناک بود، اشکها بند می امد ولی طوفان همچنان ادامه داشت .

ایتتسو نموتو راهبی ژاپنی که وبسایتی برای کسانی که قصد خودکشی دارند راه میندازه ، اون میخاد با انها حرف بزنه و سعی کنه اونهارو پشیمون کنه . متنی که اینجا گذاشتم تو یکی از شماره های همشهری داستان چاپ شده بود . راجبه کسایی که به راهب نامه نوشتن و گاهی حرفای راهب و بعد هم عارضه ای که برای راهب پیش میاد .  یکی از تاثیرگذارترین متن هایی که این مدت خوندم و مدتها تو یادم مونده و هست . 

یکی از کارهایی که راهب کرده اینکه به اونهایی که میخان خودکشی کنن میگه که فرض کنن که سرطان دارن و 3 ماه بعد قراره که بمیرن . کارهایی که میخان درعرض 3 ماه انجام بدن رو تو کاغذ بنویسن . یکی از شرکت کننده ها میشینه گریه میکنه و میگه که جوابی برای سوال نداره . چون هیچ وقت فک نکرده که میخاد با زندگیش چی کار کنه . همیضه فقط به این فکر کرده که میخاد بمیره . هرگز واقعا نزیسته پس چطور میخاد بمیره؟! 

ایمیل به راهب : 

مدتهاست دنبال کار گشتم اما همه درخاست هایم برای کار رد شد . کم کم احساس کردم دلم میخاد بمیرم . حتی یه بار سعی کردم خودمو بکشم ولی عملی نشد . واقعیت اینه که واقعا نمیخاهم بمیرم . دلم میخاد جایی کاری پیدا کنم . خلاصه واقعا بلاتکلیفم و نمیتوانم تنهایی راه خلاصی پیدا کنم . 

این جمله رو با تمام وجودم درک میکنمش . 

ایمیل به راهب : 

بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه پیش پدر و مادرم بودم و برای امتحان وکالت میخوندم اما با اینکه 6 بار امتحان دادم قبول نشدم . من متوجه محدودیت توانایی و استعدادهایم شدم و تصمیم گرفتم وکیل شدن رو فراموش کنم و دنبال کار بگردم ولی چون سنم از سی گذشته و قبلا فقط کارهای نیمه وقت کردم پیدا کردن شغل ثابت برایم دشوار شده . خودم رو گم کرده ام و حتی نمیدانم میخاهم چه کار کنم یا با در چه جهتی پیش بروم ...از مدتی قبل هیکی کوموری شدم ... میدانم که این وضعیت لاعلاج تقصیر خودم است و خودم باید مساله را حل کنم اما من ادم ضعیف و وابسته ای هستم و ضعیف تر از انم که خودم راه نجاتی پیدا کنم ...احساس میکنم به بن بست رسیده ام و هیچ چاره ای برایم نمانده . توصیه به من بکنین . 

ایمیل به راهب

احساس میکنم زیربار حسرت های بزرگم له میشوم ...رنج بسیاری میکشم و دیگه نمیتونم تحمل کنم ...

...

خرمگس ، با چشمانی شرربار فریاد بر اورد:دروغ است !در مورد مقام اسقفی چه طور؟
-مقام اسقفی؟
-آه!آن را فراموش کرده اید؟از یاد بردنش بسیار سهل است!آرتور!اگر مایل باشی ،خواهم گفت که نمی توانم بروم.من باید برای زندگی شما تصمیم می گرفتم ،من در نوزده سالگی.اگر تا این اندازه وحشتناک نبود،مضحک می شد.
-بس کن!
مونتانلی با فریادی یاس اور دو دست را بر سر نهاد .سپس انها را انداخت و اهسته به طرف پنجره رفت.انجا بر روی درگاه پنجره نشست ،بازویی را بر میله ها تکیه داد و پیشانی اش را بر ان فشرد.خرمگس لرزان بود و او را می پایید.
مونتانلی بلافاصله از جا برخاست و با لبهایی بی رنگ بسان خاکستر ،بازگشت.
در حالی که به نجو رقت انگیزی تلاش می کرد تا لحن ارام همیشگی خود را حفظ کند ،گفت :بسیار متاستفم،ولی باید به خانه بروم .حالم اصلا خوب نیست.
گویی از تب می لرزید .همه ی خشم خرمگس فرونشست:پدر!متوجه نمی شوید…
مونتانلی یکه خورد و بی حرکت ایستاد .
عاقبت به نجوا گفت:کاش آن نباشد!خدای من ،هر چیز بچز آن!نزدیک است دیوانه شوم…
خر مگس خود را روی یک بازو بلند کرد و آن دو دست متشنج را در دست گرفت:پدر!آیا هرگز نمی خواهید قبول کنید که من واقعا غرق نشده ام؟


خرمگس-اتل لیلیان.