ایتتسو نموتو راهبی ژاپنی که وبسایتی برای کسانی که قصد خودکشی دارند راه میندازه ، اون میخاد با انها حرف بزنه و سعی کنه اونهارو پشیمون کنه . متنی که اینجا گذاشتم تو یکی از شماره های همشهری داستان چاپ شده بود . راجبه کسایی که به راهب نامه نوشتن و گاهی حرفای راهب و بعد هم عارضه ای که برای راهب پیش میاد . یکی از تاثیرگذارترین متن هایی که این مدت خوندم و مدتها تو یادم مونده و هست .
یکی از کارهایی که راهب کرده اینکه به اونهایی که میخان خودکشی کنن میگه که فرض کنن که سرطان دارن و 3 ماه بعد قراره که بمیرن . کارهایی که میخان درعرض 3 ماه انجام بدن رو تو کاغذ بنویسن . یکی از شرکت کننده ها میشینه گریه میکنه و میگه که جوابی برای سوال نداره . چون هیچ وقت فک نکرده که میخاد با زندگیش چی کار کنه . همیضه فقط به این فکر کرده که میخاد بمیره . هرگز واقعا نزیسته پس چطور میخاد بمیره؟!
ایمیل به راهب :
مدتهاست دنبال کار گشتم اما همه درخاست هایم برای کار رد شد . کم کم احساس کردم دلم میخاد بمیرم . حتی یه بار سعی کردم خودمو بکشم ولی عملی نشد . واقعیت اینه که واقعا نمیخاهم بمیرم . دلم میخاد جایی کاری پیدا کنم . خلاصه واقعا بلاتکلیفم و نمیتوانم تنهایی راه خلاصی پیدا کنم .
این جمله رو با تمام وجودم درک میکنمش .
ایمیل به راهب :
بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه پیش پدر و مادرم بودم و برای امتحان وکالت میخوندم اما با اینکه 6 بار امتحان دادم قبول نشدم . من متوجه محدودیت توانایی و استعدادهایم شدم و تصمیم گرفتم وکیل شدن رو فراموش کنم و دنبال کار بگردم ولی چون سنم از سی گذشته و قبلا فقط کارهای نیمه وقت کردم پیدا کردن شغل ثابت برایم دشوار شده . خودم رو گم کرده ام و حتی نمیدانم میخاهم چه کار کنم یا با در چه جهتی پیش بروم ...از مدتی قبل هیکی کوموری شدم ... میدانم که این وضعیت لاعلاج تقصیر خودم است و خودم باید مساله را حل کنم اما من ادم ضعیف و وابسته ای هستم و ضعیف تر از انم که خودم راه نجاتی پیدا کنم ...احساس میکنم به بن بست رسیده ام و هیچ چاره ای برایم نمانده . توصیه به من بکنین .
ایمیل به راهب :
احساس میکنم زیربار حسرت های بزرگم له میشوم ...رنج بسیاری میکشم و دیگه نمیتونم تحمل کنم ...
...
خرمگس ، با چشمانی شرربار فریاد بر اورد:دروغ است !در مورد مقام اسقفی چه طور؟
-مقام اسقفی؟
-آه!آن را فراموش کرده اید؟از یاد بردنش بسیار سهل است!آرتور!اگر مایل باشی ،خواهم گفت که نمی توانم بروم.من باید برای زندگی شما تصمیم می گرفتم ،من در نوزده سالگی.اگر تا این اندازه وحشتناک نبود،مضحک می شد.
-بس کن!
مونتانلی با فریادی یاس اور دو دست را بر سر نهاد .سپس انها را انداخت و اهسته به طرف پنجره رفت.انجا بر روی درگاه پنجره نشست ،بازویی را بر میله ها تکیه داد و پیشانی اش را بر ان فشرد.خرمگس لرزان بود و او را می پایید.
مونتانلی بلافاصله از جا برخاست و با لبهایی بی رنگ بسان خاکستر ،بازگشت.
در حالی که به نجو رقت انگیزی تلاش می کرد تا لحن ارام همیشگی خود را حفظ کند ،گفت :بسیار متاستفم،ولی باید به خانه بروم .حالم اصلا خوب نیست.
گویی از تب می لرزید .همه ی خشم خرمگس فرونشست:پدر!متوجه نمی شوید…
مونتانلی یکه خورد و بی حرکت ایستاد .
عاقبت به نجوا گفت:کاش آن نباشد!خدای من ،هر چیز بچز آن!نزدیک است دیوانه شوم…
خر مگس خود را روی یک بازو بلند کرد و آن دو دست متشنج را در دست گرفت:پدر!آیا هرگز نمی خواهید قبول کنید که من واقعا غرق نشده ام؟
خرمگس-اتل لیلیان.
ناتالیا گینزبورگ نوشته ای دارد به اسم «فضیلتهای ناچیز»؛ یکی از بهترین ترکیبهایی که زبان بشر توانسته بسازد. خود ایتالیایی اش هم خوب است : Le Piccolo Virtu. گینزبورگ می گوید: «تا آنجا که به تربیت بچه ها مربوط می شود فکر میکنم به آنها نباید فضیلتهای ناچیز بلکه باید فضیلت های بزرگ را آموخت نه صرفه جویی را که سخاوت را و بی تفاوتی نسبت به پول را نه احتیاط را که شهامت و حقیر شمردن خطر را نه زیرکی را که صراحت و عشق به واقعیت را نه سیاست بازی که
عشق به هم نوع و فداکاری را نه آرزوی توفیق که آرزوی بودن و دانستن را اما معمولا بیشتر ما برعکس عمل می کنیم.»
تهیهکردن فهرستی از «چیزهایی که نمیدانیم» میتواند رهاییبخش باشد...
نیویورکر . ترجمان .
...البته واقعیت ماجرا این است که ما از آینده بیخبریم. چه کسی در انتخابات ماه نوامبر پیروز میشود؟ آیا قرار است بهخاطر هوش مصنوعی شغلهایمان را از دست بدهیم؟ آیا سیارۀ ما قرار است از گرما به جوش بیاید یا فقط کمی گرمتر خواهد شد؟ آسمانخراشها، گوشیهای هوشمند و مدارس در سی سال آینده چگونه خواهند بود؟ ما نسبت به این سؤالها در تاریکی مطلق نیستیم؛ میتوانیم حدس و گمانهایی علمی راجعبه این موضوعات داشته باشیم. اما نکتۀ عجیبی که وجود دارد این است که هرچه گمانهزنیهای ما آگاهانهتر باشند، به همان میزان برای ما روشن میشود که چه چیزهایی را نمیدانیم. دنیل دنیکولای فیلسوف در کتاب درک نادانستهها2مینویسد «دانشی که در اختیار داریم تعیین میکند که چه مقدار از جهل خودمان را تشخیص دادهایم». هر چه بیشتر بدانید، با دقت بیشتری میتوانید بگویید که چه چیزهایی را نمیدانید.
کتاب دنیکولا مدخلی است بر زیرشاخهای در فلسفه به نام «جهلشناسی»3، یعنی مطالعۀ نادانستهها. مطابق با دیگر زیرشاخههای فلسفه، جهلشناسی به نظر انتزاعی میآید و شاید حتی کمی متناقض به نظر برسد: اساساً چه معنایی میتواند داشته باشد که بگوییم میخواهیم چیزی را که نمیتوانیم بشناسیم مطالعه کنیم؟ و ازآنجاییکه جهل و نادانی حالتی است که در زندگی روزمره همواره به آن دچاریم، مطالعۀ آن قاعدتاً امری انضمامی و ملموس است، نه انتزاعی. تا حالا شده در کتابفروشی کتابی قطور را به دست بگیرید و، بعد از تورقی کوتاه، آن را به قفسه برگردانید؟ به نظر دنیکولا این کار شما همان «جهل معقول» است، یعنی «تصمیمی آگاهانه یا نیمهآگاهانه میگیرید که فلان چیز ارزش دانستن ندارد -حداقل برای من، و یا حداقل الان» (او مینویسد در جامعهای مملو از اطلاعات، مهارت بسیار مهمی است که بدانید چه موقع باید چنین جهلی را نسبت به موضوعی حفظ کنید). یا تابهحال برایتان پیش آمده به دوست خالهزنکتان بیتوجهی بکنید به این خاطر که نمیخواستید بدانید فلان کس پشت سر فلان کس چه چیزهایی گفته؟ وقتی تصمیم میگیرید خودتان را درگیر این داستانها نکنید، عملاً دارید از «جهل راهبردی» استفاده میکند. انتخاب میکنید که برخی چیزها را ندانید، چون فکر میکنید با این کار حالوروزتان بهتر میشود. برای مثال، تصمیم میگیرید نظرات زیر یک فیلم را قبل از دیدنش نخوانید؛ یا فرایند استخدامکردن را طوری پیش ببرید که نام متقاضیان را نبینید. تفاوت بزرگی است بین جهل راهبردی و آنچه دنیکولا آن را جهل «ناخواسته» مینامد: «در تصویر نمادین بانوی عدالت، [باید گفت] عدالت کور نیست، چشمانش بسته است»4.
پدر و مادر همسرم جعبهای دارند پر از نامههایی که در طول جنگ جهانی دوم بین پدربزرگ و مادربزرگ همسرم ردوبدل شده، زمانی که پدربزرگ همسرم در نیروی دریایی خدمت میکرده است. این جعبه در زیرزمین است و نامههای آن را تابهحال کسی نخوانده و هیچکس هم قصد خواندش را ندارد. این نشاندهندۀ نوعی اهمیت بجا برای حریم خصوصی افراد است. اما به قول دنیکولا، متضمن نوعی «جهل تعمدی» هم هست، یعنی حفظ مداوم و بلندمدتِ یک خلأ معرفتی که میتوانسته بهسادگی برطرف شود. جهل تعمدی لزوماً چیز بدی نیست. شاید کار عاقلانهای باشد که، برای پیشگیری از زندهنگهداشتن یک حادثۀ تروماتیک، بهدنبال فهمیدن جزئیات آزاردهندۀ نیمۀ مجهول آن نباشید. اما دنیکولا نشان میدهد که باید نسبت به جهل تعمدی هشیار باشیم، چون در بسیاری از موارد این جهل ناشی از ترس است. «مادری را در نظر بگیرید که آنقدر بهخاطر خدمت سربازی پسرش در عذاب است که تا وقتی خدمت او تمام نشده، از هر صحبتی دربارۀ او حذر میکند». یا رأیدهندهای را تصور کنید که از خواندن اخبار رسوایی نامزد موردحمایتش خودداری میکند. «کسانی که از جهل تعمدی استفاده میکنند معمولاً دربارۀ مزایای آن اغراق میکنند»، چون در بسیاری از مواقع، دانش راهی برای غلبه بر ترس است.
دنیکولا میگوید حتی وقتی جهل و ندانستن انتخاب ما نیست، فارغ از اینکه چه میخواهیم و چه میکنیم، راهی نداریم جز اینکه با این جهلها و ندانستنها خو بگیریم. ما نسبت به بیشترِ اتفاقاتی که در گذشته رخ داده بیخبریم، زیرا علیرغم تمام تلاشهایی که برای بازسازی آن کردهایم، در جریان سیالِ زمان «جهانها ناپدید میشوند». ما نسبت به آینده بیخبریم، نه به این خاطر که نمیدانیم چه چیزی قرار است رخ بدهد، بلکه به این خاطر که تصورات و ایدههای لازم را برای درک دانشِ آینده نداریم: «برای مثال، گالیله نمیتوانست بداند که شرارههای خورشیدی باعث انفجار تشعشعات میشوند»، چون درک مفهوم تشعشع منوط به درک «چهارچوب نظریِ مفاهیمی» است که صدها سال پس از زمانۀ او به وجود آمدند. کلمهای خاص وجود دارد به نام «جهل مرکب» که برای بیان وضعیتی است که آدمها «حتی ندانند که نمیدانند». بهطور کلی، از نظر اگزیستانسیال، همۀ ما در همۀ زمانها در جهل مرکب به سر میبریم. فهمیدن این موضوع باعث میشود دانستنِ چیزهایی که نمیدانی مثلِ گامی به پیش باشد -حتی فرصتی باشد برای فهم چیزها.
دنیکولا میگوید یکی از مزایای مطالعۀ جهل این است که میتوانید آن را تنظیم کنید. شاید بخواهید دربارۀ شغل مادرتان کمتر جهل داشته باشید یا دربارۀ روابط عاطفیِ همخانهتان بیشتر جهل داشته باشید. دنیکولا از ما میخواهد که مردی را تصور کنیم که به رستورانی جدید رفته و سفارش سوپ داده. سوپهای آن رستوران به خوشمزگی معروفاند. اما این رستوران دستور پخت عجیبی دارد که متعلق به کشوری است که او هرگز به آنجا نرفته است. این مرد نسبت به غذا حساس است و برای همین شاید دلش نخواهد بداند چه چیزهایی در این سوپ ریخته شده. نکتهای که وجود دارد این است که قابلقبولبودنِ جهل ما به هویت و اهداف ما بستگی دارد. اگر او گیاهخوار باشد چه؟ در آن صورت، ممکن است با ندانستن مواد اولیۀ سوپ اصول اولیۀ خودش را زیر پا بگذارد. یا اگر او به برخی غذاها آلرژی داشته باشد چه؟ در این صورت ممکن است جانش به خطر بیفتد. در رمان هِنری جیمز به نام پرترۀ یک بانو5، وارثی به نام ایزابل آرچر از آمریکا به اروپا مهاجرت میکند و سپس عاشق مهاجری دیگر به نام گیلبرت اسموند میشود و با او ازدواج میکند. گیلبرت به نظر آدمی بسیار بانزاکت و حساس است. ایزابل که اعتمادبهنفسش تعریفی ندارد و بسیار محافظهکار است، کندوکاو چندانی در گذشتۀ اسموند نمیکند، مثلاً اصرار نمیکند که اسموند نام مادرِ دختر پانزدهسالهاش را به او بگوید. همانطور که انتظارش را داریم، کاسهای زیر نیمکاسه است و سرانجام معلوم میشود اسموند، به تشویق شهبانویی که ازقضا مادر همان بچه است، با او ازدواج کرده تا مال و منال او را بالا بکشد. جهلِ تعمدیِ ایزابل بهدرستی تنظیم نشده بود. هرچند از طرفی هم نمیشود همیشه بهدنبال این باشیم که ببینیم داخل سوپ چه چیزهایی ریختهاند.
بعد از اینکه کتاب دنیکولا را خواندم، شروع کردم به نوعی غربالگری چیزهایی که در زندگی نمیدانم. فهرستی از سؤالاتِ بیپاسخ تهیه کردم -یک فهرست «چیزهایی برای دانستن» مشابه فهرست «کارهایی برای انجامدادن». اسم پرستاری که شبهای پنجشنبه و جمعه در خانۀ سالمندانِ مادرم کار میکند چیست؟ چه بلایی سر کمرم آمده، چون بعضیوقتها که بیدار میشوم میبینم بالاتنهام کمی به سمت راست خم شده.. اگر دریا چقدر بالا بیاید شهر کوچکی که در آن زندگی میکنم زیر آب میرود و چه زمانی ممکن است این اتفاق بیفتد؟ بهترین دوستِ کلاس دومم چه سرنوشتی پیدا کرد؟ به دلایلی که نیازی به گفتنشان نیست، این فهرست بدون هیچ حد و مرزی ادامه پیدا کرد. انگار صورتبندی این سؤالات به من کمی احساس آزادی میداد. داشتم کاری را میکردم که دنیکولا آن را «مشخصکردن مرزهای چیزهای شناختهشده» مینامد، و با این کار به خودم این فرصت را میدادم تا مرزهای آن را درنوردم.
مارکوس گابریل، فیلسوف آلمانی، در کتاب اخیرش به نام معنا، بیمعنایی و سوژه6 میگوید شخصیت ما تاحدی مبتنی بر جهل است -به این معنی که «اساساً کسیبودن و سوژهایبودن یعنی دربارۀ چیزهایی اشتباه کردن». شهوداً ما دیدگاهی خلاف این را داریم، یعنی وقتی به خودمان رجوع میکنیم، خود را مجموعهای از چیزهایی که میدانیم مییابیم. اما گابریل خاطرنشان میکند که حتی وقتی چیزی را میدانید، احتمالاً همزمان میدانید که جنبههایی از آن چیز وجود دارند که شما دربارهشان اشتباه میکنید. من اخیراً با این پدیده مواجه شدم وقتی پسرم از من خواست معنای معادلۀ «E=mc۲» را برایش توضیح دهم -همینطور وقتی داشتم سعی میکردم به او بگویم چطور با مادرش آشنا شدم. به او گفتم «ما داشتیم توی یه آسانسور بالا میرفتیم، و شروع کردیم به حرف زدن با هم. بعدش اون پیاده شد. بعداً، خیلی بعدتر، وقتی داشتم با آسانسور پایین میاومدم، اون دوباره سوار شد».
این داستان واقعیت دارد، اما قطعاً با کلی ابهامات آمیخته شده. دربارۀ چه چیزهایی حرف میزدیم؟ چه چیزی پوشیده بودیم، یا به چه چیزی فکر میکردیم؟ قبل و بعدش چه احساسی داشتیم؟ در هر لحظه، حد و مرزی برای بهیادآوردن و توجه وجود دارد. زندگی کوتاه است و نمیتوانید همهچیز را بدانید، حتی دربارۀ خودتان. اما میتوانید دستکم تا حدی بدانید که چه چیزهایی را انتخاب کردهاید که ندانید و چه چیزهایی را قبلاً آرزو میکردید که کشف کنید. میتوانید بفهمید که از چه چیزهایی روی برگرداندهاید و به چه چیزهایی نگریستهاید.
این روزا نویسنده ی کره ای هان کانگ برنده ی جایزه ی نوبل شده چندین سال پیش من کتاب اعمال انسانی یا عنوان کره ایش 소년이 온다 پسر آمد رو خونده بودم . داستان قشنگ و در عین غم انگیزی داشت . و سریال وار بود داستانش . داستانش راجبه قیام گوانگجو عه که جوونهای زیادی کشته و ناپدید شدن .
کتاب سپید یکی دیگه از کتابای هان کانگه که من خریده بودم ولی نخوندمش چون زیاد جذبم نکرد و داشت تو کتابخونه خاک میخورد ، حالا که نویسنده ش جایزه گرفته گفتم بذا یه نگاهی بهش بندازم . توی کره فردای روزی که هان کانگ نوبل برده بود از صب کتاب فروشی ها ملت صف وایساده بودن برای خرید کتاباش و تو یه روز میلیون ها شمار ازش به فروش رفته بود .
دارم سریال وینچنزو رو برای دومین بار می بینم . اولین بار سر قسمت 4 ولش کردم . مسخره بود . الانم که دارم میبینم قسمت 3 هستم و مسخره س همچنان . اینجوری که خب وینچنزو یه ایتالیایی مافیایی و پولدار خفنه یه زمین و ساختمون به نام کسی خریده و پولای یه گنگستر چینی رو اونجا قایم کرده ، خب ! هرکیم که تو ساخت اون ساختمون داشته رو کشتن و حذف کردن . خب ! چطور تونسته اعتماد کنه که ساختمون به نام کس دیگه ای باشه ؟ دو : چرا وقتی تونسته ساختمون رو اونجوری بسازه و سازنده ها رو بکشه خب مستاجرا رو هم میکشت دیگه ! چرا باید بیاد با ده نفر چلغوز گدا گودوله چک و چونه بزنه که توروخدا ساختمونو خالی کنین . اصلا ینی چی که صاحب خونه باید التماس مستاجر کنه که بلند شه اقا نمیخام میخام بدم بساز بفروش گمشو بیرون تمام . جلل الخالق .
این بارم به خاطر چل سنگین اوری سونگ جونگی دارم میبینم و از بی سریالی وگرنه اینم دراپ میکردم .
از سریالای درحال پخشی یکی 1. سگ همه چیز رو میداند یا صدای سگ 개소리 رو تا الان ادامه دارم و قشنگ و بامزه اس .
یکی هم سریال پارک شین هه ملکه ی کی دراما . 2. قاضیی که از جهنم امده یا قاضی جهنمی . پارک شین هه اینجا واقعا گل کاشته نمیدونم دقیقا به چی ربط داره این تغییر بازیش ولی واقعا بعد از ازدواج خیلی خوب شده بازیش . مخصوصا تو نقش منفی واقعا درخشیده و عالی بازی کرده . واقعا امسال دسانگ اس بی اس واسه پارک شین هه اس . شک ندارم .
امیدوارم همینجور که بازیش تو سریال رشد قابل توجهی داشته زندگیش هم بادوام و عالی باشه .
متاسفانه خبرای جدید حاکی از اینکه مینهوان اف تی ایلند که بعد از طلاق چقدم خوش تیپتر شده داشته خیانت میکرده . راستش از اولم معلوم بود که مرد زندگی نیستش . درواقع اونایی که دوستی کوتاه مدت و ازدواجشون به خاطر حاملگی هست ، ازدواج های سست و کوتاه مدتی دارن . چون اصن نمیخاستن ازدواج کنن که چون یهو حامله میشن دیگه چاره ای نمی مونه گرچه فک میکنم تو کره سقط قانونیه ولی نمیدونم چرا در برابر سقط مقاومت وجود داره . الان سه تا بچه دارن اینا که پسرشم به شدت وابسته به مامانه س و واقعا داره بهش سخت میگذره وقتی تو برنامه بازگشت سوپرمن دیدمش . و تو اونجا مینهوان داشت زنشو بد نشون میداد . تصویر بدی از زنش داشت نشون میداد که مادر بی مسئولیت و اینا . درحالی که خود مینهوان درخاست طلاق داده بوده . دومین بچه هم که هردو دختر و دوقلو هستن تو سن بدی هستن و به مادر احتیاج دارن ولی دارن پیش مادربزرگه که ذهلم گتمیش بود زندگی میکنن و بزرگ میشن . بعد اصلا اخه طرز زندگی و خونه زندگی طفلی رو میدیدن خیلی بیخود بود خونه شون رسما تو زیرزمین بود و اصلا جای درست درمونی هم نبود . این مدتم دختره خیلی خانومی کرده بود که تحمل کرده بود . تو برنامه هم که اومده بودن چندسال پیش معلوم بود مادرشوهرش از این ایکبیری هاس .
جدیدترین مصاحبه ی گونگ یو رو میخوندم راستش تو موقع خوندن به کره ای اگه به فارسی برش نگردونم یادم نمی مونه که چی خوندم . اینو یادمه که میگفت هرچیزی که میخاد بخره رو چه یه کت چه یه چیز گرونتر رو خیلی دقیق با مقایسه و تحقیق و اینا میخرتش چون هرچیزی که میخره براش ارزشمندن . اینجور نیست که صرفه جو باشه میخاد اون چیزی که میخره و بهش علاقه داره و بهش نیاز داره بهترین باشه . و همینجوری نخرتش هول هولکی .
یه سوال دیگه که بامزه بود این بود که تو یه ویدئو تو یوتی که کمپانیش گذاشته بود گونگ یو میگه که از کوکی خوردن منم فیلم بگیری محتوا حساب میشه ؟! پرسنده ی سوال میگه که هنوزم راجبه کنجکاوی ها و علاقه های مردم شگفت زده میشی ؟ گونگ یو میگفت من فقط چون کنجکاو بودم اینو پرسیدم برام جالب بود اینکه من دارم چی میخورم چرا باید برای دیگران جالب باشه و بخان بدونن ، چون من خودم وقتی چیزیو نمیدونم میگم خب حتما نیازی نبوده که بدونم پس ولش میکنم . پرسنده میگه که ولی برای ما جالبه و ماکنجکاویم که حتی بدونیم امروز صب چی خوردی 😁 خیلی بامزه بود .
بالاخره میخام سریال ژاپنی . کره ای با بازی کنتارو به اسم انچه بعد از عشق می اید رو نگاه کنم .
همچنین سریال کره ای خانواده پیش ساخته و سریال کره ای کسب و کار شریف و سریال کره ای شک و تردید رو هم میخام نگاهشون کنم .
فعلا همینا .
"رنج، بخشی جدایی ناپذیر از وجود انسان است و به همین خاطر هم یکی از دلایل کشیده شدن ما به سمت هنر تجربه کردن رنج است؛ تجربه ای که الزاما با هم دلی همراه است چیزی شبیه «همگانی کردن رنج در دنیای واقعی همه ی ما تنها رنج میکشیم هم دلی به معنای واقعی کلمه ناممکن است با این حال اگر یک قطعه ی داستانی به طرزی خلاقانه به ما امکان دهد که با رنج یک شخصیت هم ذات پنداری کنیم ما هم راحت تر میتوانیم درک کنیم که دیگران با رنج ما هم ذات پنداری خواهند کرد. این نکته امیدوار کننده و نجات بخش است و تنهایی درونی ما را کمتر میکند. شاید به همین سادگی باشد. تلویزیون فیلم های عامه پسند و اکثر هنرهای مبتذل» یعنی هنرهایی که هدف اصلی شان پول است، دقیقا به این خاطر سود آورند که فهمیده اند مخاطبان ترجیح می دهند با لذت صددرصد روبه رو شوند تا با واقعیتی که معمولا چهل و نه درصدش لذت است و پنجاه و یک درصدش رنج هنر متعالی» که هدف اصلی اش بالا کشیدن پول شما نیست؛ بیشتر تمایل دارد پریشان تان کند یا مجبورتان کند برای رسیدن به لذت نهفته در آن هنر جان بکنید. درست مثل زندگی واقعی که در آن لذت حقیقی محصول جنبی جان کندن و رنج است. مخاطبان جوان هنر این طور بار آمده اند که هنر یعنی صددرصد لذت خالص و بی تلاش بنابراین خواندن داستان جدی و درک آن برایشان سخت است. این خیلی بد است. مساله این نیست که خوانندگان امروز احمق اند. مساله این است که تلویزیون و فرهنگ هنرهای تجاری خوانندگان را تنبل بار آورده اند و توقعات شان را بچگانه نگه داشته اند. این مساله درگیر کردن خواننده ی امروزی را بی نهایت دشوار و نیازمند خلاقیت و هوش میکند. "
همشهری داستان شماره ی تیر 91 .
از این سریالای خانوادگی با 52 قسمت بود .
داستان از جایی شروع میشه که بازیگر آن جون هی مدتهاس بازیگره ولی به این معروفه که بازی هاش مث رباته . حالا یه سریال بهش پیشنهاد شده که اونجا رابطه پدر و پسری وجود داره تو فیلمنامه ، آن جون هی پدر نداره ، با مامانش و شوهر ننه ش تو امریکا زندگی میکرده و چون خودشو بین اونا اضافی میدیده اودیشن داده اومده کره یه مدت خواننده بوده حالا بازیگر شده . اون چون میخاد هرجور شده تو این سریال بازی کنه ، تصمیم میگیره دنبال باباش بگرده .
پدر داستان یه مغازه ی کیمباب و رامیون فروشی معمولی داره که استجاریه . 4 تاام بچه داره یه پسر و سه تا دختر . یکی از دخترا که از همه ی دخترا بزرگتره وکیله و برای خودش کسیه . عقل دارشون یکی این بود یکیم دختر اخریه . پسر خانواده 5 ساله که داره ازمون خدمات اجتماعی میده و قبول نمیشه ، تازه دوست دخترم داره . دختر اخریه تو یه مجموعه ورزشی مربی یوگاس . دختر وسطیه که مثلا داستان روی اونه ، از همشون کودن تر و بی انعطاف پذیرتر بود 3 ساله دنبال کار میگرده و پیدا نمیکنه . زمان مدرسه هم مث خرس چاق بوده و یکی بهش قلدری میکرده . اون میره مصاحبه تو شرکت بازیگر آن جون هی و همون قلدر رو اونجا می بینه از شانس همونجا استخدام میشه . و میشه منیجر بازیگر آن جون هی . ان جون هی با پرس و جو باباشو پیدا میکنه و میگه که میخاد با اون زندگی کنه . پدر داستان قبول میکنه که اونو به عنوان پسرش بپذیره و به خانواده اطلاع میده . خلاصه پسره میاد خونه و یه سری وقایع خنده دار و بامزه رخ میده . تو همین اثنا دوست دختر پسر اولیه حامله میشه و میاد خودشو معرفی میکنه و اینا ، دختره کیه ؟ همون قلدره مدرسه دختر وسطی . از اونورم دختر وکیله با دوس پسر هشت سال پیشش دوباره شروع میکنه به دیدار کردن و خلاصه اینجوری و اونجوری .
حالا قضیه عجیب بودن پدره چیه ؟! بازیگر آن جون هی اصلا پسر این مرده نی ، این رازیه بین پدر داستان و زنش و هیچکس ازش خبر نداره . حالا چطور شده که اینجوری شده ، مرده تو جوونیش ورزشکار بوده و جودو کار میکرده روز قبل از مسابقه ، تو یه کوچه ای می بینه که سه نفر دارن یکیو کتک میزنن ، اول بی توجه رد میشه چون فردا مسابقه ی مهمی داشته ولی دلش نمیاد و برمیگرده و می بینه طرف همونجا مرده ، میره زنگ میزنه پلیس که اینجا یکی مرده ولی پلیس عوضی میاد خودشو به عنوان مجرم میگیره و به جرم قتل 3 سال می افته زندان . بعدشم سابقه دار میشه و هیچکس حرفشو باور نمیکنه کارم بهش نمیدادن و مادرش مریض بوده ، یه روزم موقع کارگری کردن بهش انگ دزدی می زنن و دوروز میره بازداشگاه و تو همون دوروز مامانه می میره . تو این مدت زنش که دوستش بوده همیشه بهش ایمان داشته و اعتماد و اون بوده که برای مامانش ختم میگیره . بالاخره بعد از چندوقت یه دوستی تو امریکا بهش زنگ میزنه و میگه که بیاد امریکا و زندگیشو عوض کنه ، مرده قبول میکنه و میره ، همون روز اول که میرن کلاب نوشیدنی بخورن انفجار رخ میده و بعدشم چون اینا تو کلاب کتاشونو عوض کرده بودن رو حساب اسم پاسپورت ، اونی که مرده رو به اسم این میزنن و اینجوری میشه که زنش بهش میگه حالا که اینجوری شدش بیا با همین اسم زندگیمونو ادامه بدیم .
مرده ترسوو مظلوم و بدبخت بودش که مشخصه ی همه ی فقیراس ، اول میترسه و میخاد که خودشو معرفی کنه ولی زنش میگه که حامله اس و اینجوری بچه هاشون با انگ بابای قاتل چجوری میخان زندگی بگذرونن و اینا . اینطوری میشه که 35 سال با اسم اون دوست مرده ، زندگی میگذرونه . حالا پسر اون مردهه فک میکنه که این که اسم باباشو داره ، باباشه . مرده هم شصتش خبر دار و بعد دیدن اینکه پسره چقد طفلکیه به خاطر اینکه خودشم گناهکار میدونه میخاد که یخورده از گناهش کم کنه و میخاد نقش پدر رو برای پسره ایفا کنه . تا اینکه سر یه قضیه هایی پسره شک میکنه و دی ان ای میگیره و متوجه قضیه میشه و اینا ، خلاصه ، بعدشم دختر وکیله خودش متوجه قضیه میشه و میره تحقیقات و باباشم میره برای دزدی هویت خودشو تحویل میده ولی چون به جرمش اعتراف و پشیمون بود زندان نمی افته . بعدشم دختره ،برای پرونده ی قتل باباش شاهد پیدا میکنه و باباش از قتل مبرا میشه .
اخرشم همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه . همه ی کاراکترا خیلی خوب بودن به جز نقش اصلی ینی جونگ سومین ، دختر وسطی ،که من اصلا از نقشش خوشم نیومد . مارمولک بود یخورده . دختر وکیله و شوهرش خیلی باحال بودن مخصوصا شوهرش . پدر داستان خیلی بابای خوبی بود ولی یخورده بی عقل بود و اخراشم داشت دیگه زیادی مظلوم نمایی میکرد . یه سری اب هاییم داشت که میشه زد جلو . ولی در کل سریال قشنگی بود .هم خنده دار بود هم گریه دار .
🍀 مطالب پیشنهادی 🍀
💚سریال کره ای اهریمن من 💚معرفی کتاب بلندی های بادگیر 💚سریال کره ای رای کشنده 💚سریال کره ای خواننده ی جزیره ی دورافتاده قسمت اخر 💚 سریال کره ای بکشش kill it 💚 سریال کره ای مرد من فرشته ی عشق 💚 فیلم ژاپنی اگه گربه ها از جهان ناپدید بشن 💚سفر انار 💚
سلام عیدتون مبارک .
کتاب خوندم .
داستان : شمس و طغری
این یه رمان قدیمیه که داستانش تو قرن 7 ام و زمانیکه مغول ها به ایران حمله و ایران رو تحت تملک خودشون داشتن ، میگذره . تاریخ توی داستان کاملا واقعیه و خیلی باحال بود .
داستان توی شیراز میگذره که اون زمان ها ، با وجود حمله ی مغول ها ، چون حکمران شیراز قبول خراج به مغول ها میکنه ، برای همین شیراز از گزند وحشی بازی های مغول ها در امان می مونه و روز به روز پیشرفت میکرده .
داستان اصلی راجبه پسری به اسم شمس که از نژاد آل بویه اس و نسبش به عضدالدوله می رسه ، شمس و پدرش که از خان های فیروزاباد شیراز ، هستن ، برای اینکه به پیشواز فرستاده ی مغول بیان به شهر شیراز اومدن ، شبی که شمس تازه به شهر وارد شده بوده ، تو خونه ی یکی از فرمانده های مغول که تو شیرازه اتش سوزی میشه و شمس برای نجات طغری دختر فرمانده مغولی ؛ جون خودشو به خطر می ندازه . این فداکاری همان و فالینگ لاو شدن این دو به هم همانا .
ولی عشق و هزار مشکل ، اول اینکه مغول ها بهشون ممنوع کرده ازدواج با ایرانی ها رو ، و این مهمترین مشکل بین این دوعه که یک عالم سفر و هزینه به وجود میاد تا اینا بهم برسن .
این وسطا هم با ابش خاتون اتابک ، که از باقی مونده ی نسل حکمران شیراز بوده و بعد عروس مغولا میشه و بعدشم از طرف مغولا به عنوان حکمران شیراز باقی می مونه اشنا میشیم .
داستان عشقی که با تاریخ امیخته شده و تاحدودی جذاب بود از لحاظ تاریخی بودنش و تا حدودیم قشنگ بود . ولی یه اب هایی داشت که خب داستان قدیمیه دیگه . داستان همونطور که گفتم ، تاریخش تاریخ واقعی و من باز رفتم کلی تاریخ خوندم که اگه بخام همشو اینجا بذارم اصلا کی حال داره بخونه !
با خوندن این داستان بازم به این نتیجه که پول حلال مشکلاته رسیدم .
اولا شمس خودش اقازاده بود و چقد ملک و دارایی داشتن ، پدرشم که اومد شیراز به واسطه اینکه با امیرهای مغول و حکمران شیراز رفت و امد و چاکر و سیاست مدار بود ، تونست پسرشو که میخاست به خاطر عشقش تو شیراز بمونه به همه ی امیران موجود در شیراز معرفی و براش کلی زمین و اینا خرید . از طرفی پسر کو ندارد نشان از پدر ، شمس هم از زیرکی و سیاست چیزی کم از پدرش نداشت و با اینکه 18 سالش بود ولی خیلی زرنگ بود و عدو شد سبب خیر و مال و گنج موروثی که از عضدالدوله بهشون به جا مونده بود رو سر یه اتفاقی پیدا میکنه و کلی با اون پول می تونه اینو اونو بخره و برای خودش اسم و رسمی تو دربار مغولها و جلوی امیرمغولی بدست بیاره . به واسطه ی همون پولها از هر مخمصصه ای جون سالم به در میکرد و حرفش به رو داشت . حتی وقتی ابش خاتون فهمیده بود که شمس عاشق یه مغولی شده میگفت اگه به ایلخانی پول خوبی بده میتونه دختررو به راحتی بگیره . خلاصه درسته زرنگ بود ولی بی مایه فتیره ...!
درکل داستان عشقی قشنگی بود ولی این همه تب و تاب عشقشون بعد از شب اول انگار سرد شد و دیگه اون حرارت عشق تو داستان پیدا نبود ،نذاشت حداقل چهاربار باهم بخابن بعد اتش عشقو سرد کنه 😁😶 از طرفی اینکه بعد از چندوقت طغرا ، شمس رو مجبور کرد بره یه زن دیگه بگیره و بعدش هردو زن گفتن برو ابش خاتون که بهت چشم داره؛ رو هم بگیر هم ، خیلی مسخره بود . از طرفی این ابش خاتونی عجب پتیاره ای بود . 😁🤭🙄
خلاصه اینکه دم عیدی بعد از یه هفته کتاب رو تموم کردم و حالاام که عید شد و برای من که اهمیتی نداره این روز با روز پیش ، چهارشنبه ای مث همه ی چهارشنبه ها . هیچی دیگه میخام سریال جدید شروع کنم .
سریال کره ای قمارباز the Royal Gambler .
💜 مطالب پیشنهادی 💜 " لی مینکی "
شاید باورتون نشه ولی وقتی میاین می نویسین با این وضع باید برم منم نگاهش کنم اینو ، واقعا ذوق میکنم و میرم ببینم تو متن چی نوشته بودم که کامنت اینجوری اومده . مرسی که میخونین . 😎😁
کتاب " شرکت " رو ، که ترجمه ش برای سال 73عه . تا نصفه ها خوندم و واقعا جذابه ، چقد خوب میشد همچین شرکتی واقعا بود و درست کار بودا نه اینجوری مافیایی و خطرناک 😲🤦♀️🤪😄 تا جایی که میدونم به ضرس قاطع ازش سریال یا فیلم هم ساخته شده ، یادمه تو تی وی چندین سال پیش یه سریال خارجی میداد که همین اسامی رو داشتن و وکیل بودن ولی یخورده متفاوت بود داستانش . حالا ...
داستان درمورد میچل هه که دانشجوی وکالت دانشگاه هاروارده و خانواده درست حسابی نداشته و فقیره ولی عوضش خیلی زرنگه و هاروارد بورسیه کاملش کرده و تمام نمراتش عالیه . اون تو حوزه ی مالیات و تحقیقات مالیاتی خیلی سررشته داره و حتی تو کالج دوره ی حسابرسی " همچین چیزی " هم دیده ، دو سه ماه مونده به فارغ التحصیلیش از دانشگاه که بهش سه تا پیشنهاد کاری شده ، ینی من اصلا دانشگاه های اینارو می بینم فقط غبطه میخورم دیگه . چی بگم ..ولش کن بذار داستانو بگم ...🤦♀️😭😖🙄 من از همون اول حدس زدم که شرکت تو کار خلاف و راه درو برای مالیاته برای افراد مشخصه ...
یکی از این سه تا پیشنهاد یکیش همین شرکته اس که یه اسم سختی داره ما به اسم شرکت تو متن ازش نام می بریم .
میره تو این شرکت برای مصاحبه و کلی بهش خدمات میدن میگن ما حقوقمون خیلی زیاده ما بهت وام با بهره ی خیلی ناچیز میدیم تا تو خونه بخری بهت یه ماشین بنز اخرین مدل میدیم و فقط تو باید بیای تو شرکت ما که تو شهر ممفیسه و اونجا زندگی کنی و اینا .
شرکت قبلا راجبه میچ یک عالم تحقیقات اف بی ای یی انجام داده و همه ی زندگیشو میدونه اونا میدونن که میچ فقیر و گشنه س و الانم داره با زنش تو خابگاه زندگی میکنه و یه ماشین لکنته هم داره . اونا انتخابشون فقط میچه . شرکت ، یه شرکتی که اگهی استخدامی نمیده و اونا خودشون دنبال شخص موردنظرشون میگردن و بین هزاران نفر فارغ التحصیل دانشگاه های معتبر ، میچ چشمشونو گرفته ، میچ تو طول مصاحبه خودشو به ندید بدید بازی نمیزنه و هول بازی در نمیاره ولی با شنیدن مزایای شرکت قبول میکنه که برای مصاحبه و اشنایی نهایی به منفیس بره ، اون به خونه میره و به زنش ابی " فتحه داره " موضوع رو تعریف و دوتایی خوشحال بهترین غذایی که سالی یه بار میخورن رو می خرنو میخورن .
این یه موقعیت اوکازیون برای کسی مث میچه و چرا باید شک کنه که یه شرکت وکالتی ممکنه مافیایی باشن . شرکت به میچ گفته بود که دلیل این همه دادن مزایا به کارمنداش اینکه اونا فقط به ثروتمندا و افراد متمول کار میکنن و میخان کارمنداشون از هر لحاظ درست حسابی باشه ظاهرشون و اگه کارمند زندگیش تامین باشه پس میتونه تمام وقت و تمرکزشو رو کارش بذاره ، درواقع واقعنم همینطوره ، شرکتا باید اینجوری باشن 🙄😁 میچ و زنش به منفیس میرن و اونجا یکی از کارمندایی که هفت ساله تو شرکته میاد دنبالشون و میره بهترین هتل و بعدم میچ میره شرکت و با بقیه همکارا اشنا میشه و همکاره هفت ساله شرکت رو به میچ نشون میده کلی تحویلش میگیرن و از توانایی هاش تعریف میکنن ، اونا میگن که تو این شرکت هیچکس تاحالا استعفا و اخراج نشده و کسی تاحالا نخاسته از اینجا بره انقد که مزایای خوبی میده .
این شرکت درواقع یه عالم قوانین داره که ممکنه مشکوک به نظر بیاد ولی درواقع خیلیم طبیعی و واقعیه ، مثلا هیچ وکیل زنی تو شرکت استخدام نکرده و منشی ها همه زشت و چاق هستن ، که مردا یه وقت هوس خیانت و لاو ترکوندن با منشی ها نیفتن ، با الکی بودن و مواد کشیدن وکلا مشکل داره و الکل زیاد خوردن رو براشون ممنوع کرده . اونا اصرار دارن که کسیی که استخدام میشه بعد اینکه به وضعیت ثبات رسید حتما بچه دار شه . و از این قبیل چیزا . یه سری چیزاش مث الکل و ازدواج و این چیزا مث اداره های دولتیه .
درواقع داره به سلامت روان و جسم وکلاش اهمیت هم میده . به نظرم از هرلحاظ شرکت خوبیه . 😁
یکی دیگه از چیزایی که من راجبه شرکته خوشم اومد این بود که تو طول مصاحبه همه چیز رو واضح و شفاف توضیح میدادن ، شرایط کار اینکه کارت چیه در چه حده حقوق مزایا مرخصی سفر همه چیز که ممکنه ادم وقتی میخاد یه جا استخدام شه ممکنه براش سوال بهوجود بیاد و یکی از مهمترینش اینکه اونا استخدام ثابت میکنن ینی اینجوری نی بگن یه سال بیا کاراموزی بعد هی اواره کوچه خیابون و شهر باشی که دوباره کار پیدا کنی طرف میدونه که رفت اونجا مصاحبه برای کار دیگه حداقل ده سال اونجاست ... چیزی که تو ایران فقط تو اداره های دولتی هست . حداقل راجبه مدت استخدام نه مساعل ریز دیگه اعم از گفتن تمام قوانین شرکت ...
اونا میگن که درامد میچ اونقدری خاهد بود که اون با ده سال کار و تلاش تبدیل یه میلیونر خواهد شد ، کیه که این مزایا رو رد کنه و حتی بخاد شک کنه اونم کسی مث میچ ، منم بودم با اینکه خیلی شکاکم ولی قبول میکردم . درهرحال شرکت که نمیخاد همه ی 40 .50 نفر وکیل خودشو بعد بازنشستگی بکشه ... ؟! ها ؟ ! البته این درحالی جواب میده که پلیس نیاد سراغت 🤪😄 خلاصه میچ با بهترین مزایا استخدام میشه و در این حالت حتی نیازی نی که ابی بره سرکار ، و زندگی جدید و پر از رفاه رو شروع میکنن . تا بالاخره میچ متوجه مشکوک بودن شرکت و کارهاش میشه ... که دیگه نخوندم چون زدم جلو ببینم چی میشه . 😁
راستش نمیدونم به خاطر اینکه زیاد سریال می بینمه یا چی ولی بقیه داستان خیلی قابل حدسه و فهمه و میگم خب فهمیدم چی شد دیگه چرا بخونم تا ته ، برا همین اینجوری کتاب میخونم . مگه اینکه جوری باشه که نفهمی قضیه تا اخر چی میشه .
اگه بقیه شو خوندم همین پستو اپدیت میکنم .
برف اومد بالاخره دوباره تهران . و میخام عکسای برفی بذارم .
پست بعدی:
❄ دومین برف تهران عکس و اهنگ برفی ❄
🍀 مطالب پیشنهادی 🍀
💟 معرفی کتاب جود گمنام 💟 وبلاگ خونی 💟 💚سفر انار 💚 داستان هزار و یک روز 💚سوکورو تازاکی بی رنگ 💚معرفی کتاب وزن رازها 💚 معرفی کتاب کشتن شوالیه 💚 معرفی کتاب 💚 معرفی کتاب دریای حاصلخیزی 💚معرفی کتاب ژاپنی تاوان 💚
سریال کره ای تناقض یک قاتل رو نگاه کردم ، زیاد جالب نبود .
درمورد پسر دانشجویی که اتفاقی به یک قاتل تبدیل میشه و بعد می فهمه کسی که کشته خودش قاتل بوده .
سریال کره ای اهنگ عاشقانه خیالی هم رو به اب رفته و کلا 16 تا زیادیش بود از اول .
سریال کره ای هتل بزرگ درخشان 2024 Grand Shining Hotel رو قرار ببینم که یکی از بازیگرایی که دوس دارم توش هست ، اسمش نمیدونم چیه ، همون که تو سریال 💚سریال کره ای رودخانه ای که ماه در ان طلوع کرد 💚 ازش خوشم اومده بود . اینجا خیلی لاغر شده با اینحال هنوزم جذابه . یه سریال 6 قسمتیه .
چندروز پیش رفتم کتابخانه ی ملک تو ولنجک و دوتا کتاب قدیمی اوردم یکیش اسمش " جود گمنام " هه . که تا حدودی متوجه داستانش شدم .
جود تو یکی از دهاتای انگلیس با عمه ش زندگی میکنه ، خانواده ش مردن . اون خیلی به تحصیل و مطالعه علاقه داره ولی این واقعیت رو نمیدونه که تحصیل برای افراد طبقه ی پایین جامعه میسر نی " فک میکنم اینجوره چون یخورده که زدم جلو متوجه شدم که نتونسته به هدفش برسه . "
داستان با رفتن معلم اون دهات از اونجا شروع میشه ، معلم داره به یکی از شهرای همون اطراف که پر از دانشگاه و کلیسا هست میره تااونجا درس معلمی و فقهه ؟ 😄 بخونه میخاد کشیش بشه . و به جود ده دوازده ساله میگه که اونم کتاب زیاد بخونه .
جود هم دوس داره زمانی که بزرگ شد به اون شهر بره و معلمی کشیشی کسی بشه ، ولی چون اهی در بساط نداره مجبوره یه فنی یاد بگیره تا ازش پول در بیاره برای همین میره سنگ تراشی یاد میگیره . اون با پولی که بدست میاره کتاب میخره کتابای دینی عهد قدیم و اینا و تنهایی زبان یونانی یاد میگیره تا بتونه کتاب عهد قدیم یا جدید رو به زبان اصلی بخونه .
19 ساله ش که میشه اتفاقی با یه دختر اشنا میشه و مسیر زندگیش رو به گند میکشه . شهوت جلوداره مسیر و هدفش میشه و دختره اویزونش میشه و با گفتن این دروغ که حامله س ، مجبور میشه دختترو بگیره . زندگیشون خوب نمیشه و تازه متوجه ام میشه که دختره بهش دروغ گفته و گولش زده ؛ یه مدت بعد دختره بدون اینکه طلاق بگیره با خانواده ش میرن به استرالیا و جود هم بالاخره موفق میشه بره به اون شهر رویایی تا درس بخونه ولی همینجوری یلخی که نمیشه رفت درس خوند پولم نیازه . قبل اینکه بره به اون شهر عمه ی بهش میگه یه دختر عمه ی دور داره "منظور دختر عمه س ولی از این فامیلای دوره " که تو اون شهر زندگی میکنه و ادم خوبی نی و مواظب باشه باهاش برخوردی نداشته باشه . جود اتفاقی دختر عمه رو می بینه و ازش خوشش میاد ولی نمیره اشناییت نشون بده . من الان اینجاهاشم ....
از این کتاب یه فیلم هم هست .
خود کتاب سال 1895 نوشته شده تقریبا یک قرن پیش 😶😲 ولی این کتابیکه دست منه چاپ دوش برای سال 77عه . تقریبا سی سال پیش . خب کتاب ، داستانش چون یه داستان خیانتیه تقریبا برای همین تو زمان خودش نویسنده شو خیلی توبیخ کردن و اینا که البته از یه نظر درستم میگفتن . راستش منم از رفتار جود خوشم نیومد .
میرفت با دختره لاس میزد ولی تو دلش میگفت این دختر در سطح من نی ، آها واسه لاس زدن خوبه ؟! ولی برای گرفتن نه ؟! خیلی عوضی طوره ...حقش بود که دختره با کلک خودشو بهش اویزون میکنه . بعد از ازدواج متوجه میشه که دختره اصلا از این جنده ها بوده که تو میخانه ها کار میکرده و کلا خانواده ش نابسامانه ...که دیگه دیرشده بوده .
داستان بعدش اینجوری میخاد بشه که جود با دختر عمه هه عاشق هم میشن و با اینکه دختر عمهه شوهر داشته باهم فرار میکنن و باهم زندگی میکنن و بچه دارم میشن . از طرفی هردو متاهلن و از طرفی فامیلن که ازدواج فامیلی هم مجاز نی انگار تو دوره ی داستان . شوهرش از قضا همون معلم جود تو دهاتشون بوده . و اینکه قضیه رو جالب میکنه . برای همین میخام بدونم بعدش روابط چجوری میشه . وگرنه از اونایی نیستم که داستان رو بفهمم و ادامه بدم به خوندن .
از متن کتاب :
" جود فاولی ؛از افرادی بود که صرفا برای این متولد میشوند که پیش از انکه مرگ پایان زندگی بیهوده شان را اعلام کند ، رنج و مشقت بسیار میکشند ."
این جمله خیلی شبیه زندگی منه 🙄🥱😁
" جوانها این روزها زیاد خوش جنس نیستند . یک جرعه از این چشمه و یک جرعه از ان چشمه . دوران ما فرق داشت ."
" جود با احساسی از نفرت و اشمئزاز فکر کرد گرچه این ممکن است تا اندازه ای صحت داشته باشد اما تا جایی که می دانست هستند بسیاری از دختران معصوم و چشم و گوش بسته که به شهرها میروند و چند سال در آنجا می مانند، بدون اینکه سادگی و صفای زندگی خود را از دست بدهند. برخی افسوس، انگار یک غریزه و آمادگی ذاتی به تجمل و خود آرائی در خونشان هست و فقط یک نگاه گذرا ، کافی است که در آرایش و خود آرایی استاد و ماهر شوند."
اینو راس میگه غریب به اتفاق 90 درصد دخترا تو دسته ی دومن .
تا جایی که من از شخصیت جود متوجه شدم اون دوس داره خودشو از اون شهر و دهات رها کنه و زندگی خوبی بسازه به درس و مطالعه علاقه داره و فک میکنه اینجوری میتونه زندگی درست حسابی داشته باشه . رویایش از بچگی تا جوونی همین بود خب درسته که شاید نذارن درس بخونه ولی دیگه نمیتونن بگن که کتابم نخون . میتونست سنگ تراش شه درکنارشم به عنوان سرگرمی مطالعه داشته باشه . چون همش سرش تو کتاب بود از دخترا چیزی نمیدونست و اسیر شهوت میشه و مث دختر ندیده ها رفتار میکنه ، دخترای جلب هم متوجه میشن چه ببوییه برای همین تور میندازن . اون که انقد برای اینده ش برنامه ریخته بود نباید اینجوری زندگیشو خراب میکرد . تقصیر خودشه و درضمن عوضیم بود . همینکه وقتی داشت فکر میکرد دختره سطح پایین و احمقه ولی باهاش می لاسید ، همون فکر تو دام انداختش .
کارما ...! 😁
حالا باید بخونم ببنیم چجوری میشه . بعدا همین پستو اپدیت میکنم .
اپدیت 3 اسفند :
سلام ، کتاب رو خوندم ، از نیمه به بعدش کلا شخصیت جود تغییر کرد و یهویی نویسنده زوری میخاست جود و دختر عمه ی موردبحث رو بهم بچسبونه ، واقعا ازدواج دختر عمهه با اقای معلم بی مورد بود رابطه شون جوری نبود که انگار تیغ زیرگردش باشه برای ازدواج خودش یهو تصمیم به ازدواج با یه مرد حدود 50 ساله گرفت . احمقانه بود کارش . بعدم که ازدواج کرده بود شبا خودش سرگرم میکرد و یا میرفت تو یه اتاق دیگه میخابید . معلمه دیگه از دستش عاصی شده بود و احمقانه ترین کارش اونم از یه ادمی مث معلمه عمرا سر بزنه این بود که دختره برگشت به معلمه گفت من جودو دوس دارم و میخام باهاش فرار کنم اجازه بده من برم وا 😲 اصلا من همینجوری موندم .
تعجبم خیلی بیشتر شد وقتی که دیدم معلمه خودش گذاشته دختره با عشقش فرار کنه هاه ... 어이가 없네 어이가 없어
بعدشم یه جای داستان گفت که زنه جود با یه مرد استرالیایی رفته لندن ولی باز زن جود رو برگردوند و بازم اویزون جود کرد و همین بود که باعث شد دختر عمه بعد از اینکه بچه ام داشتن بذاره و دوباره برگرده پیش معلمه . خیلی قاراشمیش بود داستان .
اخرشم جود و زن اولیه برمیگردن همون شهری که اول بودن و جود هم مریض میشه و میمیره ، روز مرگش زنش با اینکه می فهمه مرده ولش میکنه و میره با یه مرد دیگه تا اتش بازی نگاه کنه وقتی دید مرده گفت مرده شورتو ببرن چرا الان مردی 🤣🤦♀️😲
داستان جالبی نبود . فک میکردم جذاب باشه . نمیدونم چرا به کتابای قدیمی علاقه دارم درحالیکه بعد از خوندن این کتاب به این نتیجه رسیدم که داستان اینجوری که گمنام هست و خیلی قدیمیه دیگه نیارم.
ویرگولمم همچنان از دسترس خارج شده اس .
اگه اینستا دارین یا پینترست منو فالو کنین . لینکش تو تب آشنایی هست .
🍀 مطالب پیشنهادی 🍀
💚 سریال کره ای بی خانمان 💚 سریال ایرانی برف بی صدا می بارد 💚 فیلم سینمایی موقعیت مهدی 💚 سریال ژاپنی روزها 💚 سریال کره ای ایدل مقدس 💚 فیلم سینمایی غریب 💚سریال کره ای رویارویی یا دوست پسر 💚سریال کره ای وکیل طلاق 💚سریال کره ای توطئه در دربار 💚
سلام چطورین !؟
دی ینی شروع زمستان " خیلیم تکراریه جمله " پس باید چی خوند ؟
یهو دیشب یادم افتاد که از کتابای همشهری ویژه ی یلدا که من 7 تاشو دارم عکس بگیرم و یکی از مطالب خوبشو بذارم اینجا .
بهروز رضوی : سفر انار
من مأمور امور چیدن انارها بودم مهمان که میرسید یا کسی هوس انار میکرد فرز و چابک از درخت بالا می رفتم و رسیده ترها را می چیدم . در ولایت ما یزد حیاط بیشتر خانه ها انار دارد - سرتاسر پاییز موسم جولان و هنرنمایی من بود در بالا رفتن از درخت . پاییز آن سال قرار بود چهار تا انار تک درخت باغچه را بگذاریم برای شب چله .
شبهای چله ی خانه ی ما شبهای پرجمعیتی بود عموها و عمه ها و بچه هایشان و تنها دایی ام بنابر عادتی دیرینه هر سال میآمدند خانه ی ما تا وقتی بی بی جان زنده بود به احترام او بعد از فوت بیبی هم این عادت از سرشان نیفتاده بود. ما هم سعی می کردیم بساط شب چلهمان جور باشد؛ از آجیل شب چله تا انار دانه کرده و آش رشته و تنقلات دیگر برای همین از نیمه های آذر من و مادر به تدارک وسایل و لوازم شب چله می پرداختیم.
یادش به خیر بی بی جان در آغاز شب نشینی دعایی میخواند و همه از بزرگ و کوچک آمین می گفتیم. بعد هم هر کس چیزی از وسایل خود را در کوزه ای می انداخت و با هر بیت حافظ که بی بی جان می خواند یکی از اشیاء داخل کوزه را در می آوردیم تا کسی که آن بیت به او تعلق می یافت از معنایش جواب فال خود را بگیرد.
آن سال شب چله به شب جمعه افتاده بود و می شد شب چله ی مفصل تر و طولانی تری داشت. برای همین مادر گفته بود همه برای شام بیایند. رفته رفته بساط شب چله جور میشد و مانده بود که روز آخری انارهای درشت باقی مانده بر درخت را بچینیم و دانه کنیم و بریزیم در کاسه ی بزرگ سفالی آبی .
انارهای باقی مانده بر درخت در بالاترین سر شاخه ها قرار داشت آن قدر که دیگر من نمی توانستم از درخت بالا بروم و آنها را بچینم. باید پدر نردبان را نگه میداشت تا من از روی نردبان انارها را بچینم . ظهر که بابا از سرکار آمد، با اصرار من نردبان را آوردیم و من از آن بالا رفتم انارها در بالاترین نقطه رو به آسمان سوراخ شده بودند . کلاغها تمام دانه های آن چند انار باقی مانده را خورده بودند پدرم با خنده گفت که کلاغ ها هم سهم خودشان را از درخت برده اند گریه ام گرفته بود. مگر میشد سفره ی شب چله خالی از انار باشد چشمهایم پراشک شده بود. پدرم دلداری ام داد که عیبی ندارد حتما که نباید انار شب چله از درخت خانه باشد . آنها که درخت ندارند چه می کنند " بلند میشوی و میروی از میوه فروشی انار می خری.» فکر نمی کردم راه حلی به این سادگی وجود داشته باشد. همه ی انار های دنیا را فراموش کرده بودم و گمان می کردم با تو خالی در آمدن انارهای درخت دیگر انار نخواهیم داشت.از طرفی خوشحال شدم که حالا می شود انار بیشتری خرید. چون فکر میکردم این چهار انار با همه ی درشتی برای آن عده آدم کم باشد طرفهای عصر با مادرم به میوه فروشی محله مان زیر بازارچه ی قصاب ها رفتیم. آنارش تمام شده بود. مادرم به من پول داد که تنهایی بروم و انار بخرم تا خودش برای انجام کارهای ناتمام به خانه برگردد. با امید فراوان پاشنه ها را ور کشیدم و راه افتادم . بیش از ده پانزده میوه فروشی را سر زدم اما حتی یک دانه انار هم پیدا نکردم. باورم نمی شد که شب چله انار گیر نیاید آن هم در یزد نمی خواستم خودم را از تک و تا بیاندازم و دست خالی برگردم اما هیچ کدام از میوه فروشی ها انار نداشتند.
یکی از میوه فروشها گفت که الان فقط در تفت می شود انار پیدا کرد نمیدانستم پولم کافیست یا نه، با این حال سوار اتوبوس تفت شدم به اندازه ای که پول برگشت برایم بماند چند تا انار خریدم و بعد از کلی انتظار با آخرین ماشین که از تفت به یزد میآمد به شهر برگشتم حوالی ساعت چهار از خانه بیرون آمده بودم و نزدیک هشت بود که به خانه رسیدم با این که فاصله ی یزد تا تفت خیلی زیاد نبود اما در این رفتن و برگشتن خیلی معطل شدم تا اتوبوس دانه دانه مسافرها را سوار کند و پر شود یکی دو ساعتی طول کشید. خوشحال و سرافراز از این که سفارش خرید انار را به انجام رسانده ام به خانه برگشتم وقتی رسیدم با اعتراض و شماتت مواجه شدم. دیدم همه نگران من هستند. سه چهار ساعتی گذشته بود و همه جا را دنبالم گشته بودند. جو خانه به هم ریخته بود. همه در جست و جوی من بودند. من وقتی دیدم اوضاع این طور است دیگر نگفتم که برای خریدن انار به تفت رفته بودم.
تازه دایی جان وقتی فهمیده بود انارهای خانه ی ما به آفت خورده رفته بود و انارهای درخت شان را که ده دوازده تایی می شد چیده و آورده بود و بچه ها هم در دانه کردن کمکش کرده بودند و حالا علاوه بر کاسه ی سفالی آبی که پر از انارهای دانه یاقوتی بود، یک سبد کوچک هم از تکه های شکفته ی فال فال انار پر بود .
شماره بیستم دی ۱۳۹۱ .
این یکی از روایت های داستانی بود که تو دی 91 چاپ شده بود و اتفاقا دیشب چون ماام انار نداشتیم یاد این داستان افتاده بودم . لطف خوندن روایت های این چنینی اینه که ادم می بینه قدیم مث الان انقد گرونی و بی پولی و بدبختی نبوده و مردم دغدغه های این چنینی داشتن تو زندگی شون . نه همش فکر و خیال و نگرانی . البته شاید این لطف هم نباشه ولی اندکی باعث لبخند میشه و خوندن این جور روایت ها رو دوس داشتم و دارم .
یه عالم روایت و داستان های جذاب دیگه تو هفت تا کتابی که دارم هست که نمیشه همشون رو تایپ کنم . از بینشون جلال اباد ، محمد صالح علا که تو همین شماره دی 91 بود را خییییییییلی دوس دارم که چون طولانی بود حسش نبود تایپش کنم . لپ تاپمم سی دی خور تا نی سی دی که به مناسبت فک کنم عید بود داده بودن و خود اقای صالح علا این داستان رو خونده بود رو اینجا بذارم . مایه تاسفه . 😎🤪🙄
چون چندوقتیه پستی و حرفی به ذهنم نمی رسه دارم فک میکنم گاهی از این داستان ها اینجا بذارم ، نمیدونم ولی فک میکنم بیشتر این داستان ها جای دیگه ای چاپ نشده باشن . و فکرشو بکن اگه همچین چیزی که فک میکنم راست باشه چقد من افتخار میکنم که فقط من اینارو خوندم و کسایی که کتاب همشهری می خوندن . 🤭😁
خب می رسیم به عکسا :
🍀 مطالب پیشنهادی 🍀
💚 خواننده ی جزیره ی دورافتاده 💚 سریال کره ای دلال ازدواج 💚 قسمت 5 و 6 سریال کره ای خواننده ی جزیره ی خالی از سکنه 💚 معرفی N VIXX اِن ویکس 💚 قسمت 7و 8 سریال کره ای خواننده ی جزیره ی متروکه 💚سریال کره ای سونبه اون رژ رو نزن 💚
چطور است صرفا دردهایی را که نمیتوانیم از دستشان خلاص شویم به چیز دیگری تبدیل کنیم !؟میتوانیم بنویسیم ، بازی کنیم ، مطالعهکنیم ، اشپزی کنیم ، شعر بنویسیم ، بداهه گویی کنیم ، درباره ی کسب و کاری جدید رویا بپردازیم . صدها کار میتوانیم انجام دهیم . واینکه خوب یا خاص انجامشان دهیم اهمیتی ندارد . حتی نیازی نیست خودمان هنر خلق کنیم . غرق کردن خود در خلاقیت ، از طریقکنسرت موزهای هنری و رسانه های دیگر با رضایت از زندگی و سلامت بیشتر و اضطراب و افسردگی کمتر همبستگی دارد . اقدامساده ی تماشای اثار هنری زیبا باعث افزایش فعالیت در مراکز پاداش لذت در مغز میشود . این حس تاحد زیادی مث عاشق شدن است. پس بیایید هردردی را که نمیتوانید از ان خلاص شوید به پیشکشی خلاقانه تبدیل کنید .~
کتاب “ تلخ و شیرین “
💟 مطالب پیشنهادی 💟
💟 سریال کره ای داستان ازدواج بانو پارک 💟پادشاه ابدی 💟 سریال کره ای اودیسه ی کره ای سون او گوک 💟قالب جدید 💟 سریال کره ای بدرخش یا دیوانه شو 💟 سریال کره ای مرد من الهه عشقه 💟 my man is cupid 💟 جمع بندی سریال های در حال پخش که دیدم 💟اهنگ جدید آی اِم مونستااکس slowly 💟تاریخ در سریال کره ای عاشقان ماه و بدرخش و دیوانه شو 💟 سریال کره ای میراث خانوادگی 💟
کتاب در مورد یه خانواده ی ژاپنیه که تحت تاثیر اثرات جنگ ژاپن قرار گرفته و تاریخ خانوادشون به جنگ ژاپن گره خورده . قصه از جایی شروع میشه که مادر راوی میمیره و نامه ای ازش به جا میمونه که توش از رازهای خانوادگی بزرگی پرده برداشته . از همون ابتدای داستان به شدت جذاب و نفسگیر و خواندنی و هرچی بیشتر میخونین کنجکاوتر میشین و تا تمومش نکنین "البته که من اینجوری بودم " زمینش نمیذارین . یادمه زمانی که داشتم این کتاب رو میخوندم تو وضعیت روحی مناسبی نبودم ولی با خوندنش حالم کم کم بهتر شد و از وضعیت بغرنجی که توش بودم رها پیدا کردم . البته این به معنی که کتاب روانشناسیه و ایناس نیست ها . کتاب یه داستان جذاب و گیرا داره که شمارو با قصه و اتفاقاتی که برای شخصیت هاش می افته همراه میکنه و ذهنتون مشغول اون میشه و این خودش یه مداواس که از هزار تا کتاب روانشناسی زرد بهترتره . فقط خیلی ناراحتم که چرا اخرش بهمون نشون ندادن که برادرش این مدت چی شده بوده و چجوری زندگی کرده بوده واقعا خیلی کنجکاو بودم و دوس داشتم راجبه اون هم نوشته میشد و یه حس اینکه داستان نصفه مونده بهم دست میداد . انقد پیچیده بود داستان که بعضی موقعها همش گیج میشدم که عه برادره کدوم بود .گفت ؟! نگفت ؟! /
وسطای داستان حتی بیشترم شگفت زده شدم که فهمیدم در واقع راوی ریشه ی کره ای داره و از اینکه وقتی شیفته ی اسم کتاب شدم و خریدمش به خودم بالیدم انگار کتاب که توش ته مایه ای که از کره داشت به من میگفت بیا منو بخر بیا من کره ای هستم 😁😁😁
ترجمشم خیلی خوب بود . به شخصه برام کتابیه که میگفتم اگه ازش یه سریال در اد خیلی خوب میشه . به عنوان مثال "البته که این کتاب ژاپنیه و کره عمرا ازش سریال بسازه ، اما خب " شاید شنیده باشین سریال پاچینکو که عید خیلی معروف شده بود و از نتفلیکس هم پخش شده و لی مینهو نقش یکش بوده هم از روی کتاب پاچینکو ساخته شده و به نظرم اصلا جذاب نبود سریالش و فک کن بعد این همه سر و صدا و هزینه سریال نصفه ساخته شده بود 😶😑 و حتی از اونایی که کتاب رو خوندن پرسیدم شنیدم که کتابشم چشمگیر نبوده . اگه میشد از روی این کتاب یه سریال بسازن واقعا محشر میشد و حرص در بیار چون یه جاهاییش خیلی حرص در بیار بود . کتابیه که گاهی به یادش می افتم و به اتفاقات درونش فک میکنم مثلا میگم خب زنه میتونست این کارو بکنه . یا چه سرنوشت جالب و شگفت انگیزی . خلاصه که کتاب خوبی بود .
اینم یه تیکه از کتابه که من این جمله شو خیلی دوس داشتم البته که جمله های دوست داشتنیم زیاد بودن ولی چون کتاب در دسترسم نی به همین اکتفا میکنم :
"هیچ گونه آزادی ای وجودنداره.اینکه اجازه ی ابراز عقیده نداریم،بخاطر جنگ نیست.بلکه تفکری خطرناک اینجا حاکم است.مافقط بدنبال قدرتیم؛برای ازادی نیست که میجنگیم."
🍀 مطالب پیشنهادی 🍀
🍀سریال کره ای اسپانسر sponsor2022 🍀سریال کره ای اهنگ عاشقانه ی خیال انگیز 🍀 سریال کره ای شام دوستانه dinner mate 🍀 فیلم کره ای اسم من لو کی وان با بازی سونگ جونگ کی 🍀سریال کره ای پایان خوش من با بازی جانگ نارا 🍀سریال کره ای سقوط اضطراری عشق crash landing on you 🍀 دیالوگ از سریال کره ای گوبلین goblin 도깨비 🍀 سریال کره ای جنگ گوریو و خیتان 🍀 سریال کره ای دکتر اسلامپ 🍀 مصاحبه ی آی اِم IM با مجله ی allure 🍀 معرفی کتاب شمس و طغری 🍀 سریال کره ای وارث غیرممکن 🍀
کتاب " تاوان " نوشته ی میناتو کانائه :
~^ داره درمورد حرفهایی که بدون فکر و از سر احساسات و کنترل نشده به دیگران میگیم و اینکه چقدر این حرفها میتونه اسیب زننده باشه و چقد این اسیب های میتونن طولانی مدت روی فرد بمونن و چقدر روی زندگی اونها میتونه تاثیر بذاره. در نهان اون فرد خونه کنه و بیرون نیاد و هر شکست و هر اتفاقی را به اون حرف نسبت بده . و این اسیب باقی مونده روی فرد ، ربطی به قوی بودن یا ضعیف بودن فرد نداره . میخاد بهمون بگه که چقد حرفها و کلمات که از دهنمون در میاد میتونه دیگران را در اونها اسیر بکنه . و چقد خیلی زیاده این مساله در جامعه در خونه در مدرسه در هرجایی ادمای بیشعور و ربطی نداره که زننده ی حرف چه کسیه تحصیل کرده باشه یا نباشه کتاب خون باشه یا نباشه .منم خیلی اینجوریم همیشه حرفایی که دیگران بهم میزنن روم اثر میذاره و تا مدتها باهام میمونه با اینکه میدونم حق با خودمه و حرف اون از روی حسودی کینه یا هرچیزی دیگه ایه و اشتباههه ولی بازم حرف اثر خودشو میذاره برای همینه که همیشه میگن که وقتی حرفی میخایم بزنیم اگه قدرت تفکر نداریم بهتره دهنامونو ببندیم چون کلمه اثرش خیلی زیاده . البته که درهرحال انعکاس اون اسیب وارده به طرف به خودمون هم برمیگرده .ولی اگه از اولش خفه شیم گزینه ی بهتریه . ~^
کتاب راجبه چندتا بچه مدرسه ای حدود ده ساله اس که تو یکی از شهرای کوچیک کوهستانی ژاپن زندگی خودشونو دارن . چندوقتیه که یه کارخونه ی جدید تو اون شهر زدن و خانواده های جدید دارن به اون شهر میان ، اینجوری میشه که یه دوست دیگه به جمعشون اضافه میشه که توکیوییه و باکلاس و پولداره ، خلاصه هرکدوم از این بچهای شهرستانی نسبت به این دختره پولداره یه دیدگاهیی داشتن یکی نسبت بهش احساس حقارت و عقده داشت ، یکی احساس حسودی نسبت به اینکه چقد خانواده ی دختره ی باهاش خوب رفتار میکنن خلاصه اینجوری. با اینحال باهم دوست میشنو همبازی . اینا 5 بچه باهم یه مخفی گاه پیدا میکنن که در واقع یه ساختمون متروکه س و باهم میرن اونجا و تا عصری بازی میکردن یه روز یه اقایی غریبه میاد اونجا و به بچها میگه که من ساختمون رو تعمیر میکنم همچین چیزی خلاصه نردبون نیووردم یکی از شماها میاد باهم بریم توی بخش استخر اونجا بره بالا شونه ی من یه پیچی رو سفت کنه اینا باهم میگن کی بره کی بره این میگه من برم اون میگه من برم یارو از هرکدوم یه ایراد در میاره خلاصه بینشون بچه توکیویی را انتخاب میکنه . دستشو میکشه میبره بچهای شهرستانی می مونن همون محوطه و باهم بازی را ادامه میدن وقت خونه رفتن میرسه یادشون می افته عه امیلی " اسم دختر توکیوییه" نیومده هنوز میرن دنبالش میبینن امیلی مرده . خلاصه کار به پلیس و اینا میکشه تحقیقات شروع میشه ولی این بچها هیچ کدوم قیافه ی یارو رو یادشون نمونده بوده . خلاصه پرونده مختومه میشه و یارو رو پیدا نمیکنن . با اینحال ضربه ی روحی از اینکه دوستشون رو میبینن که بهش تجاوز شده و بعدم کشته شده و جسدش را میبینن همیشه با این بچها می مونه و هیچکسیم بهش توجه ای نمیکنه که هیچ تازه ضربه های شدید دیگه ام بهشون وارد میکنن . این بچها همینجوریم عذاب وجدان از اینکه دوستشون این بلاا سرش اومده بوده داشتن ولی بعد از اینکه بعد چندسال مامان امیلی دعوتشون میکنه خونش و اون حرفای نفرت انگیز را میزنه صدبرابر بیشتر اسیب بهشون وارد میشه و زندگیشون همش دستخوش این کینه و این عذاب وجدان زوری و تحمیلی بوده .اینا اصلا هیچ تقصیری تو اون حادثه نداشتن و اصلا چرا باید از مامانه ابراز پشیمونی یا بخشش میکردن .واقعا خیلی مسخره بود . زنیکه ی روانی برمیگرده به چهارتا بچه ی 13 ساله میگه شما امیلی را کشتین تقصیر شماها بوده یا باید قاتلو پیدا کنین یا اینکه عذاب وجدان داشته باشین و من نفرینتون کردم و اینا . این بدبختا هم تا سالها با عذاب وجدان تحمیلی زندگی میکردن و دست اخرم هرکدومشون یه جوری ناخاسته قاتل شدن . واقعا خیلی حرص دربیار بود . اخرش خوب تموم شد و واقعا فکرشو نمیکردم گرچه من دوس داشتم از زبان قاتل هم نوشته ای رو بخونم .
درواقع زنه اینکه عذادار بود رو درک میکردم ولی از ادم اشتباهیی کینه به دل گرفته بود به جای اینکه خشمش را سر پلیس و قانون و قاتل خالی کنه سر 4 تا بچه 10.13 ساله خالی کرده بود و بعدشم وقتی به توکیو برگشت این قضیه را همچین عذابی را به بچها تحمیل کرده رو فراموش و زندگی خودشو میکرد . درسته که بچها هم برای ختم دوستشون نیومدن ولی خب اینا چیزی بود که بهشون یاد داده نشده بود و انقد غرق اون حادثه و بعدشم غرق مشکلاتشون با خانوادشون شده بودن که دیگه اداب اجتماعی اینچنینی را یادشون رفته بود و اصلا نمیدونستن . میتونست خیلی زودتر از اینا دوباره باهاشون دیدار کنه یا حتی همون موقع که سر عروسی یکیشون دیده بودش ازشون به خاطر اون حرفا طلب بخشش کنه . ولی انقد مغرور بود درواقع به قول یکی از دخترا اصلا شیوه زندگیش و طرز بزرگ شدنش اینجوری نبود که بخاد به کارهای خودش فک کنه یا طلب بخشش از دیگران کنه یا اینکه از خودش سوال کنه که چرا این اتفاق برای من افتاد . به خاطر غرور و خودخواهی یک مادر زندگی 4 تا دختر بچه تا مرز نابودی پیش رفت .
در کل داستان قشنگی بود . ولی نه اونجور که خیلی بگم شاهکاره . از این داستان یه سریال 5 قسمتی هم هست که من برای دانلود گرچه پیداشم نکردم ولی ممکنه دیدنش خالی از لطف نباشه . گرچه لزوما هر داستانی سریالش قشنگ نیست .
🍀 مطالب پیشنهادی 🍀
💟 سریال کره ای دلال ازدواج رو وون 💟 سریال کره ای دروغه همه 💟 سریال کره ای داستان ازدواج بانو پارک 💟پادشاه ابدی 💟 سریال کره ای اودیسه ی کره ای سون او گوک 💟قالب جدید 💟 سریال کره ای بدرخش یا دیوانه شو 💟 سریال کره ای مرد من الهه عشقه 💟 my man is cupid 💟 جمع بندی سریال های در حال پخش که دیدم 💟اهنگ جدید آی اِم مونستااکس slowly 💟تاریخ در سریال کره ای عاشقان ماه و بدرخش و دیوانه شو 💟