سریال چینی افسانه ها The Legends 2019
داستان دربارهی لو ژائویاوه(بای لو) دختری که بهخاطر یک سوءتفاهم و بازی قدرت، کشته میشود و بعد از سالها به شکل روح برمیگردد تا انتقام بگیرد .در این مسیر، با لی چنلان (شوکای)روبهرو میشود؛ پسری که همه فکر میکنند وارث شیطان و موجودی خطرناک است، اما در واقع سالهاست در سکوت و اجبار زندگی کرده.
ژائویاو فکر میکند چنلان باعث مرگش شده و از او متنفر است، در حالی که دشمن واقعی قدرتهای پشت پرده هستند.
اما چون چنلان جایگاه او را گرفته، ژائویاو کینهاش را به سمت او میبرد. در طول مسیر، کمکم حقیقتها آشکار میشود. .
چنلان نه دشمن اوست، نه قاتلش— بلکه تنها کسی است که همیشه بیصدا مراقبش بوده.
به لی چنلان (شوکای) خیلی کمپرداخته شد.وواقعا جای تاسف داره،این شخصیت ظرفیت سه چهار قسمت مستقل داشت، اما سریال بیشتر روی ژائویاو(بای لو) متمرکز شد.
چون - داستان از زاویهی دید «ژائویاو»(بای لو ) روایت میشه، نه چنلان(شوکای) ، چنلان شخصیتی درونگرا و خاموشه که بخش زیادی از گذشتهی او فقط بهش اشاره میشه، نه اینکه بهش پرداخته شه با نشون بدن
- رابطهی عاشقانه محور اصلیه داستانه ، چن لان شخصیتی که باید لایهلایه باز میشد تا اون رو بیشتر و بهتر بشناسیم و درک کنیم ، تبدیل شد به سایهای که فقط در لحظههای کلیدی دیده میشه.واقعا افسوس داره که اصلا خوب نشون ندادنش.
ابن کارکتر بخش کودکی و هویتِ ش مصادرهشد،او از بچگی در محیطی بزرگ شده که:همش بهش گفتن «تو خطرناکی،
تو باید کنترل بشی، تو حق انتخاب نداری» پس هویت خودش روگم کرده و نتونست بسازه و هویتی که دیگران براش تحمیل کردن رو تحمل کرده در قسمتتی اول سریال ژائویاو برای اولینبار مکث میکنه و به چنلان نگاه میکنه. نه از روی دشمنی، نه از روی کنجکاوی ساده— یک لحظهی واقعیِ دیدن.
او با تعجب میگه که چشمهای چنلان با چیزی که فکر میکرد فرق داره.
نه تاریکه، نه شیطانی، نه چیزی که مردم دربارهاش میگن.
چیزی توی نگاهش هست که ژائویاو رو برای لحظهای متوقف میکنه. چنلان هم مثل همیشه ساکته، اما از نگاهش پیداست که این اولینباریه کسی خودِ واقعیش رو میبینه، نه نقابی که سالها بهش چسبوندن. حس صحنه اینه: «تو اونقدری که فکر میکردم ترسناک نیستی… حتی شاید مهربونی.» و این اولین ترکِ دیوار بینشونه.
ژائویاو برای اولینبار میبینه ،چنلان برای اولینبار دیده میشه
- رابطهشون از دشمنی کور به شناخت واقعی تغییر میکنه
- و نگاه چنلان، که همیشه پنهان بود، تبدیل میشه به نقطهی اتصال این سکانس، نقطهی شروع فهمیدنِ چنلانه.
سکوت او بهعنوان زره دفاعی ،چنلان حرف نمیزنه، چون اگر حرف بزنه، دردش لو میره ،اگر اعتراض کنه، مجازات میشه اگر احساسش رو بگه، آسیبپذیر میشه سکوتش ضعف نیست بلکه سلاح دفاعیاشه.
وفاداریِ بیصداش واقعا غم انگیزه او از ژائویاو محافظت میکنه بدون اینکه خودش رو مطرح کنه. این وفاداری نه عاشقانهی اغراقشدهست، نه قهرمانبازی.
بلکه یک جور تعهد درونیه. زندگی او ن در سایهی اتهام قرارداره
همه فکر میکنن او «شیطانه . برای همین او هم یاد گرفته خودش رو پنهان کنه تا آسیبی به کسی نرسه. این باعث میشد که همیشه یک قدم عقب بایسته. عشق بدون ادعا داشت اون ژائویاو رو میخواد، اما نمیخواد او رو مجبور کنه.
یا نمیخواد مالک باشه. همینطورم نمیخواد خودش رو تحمیل کنه.این عشق، ساکتترین و شریفترین شکل عشقه.
بزرگترین درد چنلان اینه که: دشمن واقعی رو میبخشن
اما او که بیگناهه، هدف انتقام میشه ،این دقیقاً همون چیزیه که تو من درک نکردم ،کینهی ژائویاو نسبت به او منطقی نبود.
او فقط چون جایگاه ژائویاو رو گرفته بود، قربانی شد.
چون سریال به هیچ وجه گذشتهی اونو کامل نشون نمیده
-زخمهایش رو فقط در حد اشاره میگه ، انگیزههایش رو توضیح نمیده ،سکوتش رو بهجای عمق، تبدیل به «ابهام» میکنه اگر فقط ۳–۴ قسمت روی این کارکتر تمرکز میکردن،
بیننده میفهمید:که چرا اینقدر آرامه ؟ چرا اینقدر میترسه
چرا اینقدر وفاداره ،چرا اینقدر تنهاست ،چرا اینقدر دیر حرف میزنه ،چرا عشقش اینقدر بیصداست
«چن لان »از آن آدمهاییست که وقتی وارد صحنه میشود، حضورش آرام است، اما نگاهش سنگینتر از هر دیالوگی.
کسی که انگار همیشه یک قدم عقبتر میایستد، نه از ترس، از عادت. عادتِ کسی که سالها یاد گرفته دیده شود اما فهمیده نشود.در چهرهاش چیزی هست که توضیح داده نمیشود؛ (همان تتوی آبی رنگ نیم رخ صورتش) نه اندوه آشکار داره ، نه خشم پنهان،بیشتر شبیه ردّی از زندگیای که هیچوقت انتخابش نکرده. اون از آن شخصیتهاییست که وقتی نگاهش میکنی، حس میکنی چیزی در گذشتهاش شکسته،
اما سریال هیچوقت نمیگوید چی؟
فقط میگذارد حدس بزنی: شاید سالها سکوت، شاید سالها اتهام، شاید سالها ایستادن در جایی که هیچکس نمیپرسد «تو خودت چه میخواهی؟»
چنلان از آن آدمهاییست که مهربانیشان را اشتباه میگیرند.
فکر میکنند سرد است، در حالی که فقط بلد نیست خودش را توضیح بده ونشون بده، بلد نیست برای خودش بجنگد.
بلد نیست بگوید «من هم حق دارم».او همیشه در سایه میماند، نه چون سایه را دوست دارد، چون نور هیچوقت سهم او نبوده.و همین است که غمگینش میکند: نه تراژدیهای بزرگ، نه مرگ و انتقام، بلکه این حقیقت ساده که هیچکس نفهمید او چه بارسنگینی را بیصدا حمل میکرد.
در داستان، همه دربارهی سرنوشت حرف میزنند،
اما او تنها کسیست که واقعاً اسیر سرنوشت است.
تنها کسیست که اگر از او بپرسی «چرا اینطور زندگی میکنی؟» جوابی ندارد— نه چون نمیداند،
چون سالهاست کسی این سؤال را از او نپرسیده.
او از آن شخصیتهاییست که اگر سه چهار قسمت فقط به او اختصاص میدادند، بیننده میفهمید چرا اینقدر آرام،
چرا اینقدر محتاط، چرا اینقدر تنهاست.
اما سریال عجله داشت، و او تبدیل شد به غمِ نانوشتهی داستان، آن غمی که حس میکنی، اما هیچجا توضیح داده نشده.
چنلان شبیه جملهایست که نویسنده نیمهکاره رهایش کرده،
اما همان نیمهکاره بودنش او را واقعیتر میکند.
کسی که اگر از ابتدا اختیار داشت، دنیا را رها میکرد و فقط کنار کسی میرفت که برایش معنای «آرام بودن» داشت.
در قسمتهای آخرهم ، همهچیز به نقطهای میرسه که لی چنلان و لو ژائویاو باید با دشمن اصلی روبهرو بشن؛ همون نیرویی که از اول پشت تمام اتفاقات بوده و هم ژائویاو رو کشته، هم چنلان رو سالها در سایه نگه داشته.
چنلان و ژائویاو کنار هم میجنگن. برای اولینبار، نه از روی سوءتفاهم، نه از روی اجبار ،بلکه از روی انتخاب.
چنلان در این نبرد تقریباً خودش رو فدا میکنه. اون لحظهای که انگار قراره بمیره، ژائویاو تازه میفهمه چقدر از اول اشتباه فهمیده بودش. ژائویاو خودش رو قربانی میکنه،
اما اینبار چنلان نمیذاره سرنوشت تکرار بشه.
او هر کاری لازم باشه انجام میده تا ژائویاو برگرده—
حتی اگر خودش نابود بشه. در نهایت ژائویاو زنده میمونه.
چنلان زنده میمونه، اما…
اون از نبرد جان سالم به در میبره، اما چیزی درونش تغییر میکنه: دیگه اون پسر خاموش و مطیع نیست. انگار بالاخره از سایه بیرون اومده درنهای سریال با یک پایان ساده و آرام تموم میشه: چنلان و ژائویاو کنار هم میمونن، نه با ازدواج، نه با صحنههای اغراقشده،بلکه با یک آرامش مشترک. انگار میگه:
«بعد از این همه رنج، همین که کنار هم باشیم کافیست.»
چرا این پایان مهمه؟ چون برای چنلان، این اولینبار در تمام زندگیاشه که: خودش انتخاب میکنه ،خودش تصمیم میگیره
خودش کنار کسی میایسته که میخواد و کسی هم بالاخره او را میبیند.این پایان، پایانِ یک «قهرمان» نیست؛ پایانِ کسیست که بالاخره از سایه بیرون آمد. برای یک بار دیدن بد نبود.اما ضعف هایی داشت.





