۶۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سریال ژاپنی» ثبت شده است.

سریال چینی افسانه ها The Legends 2019

داستان درباره‌ی لو ژائویاوه(بای لو) دختری که به‌خاطر یک سوءتفاهم و بازی قدرت، کشته می‌شود و بعد از سال‌ها به شکل روح برمی‌گردد تا انتقام بگیرد .در این مسیر، با لی چن‌لان (شوکای)روبه‌رو می‌شود؛ پسری که همه فکر می‌کنند وارث شیطان و موجودی خطرناک است، اما در واقع سال‌هاست در سکوت و اجبار زندگی کرده.
ژائویاو فکر می‌کند چن‌لان باعث مرگش شده و از او متنفر است،   در حالی که دشمن واقعی قدرت‌های پشت پرده هستند. 
اما چون چن‌لان جایگاه او را گرفته، ژائویاو کینه‌اش را به سمت او می‌برد. در طول مسیر، کم‌کم حقیقت‌ها آشکار می‌شود. .
چن‌لان نه دشمن اوست، نه قاتلش—   بلکه تنها کسی است که همیشه بی‌صدا مراقبش بوده.
به لی چن‌لان (شوکای) خیلی کم‌پرداخته شد.وواقعا جای تاسف داره،این شخصیت ظرفیت سه چهار قسمت مستقل داشت، اما سریال بیشتر روی ژائویاو(بای لو) متمرکز شد.

چون - داستان از زاویه‌ی دید  «ژائویاو»(بای لو ) روایت می‌شه، نه چن‌لان(شوکای) ، چن‌لان شخصیتی درون‌گرا و خاموشه که  بخش زیادی از گذشته‌ی او فقط بهش اشاره می‌شه، نه اینکه بهش پرداخته شه با نشون بدن 
- رابطه‌ی عاشقانه محور اصلیه داستانه ، چن لان شخصیتی که باید لایه‌لایه باز می‌شد تا اون رو بیشتر و بهتر بشناسیم و درک کنیم ، تبدیل شد به سایه‌ای که فقط در لحظه‌های کلیدی دیده می‌شه.واقعا افسوس داره که اصلا خوب نشون ندادنش.
ابن کارکتر بخش کودکی و هویتِ ش مصادره‌شد،او از بچگی در محیطی بزرگ شده که:همش  بهش گفتن «تو خطرناکی،
تو باید کنترل بشی، تو حق انتخاب نداری» پس هویت خودش رو‌گم کرده و نتونست بسازه  و هویتی که دیگران براش تحمیل کردن  رو تحمل کرده در قسمتتی اول سریال  ژائویاو برای اولین‌بار مکث می‌کنه و به چن‌لان نگاه می‌کنه.   نه از روی دشمنی، نه از روی کنجکاوی ساده—  یک لحظه‌ی واقعیِ دیدن.
او با تعجب می‌گه که چشم‌های چن‌لان با چیزی که فکر می‌کرد فرق داره. 
نه تاریکه، نه شیطانی، نه چیزی که مردم درباره‌اش می‌گن. 
چیزی توی نگاهش هست که ژائویاو رو برای لحظه‌ای متوقف می‌کنه. چن‌لان هم مثل همیشه ساکته،   اما از نگاهش پیداست که این اولین‌باریه کسی خودِ واقعیش رو می‌بینه،  نه نقابی که سال‌ها بهش چسبوندن. حس صحنه اینه:   «تو اون‌قدری که فکر می‌کردم ترسناک نیستی… حتی شاید مهربونی.» و این اولین ترکِ دیوار بین‌شونه.
ژائویاو برای اولین‌بار می‌بینه ،چن‌لان برای اولین‌بار دیده می‌شه 
- رابطه‌شون از دشمنی کور به شناخت واقعی تغییر می‌کنه 
- و نگاه چن‌لان، که همیشه پنهان بود، تبدیل می‌شه به نقطه‌ی اتصال این سکانس، نقطه‌ی شروع فهمیدنِ چن‌لانه.
سکوت او  به‌عنوان زره دفاعی ،چن‌لان حرف نمی‌زنه، چون اگر حرف بزنه، دردش لو می‌ره  ،اگر اعتراض کنه، مجازات می‌شه  اگر احساسش رو بگه، آسیب‌پذیر می‌شه سکوتش ضعف نیست بلکه سلاح دفاعی‌اشه.
وفاداریِ بی‌صداش واقعا غم انگیزه او از ژائویاو محافظت می‌کنه بدون اینکه خودش رو مطرح کنه.   این وفاداری نه عاشقانه‌ی اغراق‌شده‌ست، نه قهرمان‌بازی. 
بلکه یک جور تعهد درونیه. زندگی او ن در سایه‌ی اتهام قرارداره
همه فکر می‌کنن او «شیطانه . برای همین او هم یاد گرفته خودش رو پنهان کنه تا آسیبی به کسی نرسه.   این باعث می‌شد که  همیشه یک قدم عقب بایسته.  عشق بدون ادعا داشت اون  ژائویاو رو می‌خواد، اما نمی‌خواد او رو مجبور کنه. 
یا نمی‌خواد مالک باشه.   همینطورم نمی‌خواد خودش رو تحمیل کنه.این عشق،  ساکت‌ترین و شریف‌ترین شکل عشقه.
بزرگ‌ترین درد چن‌لان اینه که: دشمن واقعی رو می‌بخشن 
اما او که بی‌گناهه، هدف انتقام می‌شه ،این دقیقاً همون چیزیه که تو من درک نکردم  ،کینه‌ی ژائویاو نسبت به او منطقی نبود. 
او فقط چون جایگاه ژائویاو رو گرفته بود، قربانی شد.
چون سریال به هیچ وجه گذشته‌ی اونو کامل نشون نمی‌ده 
-زخم‌هایش رو فقط در حد اشاره می‌گه ، انگیزه‌هایش رو توضیح نمی‌ده ،سکوتش رو به‌جای عمق، تبدیل به «ابهام» می‌کنه اگر فقط ۳–۴ قسمت روی این کارکتر تمرکز می‌کردن، 
بیننده می‌فهمید:که چرا این‌قدر آرامه ؟ چرا این‌قدر می‌ترسه 
چرا این‌قدر وفاداره  ،چرا این‌قدر تنهاست ،چرا این‌قدر دیر حرف می‌زنه ،چرا عشقش این‌قدر بی‌صداست
«چن لان »از آن آدم‌هایی‌ست که وقتی وارد صحنه می‌شود، حضورش آرام است، اما نگاهش سنگین‌تر از هر دیالوگی. 
کسی که انگار همیشه یک قدم عقب‌تر می‌ایستد، نه از ترس، از عادت.  عادتِ کسی که سال‌ها یاد گرفته دیده شود اما فهمیده نشود.در چهره‌اش چیزی هست که توضیح داده نمی‌شود؛ (همان تتوی آبی رنگ نیم رخ صورتش) نه اندوه آشکار داره ، نه خشم پنهان،بیشتر شبیه ردّی از زندگی‌ای که هیچ‌وقت انتخابش نکرده. اون از آن شخصیت‌هایی‌ست که وقتی نگاهش می‌کنی، حس می‌کنی چیزی در گذشته‌اش شکسته، 
اما سریال هیچ‌وقت نمی‌گوید چی؟ 
فقط می‌گذارد حدس بزنی:  شاید سال‌ها سکوت،  شاید سال‌ها اتهام،  شاید سال‌ها ایستادن در جایی که هیچ‌کس نمی‌پرسد «تو خودت چه می‌خواهی؟»
چن‌لان از آن آدم‌هایی‌ست که مهربانی‌شان را اشتباه می‌گیرند. 
فکر می‌کنند سرد است،  در حالی که فقط بلد نیست خودش را توضیح بده و‌نشون بده،  بلد نیست برای خودش بجنگد. 
بلد نیست بگوید «من هم حق دارم».او همیشه در سایه می‌ماند،  نه چون سایه را دوست دارد،  چون نور هیچ‌وقت سهم او نبوده.و همین است که غمگینش می‌کند:  نه تراژدی‌های بزرگ،  نه مرگ و انتقام،  بلکه این حقیقت ساده که هیچ‌کس نفهمید او چه بارسنگینی  را بی‌صدا حمل می‌کرد.
در داستان، همه درباره‌ی سرنوشت حرف می‌زنند، 
اما او تنها کسی‌ست که واقعاً اسیر سرنوشت است. 
تنها کسی‌ست که اگر از او بپرسی «چرا این‌طور زندگی می‌کنی؟»  جوابی ندارد—  نه چون نمی‌داند، 
چون سال‌هاست کسی این سؤال را از او نپرسیده.
او از آن شخصیت‌هایی‌ست که اگر سه چهار قسمت فقط به او اختصاص می‌دادند،  بیننده می‌فهمید چرا این‌قدر آرام، 
چرا این‌قدر محتاط،  چرا این‌قدر تنهاست. 
اما سریال عجله داشت،  و او تبدیل شد به غمِ نانوشته‌ی داستان، آن غمی که حس می‌کنی، اما هیچ‌جا توضیح داده نشده.
چن‌لان شبیه جمله‌ای‌ست که نویسنده نیمه‌کاره رهایش کرده، 
اما همان نیمه‌کاره بودنش او را واقعی‌تر می‌کند. 
کسی که اگر از ابتدا اختیار داشت،  دنیا را رها می‌کرد و فقط کنار کسی می‌رفت که برایش معنای «آرام بودن» داشت.
در قسمت‌های آخرهم ، همه‌چیز به نقطه‌ای می‌رسه که لی چن‌لان و لو ژائویاو باید با دشمن اصلی روبه‌رو بشن؛ همون نیرویی که از اول پشت تمام اتفاقات بوده و هم ژائویاو رو کشته، هم چن‌لان رو سال‌ها در سایه نگه داشته.
چن‌لان و ژائویاو کنار هم می‌جنگن.  برای اولین‌بار، نه از روی سوءتفاهم، نه از روی اجبار ،بلکه از روی انتخاب.
چن‌لان در این نبرد تقریباً خودش رو فدا می‌کنه.   اون لحظه‌ای که انگار قراره بمیره، ژائویاو تازه می‌فهمه چقدر از اول اشتباه فهمیده بودش. ژائویاو خودش رو قربانی می‌کنه، 
اما این‌بار چن‌لان نمی‌ذاره سرنوشت تکرار بشه. 
او هر کاری لازم باشه انجام می‌ده تا ژائویاو برگرده— 
حتی اگر خودش نابود بشه. در نهایت ژائویاو زنده می‌مونه.
چن‌لان زنده می‌مونه، اما…
اون  از نبرد جان سالم به در می‌بره،  اما چیزی درونش تغییر می‌کنه:  دیگه اون پسر خاموش و مطیع نیست.   انگار بالاخره از سایه بیرون اومده درنهای سریال با یک پایان ساده و آرام تموم می‌شه:   چن‌لان و ژائویاو کنار هم می‌مونن،   نه با ازدواج، نه با صحنه‌های اغراق‌شده،بلکه با یک آرامش مشترک. انگار می‌گه: 
«بعد از این همه رنج، همین که کنار هم باشیم کافی‌ست.»
چرا این پایان مهمه؟ چون برای چن‌لان،   این اولین‌بار در تمام زندگی‌اشه که: خودش انتخاب می‌کنه  ،خودش تصمیم می‌گیره 
خودش کنار کسی می‌ایسته که می‌خواد  و کسی هم بالاخره او را می‌بیند.این پایان، پایانِ یک  «قهرمان» نیست؛   پایانِ کسی‌ست که بالاخره از سایه بیرون آمد. برای یک بار دیدن بد نبود.اما ضعف هایی داشت.

بذارین راجب یکی از بهترین سریالای عمرم بگم : 

جنگل مخفی فصل دو رو برای سومین بار نگاه کردم . لامصب انقد جذابه نمیشه اصلا ولش کرد یا جلوش زد . واقعا فوق العاده س . 

فصل یک حتی از فصل دو هم قشنگتر و جذابتره . 

کاش فصل سه رو هم بسازن با حضور دادستان هوان شی موک . 

این فصل پرونده های مختلفی رو در یک راستا بررسی میکرد و فقط به یک داستان اکتفا نکرده بود . گرچه اون فصل هم یه داستان نداشت ولی داستان اون فصل یطوری چطور بگم بهم پیوسته تر بود ولی این اینطوری نیست که همش شاخه بشه تا به یه داستان واحد برسه . 

درکل یکی از بهترین معمایی پلیسی های کره ایه . 

واقعا واقعا واقعا سریال متفاوتی بود . نه از نظر داستان و رومنس و اینا . داستانش یخورده درهم و بی مقدمه شروع شد و اونچنان چشمگیر نبود . ولی از لحاظ فیلمبرداری ، اهنگا ، پوشش و ارایش و درکل استایل بازیگرا واقعا متفاوت از سریالای دیگه ژاپنی بود . تاکرو ساتو واقعا ترکونده . تاکرو ساتو گفته ، با توجه به اینکه سریالای کره ای داره تو نتفلیکس پخش میشه و ماهم تو نتفلیکس هستیم ، فک کردم خوب میشه اگه یه سریالی بسازم که متفاوت باشه و جذاب . تو چندتا از مجلاتی که میخوندم و مصاحبه هاشون جسته گریخته ، تاکرو میگفت من دوباره رفتم کلاس پیانو و گیتار ، بعد فک میکردم تو صحنه ، که کاش از بچگی یه ساز رو یاد میگرفتم . ینی ف کنین همچین برازنده ی جذاب فوق بشر اصلا ، خودش خواننده و نوازنده نیست ولی یه سریال ساخته که توش اهنگ و اهنگسازی بیس سریال هست . و نقششم که بازی کرده به زیبایی و پر از جذابیت . اصلا هر قدمی که برمیداره هر لبی که باز میکنه و هر پلکی که میزنه پر از ظرافت و جذابیته . خیلی خیلی خیلی . همش براش پروانه و اکلیل بودم . ینی ذوب شدم تو جذابیتش . 

سریال ژاپنی GLASS HEARTS 2025

تاکرو ساتوه علاوه بر بازی تو سریال تهیه کننده اجرایی سریال رو هم به عهده داشته . 

 در کل سریال تمرکزش بیشتر روی موسیقی راک ، عشق و دوستی و چالش ها و  مشکلاتی که روبه روی جوان های مشتاق موسیقی قرار میگیره بود . 

داستان راجبه آکانه دانشجوی موسیقیه که ارزوش درامر شدنه ، تو اغلب سریالا و موسیقی های ژاپنی درام نقش اصلی رو داره . 

اون هرجا برای اودیشن میره رد میشه بهش میگن درام زدنت حس و ظرافت نداره . تو یه گروهی هم عضوه ولی یه روز که قرار بوده با گروه اجرا داشته باشه کنسل میشه و از گروه میندازنش بیرون  و اون وسط راه میشینه درام میزنه . از اونورم اتفاقی نائوکی فوجیتانی که یه گیتاریست و اهنگساز و خواننده ی مشهوره تو اون جمع بود تو سن ، میشینه همراه با درام زدن این پیانو میزنه . 

چندوقت بعد  اون توسط نائوکی دعوت میشه تا به گروه جدیدش که اسمشو گذاشته TENBLANK اضافه بشه . اکانه به گروه ملحق میشه ولی دوتا همگروهی های پسر دیگه اولش زیاد باهاش موافق نیستن میگن ما همه حرفه ای هستیم و این دختره اماتور و فلان ولی بعد با راهنمایی های خودشون و نائوکی ، اکانه راه می افته . و بعدشم که میرن موسیقی اجرا میکنن . چالش های پیش روشون و دوستی و عشقی که بینشون جوونه میزنه . ماساکی سودا که خودش اهنگساز و خواننده س هم تو سریال بود و یکی از رقیب های گروه TENBLANK بود . بعدش معلوم میشه که اونو و نائوکی باهم برادرن 😁 خیلی باحال بود این قسمتش . کم لطفی اگه راجبه جذابیت دوتا هم گروهی های دیگه ی TENBLANK چیزی نگم ، نائو و کازوشی که کازوشیی بعد چند وقت از اکانه خوشش میاد ، و نائو که مدت طولانیه با نائوکی دوسته و باهم موسیقی میساختن که رابطه ی بی رومنسی دارن و همش نگران و مراقب نائوکی هستش . 

سریال ژاپنی GLASS HEARTS 2025

سریال ار لحاظ بصری و موسیقیایی خیلی قوی ساخته شده و صحنه های کنسرت ها و تمرین حس واقعی را به ادم میده . 

بیشتر بیننده ها اذعان داشتن که داستان تا حدی ظعیف بوده ولی همگی متفق القول بودن که سریال از لحاظ موسیقییایی واقعا عالی عمل کرده  . 

این سریال رو از روی رمانی به همین نام ساختن . رمان از سال 1993 چاپ میشده تا 2011 . 😮

نکات برجسته از مصاحبه با تاکرو ساتو در GQ Japan

 

ساتو علاوه‌بر ایفای نقش اصلی در "Glass Heart"، به‌عنوان تهیه‌کننده‌ مشترک (Executive Producer) نیز در این پروژه حضور دارد. او با شور و حرارت فوق‌العاده‌ای به این سریال پیوست و از دوران جوانی علاقه‌مند به اقتباس رمان «Glass Heart» بوده است .

 او با الهام از رشد دراماتیک در سریال‌های کره‌ای و قدرت نتفلیکس، تصمیم گرفت رمان Glass Heart را به‌صورت زنده تبدیل کند. 

 پیش از ارائه رسمی پروژه به نتفلیکس، سکانسی را خودش فیلم‌برداری کرد تا کشف کند موسیقی و تصویر تا کجا می‌توانند ترکیب شوند—نه به‌عنوان پیش‌نمایش، بلکه برای درک پتانسیل واقعی اثر. 

تصویربرداری این سریال حدود ۸ ماه به‌طول انجامید. و در صحنه‌های زندهٔ اجرای گروه TENBLANK، تا ۵۰۰۰ نفر مخاطب واقعی حضور داشتند و از ۱۲ دوربین استفاده شد تا تصویری "فراتر از دیده‌شده" خلق شود .

 

بازیگران جدا از ایفای نقش، در دنیای واقعی نیز به‌عنوان گروه TENBLANK فعالیت کردند و بلافاصله پس از انتشار سریال در ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۲۵، یک آلبوم واقعی با اجرای همان بازیگران در روز بعد، یعنی ۱ اوت، منتشر شد .

 

با وجود آن‌که فقط دو قطعه از آهنگ‌های سریال توسط «یوجیرو نودا» از RADWIMPS تهیه شده بود، بازیگران مجبور شدند بیش از ۱۰ قطعه موسیقایی را تمرین کنند، متن‌ها و اجراها را تا حد کمال وسواسی مرور کنند، و حتی در لوکیشن به صورت زنده اجرا نمایند. تمام تلاش‌ها برای تضمین اصالت و کیفیت حرفه‌ای بود .

 

ساتو می‌گوید که نمی‌خواست تنها به‌خاطر نوآوری این پروژه متفاوت باشد، بلکه صرفاً می‌خواست "بهترین تصویر ممکن" را خلق کند. او قول داده بود تمام توانش را برای رسیدن به این هدف به کار بگیرد و به‌گفته خودش، «تمام آن‌چه می‌توانست انجام دهد انجام داد» .

سریال ژاپنی GLASS HEARTS 2025

 

فیلمنامه توسط ماری اوکادا نوشته شد تا شخصیت آکانه (باتریست گروه) به‌صورت عمیق و متعدد دراماتیزه شود. 

 

تصویربرداری پروژه نزدیک به ۸ ماه زمان برد. صحنه‌های زنده گروه TENBLANK به‌صورت تقریباً واقعی با حضور ۵۰۰۰ نفر و با استفاده از ۱۲ دوربین ضبط شد. 

 

ساتو صحنه‌ای احساسی در قسمت نهم را که ابتدا برای حذف در نظر گرفته شده بود، حفظ کرد؛ دلیلی حیاتی برای روایت داستان به‌شکل بهتر. 

 

در صحنه‌های اجرای زنده، همه بازیگران واقعاً موسیقی اجرا کردند. حضور تماشاگران واقعی که موسیقی را می‌دانستند و آمده بودند، به نمایش اصالت واقعی داد.  او تعریف می‌کند: «این نقش تهیه‌کننده به من اجازه داد واقعاً اقدام کنم و با تمام وجود پروژه را پیش ببرم.» 

 

هم‌بازی‌ها: جدیت، انگیزه و رشد شخصیت‌ها

 

جون شی‌سون (Jun Shison)

 

بازیگر نقش کیبوردیست در گروه، تجربه بازی در یک صبحگاهی نکا‌یپ هم‌بازی ساتو بود. شور و علاقه فوق‌العاده‌ ساتو در تولید پروژه‌ای که ممکن بود دیگران آن را "شرم‌آور" بدانند، انگیزه کافی را در او ایجاد کرد. 

 

 

کیتا ماتچیدا (Keita Machida)

 

نقش گیتاریست به عهده‌ داشت. دعوت شخصی ساتو و مقیاس پروژه او را به‌شدت تحت تأثیر قرار داد؛ او این درایت را تحسین می‌کند. 

یو میازاکی (Yu Miyazaki)

 

نقش درامر گروه و نماد سنت سیندرلا را بر عهده دارد. او با حضور شخصیت‌آفرینی در نقش آکانه، از صدای کم و دوری او در ابتدا تا جریان اعتماد و رفتار گرم در میان رفاقت گروهی، مسیر رشد را تجربه کرد. 

 

ساتو درباره رشد درونی او گفت: «او فردی قوی است—من فقط فضا را برای رشدش فراهم کردم.» 

 

میازاکی هم اشاره کرد که ساتو دائم برای کمک به درک متن، روی صحنه و حتی در لحظاتی که حضور نداشت، کنارش بود. این حس اطمینان‌بخش و تلاش را به او منتقل کرد. 

 

درباره حضور واقعی در گروه و مخاطب نیز گفت: «چیزی که اهمیت دارد این است که شما چگونه با اعضای گروه و مخاطب ارتباط برقرار می‌کنید، اصالت در احساس است.» 

....

یک روز قبل از اینکه سریال پخش بشه اهنگای سریال تو پلتفرما قرار داده شده بود . از اهنگای سریالم نگم که یکی از یکی قشنگتر هستن . و این روزا فقط دارم به اونا گوش میدم . 

امروز تا همینجا . 

سریال ژاپنی GLASS HEARTS 2025

 سریال ژاپنی  با شوهرم ازدواج کن Watashi no Otto to Kekkon Shite:  Marry My Husband 

نسخه ی ژاپنی همون سریال کره ای با شوهرم ازدواج کنه که من جسته گریخته نگاهش کردم ولی قسمتای اخرشو دیگه ندیدم . داستان همون داستانه ولی روابط و رفتارها و ری اکشن های کاراکترا نسبت به موضوعی که براشون اتفاق می افته ، بازی ها صد در صد ، مخصوصا تاکرو ساتوه اصلا یه لول دیگه ای از عاشقانه رو بازی میکنه واقعا حرفی برای گفتن نمی ذاره در برابر بازیگری مث نا این وو ، شخصیت ها اروم تر و کلا داستان بیشتر از اینکه نگرانت کنه و حرصت بده به خاطر ظلم هایی که به خاطر کودنی خود دختره بهش میشه ، حس راحتی میده انگار که واقعا داری یه سریال با یه داستان خیانتی می بینی که شخصیت زن ، نه اونقدرا کودن و نه اونقدرا زرنگه و وقتی دوباره زنده میشه بعد از مدت کوتاهی سریع خودشو پیدا میکنه و سعی میکنه که انتخاب های گذشته رو انجام نده . تو ورژن کره ای پارک مین یانگ شخصیتی داشت که همش میخاست بگه من مستقلم من تنهایی از پس همه چی برمیام ، و دیگه زیادی خودشو به کودنی زده بود . اینجا اونجوری نبود . منطقی تر بود . ساده و اروم و ملایم بود . 

خلاصه در هرحال من ژاپنیش رو بیشتر دوس داشتم . 

 سریال ژاپنی  با شوهرم ازدواج کن Watashi no Otto to Kekkon Shite:  Marry My Husband

 

سریال ژاپنی تا دم مرگ عاشقم باش Love Me to Death 

راجبه مردی به اسم کامیشیرو ماساتو عه که یک ساله با همسرش داره زندگی اروم و خوبی رو میگذرونن . اما ماساتو رازی داره که همسرش از اون بی خبره . 

اونا یک سال پیش لب یه دره ای درحالیکه زن سعی داشته خودکشی کنه اشنا میشن . ماساتو زن رو نجات میده و از اون موقع باهم ازدواج که نه هم خونه میشن . زن تو قنادی کار میکنه و ماساتو هم مثلا تو یه شرکت خوب کار میکنه . اما درواقع اون کارش چیز دیگه ایه . اشنا شدن با زنای پولدار ، سکس و پول گرفتن ازشون و گاهی اگه زیادی اویزون شدن کشتنشون و بالا کشیدن مالشون . بله ! ماساتو قاتله . 😁 اون با یه زن پولدار تو این بارهایی که پسر خوشتیپ ها به زنا سرویس میدن ، اشنا میشه و بعد سر یه ماه باهم ازدواج میکنن . گویا زن بیماری قلبی داره . بعد از ازدواج شاد و عالیشون که ماساتو خیلی خوب از زن نگه داری میکرده ، زن میمیره و خب چون بیماری داشته کسی مشکوک نمیشه . اون ارث زن رو که مبلغ کلونی بوده رو به جیب میزنه و از این به بعد هم کارش همینه . برادر زاده ی زن که دختریه که خبرنگاره به مرگ عمه اش مشکوک میشه و راجبه گذشته ماساتو تحقیقاتی رو شروع میکنه . خب راجبه هرکی بشینی تحقیق کنی بالاخره ازش یه چیز تاریکی در میاد دیگه . اون می فهمه که اسم این شخص اصلا ماساتو نیست و ماساتو 13 سال پیش براثر اتش سوزی مرده . خلاصه هی تهشو در میاره و ماساتو دست اخر می فهمه و خبرنگار رو  میکشه . حقشم بود . هیشکی به این ماساتو حتی شک هم نکرده بود این سیریش شده بود ادمای فوضول همیشه سرانجامشون مرگه یا باید مرگ باشه 😁 . اینجوری میشه که خبرنگار دیگه ای که همکار همین دختره بوده و در جریان مرگ عمه اش و شوهر عمهه شروع میکنه به سیریش بازی و تحقیق و اینا . از این طرفم قتلهایی رخ میده که هر دو نفر از قضا تو قنادی که زنش کار میکنه ، رفت و امد داشتن . زنش هم افسردگی حاد که چه عرض کنم مسته مست بود اصلا انگار راه میرفت یا حرف میزد مست بود . یجوری بود . اعتماد کامل و اینا . خلاصه این خبرنگار که خونه بغل خونه ی ماساتو اینا اجاره کرده ، اونارو شنود میکنه . دیگه کار که بالا میگیره میاد زنه رو خبردار کنه ولی زنه باور نمیکنه و فرداام پامیشن میرن سفر . اونم چه سفری سفر اخرت . چرا که ماساتو بعد از یک سال تلاش و صبر بالاخره میخاد زنشو ، زنرو ، تو این سفر تو جنگل بکشه . چرا که زنه  بیمه عمر 150 میلیون ینی داره . خلاصه میخاد نقشه ش رو اجرا کنه که خبرنگار ه میاد و نمیذاره و دعوا و اینا . دست اخر ماساتو باز خودشو به مردن میزنه و پلیسا هم نمیتونن پیداش کنن . زنه هم همچنان مستو عاشق ماساتو  ،تازه به طرز معجزه اسایی حامله هم شده . 

سریال قشنگ و جذابی بود . معماییش باحال بود . با اینکه از ابتدا ماساتو مشکوک بود ولی داستان خیلی خوب پیش میرفت . تهشم خیلی خوب تموم شد . از اینایی که یهو شخصیت منفی بمیره یا بیفته زندان یا توبه کنه و مسخره باشه نبود  . دیگه خب ماساتو همچین شخصیتی داشت دیگه . از بچگی تو سختی و بدبختی بود که به این سمت سوقش داده بود . مرد بدی نبود فقط ادمای عوضی رو میکشت . همین . 😎😂

بازیگرش یخوده ته چهره ی کامناشی و یخورده هم تاکرو ساتوه رو داشت . من تو پوستر اول فک کردم تاکرو ساتوهه . موهاشو جلو میزد زشت میشد ولی فرق باز میکرد قیافه ش خوب میشد . 

سریال ژاپنی love me to death